eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
الهم انّا نشکو الیک..❤️‍🩹
من فردا میام کد قرعه کشی میفرستم براتون خب؟🥲🤏 تا قبل پارت ۴۶ قرعه‌کشی رو انجام می‌دیم ان شاءالله🌸🌱
۱۰۸ تا کد فرستادیم😎 ‌
بریم قرعه کشی به روش سنتی😁😎
شماره های ۱۰۲ ۱۰۸ ۲ ۱۰۱ ۴۲ بهم پیام بدن🌱🦋☺️
🔆اگر خواستید پی‌دی‌اف فصل دوم رو داشته باشید، امکان تهیه‌ش هست و میتونید مبلغ ۴۹ هزار تومان رو به شماره کارت زیر بفرستید و فیش واریزی رو برای من @Faariya ارسال کنید تا رمان در اختیارتون قرار بگیره.🌱
6219861945176005
شهیدی بزنید روی شماره کپی می‌شه. 🌊🌱❤️
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت چهل و ششم [فرشيد] از تماس آيهان چند دقيقه بيشتر نميگذشت. چند دقيقه اي که اندازه ي هزار سال گذشته بود. وقتي به اتاق محمد اومدم تا پرونده اي که ميخواست رو بهش بدم، تلفنش زنگ خورده بود. از "جانم آيهان"ش فهميدم کي پشت خطه. من هنوز اونجا کنار در ايستاده بودم. پرونده توي دستم.. محمد از روي صندليش بلند شده بود.. آيهان انگار ميخواست چيزي بگه و نميگفت.. محمد کلافه بود.. تو اتاق راه ميرفت.. از آيهان پرسيد داوود کجاست؟! پرسيد چرا داوود چيزي نميگه.. انگار آيهان خيالش رو راحت کرد که داوود خوبه. محمد اما آروم نشده بود.. صداش بالا تر ميرفت.. انگار ميدونست چيزي شده.. انگار فهميده بود آيهان داره چيزيو پنهان ميکنه. کنار ميزش رفت.. گوشي رو توي دستش جا به جا کرد و دست راستش رو به ميز تکيه داد. نميدونم.. نميدونم اما شايد به چيزي که ميخواست بشنوه فکر ميکرد.. به اينکه شايد لازم باشه بعد از شنيدنش به يه چيزي تکيه بده براي ايستادن. من هنوز اونجا کنار در بودم. محمد سکوت کرده بود.. نميشنيدم آيهان چي ميگه. فقط محمد زير لب چيزي گفت و گوشي رو از کنار گوشش پايين آورد. کنار ميزش بود و دست راستشو به ميز تکيه داده بود. قدم که برداشت خيالم راحت شد که اون فکر لعنتي که به ذهنم رسيده درست نيست. ميزش رو دور زد و روي صندليش نشست.. نفس راحتي کشيدم.. گوشي هنوز دستش بود.. نگاهش..؟ چيزي رو نشون نميداد..چند دقيقه اي از تماس آيهان ميگذشت.. به خودم جرات دادم و جلو رفتم.. صداش کردم: آقا..؟ نگاهم نکرد. نگاهش به روبرو بود.. دوباره صداش کردم: آقا محمد..؟ نگاهش رو با تاخير از روبرو گرفت و به من دوخت. انگار حواسش نبود.. انگار چشم هاش منو نگاه ميکردن اما نميديدن! گوشيشو نگاه کرد و شماره اي رو گرفت.. بعد از چند ثانيه..انگار تماس برقرار شد که جدي گفت: الو؟ داوود.. آيهان! من شماره ي داوودو گرفتم!! يني چي نيست!؟ مگه نگفتيد باهم اونجاييد؟! از روي صندليش بلند شد.. دستش رو روي ميز کوبيد و گفت: من احتمالا شايد نميخوام! چي ديدي چي شنيدي آيهان!؟ خب... خب آيهان بقيهش.. اينا رو گفتي.. کامل ميخوام...! و بعد سکوت کرد... سکوتش ادامه دار شد... طولاني شد.. نگاهم کرد.. همون لحظه بود که سعيد هراسون بدون در زدن وارد اتاق شد... نگران بود.. به من نگاه کرد.. به محمد.. يه برگه دستش بود مثل پرينت از يه سايت. بي توجه به محمدي که هنوز تلفن دستش بود، جلو رفت و برگه رو روي ميز محمد گذاشت و گفت: آقا.. نوشته اتوبوس دانشجو هاي ايراني چپ کرده.. از بچه ها خبر دارين آقا..؟ آقا.. آقا.. اين تکرار کلماتش نشون ميداد چقدر استرس داره! محمد حتي به برگه اي که سعيد آورده بود نگاه هم نکرد. نفس هاي عميق ميکشيد..! نميخواستم به ارتباط تماس آيهان با خبري که سعيد آورده بود فکر کنم. دلم.. آتيش گرفت وقتي خبر چپ شدن اتوبوس بچه هاي ايرانو شنيدم.. اما.. نميدونم.. خودخواه شده بودم اون لحظه! دنبال يه راهي بودم که ربطش ندم به کسي که بين اون بچه ها بود.. اين سکوت محمد و اون تماس آيهانو ربط ندم به رسول! هر سه تامون انگار تيکه هاي يه پازل بوديم که ميدونستيم ميتونيم همو کامل کنيم اما نميخواستيم کامل بشيم! نميخواستيم مطمئن بشيم..! محمد هنوز ايستاده بود و اين منو دلگرم ميکرد. جراتِ پرسيدن نداشتم اما سعيد که از تماسِ آيهان خبري نداشت جلو تر رفت و گفت: آقا محمد.. محمد سرش رو بالا آورد و سعيدو نگاه کرد...و بعد من رو. گفت: رسول... نفس هاي من و سعيد توي سينه حبس شده بود...رسول چي؟! سعيد پرسيد: رسول چي آقا...؟ محمد کشوش رو باز کرد..همونطوري که داشت دنبال چيزي ميگشت آروم گفت: رسول با بچه ها بوده. و بعد رو به من گفت: داوودو بگير فرشيد! به داوود زنگ زده بود.. آيهان جواب داده بود. گوشيمو بيرون آوردم و شماره ي داوود رو گرفتم.. محمد مستقيم به چشم هام نگاه ميکرد. آروم عقب گرد کردم و از اتاق بيرون رفتم..! انگار زير نگاه محمد نميتونستم حرف بزنم و عجيب تر اينکه محمد اعتراضي به بيرون رفتنم نکرد. پام که از اتاق رسيد بيرون، صداي آيهان تو گوشم پيچيد. يکي دو بار بيشتر باهاش صحبت نکرده بودم اما مطمئن بودم دفعه هاي قبل صداش اينطوري نبود.. انقدر گرفته نبود..! صداش قبلا بُغض دار نبود.. چيزي نگفتم.. منتظر بودم از خواب بيدار شم اما نميشد! اين کابوس لعنتي تموم نميشد.. بي مقدمه گفتم: آيهان؟! چه اتفاقي افتاده..؟!؟ جواب داد: گفتم به آقا محمد..
بي صبر شده بودم.. بلندتر گفتم: دوباره به من بگو! آيهان بي رحم نبود.. بود؟! يا نه.. شايد اون حادثه بي رحم بود.. آيهان که تقصيري نداشت.. اون فقط نقل ميکرد. فقط ميگفت.. فقط حرف ميزد و من بيشتر به اينکه اينا همش به خواب وحشتناکه مطمئن ميشدم! گفت چيزي زيادي نميدونه.. گفت داوود از همه چي خبر داره اما حرف نميزنه! گفت اون تنها چيزي که ديده، ماشيني بوده که رفته ته دره.. بدن هاي سوخته و نيمه سوخته اي که به زور از اون آهنِ گداخته بيرون کشيدن.. از بدن هايي که حتي قابل شناسايي نبودن..! گفت از کل اون ماشين فقط دو نفرشون زنده موندن و هيچکدوم.. رسول ما نبودن. آيهان تمام اين ها رو گفت.. جمله ي آخرش رو که شنيدم ديگه صداش برام قطع شد.. حرف ميزد اما جز واژه هاي نامفهوم براي من چيزي نداشت. نفهميدم کي تماس رو قطع کردم.. نفهميدم کي و چطور به اتاق محمد برگشتم.. نفهميدم محمد چي تو نگاه من ديد که روي صندليش سقوط کرد. فقط ميدونستم که انگار قرار نيست هيچوقت از اون خواب بيدار بشم.. شونه هاي محمد افتاده بود.. نگاهش افتاده بود.. شايد بهتر بود بگم.. تمام محمد افتاده بود. يک آن.. بي اراده.. بخدا بي اراده خواستم بلند شم برم رسولو صدا کنم تا بياد و جو اتاقو درست کنه.. رقيق کنه.. حل کنه اين سکون و سکوتو.. صداي پاي کسي اومد