eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
کسی بیدار هست؟!
از دوستانتون پنج تا فایل پی‌دی‌اف هموطن دو رو تهیه کردن برای هدیه دادن به شما🦋😍😎 ‌
طبق روال همیشگی، کلمه‌ی قرعه کشی رو به آی‌دی @faariya ارسال کنید
ان شاءالله فردا شب براتون کد میفرستم و قرعه کشی انجام میشه❤️🦋 ‌
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت چهل و پنجم [داوود] فلاسکِ کوچيکِ قهوه تموم شده بود اما ديگه چشمام تحملِ بيدار بودنو نداشت! تمام ديشب رو بيدار بودم و چشم دوخته بودم به اون خونه و اطرافش.. اون ماشين مشکوک رفته بود اما، بازم بايد حواسم رو جمع ميکردم.. هوا گرگ و ميش بود.. تنها صدايي که سکوتو ميشکست، صدايِ کشيده شدنِ جارويِ رفتگر بود. تهِ ليوانِ قهوه‌م رو سر کشيدم و دوتا دست هامو توي هم قفل کردم و کش و قوسي به بدنم دادم. يک ساعت ديگه هم توي همون حال گذشت.. هوا کاملا روشن شده بود.. ساعت ماشين هفت و چهل و پنج دقيقه رو نشون ميداد که يه ونِ بزرگ توي کوچه پيچيد و روبروي ساختمونشون ايستاد و بعد از چند دقيقه يکي يکي بچه ها پايين اومدن و سوار شدن.. رسول هم که بين اون ها بود، از در بيرون اومد.. نامحسوس کوچه رو از نظرش گذروند و سوار ون شد. گوشيم رو بيرون آوردم و جي پي اس رسول رو چک کردم.. روشن بود. وقتي هر ۱۰ نفرشون سوار شدن، ماشين حرکت کرد. فاصله‌م رو باهاشون حفظ کرده بودم اما حواسم به جي پي اس بود تا اگر گمشون کردم از اون طريق بتونم پيداشون کنم. در حال رانندگي بودم که تلفنم زنگ خورد. از سايت بود.. گوشيِ داخل گوشم رو لمس کردم و گفتم: جانم؟! صداي محمد توي گوشم پيچيد.. گفت: سلام داوود.. جي پي اسش حرکت کرده.. وضعيت؟! گفتم: سلام.. بله آقا.. يه ون اومد دنبالشون، همگي با وسايل سوار شدن. من پشت سرشونم.. گفت: نميدوني کجاست مقصدشون..؟! گفتم: آقا به سمت خارج شهر ميرن.. هنوز نميدونم کدوم شهر مقصدشونه. محمد گفت: خيلی‌خب داوود.. مراقب باش.. خيلي نزديکشون نشو. چشمي گفتم و تماسو قطع کردم. طبق مسيري که ميرفت ممکن بود مقصدش شهر هاي مختلفي باشه اما.. به نظرم به سمت شهر "بورسا" يا "استانبول" حرکت ميکرد. دو ساعتي توي مسير بوديم که ماشينشون راهنما زد و توي يه استراحتگاه بين راهي پيچيد.. نميتونستم بلافاصله بپيچم. جي پي اس روشن بود و دلم به اين گرم بود! مسيرم رو ادامه دادم و حدود پنج کيلومتر بعد از دور برگردون دور زدم و بعد از چند دقيقه من هم به سمت اون استراحتگاه رفتم. محوطه ي بزرگي بود که يه ساختمون توريستي بزرگ وسط اون محوطه قرار داشت. يه رستوران بزرگ، فروشگاه و يه مرکز درماني سرپايي توي اون استراحتگاه وجود داشت. خلوت نبود اما شلوغِ شلوغ هم نبود! يه جايي تو محوطه ي پارکينگ دور از اون ون ايستادم. از ماشين پياده شدم.. فلاسکمو برداشتم و به بهونه ي پر کردنش وارد مجتمع توريستي شدم. به محضِ ورودم يه جوون ۱۸/۱۹ ساله بهم سلام و خوش آمد گفت و ازم پرسيد دنبال چي هستم تا بهتر راهنماييم کنه. حدس ميزدم بچه ها رو براي صرف صبحانه اينجا آورده شدن.. رو بهش گفتم: صبحانه! به سمت سالن رستوران راهنماييم