#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت چهل و هفتم
[محمد]
ذهن و روحم توي کالبدم جا نميگرفتن.
شنيده هام توي مخيلهم تحليل نميشدن.. چيزايي که شنيده بودم، نه که باور کردني نباشن.. نه! چون باورکردني بودن قلبمو
توي دست گرفته بودن و مچاله ميکردن!
با پاهايي که جسمم رو به سختي تحمل ميکردن از اون اتاق بيرون رفتم..دنبالِ راه چاره ميگشتم.. دنبال نورِ نجات... دنبالِ مرهم براي زخمي که هنوز نميدونستم شکليه.. نميدونستم کجاست.
سردرگم بودم.. سردرگم تر از هميشه..
اسمش که از زبونِ آيهان توي گوشم نشسته بود مدام توي سرم تکرار ميشد.. "رسول"..!
توي راهرو بودم.. مستأصل.. به کي بايد ميگفتم..؟ از کي بايد کمک ميخواستم..؟ اصلا.. اصلا براي چي کمک ميخواستم..؟! به سعيد زنگ ميزدم..؟ که بگم موقعيت هفت..؟ هشت..؟ يازده....؟! بگم لوکيشن کجا..؟!
همهمه ي راهرو زياد شده بود.. رفت و آمد بيشتر.
بي اختيار به سمت اتاق آقاي عبدي قدم برداشتم..کند بودم.. سُست بودم..
نميدونم چقدر طول کشيد اما، خودم رو در حاليکه روبروي نگاه هاي پرسشگر و نگرانش بودم، وسط اتاق پيدا کردم..
از پشت ميزش کنار اومد و با تعجب پرسيد: چيشده محمد؟!
تمام حرف ها و گفته هاي آيهان تبديل به تصوير شده بودن و جلوي چشم هام ميرقصيدن!
چيزي نگفتم..چيزي که هنوز باور نکرده بودم رو نتونستم بگم..
سکوتم رو ديد.. جلوتر اومد.. دوباره صدام کرد: محمد!؟
لب هامو از هم فاصله دادم.. تقلا کردم حرف بزنم اما جز "رسول" چيزي ازش بيرون نيومد..
اخم کرد.. سر و صداي بچه ها بيرون بيشتر شده بود..
نگاهي به من انداخت و به سمت پنجره رفت و پرده هاي کرکره اي رو کنار زد و راهرو رو نگاه کرد.. دوباره کنار من اومد..
انگار.. انگار داشت ميفهميد چي شده..
نميتونستم روي پاهام بايستم. آرزو ميکردم که اي کاش اين محمد نبودم!در باز شد.. بدونِ در زدن.. تلخ خنديدم!
برنگشتم تا ببينم کيه.. اما.. هر کي بود از بچه هاي من نبود.. هيچکدومشون انقدر کشيده راه نميرفتن.. محکم قدم برميداشتن..
اومد جلو و کنارم ايستاد..
آقاي عبدي نگاهي بهش کرد و گفت: آره فرشيد..؟
پس فرشيد بود.
نگاهش کردم.. سيبکِ گلوش بالا و پايين ميشد.. مکثي کرد و بعد سري تکون داد.. انگار چيزي که توي گلوش گير کرده بود
اجازه ي حرف زدن بهش نميداد..
نگاهي به آقاي عبدي کردم و گفتم: من.. ميتونم.. چند دقيقه..
حرفم تموم نشده بود که گفت: برو محمد!
سرمو پايين انداختم و از اتاقش بيرون رفتم..
هيچ راهي براي رفتن نبود.. هيچ اميدي برام نمونده بود.. به سمت محوطه ي سايت رفتم..
ذهنم باور نداشت چيزي که شنيده بود رو.. تو حال سير نميکرد.. توي چند ساعت پيش بود.. توي صبح که داوود گفت رسولو ديده که سوار ماشين شده.. توي ديشب بود که.. که.. واي.... آب دهانمو قورت دادم.. دو قدم تا نيمکتِ گوشه ي محوطه فاصله داشتم.. بعيد ميدونستم بتونم بهش برسم اما رسيدم!
گوشيمو از جيبم بيرون آوردم و وارد پيام هام شدم.. دنبال اسمش گشتم.. اسمش "پ رسول" سيو بود..! يه بار که کنارم
نشسته بود و داشتم با گوشيم کار ميکردم، اسمشو توي گوشيم ديده بود.. با خنده گفته بود: آقا شما هم مثل من خسته اين؟! همونيو که سيو ميکنين ميذارين ميمونه؟! دستتون خورده اون "پ" رو نوشتين ديگه پاک نکردين!؟
سرمو تکون دادم و گفتم: آقا رسول مترو هم سوار ميشي همينطوري هستي؟!
گيج نگاهم کرده بود.. ادامه دادم: تو گوشي همه رو نگاه ميکني..؟!
جا خورد.. خجالت کشيد.. بريده گفت: نه آقا.. نه.. يه لحظه چشمم بود.. بعد چون اسمِ خودم بود..
بين حرفش رفتم و گفتم: من مخاطب با "ر" زياد دارم.. ولي از "پ" هيچکس نيست.. اينطوري نوشتم سريع پيدات کنم..!
نگاِه شرمندهش شاداب شد..لبخند زد.
