eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت پنجاه و دوم [دانای کل] ساعت حوالي دِه صبح بود. داوود در رستورانِ آن استراحتگاهِ بين راهي نشسته بود. راننده ي ون از جايش بلند شد و به سمت راهروي منتهي به درب خروجي و سرويس هاي بهداشتي رفت. داوود مستقيم نه، اما زير چشمي حواسش به او بود. کمي آن طرف تر، نُه دانشجو به همراه رسول دورِ دو ميزِ ۶ نفره نشسته بودند و کيف و وسايلشان را رويِ دو صندلي خالي گذاشته بودند. داوود چايي اش را ذره ذره مينوشيد. يک نگاهش به ميز بچه ها بود و يک نگاهش از پنجره بيرون را ميکاويد. اما انگار راننده از مسيرِ ديگري را ِه خروج را انتخاب کرده بود که داوود متوجه رفتنش نشده بود. چند دقيقه اي گذشت.. راننده هنوز برنگشته بود.. داوود فنجان چايي اش را سر کشيد و ساعتش را نگاه کرد.. از جايش بلند شد و آرام به سمت راهرو رفت.. راننده دير کرده بود و اين داوود را مشکوک ميکرد. رسول اما کنار محسن و عرفان نشسته بود.. داوود را ديده بود و تمام حواسش را معطوفِ او کرده بود. خودش هم به ترکِ طولاني مدت ميز توسط راننده مشکوک شده بود و ميدانست داوود هم به همين دليل از پشت ميزش بلند شده است. عرفان که در طي اين مدت به رسول لقب "بچه مايه" را داده بود و حسابي سر به سرش گذاشته بود، با آرنج ضربه ي آرامي به پهلويش زد و گفت: اميرعلي پياده نميشي!؟ رسول که لقمه ي املتش را داغ داغ در دهانش گذاشته بود و سعي ميکرد طوري بجود که زبانش نسوزد، با شانه بالا انداختن و حرکت دست هايش عرفان را سوالي نگاه کرد! عرفان گفت: شرطتو ديگه.. دستِ پريشبو که باختي.. قرار شد يه ناهار مهمون تو باشيم! رسول برگ ريحاني از ظرف سبزي برداشت و گفت: اولا الان مگه وقت ناهاره؟! همين املتو به حساب اينا بزن از دستت در نره.. دوما من کِي گفتم ناهار؟! بستنيو ميکني ناهار؟! عرفان شانه اي بالا انداخت و گفت: تو که داري بچه مايه.. بستني و ناهار برات چه فرقي ميکنه؟! و بعد چشمکي به محسن زد. محسن در حاليکه براي خودش لقمه ميگرفت گفت: حالا جدا از شوخياي عرفان.. اميرعلي تو چرا درست حسابي نرفتي همونجايي که ميخواي؟! تو که پولشو داشتي.. نياز نبود مثل ما هِي اينجا اونجا کني و بخاطر يه پذيرش اينهمه مدت تو ترکيه معطل بشي.. رسول که حقيقتا از افکار بچه ها خنده اش گرفته بود پا روي پا انداخت و گفت: بابا چرا آخه فکر ميکنين من پولدارم!؟ منم مثل شمام.. منم دو هزار دو هزار جمع کردم پول بليط همين ترکيه رو جورش کردم.. پول شرکتو دادم. عرفان که رگه هاي حسادت نه، اما غبطه کاملا در صدايش واضح بود گفت: از همه چيت اين فکرو ميکنيم! تريپت، گوشيت. و بعد رسول را برانداز کرد تا نکته ي جديدي پيدا کند.. نگاهش رويِ مُچ دست رسول ايستاد و گفت: اينا اين. همين دستبندت.. چيه پلاتين ملاتينه نه؟! رسول نگاهي به دستش انداخت! رو به عرفان با لحن آرامي گفت: اين هديه‌س.. راستش نميدونم چيه! محسن مشتِ آرامي به بازوي رسول زد و گفت: ببين.. بچه پولداري دوستايِ بچه پولدارم داري..! به ما نهايتا يه کتاب کادو بدن از "خاوير کرمنت".. بچه ها که منظوِر محسن را فهميده بودند، خنديدند! عرفان اما کمتر.. افکارش در روز هايِ گذرانده ي زندگي اش ميچرخيد.. در آرزو هاي نرسيده اش.. در راه هاي نرفته و در حسرت هايِ خورده اش. دوباره رو به رسول گفت: پلاتينه ولي.. در بيار ببينمش! من ميشناسم.. رسول نگاهي به دستبند انداخت.. همان دستبندي که محمد گفته بود هميشه همراهش باشد.. هماني که ردياب داشت. عرفان که تعللِ رسول را ديد به طعنه گفت: ببين جلو پنج تا آدم دو دَرِش نميکنم.. نترس! نميخواد بدي! رسول که احتمال ميداد مدت زيادي را با آنها سپري ميکند، نميخواست جو بدي بين او و عرفان پيش بيايد. در حاليکه با استرس قفل دستبندش را باز ميکرد و مطمئن بود عرفان بعد از چک کردن، دستبند را به او پس ميدهد گفت: نه نه.. اين چه حرفيه ميزني تو؟! و بعد دستبند را جلوي عرفان گرفت.. عرفان بي ميل دستبند را از رسول گرفت.. جلوي چشمش بالا آورد و دقيق نگاهش کرد.. با غرور از اينکه حدسش درست بوده گفت: آره پلاتينه..! و بعد در حاليکه دستبند رسول را کف دستش گذاشته بود و آن را سبک سنگين ميکرد گفت: سنگينم هست.. حواست باشه بهش..! رسول نگاهي به عرفان انداخت.. نميدانست چه چيزي در نگاهش ميبيند اما دلش نميخواست از او دلخور باشد.. به آن خودکار و جاسوئيچي و بقيه ي ردياب ها و شنود هايي که توي کوله اش داشت فکر کرد.. به اين فکر کرد که اين چند دقيقه نميتواند آنقدرها مشکل ساز شود!
بي اراده رو به عرفان گفت: ميخواي دستت باشه تو ماشين بهم بده. عرفان سري تکان داد و دستبند را دور دستش پيچيد و به سختي قفلش را بست. چند دقيقه بعد صبحانه خوردنشان تمام شد و عزمِ رفتن کردند.. صبح، راننده به آنها گفته بود در استراحتگاه منتظر دو نفر ميمانند.. دو نفر که قرار است تا محل جديد اسکانشان همراهيشان کنند اما حالا آنها نيامده بودند. يعني هنوز نرسيده بودند.. همگي به سمت ون راه افتادند.. رسول بي هدف محوطه ي آنجا را از ديد ميگذراند.. دنبال داوود ميگشت.. او را پيدا کرد! همانجا کنار ماشينش ايستاده بود.. و بعد آرام از پله هاي ون بالا رفت.. يک دقيقه بيشتر نگذشته بود که راننده ي ون، که از صبح پشتِ فرمان بود جاي خودش را به فردِ ديگري داد.. رسول تعجب کرد اما داوود که چيز هاي بيشتري ديده بود، نگران شد.. ديده ها و شنيده هايش را کنار هم گذاشت و نتيجه گرفت ولي کاري براي انجام دادن نداشت! حرکت کردن ون از سمتي و سوال و جوابِ پليس ها از سمتي ديگر، حسابي مجال را برايش تنگ کرده بود.. راننده ي جديد ون، بعد از سرعت گرفتن در يکي از پيچ ها که از قضا شيبِ خطرناکي هم داشت، متوجه شد ترمز هاي ماشين خوب کار نميکنند.. اينقدر اين اتفاق سريع افتاد که حتي فرصت نکرد چيزي به کسي بگويد و ماشين با سرعتِ زيادي گاردريل را شکست و از جاده به پايين پرت شد.. ميچرخيد و به سنگ ها ميخورد و پايين تر ميرفت. رسول و دو نفر ديگر از بچه ها که روي صندلي جلو نشسته بودند، بعد از افتادنِ ماشين و اولين چرخيدنش روي سنگ ها، از پنجره به بيرون پرت شده بودند اما ماشين پايين تر رفته بود. شيشه هايِ خرد شده تنِ تمامِ بچه ها را پاره کرده بود.. در پايين ترين نقطه ي آنجا، وقتي ون ايستاد، سکوتي تمام آن جاده را فرا گرفت و بعد صدايِ انفجارِ مهيبي آن را در هم شکست.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
ینی میخواین بگین برا عرفان ناراحت نیستین..؟ :))))))) 💔
🔆اگر خواستید پی‌دی‌اف فصل دوم رو داشته باشید، امکان تهیه‌ش هست و میتونید مبلغ ۴۹ هزار تومان رو به شماره کارت زیر بفرستید و فیش واریزی رو برای من @Faariya ارسال کنید تا رمان در اختیارتون قرار بگیره.🌱
6219861945176005
شهیدی بزنید روی شماره کپی می‌شه. 🌊🌱❤️
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت پنجاه و سوم [داناي کل] ُاميد و فرِد ديگري به نام ميعاد، که هر دو از افرادِ اتابکي بودند، قرار بود در استراحتگاه به بچه ها مُلحق شوند و همراهيشان کنند اما رفيع که از نفوِذ بالايي بينِ افرادِ اتابکي برخوردار شده بود، داستان را طوِر ديگري تغيير داده بود! ُاميد راهنمايِ ماشين را زد و وارد استراحتگاه شد. گوشه اي پارک کرد و ترمز دستي را کشيد و رو به ميعاد گفت: برو پايين ببين کجان.. به سيا -راننده ي ون- بگو ميتونه حرکت کنه.. ميعاد سري تکان داد و پياده شد.. اما هرچه گشت خبري از ون و بچه ها نبود! به سمت ماشين برگشت و ديده هايش را به اميد گفت! اميد به گشتنِ ميعاد اعتماد نکرد و خودش هم پياده شد اما.. او هم نتيجه اي نگرفت! عصبي شد! به سيا تاکيد کرده بود حتما اينجا منتظر بماند تا با هم حرکت کنند! شماره ي سيا را گرفت.. خاموش بود! اميد عصبي شده بود.. مطمئن بود اگر دستش به سيا ميرسيد، حسابش را کف دستش ميگذاشت! به سرعت سوارِ ماشين شد و رو به ميعاد گفت: بشين تو ماشين! و بعد به سرعت به سمت جاده حرکت کرد! چند دقيقه اي بيشتر نگذشته بود که دودِ سياهي توجه‌شان را جلب کرد.. يکي دو ماشين کنارِ جاده ايستاده بودند و افرادي پايين را نگاه ميکردند. اميد آرام ايستاد.. احتمال نميداد اين اتفاق ربطي به آنها داشته باشد اما ترجيح داد به همه ي وقايع تسلط داشته باشد.. به سمت گارد ريل ها رفت و پايين را نگاه کرد.. چيزي را که ميديد باور نميکرد.. ماشين آشنايي جلوي چشم هايش ميسوخت و زبانه ميکشيد.. چيزي قلب اميد را فشرد.. نفسش را تنگ کرد. دست هايش را مشت کرد.. ناخن هايش کفِ دستانش را زخم ميکردند.. ميدانست اين ها همه اتفاقي نيستند! اميد هيچگاه از راهي که در آن پا گذاشته بود راضي نبود اما طمعِ پول هايي که اتابکي به او ميداد، رهايش نميکرد! در همين لحظه بود که راننده اي که کمي آن طرف تر ايستاده بود داد زد: سه نفرشون بيرونن.. اونجان..! و با انگشت، پايين را نشان داد.. اميد که اين صحنه را ديد، صبر را جايز ندانست و به پايين دويد.. کنار اولين نفر نشست.. خون صورتش را پوشانده بود. با دست هاي لرزانش نبضِ پسر را گرفت.. نميزد.. هول شده بود.. انگشتِ سبابه اش را رويِ مُچ دستش حرکت ميداد تا شايد نبض را پيدا کند.. اما چيزي حس نميکرد! نگاهش سمت رسول کشيده شد.. به سمتش دويد.. چشم هاي رسول هنوز نيمه باز بود.. اميد لبخندي زد.. رو به رسول گفت: خوبي؟؟ تو خوبي؟؟ ميشنوي صداي منو؟؟ رسول چيزي نگفت.. انگار در اين دنيا نبود! اميد آناً ياد ماشين افتاد.. آن را ميديد که با مسافرانش در آتش ميسوخت.. رو به بالا فرياد کشيد: زنگ زديد کمک بخوايد؟؟ افرادي که بالا ايستاده بودند تاييد کردند.. ميعاد با دست به اميد علامت ميداد که بالا برود.. احتمالا الان ماندنشان آنجا جايز نبود. اميد بلند شد.. لباس هايش را تکاند.. چشم هاي رسول هنوز نيمه باز بود.. اميد دل دل ميکرد.. ميترسيد تا رسيدنِ آمبولانس و خاموش کردن آتش، رسول تاب نياورد. ميعاد را نگاه کرد.. فرياد کشيد: بيا پايين! ميعاد با تعجب نگاهش کرد! اميد دوباره داد زد: ميگم بيا!! ميعاد که اين رفتارِ اميد را ميشناخت، در حاليکه پايين ميآمد زير لب غر غر کرد: باز رابين هود بازياش شروع شد! و کنار اميد آمد..! اميد گفت: زنده.س.. کمک کن ببريمش بالا! ميعاد چشم هايش را اطراف چرخاند و گفت: ديوونه شدي؟! ميخواي بندازيمون تو دردسر؟! آقا اگه بفهمه ميگه چرا اين کارو کرديد؟! الان ما ببريمش، تنها سرنخشون ميشيم ما و آقا اتابکي! اميد که انگار دغدغه هايش با ميعاد خيلي تفاوت داشت با عصبانيت گفت: نميبيني زنده‌س؟؟ بمونه اينجا تا آمبولانس برسه چيزي ازش نميمونه.. و بعد به سمت رسول رفت و منتظر به ميعاد نگاه کرد.. ميعاد نچي گفت و به کمک اميد رفت.. و رسول را آرام، طوري که سعي ميکردند آسيب بيشتري نبيند بالا بردند و داخل ماشين گذاشتند و به سمت بيمارستان رفتند.. مدت کوتاهي از رفتن اميد و ميعاد نگذشته بود که ماشينهاي آتشنشاني و آمبولانس و کمي بعد تر پليس سر رسيدند و بعد از خاموش کردن ماشين، اجسام بي جان و نيمه جان بچه ها را از ماشين خارج کردند و همين زمان بود که داوود و آيهان توانستند خودشان را به آنجا برسانند. اميد رسول را به بيمارستان رسانده بود.. رسول خونريزي هايِ جزئي داشت و کبوديِ زياد ساعدش، احتمال شکستگي را بالا ميبرد اما هنوز چيزي راجع به ضرباتِ داخلي مشخص نبود و پرستار ها جسمِ بيجانش روي تخت از اتاقي به اتاق ديگر جا به جا ميکردند و گفته بودند ممکن است خونريزي هاي داخلي خطرناکي داشته باشد و سريعتر بايد بررسي شود..
حدس اميد درست بود.. تمام آن اتفاقات از رفيع دامن ميگرفت! اتابکي که از دلسوزي ها و خودسري هاي اميد به ستوه آمده بود، حسابي پشت گوشي برايش خط و نشان کشيده بود اما اميد از کاري که کرده بود احساسِ رضايت داشت! راهي براي بازگشت نبود.. اتابکي به اميد گفته بود خودش بايد مسئوليت کارهاي بيمارستانِ رسول را به عهده بگيرد و مراقبِ اوضاع باشد.. گفته بود فعلا کسي از ارتباط مستقيمِ آن ون و بچه ها با اتابکي چيزي نميداند و حالا که اميد رسول را به بيمارستان رسانده، تا جايي که ميشود بايد اين ارتباط را کتمان کرد.. هرچند اميد دلش ميخواست رسول خوب شود تا عذاب وجداني که شب ها مثلِ بختک رويِ سينه اش مينشست را گول بزند و با خودش بگويد "من کاري که ميتوانستم را انجام دادم"، اما اتابکي که حريفِ اميد_که يکي از امين ترين افرادش بود_نميشد، از اعماق وجودش دلش ميخواست تا کلک رسول هم کنده شود تا هيچ ردي دامن او را نگيرد.. روز ها ميگذشت.. رسول هنوز بهوش نيامده بود و اميد هر زمان کارش سبک تر ميشد، به آن بيمارستانِ خصوصي سر ميزد و از روند درمانش با خبر ميشد.. جسته و گريخته خبر هايي از بقيه ي بچه ها گرفته بود.. بجز دو نفر، تمام آنها کشته شده بودند. اميد نگاهي به انتهايِ راهرويِ بيمارستان انداخت و زير لب گفت: بجز سه نفر! کيلومتر ها آن طرف تر اما، رسولِ ديگري را به خاک سپرده بودند و حسابي برايش اشک ريخته بودند! محمد که ديدن آن دستبند سوخته برايش حکم اثباتِ هويتِ آن فرد را داشت، مطمئن بود که رسول را از دست داده است. هر تکه اي را کناِر هم ميگذاشت، مطمئن تر ميشد که رسول ديگر بينِ آن ها نيست. محمد مطمئن بود اگر رسول دستبند را از دستش بيرون آورده بود حتما به او خبر ميداد. از طرفي تمامِ اتفاقاتِ ترکيه و انتقالِ مجروحين و کشته ها، با دقتِ کامل پليس ترکيه و سفارت انجام شده بود و جايِ ترديدي باقي نميگذاشت.. حالِ خوشي در تهران ساکن نبود.. گرِد غم همه جا پاشيده شده بود و گويي هيچ باراني براي پاک کردنش قصد باريدن نداشت! و عرفان، پسرکِ بلند پرواز و مظلومِ قصه، به دور از چشمِ تنها کسش، نگاهش را از دنيا گرفته بود.. مادربزرگ پيرش، که چشم هايِ کم سويش آخرين بار هفته‌ها پيش عرفان را ديده بودند، هيچ خبري از او نداشت و خيال ميکرد عرفانش، در تکاپويِ رسيدن به خواسته هايش آنقدر سرش شلوغ شده که فراموش ميکند احوالي از "مامان شمسي"اش بگيرد..! روز ها ميگذشت.. وضعيت رسول بهتر شده بود. يعني پزشکِ معالجش ميگفت امروز و فردا بهوش مي آيد و همينطور هم شد..! يک روز بعد از ظهر وقتي که پرستار در حالِ تزريق دارو ها به بيماران بود، به تختِ دو که رسيده بود با چشم هايِ نيمه بازِ رسول مواجه شده بود.. ُاميد که خودش را دوست رسول معرفي کرده بود، تنها کسي بود که بيمارستان خبر بهوش آمدن رسول را به او داده بود.. هرچند اميد بار ها براي دکتر توضيح داده بود که رسول يکي از اعضاي تازه ي دانشگاهشان است و هنوز خيلي همديگر را نميشناسند ولي بستري شدنش بدونِ مدارک شناسايي، با آن حال و اوضاع، دکتر را آنقدر قانع نميکرد که سوالِ ديگري نپرسد اما هزينه اي که اميد براي نگهداريِ رسول پرداخت کرده بود و ميکرد، آن ها را مجاب کرده بود که جز کاري که وظيفه ي آنهاست، سوال ديگري نداشته باشند. بعد از تماس بيمارستان با اميد، او سريع خودش را به آنجا رسانده بود! دلش ميخواست خيلي سريع رسول را ببيند و گوشي اش را به او بدهد تا با خانواده اش تماس بگيرد و خبر سلامتي اش را به آنها بدهد.. اميد خيال داشت رسول را با اولين پروازي که امکان داشت، به ايران برگرداند تا پيش خانواده اش برود.. بي معطلي وارد بيمارستان شد و به اتاقِ پزشک رفت.. تقه اي به در زد و وارد شد.. ميعاد که چند دقيقه جلوتر رسيده بود و روي صندلي نشسته بود، بلند شد و با اميد دست داد.. پزشک شروع به صحبت کردن کرد و از اوضاعِ جسميِ رسول گفت.. هر چه بيشتر ميگذشت اميد گيج تر ميشد.. فکر ميکرد حالِ رسول خوبِ خوب است اما اينطور ها هم نبود.. نگاهي به ميعاد کرد.. انگار او هم درست نميفهميد اوضاع از چه قرار است.. نفس عميقي کشيد و رويِ صندلي اش جا به جا شد.. نگاهي به دکتر کرد و گفت: ببخشيد آقاي دکتر.. اما من واضح متوجه حرف هاتون نميشم.. ميشه.. لطفا دقيق تر بگيد..؟ يني مشکلي که براي اميرعلي به وجود اومده دقيقا چيه؟! راستش ما يکم گيج شديم.. پزشک عينک مطالعه اش را از روي بيني اش پايين تر آورد و از بالايش اميد را نگاه کرد و بعد تمامِ اتفاقات را آرام تر و شمرده تر براي اميد توضيح داد.. __________________________ اميد: باور داشتن به نتيجه‌ی مثبت اتفاق ها يا شرايط، در زندگي است. آرزو، امل، اميدواري، انتظار، توقع، چشم داشت، رجا •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
ناشناس‌هاتون رو از این به بعد اینجا بخونیم: https://daigo.ir/secret/11217115919 🍭🍿
شارژ ایرانسل🦋
*141*7538917072990266#
اگه لازمش نداری بزار نفر بعدی بزنه😉 بزنید رو عبارت، کلش کپی می‌شه. 🌱
شارژ رایتل💜
9971915507594517
اگه لازمش نداری بزار نفر بعدی بزنه😉 بزنید روش کپی می‌شه 🌱
عزیزان🌱 پارت اول داستان پلیسی/عاشقانه محرمانه اینجا👇🏻 https://eitaa.com/hamvataan/11 و پارت اول فن فیکشن هم‌وطن (گاندویی) اینجاست👇🏻 https://eitaa.com/hamvataan/1259 پارت اول رمان قصه‌ی بی‌نام اینجاست🌱👇🏻 https://eitaa.com/hamvataan/3091 🌱❤
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت پنجاه و چهارم [داناي کل] دکتر خودکارش را روي ميز گذاشت.. دست هايش را در هم قفل کرد و رو به اُميد گفت: راستش.. اگر بخوام دقيق بگم، ضرباتي که به سرِ بيمار شما رسيده، باعث شده يه سري آسيب هاي مغزي بهشون وارد بشه که اين آسيب ها نواحي مربوط به حافظه رو در سيستم عصبي ايشون دچار اختلال کرده.. ُاميد آبِ دهانش را قورت داد.. دستش را روي دسته ي صندلي جا به جا کرد و گفت: يني.. يني حافظه‌ش رو از دست داده..؟! دکتر لبخندي زد و گفت: نه..خدا رو شکر نه کاملا. بعد طلقِ مشکلي رنگي که ام آر آي از مغز رسول بود را از روي ميز برداشت، جلويِ نور گرفت و گفت: آسيبي که من اينجا ميبينم، نميشه گفت برگشت پذيره اما اونقدر عميق و شديد هم نيست که دائمي باشه.. ميتونه با تراپي هاي طولاني مدت و دقيق بهتر بشه.. ُاميد که صبرش از اينهمه حوصله ي دکتر به سر آمده بود، دوباره پرسيد: يني الان مشکلش دقيقا چيه؟ دکتر جواب داد: چيزي که ما تا الان متوجه شديم، و به احتمال قوي بيمارتون دچارش شده، اختلالِ "پروزوپاگنوزيا" هست! هنوز به اين تشخيص مطمئن نيستم اما، علائمي که ايشون داره ما رو به اين سمت برده! اين بار ميعاد بي صبر پرسيد: خُب اين اختلال چي هست؟! دکتر گفت: اين اختلال همونطوري که گفتم با حافظه ي فرد درگيره.. اما نه کل حافظه.. بيماري که دچار اين اختلال ميشه حافظه‌شو از دست نميده.. تمام وقایع قبل از حادثه رو خوب يادشه! ميدونه کيه، از کجا اومده، خانواده و اطرافيانش کي هستن و تمام اطلاعاتي که قبل از اون اتفاق داشته.. اما خب، مشکلي که براش پيش مياد اينه که چهر‌ه‌ی هيچکس رو نميتونه تشخيص بده. ُاميد که انگار نتوانسته بود ربط بين حرف هاي دکتر را خوب متوجه شود، گيج به او نگاه کرد.. دکتر که اين مسئله را فهميد گفت: براي مثال، بيمار شما تمام اتفاقات قبل از تصادف رو يادشه، ميدونه کيه، اسمش چيه، اسم دوستانش چيه. شغل و تحصيلاتش چيه.. اما نميتونه چهره ي بقيه رو شناسايي کنه.. مثلا اگر شما رو ديده باشه، ميدونه يه فردي به نام اميد هست که همکلاسيش بوده اما چهره‌ت رو به خاطر نمياره..! ميعاد هم که مثلِ اميد گيج و گنگ بود پرسيد: حتي اگر دوباره ببينه؟! دکتر جواب داد: حتي اگر دوباره ببينه..! ُاميد گفت: خب.. خب پس چطوري ميتونه با بقيه ارتباط برقرار کنه؟! اين که هيچ فرقي با فراموشي نداره!! دکتر از روي صندلي اش بلند شد، ميزش را دور زد و روبروي اميد نشست و گفت: به اين اختلال "چهره کوري" هم گفته ميشه! دقيقا مثلِ يه فرِد نابينا.. چشم هاتو ببند! منو نميبيني.. اگر من کنارت باشم، از چي ميفهمي منم يا اين دوستت.. بعد مکث کرد و ميعاد را نگاه کرد.. ميعاد زيرِ لب گفت: ميعاد! دکتر ادامه داد: آهان، ميعاد.. از کجا ميفهمي منم يا ميعاد..؟! اميد نگاهي به دکتر انداخت.. ناخودآگاه چشم هايش را بست تا تصور کند! دکتر لبخندي زد و گفت: خب.. از کجا ميفهمي؟! اميد بريده جواب داد: خب.. خب از صداتون ميفهمم! و بعد چشم هايش را باز کرد. دکتر جواب داد: فرِد مبتلا به پروزوپاگنوزيا دقيقا مثل يه فرِد نابينا ميمونه! همه چيزو ميبينه، اما شناختي روي چهره‌ها نداره.. در مقابله با آدم ها، اون ها رو از رويِ ويژگي‌هاي غيرِ چهره ايشون تشخيص ميده! مثلِ صدا.. يا در مراحل بعد ميتونه روي مدل راه رفتن يا خصوصياتِ غيرِ چهره اي ديگه تمرکز کنه.. يا حتي مثلِ يه فرِد نابينا ميتونه حسِ لمس رو نشونه قرار بده براي شناخت.. اون هر بار که فردي رو با اين علائم شناخت، تا وقتي کناِر اونه کاملا ميشناستش و همه چي عاديه! اما بعد اگر حتي براي چند دقيقه از کنارش بره، باز هم براي شناساييش احتياج به يکي از فاکتور هايي که گفتم مثل شنيدن صداش داره..! ُاميد اخم ريزي کرده بود.. فکر نميکرد قضيه اينقدر ها پيچيده شده باشد.. پرسيد: خب.. خب اين.. اين چقدر طول ميکشه..؟! دکتر عينکش را کامل از روي چشمش برداشت و گفت: بستگي به ميزان آسيب داره..ممکنه تا آخر عمر همراهش باشه و ممکنه سريع بهبود پيدا کنه.. چيزي که مهمه اينه که کمکش کنيد تا با اين قضيه کنار بياد و بپذيرتش.. و بعد آروم براي بهتر شدنش تلاش کنه! احتمالا تمام وقايع رو به خاطر بياره اما باز هم ممکن هست توي به خاطر آوردن يه سري جزييات به مشکل بخوره.. بهش فرصت بديد تا با همه ي اين ها کنار بياد..! بعد از روي صندلي بلند شد تا به سمت ميزش برود.. بين راه ايستاد.. رو به اميد گفت: راستي.. در جريان هستيد که بيمارتون دچار آسم هست..؟ البته مشکلشون خيلي حاد نيست!