که داشت تند تند پله ها رو بالا ميومد.. پاهاشو ميکوبيد و بالا ميومد. چشمامو با درد بستم.. علي بود.. اون هميشه وقتي عجله داشت، پاهاش رو روي پله ها ميکوبيد و ميدويد... خبر بهش رسيده بود. داشت ميومد اتاق محمد. بي اجازه که وارد شد.. نشون داد حدسم درست بوده. و پشت سرش.. شهاب. علي اومد داخل اما شهاب.. نه.. کناِر در هم نه.. بيرونِ اتاق ايستاده بود و رد نگاِه سرگردونش به محمد ختم ميشد. محمد اما.. نگاهش به يه نقطه ي نا معلوم بود. چيزي نميگفت و چيزي نميگفتيم.. نميتونم به چيزي تشبيه کنم نگاهش رو جز ماه ِي بيرون افتاده از آب.. همونقدر بي تاب.. همونقدر مشتاق.. همونقدر ترسيده! ترس...؟ محمد...؟! آره.. ترسيده بود.. نگاهش ترسيده بود و انگار دنبال يه پناهگاه ميگشت.. يه نقطه ي امن.. چيزي که بهش اطمينان بده اما پيداش نميکرد.. نگاه همه‌مون به محمد بود. انگار ذهن ما به جاي اينکه پيش رسول باشه، پيشِ محمد بود و ذهنِ محمد به جايِ همه ي ما پيش رسول. منتظر اون بوديم... منتظر بوديم حرفي بزنه.. چيزي بگه... تاييد کنه.. رد کنه... غمگين بشه.. اشک بشه.. اخم بشه... همه چيو ميدونستيم اما.. منتظر بوديم اون بگه چي شده.. از جاش بلند شد.. هر دو دست هاش رو روي دسته ي صندليش فشار داد و بلند شد.. هنوز کسيو نگاه نميکرد. گوشيش رو از روي ميز برداشت.. اما چه برداشتني.. دست هاش توان برداشتنِ گوشيش رو نداشتن.. گوشيو روي ميز کشيد و سنگين بلندش کرد.. يه قدم از صندليش فاصله گرفت.. کاپشن سِدري رنگش روي پشتي صندليش آويزون شده بود.. دست دراز کرد تا برش داره.. کشيدش اما به دسته‌ي صندلي گير کرد.. نيومد تو دستش.. بي حس لباسش رو رها کرد و به سمت در رفت.. لباسش پايِ صندلي روي زمين افتاد.. نگاِه ما اما، به جاي محمد.. به زانوانش بود.. از کنار من رد شد..از کنار سعيد... علي.. به در که رسيد، دستش رو روي چهارچوبِ در گذاشت.. انگار بار سنگيني روي دوشش بود و بعد از اين چند قدم، بايد نفسي تازه ميکرد.. دستش رو از در کند.. شايد سنگينيِ نگاهِ شهاب رو حس کرد و سرش رو بالا آورد.. شهابِ محجوب اما اون لحظه چشم هاش رو پايين ننداخت. با چشم هايي که تلألو نور توشون مشخص بود به محمد نگاه ميکرد و نگاهش رو بين چشم هاش جا به جا ميکرد.. نگاهي که شايد جز محمد هيچکس معنيش رو نميفهميد! محمد با همون قدم هايي که روي زمين ميکشيد از اتاق بيرون رفت اما ما هيچکدوم توان تکون خوردن نداشتيم.. _________________ پ‌ن: بوی پیراهنی ای باد بیاور وَر نه غم یوسف بکشد عاشق کنعانی را :))) •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
بریم ناشناس بخونیم🌱
پارت چهل و هفتم [محمد]
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت چهل و هفتم [محمد] ذهن و روحم توي کالبدم جا نميگرفتن. شنيده هام توي مخيله‌م تحليل نميشدن.. چيزايي که شنيده بودم، نه که باور کردني نباشن.. نه! چون باورکردني بودن قلبمو توي دست گرفته بودن و مچاله ميکردن! با پاهايي که جسمم رو به سختي تحمل ميکردن از اون اتاق بيرون رفتم..دنبالِ راه چاره ميگشتم.. دنبال نورِ نجات... دنبالِ مرهم براي زخمي که هنوز نميدونستم شکليه.. نميدونستم کجاست. سردرگم بودم.. سردرگم تر از هميشه.. اسمش که از زبونِ آيهان توي گوشم نشسته بود مدام توي سرم تکرار ميشد.. "رسول"..! توي راهرو بودم.. مستأصل.. به کي بايد ميگفتم..؟ از کي بايد کمک ميخواستم..؟ اصلا.. اصلا براي چي کمک ميخواستم..؟! به سعيد زنگ ميزدم..؟ که بگم موقعيت هفت..؟ هشت..؟ يازده....؟! بگم لوکيشن کجا..؟! همهمه ي راهرو زياد شده بود.. رفت و آمد بيشتر. بي اختيار به سمت اتاق آقاي عبدي قدم برداشتم..کند بودم.. سُست بودم.. نميدونم چقدر طول کشيد اما، خودم رو در حاليکه روبروي نگاه هاي پرسشگر و نگرانش بودم، وسط اتاق پيدا کردم.. از پشت ميزش کنار اومد و با تعجب پرسيد: چيشده محمد؟! تمام حرف ها و گفته هاي آيهان تبديل به تصوير شده بودن و جلوي چشم هام ميرقصيدن! چيزي نگفتم..چيزي که هنوز باور نکرده بودم رو نتونستم بگم.. سکوتم رو ديد.. جلوتر اومد.. دوباره صدام کرد: محمد!؟ لب هامو از هم فاصله دادم.. تقلا کردم حرف بزنم اما جز "رسول" چيزي ازش بيرون نيومد.. اخم کرد.. سر و صداي بچه ها بيرون بيشتر شده بود.. نگاهي به من انداخت و به سمت پنجره رفت و پرده هاي کرکره اي رو کنار زد و راهرو رو نگاه کرد.. دوباره کنار من اومد.. انگار.. انگار داشت ميفهميد چي شده.. نميتونستم روي پاهام بايستم. آرزو ميکردم که اي کاش اين محمد نبودم!در باز شد.. بدونِ در زدن.. تلخ خنديدم! برنگشتم تا ببينم کيه.. اما.. هر کي بود از بچه هاي من نبود.. هيچکدومشون انقدر کشيده راه نميرفتن.. محکم قدم برميداشتن.. اومد جلو و کنارم ايستاد.. آقاي عبدي نگاهي بهش کرد و گفت: آره فرشيد..؟ پس فرشيد بود. نگاهش کردم.. سيبکِ گلوش بالا و پايين ميشد.. مکثي کرد و بعد سري تکون داد.. انگار چيزي که توي گلوش گير کرده بود اجازه ي حرف زدن بهش نميداد.. نگاهي به آقاي عبدي کردم و گفتم: من.. ميتونم.. چند دقيقه.. حرفم تموم نشده بود که گفت: برو محمد! سرمو پايين انداختم و از اتاقش بيرون رفتم.. هيچ راهي براي رفتن نبود.. هيچ اميدي برام نمونده بود.. به سمت محوطه ي سايت رفتم.. ذهنم باور نداشت چيزي که شنيده بود رو.. تو حال سير نميکرد.. توي چند ساعت پيش بود.. توي صبح که داوود گفت رسولو ديده که سوار ماشين شده.. توي ديشب بود که.. که.. واي.... آب دهانمو قورت دادم.. دو قدم تا نيمکتِ گوشه ي محوطه فاصله داشتم.. بعيد ميدونستم بتونم بهش برسم اما رسيدم! گوشيمو از جيبم بيرون آوردم و وارد پيام هام شدم.. دنبال اسمش گشتم.. اسمش "پ رسول" سيو بود..! يه بار که کنارم نشسته بود و داشتم با گوشيم کار ميکردم، اسمشو توي گوشيم ديده بود.. با خنده گفته بود: آقا شما هم مثل من خسته اين؟! همونيو که سيو ميکنين ميذارين ميمونه؟! دستتون خورده اون "پ" رو نوشتين ديگه پاک نکردين!؟ سرمو تکون دادم و گفتم: آقا رسول مترو هم سوار ميشي همينطوري هستي؟! گيج نگاهم کرده بود.. ادامه دادم: تو گوشي همه رو نگاه ميکني..؟! جا خورد.. خجالت کشيد.. بريده گفت: نه آقا.. نه.. يه لحظه چشمم بود.. بعد چون اسمِ خودم بود.. بين حرفش رفتم و گفتم: من مخاطب با "ر" زياد دارم.. ولي از "پ" هيچکس نيست.. اينطوري نوشتم سريع پيدات کنم..! نگاِه شرمندهش شاداب شد..