کرد. حدسم درست بود! بچه ها تو ضلع غربي رستوران سر ميزهاشون نشسته بودن. روي يکي از ميز هايي که هم به بچه ها مشرف بود و هم به پنجره هايِ بلندي که به بيرون ديد داشت، نشستم. منو رو برداشتم و الکي سر خودم رو باهاش گرم کردم. يه چاي سفارش دادم و خودم رو با گوشيم مشغول کردم و زير چشمي حواسم به ميز هاي بچه ها و بيرون بود. چند دقيقه اي گذشته بود که يکي از افرادي که دورِ ميز بود، بلند شد و به سمت راهروي سرويس هاي بهداشتي رفت. جزو افرادي که صبح سوار ون شده بودن نبود.. بنظرم رسيد راننده ي ون بود که من صبح بخاطر تلألو نور تو شيشه هاي ماشين نتونسته بودم قيافش رو تشخيص بدم. ده دقيقه اي ميشد که اونجا نشسته بوديم.. البته بچه ها زودتر از من رسيده بودن اما هنوز صبحانه‌شون رو نياورده بودن. محمد دوباره زنگ زد و از شرايط و اوضاع پرسيد. بهش گفته بودم هر اتفاقي افتاد بهش خبر ميدم اما..انگار صبر نداشت! حق داشت.. با اون همه اتفاق ريز و درشتي که افتاده بود، حق داشت نگران بشه و بخواد لحظه به لحظه با خبر باشه. وضعيت رو براش توضيح دادم و گفتم هر وقت خواستن حرکت کنن، بهش خبر ميدم. سفارش هاي بچه ها رو آورده بودن و مشغول خوردن صبحانه‌شون بودن. سرمو چرخوندم و نامحسوس ميزشون رو نگاه کردم و بعد سرمو پايين انداختم. چيزي که ديدمو تحليل کردم.. جاي راننده هنوز خالي بود.. دوباره سر بالا بردم و نگاه کردم. درست متوجه شده بودم.. هنوز برنگشته بود سر جاش.. آروم از سر جام بلند شدم و به سمت سرويس هاي بهداشتي رفتم. وارد شدم.. سه تا در بودن که يکي از اونها بسته بود. منتظر شدم تا کسي که اون تو هست بيرون بياد اما.. اون راننده نبود! دست هامو سرسَري شستم و از اونجا بيرون رفتم.
نگاهي به دور تا دور رستوران انداختم.. نميديدمش. به سمت محوطه رفتم.. کنار ماشين ايستادم و نگاهي به اطراف انداختم. داشتم اون ون رو نگاه ميکردم که راننده آروم از زير ماشين بيرون اومد. آچار و يکي دو تا ابزار ديگه توي دستش بود و لباس هاش خاکي شده بودن.. داشت ماشينش رو تنظيم ميکرد. نفسمو با استرس بيرون دادم.. الکي مضطرب شده بودم! سرمو تکون دادم تا اين خواب آلودگي ازش بپره. خودمو يکم با ماشينم مشغول کردم و بعد به سمت سوپر مارکت رفتم تا فلاسکم رو پر کنم.. بايد وقت ميگذروندم تا بچه ها بيان. ديگه نميتونستم برم داخل ساختمون. راننده هنوز کنار ون ايستاده بود.. منتظر بودم بره داخل چون صبحانه نخورده بود اما نميرفت. به ماشين تکيه داده بودم و داشتم پاکت قهوه ي فوريِ کوچيکي رو باز ميکردم که بچه ها دونه دونه از مجتمع بيرون اومدن و به سمت ون رفتن. بسته ي قهوه رو روي کاپوتِ ماشين گذاشتم و گوشيم رو از جيبم بيرون آوردم و شماره ي محمد رو گرفتم.. سريع جواب داد: جانم داوود؟! گفتم: سلام آقا.. الان از ساختمون بيرون اومدن دارن سوار ون ميشن. جوابِ سلاممو داد و گفت: اتفاق مشکوکي نداشتين؟! همونطوري که نگاهم به ون بود گفتم: نه آقا همه چي حله! بچه ها داشتن سوار ون ميشدن.. آخرين نفر هم بالا رفت و در رو بست. محمد گفت: خيلي خب.. هر خبري شد بهم بگو داوود.. نگاهم هنوز به ون بود. بچه ها بالا بودن و در بسته بود. راننده ي ون به جاي اينکه سوار بشه، ماشينو دور زد و آروم از بين جمعيت به سمت يکي از ماشين ها رفت. محمد هنوز پشت خط بود.. گفت: متوجه شدي داوود!؟ بي اراده گفتم: آقا يه لحظه...! نگاهم به روبرو بود.. يه فرد ديگه که دقيقا نميدونم از کجا پيدا شده بود به سمت ون رفت و درِ سمت راننده رو باز کرد.. محمد هنوز پشت خط بود! يک آن ذهنم تمام اتفاق هاي اين يک ساعتو کنار هم چيد. اون مردِ راننده.. تعمير ماشينش.. تعويض جاش با اين کسي که الان سوار شد.. محمد هنوز پشت خط بود.. گفتم: محمد.. محمد.. يه چيزي درست نيست. ون استارت زده بود و ميخواست دور بزنه. خواستم به سمتشون برم.. بي دستور! ناخودآگاه..! مطمئن نبودم اما حدس ميزدم چه اتفاقي داره ميفته! محمد گفت: چيشده داوود؟!؟ ميخواستم به سمت ون برم اما انگار پاهام روي زمين ميخکوب شده بود.. هنوز سرعت نگرفته بود. داشت دور ميزد. تو همين بين بود که صداي يکي رو از پشت سرم شنيدم: ببخشيد!؟ برگشتم.. دو نفر از پليس هاي ترکيه بودن. آب دهانمو قورت دادم و نگاهي به ون انداختم. گوشي هنوز کنار گوشم بود.. به محمد گفتم: محمد به رسول بگو پياده شن.. بگو تا ون سرعت نگرفته پياده شن..! و تماسو قطع کردم و گوشي رو آروم پايين آوردم. رو به اون پليس گفتم: بله..؟ بفرماييد !؟ گفت: ميتونم مدارکتون رو ببينم؟!پاسپورتمو از جيبم بيرون آوردم و جلوشون گرفتم..نگاهي انداخت و گفت: مدارک ماشين! سري تکون دادم و به سمت ماشين رفتم و مدارکي که آيهان بهم داده بود رو نشونشون دادم. مدارک رو از دستم گرفت و نگاه کرد.. پرسيد: به نام خودتون نيست.. ماشين براي کيه؟! گفتم: يکي از دوستانم. گوشيم تو جيبم ويبره ميرفت. نميتونستم جواب بدم..! با هم صحبتي کردن و بعد رو به من گفتن: لطفا همراه ما بياين! در حاليکه سعي ميکردم خونسرديمو حفظ کنم گفتم: کجا بيام؟! من بايد برم. دستش رو سمت کيوسکِ گشتِ گوشه ي محوطه گرفت و گفت: چند دقيقه بيشتر باهاتون کاري نداريم..! و دستش رو پشت کمرم گذاشت و مجبورم کرد حرکت کنم.. گوشيم هنوز توي جيبم ويبره ميرفت. به کيوسک رسيديم و روي صندلي نشستم. تمام فکرم اما، پيشِ ون بود! پيش بچه ها.. پيش رسول..! نميدونستم محمد چيکار کرده.. نيم ساعتي گذشت و من هنوز اونجا نشسته بودم. آروم پرسيدم: ببخشيد ميشه بگيد تا کي بايد اينجا بمونم؟! پليسي که پشت ميز نشسته بود و داشت چيزي مينوشت گفت: با صاحب ماشين تماس گرفتيم براي احراز هويت بيان اينجا! تو راه هست.. بايد صبر کني تا برسه. نميدونستم.. هنوز مطمئن نبودم راست ميگن يا نه و بخاطر همين نميتونستم با محمد تماس بگيرم. بعد از يک ساعتِ طولاني که توي اون اتاق بودم سر و کله ي آيهان پيدا شد. مدارکش رو نشون داد، چهره‌ش رو تطبيق دادن و بعد اجازه دادن بريم. فهميدم اينکه تبعه ي يه کشور ديگه بودم، توقفم و اينکه مالک ماشين نبودم براشون يکم مشکوک تر بوده. با آيهان از کيوسک پليس بيرون رفتيم.. به سمت ماشين رفتيم.. استرس داشتم.. رو به آيهان گفتم: ميشه بشيني پشت فرمون؟! سري تکون داد و سوئيچو ازم گرفت..
به محمد زنگ زدم.. سريع جواب داد: کجايي تو داوود؟! گفتم: آقا يه مشکلي پيش اومده بود برام.. ميگم بهتون... آقا رسول.. زنگ زدين بهشون..!؟ محمد گفت: نه داوود.. نه! به خط قبليش که نميشد.. به خط جديدش هم زنگ زدم جوابي نداد.. داوود جي پي اسش همون حوالي متوقف شده.. تو خبري نداري ازش؟ نفسم تو سينه حبس شده بود.. يه جايي بين خروجيِ خون از رگ هاي قلبم گره خورده بود و راه خروج نميداد. زير لب گفتم: متوقف شده آقا.. تکرار کرد: داوود تو الان دقيقا کجايي؟ چرا قطع کردي تماستو؟ چيشده بود؟ چرا گفتي رسول پياده بشه؟ بي جون گفتم: آقا من ميرم سمت لوکيشن.. بهتون زنگ ميزنم. و بعد انگار که دستم ديگه توان نگه داشتن گوشي رو کنار گوشم نداشته باشه گوشي رو پايين آوردم و قطع کردم. رو به آيهان گفتم: برو! بي حرف ماشينو روشن کرد و شروع به حرکت کرد. پنج دقيقه اي شده بود که وارد جاده شده بوديم که از دور جمعيتي رو ديدم. ناخودآگاه اخم کرده بودم.. آيهان گفت: چه خبره اينجا..؟ گفتم: بزن بغل آيهان.. گفت: مگه نميخواي به ون برسي؟! بلند تر گفتم: بزن بغل آيهان!! هنوز ماشين کامل نايستاده بود که از ماشين پايين رفتم و به سمت جمعيت دويدم. گاردريل کنار اتوبان کنده شده بود و دود خاکستري رنگي اون حوالي بود. ماشين پليس.. آتشنشاني.. آمبولانس.. خواستم جلو برم که يکي از مامور ها جلومو گرفت و گفت: عقب وايسين لطفا!! بايد ميديدم.. بهش دره نميشد گفت اما، سطحش از جاده پايين تر بود.. هنوز نميتونستم پايينو ببينم.. سمت راستم رو نگاه کردم.. برانکارد هايي که با پارچه هاي سفيد پوشونده شده بودن.. دوباره جلو رفتم.. مامور دستش رو روي سينم گذاشت و کمي هُلم داد و گفت: ميگم عقب بايستيد! گفتم: من بايد ببينم پايينو.. همونطوري که سعي داشت جمعيتو متوقف کنه گفت: چيزي براي ديدن نيست.. همه ي سرنشينا رو بيرون آوردن.. جز يه ماشين سوخته چيزي اون پايين نيست.. عقب وايسيد لطفا. صدا ها تو هم ميپيچيدن.. تصوير ها تو هم گم ميشدن.. باز کنار آمبولانسو نگاه کردم.. اون پارچه هاي سفيد...با تمام نيروم به سمت ماشين دويدم و گوشيمو برداشتم.. چيزي که ديدم قدرت رو از زانو هام گرفت و روي زمين نشستم.. چرا ِغ چشمک زن جي پي اس رسول..دقيقا همونجا رو نشون ميداد.. دقيقا همونجا _________________ پ‌ن: من با دو چشمِ خویشتن دیدم که جانم می‌رود.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
الهم انّا نشکو الیک..❤️‍🩹
من فردا میام کد قرعه کشی میفرستم براتون خب؟🥲🤏 تا قبل پارت ۴۶ قرعه‌کشی رو انجام می‌دیم ان شاءالله🌸🌱
۱۰۸ تا کد فرستادیم😎 ‌
بریم قرعه کشی به روش سنتی😁😎
شماره های ۱۰۲ ۱۰۸ ۲ ۱۰۱ ۴۲ بهم پیام بدن🌱🦋☺️