ذهنم تو روز هاي قبل ميچرخيد و نگاهم اما خيره به صفحهي گوشيم بود.. به "پ رسول"..! منم لبخند زدم اما، قطره اي که از چشمِ چپم مستقيم روي صفحه ي گوشيم چکيد، يادم آورد کُجام.
سر تکون دادم.. پيامش رو باز کردم.. "به علي گفتم بهتون بگه آقا.. من بايد اين گوشيو کنار بذارم.."
زير لب گفتم: به کدوم گوشيت زنگ بزنم که جواب بدي...
بغضي که از صبح توي هوا ميچرخيد انگار تازه داشت تو نفسم رسوب ميکرد..حالِ عجيبي داشتم.. حالم به ثانيه بند نبود..! گيج ميشدم.. گم ميشدم.. غمگين ميشدم.. بي حواس ميشدم.. انکار ميکردم.. باور ميکردم و دوباره ميرسيدم جايِ اول..
هوا سرد بود و اون سرما منو از خواب بيدار ميکرد.. مينشست توي استخون هام و بهم ثابت ميکردم که بيدارم..
نميدونم چند دقيقه بود که اونجا روي اون نيمکت نشسته بودم که گوشيم توي دستم زنگ خورد.. آيهان بود.. چيزي مونده بود که نگفته باشه..؟ حرفي مونده بود که نزده باشه..؟ خودم خواسته بودم کامل بگه اما.. هيچوقت فکر نميکردم چيزي که قراره بشنوم، تماممو فرو بريزه..!
تماسو برقرار کردم اما چيزي نگفتم.. گوشيمو کنار گوشم گرفتم..
بعد از چند ثانيه مکث گفت: آقا محمد....؟
جواب دادم: هستم آيهان.. بگو..
گفت: "بگم آقا الان..؟!"
و من با خودم فکر ميکردم امروز چقدر همه شبيه رسول شدن!!
بريده حرف ميزد.. حرف هاش منسجم نبودن.. از همه جا ميگفت.. انگار ميترسيد حرف بزنه..
گفت به سفارت ايران اطلاع دادن تا از طريق اطلاعاتي که از اون شرکت داشتن، به خانواده هاشون اطلاع بده..تا براي.. براي شناسايي و انتقالشون تصميم بگيرن..
يک لحظه.. يک لحظه تمام غم از وجودم جمع شد.. پاک شد و رفت و جاش رو داد به يه ترسِ بزرگ.. تمامِ غمم براي رسول
شد ترس براي مادرِ رسول..
برايِ قلبش..! که رسول چقدر نگرانش بود..
يک لحظه اصلا ديگه به اين فکر نکردم که رسول براي ما بود.. اونجا.. فقط آرزو کردم کاش بود.. براي مادرش..! براي هيچکس جز مادرش..!
اون لحظه حاضر بودم هزار بار مثل امروز بشکنم اما اون ميموند برايِ مادرش..
ياد حرف آيهان افتادم..
به سفارت گفتن.. براي انتقال.. و.. شناسايي..
رسول.. رسولِ من..! اون محسني که يک بار اسمش رو از رسول شنيدم.. عرفاني که اسمش توي اون ويسي که رسول فرستاده بود شنيده ميشد.. چشم هام رو بستم! وقتِ اشک نبود.. وقتِ مرثيه نبود..هنوز وقتش نبود.. بايد ميرفتم!
آيهان گفت ميخواسته با داوود بره براي شناسايي و انتقال.. قبل از اينکه بخوام مخالفت کنم، بخوام بگم داوود نميتونه، خودش گفته بود داوود حتي با حسام حرفي نزده.. چيزي نگفته و کاري نکرده.. و من بيشتر نگران شده بودم..!
کسي درون من شيون ميکرد.. روضه ميخوند و تنها زار ميزد.. کس ديگه اما نگران بود.. نگرانِ داوود.. نگران مادر رسول.. محسن.. عرفان..سر تکون دادم دوباره..الان وقت مرثيه نبود!
دست روي زانوهام گذاشتم و بلند شدم..
مطمئن بودم قلبم هنوز چيزي نميدونست که انقدر آروم ميزد..
به سمت ساختمون قدم برداشتم..
به سمت اتاقِ آقاي عبدي..
بايد داوودو برميگردوندم.. همين امروز.. همين حالا!
و بعد خودم ميرفتم.. شايد اين تنها کاري بود که ميتونستم انجام بدم..
________________
پن: باز میپرسی که دردت چیست؟ بنشین گوش کن..
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت چهل و هشتم
[محمد]
با آقاي عبدي صحبت کردم و بهش جريانو گفتم.. اينکه بايد برم ترکيه.. اينکه داوود بايد برگرده..موافقت کرد. چيزي نگفت.. انگار همهچيز رو سپرده بود به خودم.
از اتاقش که خواستم بيرون برم صدام کرد: محمد..؟!
ايستادم و به سمتش برگشتم.
جلو اومد و روبروم وايساد.. هنوز دست هاش رو باز نکرده بود که به آغو ِشش پناه بردم.. صبر کرد.. توي سکوت.. ازش جدا شدم و به سمت بيرون رفتم..
بچه ها توي راهرو ايستاده بودن.. انگار هر لحظه منتظر بودن بهشون بگم اشتباه شده.. اشتباه شنيدن... اما نه! درست بود..
از جلوشون رد شدم و به سمت اتاقم رفتم.. شهاب جرات کرد و دنبالم اومد تويِ اتاق..
سعيد و فرشيد اما.. هنوز توي راهرو بودن. تمام مدتي که من توي محوطه بودم هم، توي راهرو ايستاده بودن.. با چشمهاي سُرخ و نگاه هاي سرگردون.
وارد اتاق شدم و پشت ميزم نشستم.. شهاب تا نيمه هاي اتاق اومده بود و همون وسط ايستاده بود.
کلافه بودم.. منتظر نگاهش کردم.. چيزي ميخواست بگه و نميگفت. حرفي ميخواست بزنه و نميزد..
آرنجم رو روي ميز گذاشتم و سرمو به دستم تکيه دادم.. آروم گفتم: آيهانو بگير شهاب.. بگو داوودو با اولين پرواز بفرسته بياد.
صدايي نشنيدم.. سرمو آوردم بالا و نگاهش کردم.. زير لب گفت: فقط.. فقط داوود.. آقا..؟
سرمو تکون دادم و گفتم: خودم دارم ميرم امروز.. براي چيزي که تو منظورته..
آب دهانشو قورت داد. برق اشک هاي حبس شده تو چشمش کاملا مشخص بود. يه قدم جلو تر اومد و آروم گفت: آقا.. رسول..
انگار تعجب داشت از حالتم.. انگار ميخواست بهم بفهمونه دور و برم چه خبره! انگار ميترسيد از اين سکوتم و ميخواست مطمئن بشه ميدونم چي شده.
سرمو بالا و پايين کردم.. بي کلام..
گوشيشو بيرون آورد و شماره ي آيهان رو گرفت و بعد آروم از اتاق بيرون رفت.
درست مثل فرشيد.. انگار همشون ميخواستن من بيشتر از اين نشنوم اما، من اينجا داشتم خودم رو براي سخت ترينش آماده ميکردم.. براي راهي که بايد ميرفتم.. چيزي که بايد ميديدم.
بعد از چند دقيقه به اتاق برگشت.. اما اينبار تنها نبود.. فرشيد و سعيد هم اومده بودن.
اين سه نفر، چقدر آروم بودن.
وقتي داوودي که بخاطر تير خوردن رسول يقه چاک ميداد و داد ميزد الان آرومه، ساکته، از اين سه نفر چه توقعي.
ما داد ميزنيم که کمک بخوايم.. که تمنا کنيم.. که چنگ بزنيم به هر ريسماني براي رسيدن به مطلوب..
اما الان.. هيچ کمکي هيچ دستاويزي براي چنگ زدن نبود.. مطلب و مطلوب هر دو به پايان رسيده بودن..
وقتي درد بي درمان باشه، ناله اي جُز سکوت و تماشا باقي نمي مونه.
شهاب بريده گفت: گفتم بهش آقا. گفت باشه..
سر تکون دادم.. دير بود.. وقتي نبود.. بچه ها اون طرف تنها بودن.. رسول.. تنها بود..
سوئيچو توي دستم گرفتم.. خم شدم و لباسم رو از روي زمين برداشتم و از روي صندلي بلند شدم..
عجله داشتم براي رفتن اما، پاهام ياري نميکردن. هنوز کند بودن.. مثل راه رفتن تويِ آب.. تلاش ميکني تند راه بري.. بدوي.. بدنت ميخواد به جلو فرار کنه اما پاهات توي آب گير ميکنن و انگار ميخوان زمين بزننت.
جلوشون ايستادم..
سعيد.. سعيد.. بين تمام کار ها و شلوغي ها.. منتظر يه روزي بودم تا صداش کنم اتاق.. تا تنها، از ايمان بگه.. از غصه هاش! از چيز هايي که ديده و به هيچکس نگفته.. تا سبک بشه نگاه سنگين اين روز هاش اما الان.. با چشم هايي که گرد بُغض تمامش رو فرا گرفته بود، جلوم ايستاده بود.
نگاهي بهشون انداختم و به سمت در رفتم.
تو تمام راهم به پارکينگ، پرده اي از اشک جلوي ديدمو گرفته بود و رهام نميکرد. اشکي که نه پايين ميومد و نه از بين
ميرفت..
توي ماشين نشستم و استارت زدم.. پام، رويِ پدال ميلرزيد!
خنديدم..! با غم.. زير لب گفتم: گفتم قوت پاهامي.. نگفتم؟
گوشيمو از جيبم بيرون آوردم و شماره ي اتاقم رو گرفتم.. ميدونستم هر سه شون اونجان.. بعد از چند ثانيه فرشيد جواب داد..
گفتم: بيا پارکينگ فرشيد..
و بعد بي پروا ادامه دادم: نميتونم رانندگي کنم..!
تا فرشيد بياد پايين، به مهدي زنگ زدم و ازش از پرواز هاي امشب سوال کردم.. جاي خالي نداشت ولي هر طوري بود من امشب بايد ميرسيدم ترکيه..
قرار شد براي ساعت چهار برم. مهدي شوخي ميکرد.. ميخنديد! از حالِ من چيزي نميدونست..! گفت: آقا محمد اگه عجله نداشتي برا فردا ساعت ۱۰ يکي از اون فرست کِلَس هايي که رسول باهاش رفت ترکيه داشتيم..
و من فقط به اين فکر ميکردم که دنيا چه خصومتي با من داشت که امروز دست از نیش زدن برنميداشت..
فرشيد پايين اومد و سوار شد.. تو تمام طول مسير تا خونه، چيزي نميگفت اما هر چند دقيقه يک بار، دست راستش از روي
فرمون بلند ميشد و روي صورت و چشم هاش مينشست و پاکشون ميکرد..
به خونه رسيدم.. رو بهش گفتم: فرشيد جان.. ميموني من برگردم.. برسونيم فرودگاه..؟!
با صدايي که هيچ شباهتي به صدايِ هميشگيش نداشت گفت: بله آقا..
از ماشين پياده شدم و به خونه رفتم.. از ظهر يکي دو ساعتي گذشته بود..
از حياط گذشتم و وارد خونه شدم..
نرگس گوشه ي حال خوابيده بود و چادرِ رنگی عطيه روش کشيده شده بود.. صداي بسته شدن در که بلند شد، عطيه از آشپزخونه سرکي کشيد و نگاه کرد.. منو که ديد، با لبخند از آشپزخونه بيرون اومد و گفت: تويي محمد؟! خسته نباشي.. برا
ناهار اومدي..؟!
و بعد جلو اومد و روبروم ايستاد.
دقيق که شُد، لبخندش کم کم پاک شد.. نگاهش بين چشمهام جا به جا ميشد.. ترسيد گفت: محمد..چيزي شده؟!
نگاهمو ازش گرفتم و دور خونه چرخوندم..
دوباره گفت: با تو ام محمد!
عطيه.. شايد اون لحظه، تنها کسي بود که ميتونستم جلوش محمد باشم.. محمد خالي! بي هيچ پسوند و پيشوندي..
دوباره گفت: محمد داري نگرا..
بي قرار بين حرفش رفتم و گفتم: رسول!
اخمِ ريزي کرد.. گفت: رسول چي محمد؟!
نگاهش کردم.. بي حرف.. مثل تمامِ امروز که به هيچکس توضيحي نداده بودم!
تند تر نفس ميکشيد.. منتظر بود! منتظر نگاهم ميکرد. يک قدم جلوتر اومد و ترسيده گفت: م..محمد.. رسول چي..؟ نگو.. نگو که..؟ محمد نگو که..
فرشيد دمِ در بود.. وقتي براي رفتن به فرودگاه نداشتم.. شايد تنها جايي که ميشد اين اشک هاي محبوس نفس بکشن همينجا بود.. کنارِ عطيه! پلک زدم و قطره هاي گرم و مزاحم روي صورتم جاري شدن.
عطيه بغض کرد.. خواست چيزي بگه.. صداش با بغض عجين شده بود.. حواسش به نرگس خوابيده نبود..
واژه ها رو کنار هم ميچيد و حرف ميزد و از من سوال ميپرسيد!
نرگس از صداي عطيه بيدار شده بود.. ترسيده بود.. گريه ميکرد.
نگاهي به نرگس انداختم و نگاهي به عطيه..
به سمت نرگس رفت و کنارش نشست..
همونطور که با دست مو هاي آشفته ي نرگس رو نوازش ميکرد هنوز با من حرف ميزد.
و من به اين فکر ميکردم که اون چقدر پر احساس تر و بي پروا تر و رها تر از من بود!
نرگس رو توي بغلش گرفته بود و گهواره وار تکون ميداد و خودش هم تکون ميخورد و مثل يه خواهر براي رسول اشک ميريخت..
جلو رفتم و کنارش نشستم.. دستش رو محکم جلوي دهانش گرفته بود تا صداي گريهش بلند نشه.. تا نرگس بيشتر از اين
نترسه!
آروم صداش کردم: عطيه جان..
نفس عميقي کشيد و دستش رو از روي دهانش برداشت.. لب گزيده بود و هنوز سعي ميکرد بي صدا به اشک ريختن ادامه بده..
نگاهي به نرگس کردم.. به لباس عطيه چنگ زده بود و با چشم هاي خمارش به روبرو نگاه ميکرد.. بين خواب و بيداري گير کرده بود..
دستي به سرش کشيدم و به عطيه گفتم: من بايد برم.. فرشيد دم در منتظره.. بايد برم ترکيه.. برم تا.. تا..
و چشمه ي اشکِ عطيه دوباره جوشيد!
چشم بستم و از کنارش بلند شدم و به سمت اتاق رفتم..
کوله ي کوچيکم رو برداشتم و وسايلم رو داخلش جا دادم. مدارک شناسايي که نشون ميداد با اميرعلي نسبتي دارم رو هم برداشتم.. مدارکي که آماده شده بودن تا اگر اقامتش طولاني شده بود، بشه بهش سر زد..
به سمت کمد لباس هام رفتم و درش رو باز کردم..
خواستم لباسم رو عوض کنم که يادِ چيزي افتادم..
نگاهم رو از رديفِ لباس ها گرفتم و به کمدِ فلزيِ گوشه ي اتاق دوختم. کمدي که برای وسایل اداره بود..
آبِ دهانم رو به سختي قورت دادم.. يادِ چيزي افتادم که از حدودِ دو سال و نيم پيش توي کمد مونده بود.
حالم مثلِ کسي بود که در حالِ غرق شدن بود اما مشتاق بود به پايين تر رفتن! کسي که داشت خفه ميشد اما از نفس
کشيدن توي آب دست برنميداشت..!
به سمتِ اون کمد فلزيِ کوچيک رفتم..
با دو تا در، از وسط تقسيم شده بود..
کناِر درِ پايين زانو زدم و بازش کردم..
زير تمام وسايل و مدارک و پوشه ها، پاکتِ پلاستيکی رنگ رفته اي مشخص بود.. بيرون آوردمش.
نفس عميقي کشيدم و درش رو باز کردم.
ردِ خون و خاک هنوز روي اون لباس مونده بود.
انگار اسلحه اي رو روبروي قلبت گرفته باشي و مطمئن باشي خشابش ُپره اما باز ادامه بدي.
ناخودآگاه اخم کرده بودم..
نتونستم لباسش رو از اون پاکت بيرون بيارم.. دستم رو داخل بردم و گوشه ي لباس رو لمس کردم.. تو مُشتم فشردم و بعد..
رهاش کردم...
به ساعتِ کناِر تخت نگاه کردم..
وقت نبود..
هنوز وقت نبود..
مثلِ جسم شکننده اي با احتياط به داخل کمد برش گردوندم..
دندون هامو رويِ هم ميفشردم تا باز نشه عقده اي که نشه جمعش کرد.. باز نشه گره اي که از پسش بر نيام..
دست روي زانوم گذاشتم و بلند شدم..
لباس هامو عوض کردم.. کيفو برداشتم و از در بيرون رفتم..
عطيه هنوز روي زمين نشسته بود و نرگس توي بغلش خوابش برده بود.. نگاهم کرد.. هنوز ميسوخت و ميجوشيد.
کنارش رفتم.. خم شدم و روي سرش رو بوسيدم و از خونه بيرون رفتم..
_________________
پن: گفتنی نیست ولی بی تو کماکان در من،
نفسی هست، دلی هست، ولی جانی نیست..
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت چهل و نهم
[فرشيد]
خفگي شايد کمترين بلايي بود که بُغض سرم آورده بود..
توانِ حرف زدن نداشتم.
محمد که از گيت رد شد و تنها شدم، همونجا کناِر شيشههايي که سالن انتظار رو از جايي که من ايستاده بودم جدا ميکرد، به ديوار تکيه دادم.
هيچ کسي رو نميديدم. کنار ديوار سر خوردم و روي زمين نشستم.
هر دو دستم رو روي دهانم گذاشتم و اشک هايي رو که از صبح با بي رحمي مهار کرده بودم، آزاد کردم.
صداي من توي اشک ها و لبخند هاي مسافر ها گم شده بود.
نگاِه عجيب مردم.. نگاِه دلسوزانهشون.. که شايد فکر ميکردن عزيزي رو به سفر فرستادم و از دوريش بي تابم..
درست بود.. بي تاب بودم.. اما براي کسي که ديگه هيچ بازگشتي نداشت. هيچ ريل و پروازي ديگه اونو برنميگردوند..
نميدونم چقدر اونجا نشستم و چقدر دور از دنياي دور و برم تو خودم غرق بودم که احساس کردم ميتونم بلند شم و برگردم
اداره..
دستم رو به ديوار گرفتم و بلند شدم.. به سمت دِر فرودگاه رفتم که گوشيم زنگ خورد..
سعيد بود..
جواب دادم: جانم؟!
گفت: کجايي فرشيد؟!
گفتم: فرودگاه.. دارم ميام سايت..
ِمن من کرد.. بعد از چند ثانيه بريده گفت: نيا فعلا.. باش.. همونجا..
تعجب کردم.. گفتم: پرواز محمد لغو شده؟
جواب داد: نه.. آيهان زنگ زده بود..
اخمِ ريزي کردم و گفتم: آيهان.. خُب..؟
و بعد همه چيز يادم اومد.. قبل از اينکه چيزي بگم سعيد گفت: داوود.. پروازش يکم ديگه ميشينه.. يني يه ساعتي مونده اما.. چطور بگم.. تو بموني همونجا..
بين حرفش رفتم و گفتم: ميمونم سعيد..
اگر ميرفتم سايت.. اگر نميموندم اينجا، سعيد مجبور بود بياد دنبال داوود.. و ميدونستم توان ديدنشو نداره.. توان ديدنش رو به عنوانِ اولين نفر نداره..محمد رو فرستاده بودم.. با اون حالي که بي رحمانه احاطهش کرده بود.. پس ميتونستم به استقبال داوود هم برم و شونه هام خالي نشن.
تمام اون يک ساعت رو روي صندلي نشسته بودم و بي هدف به روبروم نگاه ميکردم..
هر چي زمان به نشستنِ پروازِ داوود نزديک تر ميشد، ترسي که به جون من مينشست هم بيشتر ميشد..
عجيب بود اما دلم ميخواست زمان به عقب برگرده و برگردم سايت.. تا خود سعيد بياد دنبالش.. انگار توانِ ديدنش رو نداشتم..
بلندگو که اعلام کرد پرواز آنکارا نشسته، از روي صندلي بلند شدم و به سمت دري که مسافر ها از اون بيرون ميومدن رفتم و ايستادم..
چند دقيقه بعد داوود رو ديدم که از در بيرون اومد..
من رو نديده بود.. انگار که دنبال کسي هم نميگشت..
نگاهش به روبرو بود و در حاليکه کوله پشتيش رو از دستهي بالاييش گرفته بود و بند هايِ بلندش روي زمين کشيده ميشد به سمت سالن ميومد..
جمعيتو کنار زدم و جلو رفتم.. هنوز منو نديده بود..
صداش کردم: داوود..
ايستاد.. با مکث به سمتم برگشت.. منتظر هر واکنشي ازش بودم اما اون هيچ کاري نميکرد..
نگاهم به سمتِ باند سفيدي که دور دست هاش پيچيده شده بود کشيده شد..
دست راستش کامل بسته شده بود و دوِر انگشت هاي دست چپش هم پيچيده شده بود..
جلو رفتم.. کوله ي کوچيکش توي دست هاش سنگيني ميکرد.. خم شدم و کيفش رو از دستش گرفتم..
نگران گفتم: دستت چيشده داوود؟
باز چيزي نگفت..
ساعد دستش رو تکون دادم تا حواسش به من جمع بشه.. سريع نگاهم کرد.. حواسش جمع بود!
مستقيم توي چشم هام نگاه ميکرد اما چيزي توي نگاهش نبود..
آيهان گفته بود داوود چيزي نگفته اما.. فکر نميکردم اينطور باشه..
متعجب بودم.. و نگران..
دستم رو روي کمرش گذاشتم و به سمت در هدايتش کردم.
با قدم هاي کوتاه به سمت در خروجي همراهيم کرد.
داخل ماشين که نشستيم، انگار که حواسش به اطراف نباشه پاهاش رو بالا آورد و جمع کرد و روي صندلي گذاشت و بعد به بيرون نگاه کرد.
نگران صداش کردم: داوود..؟
باز بي صدا نگاهم کرد..
دستاش رو به جايي نميزد.. انگار که درد داشته باشن.
دستش رو دور پاهاش، که حالا روي صندلي جمع شده بودن حلقه کرده بود اما فقط مچ دستش رو به پاهاش تکيه داده بود..
دوباره پرسيدم: داوود دستات چي شدن..؟
نگاهي بهشون انداخت.. و بعد دوباره خيره به بيرون شد.. هيچ احساسي توي چهرهش نداشت.
و دوباره مسير اداره مثلِ تمام مسير هاي امروز تو سکوت طي شد.
به سايت رسيديم.. از آسانسور بالا رفتيم و وارد طبقه ي اول شديم..
چراغ اتاق محمد هنوز روشن بود.
سمت اتاقش رفتم اما داوود به سمت پله ها رفت.
صداش زدم: داوود.. بچه ها اين طرفن..
نگاهي به من انداخت، بعد دوباره به سمت راه پله.. و سمت پله ها رفت.
الان نبايد ميرفت بين جمع بچه هاي پايين.
به سمتش رفتم و ُمچ دستش رو گرفتم و به سمت اتاق کشيدم.
اما ايستاده بود و تکون نميخورد.. پايينو نگاه ميکرد.
رد نگاهش، به ميز مرکزي ختم ميشد.
سيستم رسول که حالا توي اين چند روز علي باهاش کار ميکرد، روشن رها شده بود و علي مغموم، پشت ميز سعيد نشسته بود..
دوباره مچ دستش رو کشيدم و مجبورش کردم همراهم بياد.. مراقب بودم به باندِ دستش فشار نيارم.
وارد اتاق محمد که شديم، سعيد و شهاب که روي صندلي ها نشسته بودن بلند شدن و ما رو نگاه کردن.
سعيد جلو اومد و سلام داد..
داوود همچنان چيزي نميگُفت.
پشت سر داوود ايستاده بودم. منو نميديد. با اشاره ي چشم به بچه ها فهموندم چيزي نيست.
هر چهارتامون، وسط اتاق ايستاده بوديم! بي حرکت.. کولهي داوود رو به دست سعيد دادم و از اتاق بيرون رفتم.. شمارهي آيهانو گرفتم.. جواب نداد.. دوباره گرفتم اما، فايده اي نداشت. به حسام زنگ زدم.. بعد از دو تا بوق صداش رو شنيدم: سلام آقا فرشيد..
با هر آدم جديدي که حرف ميزدم.. با هر کسي که از اين موضوع خبر داشت، لحنِ غم از توي صداش بيرون ميپاشيد و اون
روز رو تيره تر ميکرد.
جواب دادم: سلام حسام..
هر دو سکوت کرديم..
بعد از چند ثانيه گفت: جانم آقا فرشيد..؟
گفتم: حسام.. داوود..
صدايِ نفس عميقش از پشت گوشي بهم رسيد.. گفت: چيزي نگفته.. نه؟
سکوتم رو که ديد ادامه داد: از صبح همينطوره..
نميدونيم چي ديده و چي شنيده.. من نبودم باهاشون اما آيهان هم دقيق نميدونه..
پرسيدم: دستاش چي شدن؟
گفت: آيهان گفت بهتون ميگه.. نگفت..؟! راستش.. انگار سوختن دستاش.. بد هم سوختن.. نميدونم چطوري و کجا.. نپرسيدم ازشون. ولي خودم پانسمانش کردم.. وقت نبود.. هواشو داشته باشين عفونت نکنه..
کاش حسام پشت گوشي نبود و منو ميديد تا همين سر تکون دادم کافي باشه تو جواب دادم بهش..اما کافي نبود.
گفتم: باشه حسام.. ممنون.. راستي.. محمد..
حرفم رو کامل کرد و گفت: ميدونم.. خبر دارم.. دارم ميرم دنبالش..
تشکر کردم ازش و تماس رو قطع کرديم.
به سمت اتاق محمد رفتم.. اين چند ساعت انگار تموم شدني نبودن..
سعيد کنار داوود نشسته بود و سعي داشت صحبت کنه باهاش.
رو به شهاب و سعيد گفتم: بريد پايين بچه ها.. محمد نيست.. اوضاع پايين خوب نيست.. بريد پايين شما.
سعيد رو به من گفت: دستش چي شده فرشيد؟
نگاهي به داوود انداختم و گفتم: سوخته..
و بعد در حاليکه دستم رو سمت داوود گرفته بودم تا بلند شه، گفتم: ميريم بهداري.. بريد پايين منم ميام پيشتون.
بچه ها به سمت پايين رفتن و ما سمت بهداريِ سايت..
دکتر شريفي نبود و قرار بود چند دقيقه اي توي اتاق منتظرش بشينيم. داوود روي صندلي نشسته بود و چيزي نميگفت..
کنار صندليش روي زانو هام نشستم و نگاهش کردم.. نگرانش بودم.. نگران اين حرف نزدن.. اين خودخوري کردن. اين تويِ خودش ريختن و از درون سوختن.
اين عقده اگر باز نميشد، براي هميشه توي سينهش حک ميشد.. براي هميشه راه نفسش رو ميگرفت و عذابش ميداد.
آروم گفتم: داوود..؟ نميخواي حرف بزني..؟
نگاهم کرد.. نگاهي که انگار جواب تمام سوالاتم توش بود. نگاهي که انگار تمام دردِ اتفاق هاي افتاده رو تو خودش جا داده بود..
دوباره گفتم: داوود چيکار کردي با دستت؟
دست هاش رو نگاه کرد.. و بعد انگشت هاش رو روي هم کشيد.. انگار ميخواست چيزي رو لمس کنه.. و بعد دوباره سکوت
کرد.
چند دقيقه اي گذشت و دکتر شريفي وارد اتاق شد.. نميدونم چيزي ميدونست يا نه.. اما مثلِ هميشه سرِ کيف نبود.
صندليش رو گذاشت کنار صندلي داوود و شروع به عوض کردن پانسمانش کرد.
باند رو که باز کرد، نگاه متعجبمون روي دست داوود خيره موند..! شريفي گفت: چيشده دستِ تو پسر؟!
و بعد که سکوت داوود رو ديد، منو نگاه کرد.. بي صدا سر بالا انداختم.
شريفي که انگار فکر نميکرد اوضاعِ دستش انقدر بد باشه بلند شد و وسيله هايِ ديگه اي رو آورد.
تو تمام مدتي که دکتر داشت دستش رو پانسمان ميکرد، اخم کوچيکي روي پيشونيش بود و نفش هاي عميق ميکشيد.
يه قدم جلو رفتم و گفتم: دکتر بي حسي نيازي نيست بزنيد..؟!
شريفي بسته ي باند سفيد رنگ رو باز کرد و زير لب گفت: تموم شد ديگه.
بعد از تموم شدن پانسمان دستش، رفتيم نمازخونه.. اگر ميرفت خونه خوب بود.. اما ميدونستم فعلا از اينجا دل نميکنه.. چند دقيقه اي همونجا پيشش نشستم تا شايد چيزي بگه و حرفي بزنه اما فايده اي نداشت.
ازش خواستم همونجا استراحت کنه و خودم برگشتم پايين پيش بچه ها
چند ساعت ديگه شيفتِ من و بچه ها تموم ميشد اما.. مطمئن بودم هيچکدوم تا برگشتن محمد، اينجا رو ترک نميکنن.
____________________
پن: برنمیگردی ولی من همچنان در شعر ها،
هی ردیفش میکنم این واژهی "برگرد" را..
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت پنجاهم
[محمد]
تو فرودگاه آنکارا بودم. تو خاک ترکيه. به نام اميرحسين حقاني، برادر اميرعلي حقاني..
براي يه ماموريت. براي شناسايي و بردن اميرعلي.
دم فرودگاه بودم.. حسام هنوز نرسيده بود.. غروب بود و هوا به سمت تاريکي ميرفت..
سوزِ پاييزي سردي ميپيچيد و به تنم ميرسيد..
حال داوودو از فرشيد پرسيده بودم و به چيزي که ميدونستم مطمئن تر شده بودم.
داوود چيز کمي نديده بود که الان بتونه ازش حرف بزنه.. که بگه و تعريف کنه..
زير لب گفتم: ببين وقت دنيا رو داري ميگيري با اين کارات رسول.. هيچکس تو حال درستي نيستا..!
گوشيم زنگ خورد.. حسام بود.. جواب دادم و به سمت ماشينش راهنماييم کرد..
از ماشين پياده شده بود.. جلو اومد و با مکث گفت: سلام.. آقا..
آروم جوابش رو دادم و سوار ماشينش شدم..
ازش پرسيدم: دير که نيست..؟ ميتونيم همين الان بريم..؟
نگاهي بهم انداخت.. با ترس..
گفت: آقا.. ميشه رفت.. يني.. گفتن ميشه اما..
و بعد سکوت کرد..
نگاهش کردم و گفتم: اما چي حسام..؟
آب دهانش رو قورت داد.. نگاهشو به جاده دوخت و گفت: خوب نيست وضعيت بچه ها اونجا..
چشم هام رو روي هم گذاشتم و گفتم: ميدونم.
چهل دقيقه اي توي راه بوديم براي رسيدن.. شب شده بود.. بارون نم نم ميزد.. بوي خاکِ بارون خورده توي هوا پيچيده بود.
به ساختمونِ پزشک قانوني که رسيد و خواست بپيچه داخل، ناخودآگاه گفتم: همينجا نگه دار حسام.
سرعتش رو پايين آورد و گفت: براي چي آقا..؟
تکرار کردم: نگه دار.
نميخواستم.. نميخواستم کسي همراهم بياد اونجا.. هيچکس!
نگاهش کردم و گفتم: من ميرم خودم حسام.. تو.. تو برو سفارت..
به سمتم چرخيد و گفت: آقا با هم ميريم بعدش خب.. شما تنهايين اينجا..
بي اراده گفتم: نيستم!
بعد با لحن آرومتري ادامه دادم: تو برو سفارت.. وقت نيست.. برو هماهنگ کن.. براي انتقال.. ببين اگر کسي از بچه هاي ايران که شناسايي شدن و خانوادهشون نميتونه بياد، رفتن اونا رو هم هماهنگ کن..
سر تکون داد و گفت: چشم آقا..
در ماشينو باز کردم و خواستم پياده بشم که صدام کرد: آقا محمد..؟
نگاهش کردم! چشم هاش پُر بود.. روي شونهش زدم و از ماشين پياده شدم..
بارون که حالا شدت بيشتري گرفته بود، هنوز ميباريد.
چراغ هاي ساختمون اصلي خاموش بود و تعطيل.. به سمت نگهباني رفتم و ازش راهنمايي خواستم.. به سمت ساختمون
کوچيکِ شيفتِ شب راهنماييم کرد.. لرزش دست ها و پاهام، فقط يه معني نبود.. يه واقعيت بود! طوري که هر قدمم رو که از روي زمين برميداشتم، تا وقتي روي هوا بود کامل لرزشش رو احساس ميکردم..
هوا سرد بود اما نه تا حدي که سر انگشت هام بي قرار و مرتعش بشن.
دستام رو مشت کردم تا آروم تر بشن اما شدني نبود.
به سمت ساختمون حرکت ميکردم.
نگهباني با لباس آبي رنگ، کنار در ساختمون ايستاده بود.. جلو رفتم.. بعد از هماهنگي با داخل، اجازه ي ورود بهم داد.. "وارد که شدين، طبقه ي همکف، دومين اتاق، دست چپ".
تشکر کردم و داخل شدم.
بويِ مواد شيميايي فضاي ساختمون رو پر کرده بود.. يه بويِ آشنا، که براي اونجا بود.
آروم قدم برميداشتم.. ضربان قلبم تندتر شده بود.. نفس هام بريده تر اما عميق تر.
به اتاق رسيدم.. درش بسته بود.. در زدم و در رو باز کردم.
يه اتاقِ نسبتا بزرگ، با قفسه هايي پُر از پرونده، پوشه و زونکن.
ترس، پررنگ ترين احساسي بود که اونجا داشتم.
جلو رفتم و مدارکم رو روي ميز گذاشتم و با صدايي که کنترلي روي لرزيدنش نداشتم، خودم رو معرفي کردم.
مسئولِ اتاق که مردِ جووني بود، از روي صندليش بلند شد و دستش رو به سمتم دراز کرد و از وضعيتِ پيش اومده ابراز تأسف کرد. دستم رو به سمتش بردم.. نميدونم بخاطرِ سرديِ دستام بود يا لرزششون.. اما وقتي باهاش دست دادم، مکث کرد.. و بعد دست ديگهشو هم روي دستم گذاشت و بعد از چند ثانيه رها کرد.
چيزهايي ميگفت و حرف هايي ميزد که ميدونستم!
دلم دوباره شنيدنشون رو نميخواست! دلم توضيح نميخواست! من همه چيز رو ميدونستم..
از روي صندليش بلند شد و گفت: راستش قبل از انتقالشون بايد شناسايي بشن.. گفتم بهتون.. مدارکي که همراهشون بوده از بين رفته..سر تکون دادم و به سمت در حرکت کردم.
دو قدم رفته بودم که صدام کرد: آقاي حقاني..؟!
به سمتش برگشتم..
منتظر نگاهش کردم که گفت: کجا ميريد..؟
گنگ نگاهش کردم و گفتم: گفتيد.. براي شناسايي..
و دستم رو به سمت در گرفتم..
اخم ريزي کرد.. نگاهش رو ازم دزديد و بريده گفت: نه.. راستش.. چطور بگم..