لبخند زد. ذهنم تو روز هاي قبل ميچرخيد و نگاهم اما خيره به صفحه‌ي گوشيم بود.. به "پ رسول"..! منم لبخند زدم اما، قطره اي که از چشمِ چپم مستقيم روي صفحه ي گوشيم چکيد، يادم آورد کُجام. سر تکون دادم.. پيامش رو باز کردم.. "به علي گفتم بهتون بگه آقا.. من بايد اين گوشيو کنار بذارم.." زير لب گفتم: به کدوم گوشيت زنگ بزنم که جواب بدي... بغضي که از صبح توي هوا ميچرخيد انگار تازه داشت تو نفسم رسوب ميکرد..حالِ عجيبي داشتم.. حالم به ثانيه بند نبود..! گيج ميشدم.. گم ميشدم.. غمگين ميشدم.. بي حواس ميشدم.. انکار ميکردم.. باور ميکردم و دوباره ميرسيدم جايِ اول.. هوا سرد بود و اون سرما منو از خواب بيدار ميکرد.. مينشست توي استخون هام و بهم ثابت ميکردم که بيدارم.. نميدونم چند دقيقه بود که اونجا روي اون نيمکت نشسته بودم که گوشيم توي دستم زنگ خورد.. آيهان بود.. چيزي مونده بود که نگفته باشه..؟ حرفي مونده بود که نزده باشه..؟ خودم خواسته بودم کامل بگه اما.. هيچوقت فکر نميکردم چيزي که قراره بشنوم، تماممو فرو بريزه..!
تماسو برقرار کردم اما چيزي نگفتم.. گوشيمو کنار گوشم گرفتم.. بعد از چند ثانيه مکث گفت: آقا محمد....؟ جواب دادم: هستم آيهان.. بگو.. گفت: "بگم آقا الان..؟!" و من با خودم فکر ميکردم امروز چقدر همه شبيه رسول شدن!! بريده حرف ميزد.. حرف هاش منسجم نبودن.. از همه جا ميگفت.. انگار ميترسيد حرف بزنه.. گفت به سفارت ايران اطلاع دادن تا از طريق اطلاعاتي که از اون شرکت داشتن، به خانواده هاشون اطلاع بده..تا براي.. براي شناسايي و انتقالشون تصميم بگيرن.. يک لحظه.. يک لحظه تمام غم از وجودم جمع شد.. پاک شد و رفت و جاش رو داد به يه ترسِ بزرگ.. تمامِ غمم براي رسول شد ترس براي مادرِ رسول.. برايِ قلبش..! که رسول چقدر نگرانش بود.. يک لحظه اصلا ديگه به اين فکر نکردم که رسول براي ما بود.. اونجا.. فقط آرزو کردم کاش بود.. براي مادرش..! براي هيچکس جز مادرش..! اون لحظه حاضر بودم هزار بار مثل امروز بشکنم اما اون ميموند برايِ مادرش.. ياد حرف آيهان افتادم.. به سفارت گفتن.. براي انتقال.. و.. شناسايي.. رسول.. رسولِ من..! اون محسني که يک بار اسمش رو از رسول شنيدم.. عرفاني که اسمش توي اون ويسي که رسول فرستاده بود شنيده ميشد.. چشم هام رو بستم! وقتِ اشک نبود.. وقتِ مرثيه نبود..هنوز وقتش نبود.. بايد ميرفتم! آيهان گفت ميخواسته با داوود بره براي شناسايي و انتقال.. قبل از اينکه بخوام مخالفت کنم، بخوام بگم داوود نميتونه، خودش گفته بود داوود حتي با حسام حرفي نزده.. چيزي نگفته و کاري نکرده.. و من بيشتر نگران شده بودم..! کسي درون من شيون ميکرد.. روضه ميخوند و تنها زار ميزد.. کس ديگه اما نگران بود.. نگرانِ داوود.. نگران مادر رسول.. محسن.. عرفان..سر تکون دادم دوباره..الان وقت مرثيه نبود! دست روي زانوهام گذاشتم و بلند شدم.. مطمئن بودم قلبم هنوز چيزي نميدونست که انقدر آروم ميزد.. به سمت ساختمون قدم برداشتم.. به سمت اتاقِ آقاي عبدي.. بايد داوودو برميگردوندم.. همين امروز.. همين حالا! و بعد خودم ميرفتم.. شايد اين تنها کاري بود که ميتونستم انجام بدم.. ________________ پ‌ن: باز می‌پرسی که دردت چیست؟ بنشین گوش کن.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown