عزیزان🌱
پارت اول داستان پلیسی/عاشقانه محرمانه اینجا👇🏻
https://eitaa.com/hamvataan/11
و پارت اول فن فیکشن هموطن (گاندویی) اینجاست👇🏻
https://eitaa.com/hamvataan/1259
پارت اول رمان قصهی بینام اینجاست🌱👇🏻
https://eitaa.com/hamvataan/3091
🌱❤
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت پنجاه و چهارم
[داناي کل]
دکتر خودکارش را روي ميز گذاشت.. دست هايش را در هم قفل کرد و رو به اُميد گفت: راستش.. اگر بخوام دقيق بگم، ضرباتي که به سرِ بيمار شما رسيده، باعث شده يه سري آسيب هاي مغزي بهشون وارد بشه که اين آسيب ها نواحي مربوط به حافظه رو در سيستم عصبي ايشون دچار اختلال کرده..
ُاميد آبِ دهانش را قورت داد.. دستش را روي دسته ي صندلي جا به جا کرد و گفت: يني.. يني حافظهش رو از دست داده..؟!
دکتر لبخندي زد و گفت: نه..خدا رو شکر نه کاملا. بعد طلقِ مشکلي رنگي که ام آر آي از مغز رسول بود را از روي ميز برداشت، جلويِ نور گرفت و گفت: آسيبي که من اينجا ميبينم، نميشه گفت برگشت پذيره اما اونقدر عميق و شديد هم نيست که دائمي باشه.. ميتونه با تراپي هاي طولاني مدت و دقيق بهتر بشه..
ُاميد که صبرش از اينهمه حوصله ي دکتر به سر آمده بود، دوباره پرسيد: يني الان مشکلش دقيقا چيه؟
دکتر جواب داد: چيزي که ما تا الان متوجه شديم، و به احتمال قوي بيمارتون دچارش شده، اختلالِ "پروزوپاگنوزيا" هست! هنوز به اين تشخيص مطمئن نيستم اما، علائمي که ايشون داره ما رو به اين سمت برده!
اين بار ميعاد بي صبر پرسيد: خُب اين اختلال چي هست؟!
دکتر گفت: اين اختلال همونطوري که گفتم با حافظه ي فرد درگيره.. اما نه کل حافظه.. بيماري که دچار اين اختلال ميشه حافظهشو از دست نميده.. تمام وقایع قبل از حادثه رو خوب يادشه! ميدونه کيه، از کجا اومده، خانواده و اطرافيانش کي هستن و تمام اطلاعاتي که قبل از اون اتفاق داشته.. اما خب، مشکلي که براش پيش مياد اينه که چهرهی هيچکس رو نميتونه تشخيص بده.
ُاميد که انگار نتوانسته بود ربط بين حرف هاي دکتر را خوب متوجه شود، گيج به او نگاه کرد..
دکتر که اين مسئله را فهميد گفت: براي مثال، بيمار شما تمام اتفاقات قبل از تصادف رو يادشه، ميدونه کيه، اسمش چيه، اسم دوستانش چيه. شغل و تحصيلاتش چيه.. اما نميتونه چهره ي بقيه رو شناسايي کنه.. مثلا اگر شما رو ديده باشه، ميدونه يه فردي به نام اميد هست که همکلاسيش بوده اما چهرهت رو به خاطر نمياره..!
ميعاد هم که مثلِ اميد گيج و گنگ بود پرسيد: حتي اگر دوباره ببينه؟!
دکتر جواب داد: حتي اگر دوباره ببينه..!
ُاميد گفت: خب.. خب پس چطوري ميتونه با بقيه ارتباط برقرار کنه؟! اين که هيچ فرقي با فراموشي نداره!!
دکتر از روي صندلي اش بلند شد، ميزش را دور زد و روبروي اميد نشست و گفت: به اين اختلال "چهره کوري" هم گفته
ميشه! دقيقا مثلِ يه فرِد نابينا.. چشم هاتو ببند! منو نميبيني.. اگر من کنارت باشم، از چي ميفهمي منم يا اين دوستت..
بعد مکث کرد و ميعاد را نگاه کرد..
ميعاد زيرِ لب گفت: ميعاد!
دکتر ادامه داد: آهان، ميعاد.. از کجا ميفهمي منم يا ميعاد..؟!
اميد نگاهي به دکتر انداخت.. ناخودآگاه چشم هايش را بست تا تصور کند!
دکتر لبخندي زد و گفت: خب.. از کجا ميفهمي؟!
اميد بريده جواب داد: خب.. خب از صداتون ميفهمم!
و بعد چشم هايش را باز کرد.
دکتر جواب داد: فرِد مبتلا به پروزوپاگنوزيا دقيقا مثل يه فرِد نابينا ميمونه! همه چيزو ميبينه، اما شناختي روي چهرهها نداره..
در مقابله با آدم ها، اون ها رو از رويِ ويژگيهاي غيرِ چهره ايشون تشخيص ميده! مثلِ صدا.. يا در مراحل بعد ميتونه روي مدل راه رفتن يا خصوصياتِ غيرِ چهره اي ديگه تمرکز کنه.. يا حتي مثلِ يه فرِد نابينا ميتونه حسِ لمس رو نشونه قرار بده براي شناخت..
اون هر بار که فردي رو با اين علائم شناخت، تا وقتي کناِر اونه کاملا ميشناستش و همه چي عاديه!
اما بعد اگر حتي براي چند دقيقه از کنارش بره، باز هم براي شناساييش احتياج به يکي از فاکتور هايي که گفتم مثل شنيدن صداش داره..!
ُاميد اخم ريزي کرده بود.. فکر نميکرد قضيه اينقدر ها پيچيده شده باشد..
پرسيد: خب.. خب اين.. اين چقدر طول ميکشه..؟!
دکتر عينکش را کامل از روي چشمش برداشت و گفت: بستگي به ميزان آسيب داره..ممکنه تا آخر عمر همراهش باشه و
ممکنه سريع بهبود پيدا کنه.. چيزي که مهمه اينه که کمکش کنيد تا با اين قضيه کنار بياد و بپذيرتش.. و بعد آروم براي بهتر شدنش تلاش کنه!
احتمالا تمام وقايع رو به خاطر بياره اما باز هم ممکن هست توي به خاطر آوردن يه سري جزييات به مشکل بخوره.. بهش
فرصت بديد تا با همه ي اين ها کنار بياد..!
بعد از روي صندلي بلند شد تا به سمت ميزش برود..
بين راه ايستاد.. رو به اميد گفت: راستي.. در جريان هستيد که بيمارتون دچار آسم هست..؟ البته مشکلشون خيلي حاد نيست!
ُاميد که هنوز گفته هايِ قبلي دکتر را هضم نکرده بود، خيره به او نگاه ميکرد اما ميعاد زودتر به خودش آمد و گفت: نه راستش.. ميگين خفيف ديگه! خودش که چيزي بهمون نگفته بود..
دکتر سري تکان داد و گفت: در هر حال، الان حالِ عموميش خوبه.. اگر بخوايد ميتونيد ببينيدش اما احتمالِ بي قراري و کلافگي بخاطر وضعيتي که توش هست، زياده.. بهتره زمانش کوتاه باشه و محتاط باشيد!
اميد سري تکان داد و تشکر کرد..
چه فکر ميکرد و چه شده بود!
به خيالش امروز و فردا اميرعلي را راهيِ ايران ميکرد و آب هم از آب تکان نميخورد اما حالا، وضعيت خيلي خراب تر از اين حرف ها شده بود!
از اتاق دکتر بيرون رفتند.. ميعاد که براي نيم ساعتِ ديگر با يکي از شُرکا قرار داشت با اميد خداحافظي کرد و از بيمارستان خارج شد..
اميد روي يکي از صندلي هاي راهرو نشسته بود!
نميدانست بايد چه کاري انجام دهد.. ناگزير تلفنش را بيرون آورد و شماره ي اتابکي را گرفت.. بعدآرام گفت: سلام آقا..!
سيروس اتابکي که اين چند روز مثلِ هميشه دليلِ اينهمه دل رحم بودنِ اميد را نفهميده بود گفت: بگو کارِتو..!
ُاميد پاسخ داد: آقا.. بهوش اومده..
و بعد تمام حرف هايي که از دکتر شنيده بود را مو به مو برايش تعريف کرد!
اتابکي که حالا خون خونش را ميخورد، با صدايي که سعي داشت به داد تبديل نشود گفت: همينو ميخواي ديگه؟! همينو
ميخواي..! کم بدبختي و کار سرت ريخته، شدي دايه ي مردم! بهت گفتم نکن، گوش ندادي.. کِی باشه تو برام يه دردسر
درست کني به بادم بدي خدا ميدونه!!
ُاميد با تمامِ اتفاق ها، اتابکي را کسي ميدانست که تا آخر عمر مديونش است.. با صدايِ آرام و خجالت زده اي گفت: چيزي نميشه آقا.. قول ميدم!
سيروس نفسِ عميقي کشيد و گفت: حالا ميخواي چيکارش کني!؟ لابد ببري تحويلِ سفارت بدي بگي ببخشيد اين يه هفته
فکر ميکردم خوب ميشه خودش ميره ولي نشد.. حالا بيايد شما ببريدش! اونا هم دستت رو به گرمي ميفشارن و ازت بابت تلاش هات تقدير ميکنن! بيچاره!! اولين سوالشون اينه که تمام اين چند روز کجا بوده؟! چرا بوده؟! چرا چيزي نگفتين به ما؟! فکر کردي ولت ميکنن..؟!
ُاميد که حالا مثلِ پسر بچه اي که سرخود کاري را انجام داده و ديگر تواني براي ادامه ندارد، گفت: شما ميگين چيکار کنم
آقا..؟!
سيروس جواب داد: اون موقع که فردين بازي درآورده بودي آقا نداشتي! سرخود بودي طبق معمول! حالا چيکار کني آقا؟!
ُاميد سکوت کرد.. اتابکي نفسش را با حرص بيرون داد و گفت: ببرش پيش خودت فعلا..
اميد تعجب کرد..! گفت: ولي آقا..
اتابکي بين حرفش رفت و گفت: اسمش حقاني بود ديگه؟! آره..؟!
اميد تاييد کرد و گفت: بله.. اميرعلي حقاني..
اتابکي ادامه داد: مرده!
اميد سکوت کرد.. به اين فکر ميکرد که ذهنش ديگر آن روز تحملِ شنيدن چيز هايِ عجيب و غريب را ندارد!
اتابکي که سکوتِ اميد را ديد گفت: نميدونم چيشده.. اشتباِه پليس بوده يا پزشک قانوني يا هر چيز ديگه اما بچه ها گفتن انگاري خانواده ي اين پسره اومدن جنازه شو تحويل گرفتن بردن..!
اميد حالا ُبهت زده گفت: ولي.. ولي..!
اتابکي ادامه داد: بچه ها گفتن يه نفر از اين دانشجو ها هنوز کسي پيگيرش نشده.. و احتمالا اين وسط يه جا به جايي پيش اومده!
اميد دست راستش را رويِ دهانِ نيمه بازش گذاشته بود و اصواتي شبيهِ "واي" از آن بيرون مي آمد..باورش نميشد.. اينهمه اتفاق عجيب و ترسناک و گزنده را باور نميکرد..!!
گيج و گم گفت: يني الان.. خانوادهش فکر ميکنن اين مُرده..؟!
اتابکي که انگار کارِ مهم تري برايش پيش آمده بود، بي توجه به سوالِ اميد گفت: فعلا تا وقتي کسي خبري از اون پسر نگرفته، نيازي نيست چيزي جايي درز کنه! سريو که درد نميکنه دستمال نميبندن!
ببين اين يکي رو هم ببرش پيش خودت فعلا.. هر کاري هم که صلاح ميدوني انجام بده.. فقط حواست باشه مثل سري آخر که خواستي ثواب کني هممون کباب نشيم! من بايد برم.. فعلا!!
و بعد تماس را قطع کرد..
گوشي هنوز کناِر گو ِش اميد بود و صدايِ بوق اشغال هم نميتوانست حواسش را از افکار جديدي که پيدا کرده بود پرت کند.
باورش نميشد سيروس آنقدر راحت راجع به اين اتفاق ها صحبت کند.
خانواده اي که از دست رفتن پسرشان را نشنيده اند و خانواده ي ديگري، به سوگ فرزندِ زندهشان نشسته اند و حالا حالا ها قرار نيست حقيقتي فاش شود..
به راستي اوضاع از آن چيزي که اميد فکرش را ميکرد، پيچيده تر شده بود.
نفس عميقي کشيد، از روي صندلي بلند شد و به سمتِ اتاقِ رسول.. يعني اميرعلي رفت!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
خبر اینکههه
قراره برای روز دختر ۸ تا پیدیاف رمان درحال بارگذاریمون (هموطن۲) رو هدیه بدیم🥺😍😎
۴ تاش از طرف یکی از دوستانتونه🥰
منم ضربدر ۲ کردمش، شد ۸ تا.
منتظر باشید برا قرعهکشی خبرتون کنم🦋
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت پنجاه و پنجم
[رسول]
ديشب که چشم هام رو باز کرده بودم سردرد عجيبي رو تا نيمه هاي صورتم حس ميکردم.. انقدر زياد که فرصتِ فکر کردن به چيزي رو نداشتم و بي قراري هام باعث شده بود بهم آرامبخش تزريق کنن و وجود اون دارو ها کمکم کرده بود بتونم آروم تر باشم و بخوابم.
اما امروز وقتي از خواب بيدار شدم خبري از اون سردرد نبود. نگاهي به اطراف انداختم.. تکون نميخوردم اما کوفتگيِ بدنم رو کامل حس ميکردم.. نگاهم به دست چپم کشيده شد که از کفِ دست تا نزديکيِ آرنج باندپيچي شده بود.
چشم هامو بستم.. آخرين چيزي که يادم بود اون صبحانه اي بود که بين راه با بچه ها خورديم و بعد، چيز زيادي يادم نميومد.
داخلِ يه اتاق بزرگ تنها بودم.
در باز شد و پسر جووني که احتمالا پرستار بود داخل اومد و دارو هام رو بهم داد.
خواست بره که صداش کردم و گفتم: ببخشيد.. امروز چندمه؟
پرستار نگاهي بهم انداخت.. به تُرکي گفت: ببخشيد؟!
سرمو تکون دادم..! حواسم نبود.. مجدد سوالم رو به ترکي ازش پرسيدم..
جواب داد: امروز دوشنبهس.. ۲۶ اکتبر!
و رفت.. ۲۶ اکتبر.. يني.. يني من ۸ روز بود که اينجا بودم..! تنها چيزي که به خاطر مياوردم تکون خوردن هاي شديدمون توي ماشين بود و بعد از اون، هيچ تصويري نداشتم..
گيج بودم.. حتي نميدونستم چه اتفاقي افتاده.
نميدونستم بچه ها و آقا محمد خبر دارن يا نه..بايد از وسيلههام خبر ميگرفتم.. احتمالا گوشي و بقيه ي وسايلم رو تحويل بيمارستان داده بودن..
خواستم نيم خيز بشم تا پرستار رو صدا کنم که يادِ چيزي افتادم..
داوود! داوود با من بود.. توي اون استراحتگاه، پشت سرمون بود.. حتما بايد اينجا باشه.. و بعد صدايي توي سرم تکرار کرد: داوود؟! کدوم داوود؟! يک آن، برايِ يک لحظه، يه حسي بهم دست داد..مثل وقتي يه خواب ميبيني و وقتي بيدار ميشي تا مياي بهش فکر کني، تا مياي از جلوي چشم هات ميپره! انگار تمام اتفاقات تماما جلوي چشمم حاضر شده بودن و حالا مثل يه خواب از بين رفته بودن!
نگاهم به سقف و قطره هايِ سرمي که آروم آروم پايين ميريختن و توي رگ هاي من جريان پيدا ميکردن بود..
چشم هامو بستم تا دوباره مرور کنم..
زير لب گفتم: خب رسول.. امروز ۲۶ اکتبره.. شما ۱۸ ام از آنکارا راه افتادين.. با يه ون، که اطلاعاتشو براي محمد فرستادي..
و وقتي اسمِ محمد رو آوردم، دوباره مغزم ايست داد!
ازم پرسيد: کدوم محمد؟!
ناخودآگاه اخم کرده بودم.. ميدونست اثرِ اين دارو هايِ خواب آور لعنتيه که نميذارن درست فکر کنم و افکارمو مشوش ميکنن.. اين عصبيم ميکرد..
سرمو تکون دادم.. شايد يکم استراحت حالمو جا مياورد اما قبلش من بايد ميدونستم اينجا کجاست و چه خبره..
چشم هام هنوز بسته بود.. در اتاق باز شد و بعد حضور کسيو کنار خودم احساس کردم..
پلک هامو باز کردم.. غريبه اي کنار تختم ايستاده بود.. از صورتش نميتونستم چيزي رو متوجه بشم..! با چشم هام ظاهرش رو کنکاش ميکردم که گفت: پس بالاخره بهوش اومدي آقاي اميرعلي!
نميشناختمش.
تو سکوت نگاهش کردم.. ميخواستم هر چيزي که لازمه رو بهم بگه..
شايد.. شايد از بچه هاي خودمون بود اما فعلا نبايد حرفي ميزدم.
سکوتمو که ديد گفت: بهتري؟! جاييت که درد نميکنه..؟
باز سکوت کردم..
صندلياي رو از کمي اونطرف تر برداشت و کنار تختم گذاشت و روش نشست.
پس موندگار بود اينجا..
آروم رو تختم نيم خيز شدم.. اين رو که ديد، بلند شد و پشتيِ تختم رو تنظيم کرد.
هنوز ساکت بودم.
مشکوک و با ترس گفت: ميتوني.. ميتوني صحبت کني؟!
کوتاه جواب دادم: آره..!
لبخندي زد..
از بطرياي که دستش بود کمي آب توي ليوان ريخت و سمتم گرفت و گفت: اشکالي نداره يکم بخوري.
ليوانو از دستش گرفتم.. دوباره نگاهش کردم..
عجيب بود.. نميشناختمش اما اين نشناختن عادي نبود! انگار تک تک اجزاي صورتش رو جدا ديده بودم و حالا ترکيبشون برام نا آشنا بود.
سرد گفتم: کي هستين شما؟! من چرا اينجام..؟
و بعد از مکث کوتاهي گفتم: چه اتفاقي افتاده؟!
دستش رو زير دستم که ليوانِ آب رو گرفته بود گذاشت و به سمت بالا حرکت داد و گفت: يکم از اين آب بخور..
اخم کرده بودم.. اين ندونستن اذيتم ميکرد.. داوود کجا بود؟!
با آوردن اسمش دوباره همون اتفاق توي ذهنم افتاد.. مثل رد شدنِ سريعِ يه فيلم.. که صحنه هاي آشنايِ زيادي ميبيني اما
هيچکدوم رو تشخيص نميدي!
رو بهش گفتم: سوالمو جواب بدين لطفا.
نگاهش رو ازم گرفت و نفس عميقي کشيد..
گفت: چيزي يادت نيست؟!
جواب دادم: بايد تصادف کرده باشيم.. درسته؟
سرش رو تکون داد و گفت: درسته.
لبم رو با زبون تر کردم و گفتم: بچه ها.. اونا خوبن؟!
هنوز بهم نگاه نميکرد! گفت: خوبن.. آسيب ديدن ديگه! ولي خوبن..
زير لب خدا رو شکري گفتم و بعد ليوان رو بالا بردم تا کمي از اون آب به لب هاي خشک شدهم برسه.
بعد از يه مکث نسبتا طولاني گفتم: من شما رو نميشناسم!
لبخندي زد، دست به سينه نشست و گفت: من اُميدم! يه هموطن!
نگاِه خيرهمو که ديد ادامه داد: باهم بيشتر آشنا ميشيم اما فعلا ميخوام استراحت کني..
به حرف هاش دقت نکردم.. به اينکه چرا بايد بيشتر باهم آشنا بشيم!
جدي گفتم: من بايد به خانوادهم خبر بدم..
سري تکون داد و دستپاچه گفت: اشکالي نداره.. خبر ميديم بهشون..!
نميدونستم اينجا چه خبره و اين بيشتر عصبيم ميکرد.. اون پسره که حالا ميدونستم اسمش اميده انگار داشت چيزي رو از من پنهان ميکرد..
رو بهش گفتم: وسيله هاي منو ميشه برام بياريد؟! گوشيم.. لپ تاپم.. اينا همه داخل ماشين بوده.. اينا کجان..؟! ميخوام تماس بگيرم با خانوادهم!
پا روي پا انداخت و گفت: وسيله اي نيست.. يني.. چيزي باقي نمونده! تمام وسايل بچه ها تو اون تصادف و آتيش سوزي از بين رفته..
با تعجب بهش نگاه ميکردم..
دستِ چپم درد داشت اما دست راستم رو بالا آوردم و با دقت بهش نگاه کردم.. اثرِ سوختگي روش ديده نميشد.. انگار دليل
کارم رو فهميده بود که لبخندِ محو غم داري زد و گفت: بعد از تصادف، تو از ماشين بيرون پرت شدي.. اما ماشين دچار آتيش سوزي شده..
آتيش سوزي..!؟ نگاهم بي قرار شده بود.. عجول شده بود..
وسايل من توي آتيش سوختن و چيزي ازشون باقي نمونده.. وسايلي که توي اون ماشين، کنار بچه ها بودن.
زير لب با بهت گفتم: پس.. پس بچه ها.. شما که گفتين خوبن..!؟
سرش رو پايين انداخت و گفت: خوبن.. يني.. همهشون نه.. اما.. خوبن..
ميفهميدم.. اين اطلاعات دادن قطره چکونيش رو خوب ميفهميدم!
مراعاتِ حالمو ميکرد و نميگفت. اين آدمي که نميشناختمش، داشت مراعاتِ حالمو ميکرد و چيزي نميگفت..
از سر پايين انداختنش، عمق فاجعه رو فهميدم..
روي تختم کامل نشستم.. ليوان آب که هنوز دستم بود رو روي ميز کوچيک کنارم گذاشتم و گفتم: من خوبم.. خوب خوب!
ميگين چيشده؟ لطفا..
دِل دِل ميکرد.. ترديد داشت..
عاجزانه گفتم: چه بلايي سرشون اومده..؟
نميدونم چي توي نگاهم ديد که حس کرد نگفتن حقيقت، بيشتر از گفتنش اذيتم ميکنه و شروع به صحبت کردن کرد.. و
گفت..
از اتفاق هايي که براي بچه ها افتاده.. از اينکه یه عدهشون توي اون ماشين و آتيش گير افتادن و فقط بعضیها زنده موندن..
بالا رفتنِ ضربان قلبم رو از ترس و اضطراب و نگراني و وحشت و هزارتا چيزِ ديگه حس ميکردم.. از دلتنگي..!
باورم نميشد از اون همه انگيزه حالا هيچي نمونده باشه.. حس ميکردم چشم هام گشاد تر شدن.. سوزشي رو ته ريهم احساس کردم..
دستم که به سمت قفسه ي سينم رفت، دستپاچه از روي صندليش بلند شد و اطراف رو نگاه کرد..
انگار دنبال چيزي ميگشت.. و بعد از روي ميز دوتا اسپري نارنجي و آبي رو برداشت و جلوم گرفت!
اسپري آبي رو برداشتم و داخل دهانم گذاشتم و اسپري کردم..
يک بار.. دو بار.. نفس عميق کشيدم..
سرم رو به پشتي تکيه دادم و چشم هام رو بستم..
صداش رو شنيدم که گفت: خوبي؟!
چشم بسته سر تکون دادم..
اتفاقي که براشون افتاده بود، يه لحظه از يادم نميرفت!
چشم هامو باز کردم و اميد رو نگاه کردم.. به اسپري نارنجياي که هنوز توي دستش بود..
وقتي نفسم گرفت، ميدونست بايد دنبالِ چي بگرده..!
يني ميدونست من آسم دارم.. کسي بود که منو اميرعلي صدا کرده بود.. اون کي بود..؟
نميدونستم چرا اما هنوز وقتي به محمد و داوود فکر ميکردم، گيج ميشدم..
خواستم دوباره ازش بخوام تا کمکم کنه با ايران تماس بگيرم که چشم هام از اثر دارو هاي آرامبخش سنگين شد و به خواب فرو رفتم..
________________
پن: من اُميدم، يه هموطن!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت پنجاه و ششم
[رسول]
نيم ساعتي بود که بيدار شده بودم..
از نوري که از پنجره به داخل اتاق ميتابيد، ميشد فهميد طرف هايِ عصره. آروم سرم رو از روي بالش بلند کردم و اطراف رو نگاه کردم.. کسي توي اتاق نبود..
يادِ اميد افتادم! همون کسي که هيچي ازش نميدونستم جُز يه اسم.
شايد اون تنها کسي بود که الان ميتونستم باهاش صحبت کنم و ازش اطلاعات بگيرم..
تو جام نشستم.
برام عجيب بود اما.. هيچي ازش يادم نبود.
ميدونستم چند ساعت پيش باهاش صحبت کردم، ميدونستم چي شده و نشده ولي، چيزي از چهرهش به خاطر نمي آوردم..
چشم هام رو بستم و سرم رو به پشت ِي تخت تکيه دادم.
سعي کردم تمرکز کنم.
سردرد نداشتم.. حالم خوب بود و خبري از گيج و منگی داروها نبود.
تو همين حال بودم که در اتاق باز شد و دو نفر وارد اتاق شدن.
دو نفر که يکيشون روپوشِ بلندِ سفيد تنش بود و ديگري، نه.
هيچکدوم رو نميشناختم.
مرِد ميانسالي که از ظاهرش مشخص بود پزشکه، جلو اومد.. کنار تختم ايستاد، پروندهمو برداشت و نگاِه سرسرياي بهش انداخت..
رو بهم گفت: تو چطوري؟! ميبينم که رنگ و روت بهتره..! درد که نداري..!؟
از دست هام کمک گرفتم و توي جام نشستم..
استرسِ بدي به جونم افتاده بود.
اون پسر کي بود که همراه دکتر اومده بود داخل..!؟
آروم گفتم: خوبم..
دکتر جلو اومد و گفت: منو ميشناسي..؟!
از حرف دکتر تعجب کردم.. بي حرف سر تکون دادم.
سرش رو به سمت اون جوون برد و گفت: ايشونو چي..؟!
دوباره نگاهش کردم.. يه پسرِ سي و دو، سي و سه ساله.. قد متوسط، با پيراهن چهارخونه ي طوسي و شلوار مشکي.. نه.. برام آشنا نبود.. نميشناختمش..
نگاهمو با مکث ازش گرفتم و گفتم: نه.. ايشونم نميشناسم..
پسر با صدايِ آرومي گفت: يني هيچي يادت نيست..؟!
نگاهم با تعجب و ترس به سمتش کشيده شد..
و بعد در يک ثانيه، حس کردم تمامِ خون توي رگ هام يخ بست.. منجمد شد.. ايستاد و راه رو بر روي همه چيز بست! چشمام گشاد تر شده بودن.. سرگردوني رو ميتونستم توي تمام سلول هاي بدنم حس کنم.
اون صدا.. صدايي بود که من ميشناختم.. من ديروز شنيده بودم.. باهاش حرف زده بودم.. اون صدا، صدايِ اميد بود.. دکتر رو نگاه کردم. خواستم چيزي بگم.. نميشُد..! نميتونستم.. لب هام رو از هم فاصله داده بودم تا حرفي بزنم اما امکان نداشت..!
توي اون چند ثانيه، تمامم ندونستن ها جواب پيدا کرده بودن..!
انگار همه ي معما هاي بي پاسخِ اين چند ساعتم، حل شده بودن..!
اون چند کلمه اي که از دهنِ اميد دراومد، همه ي شک هاي ذهنمو برطرف کرده بودن..
من اونو ميشناختم اما نميشناختم..
مثل محمد.. مثلِ داوود..!
بي اراده دست هامو روي گوش هام گذاشتم و زانو هامو توي بدنم جمع کردم..!
انگار چيزي که داشت اتفاق ميفتادو نميفهميدم!
يا شايد.. ميفهميدم.. اما باور نميکردم..
کسي تلاشي براي آروم تر کردنم نميکرد.. نميدونم چقدر توي اون حالت بودم و با کف دست گوش هامو محکم گرفته بودم که کم کم، به خودم مسلط شدم و آروم سرم رو بالا آوردم..
دکتر و اميد هنوز توي اتاق بودن..
دکتر با يه لبخند نگاهم ميکرد.. جلو اومد.. روي صندلي کنارم نشست و شروع به صحبت کردن کرد..
و گفت! از همه چيز.. از اين اختلالي که دامن گيرم شده بود! از نشناختن چهره ي آدم هاي اطرافم.. از اينکه ممکنه ديگه
هيچوقت نتونم چهره ي کسي رو بشناسم. اون ميگفت و من بيشتر متعجب ميشدم! باورش برام سخت بود.. آدم هايي که من حتي، کوچکترين جزيياتي رو هم ازشون توي ذهنم داشتم، حالا هيچ تصوري ازشون توي ذهنم نبود..
من ريز ترين خصوصياتشون رو ميدونستم اما، هيچ چهرهاي نميتونستم ازشون تصور کنم..
دکتر حرف ميزد و من فقط فکر ميکردم..
مادرم.. پدرم..! سمانه.. اميرعلي.. هيچي ازشون توي ذهنم نبود..
سر بلند کردم و درمانده به اميد نگاه کردم..
نميدونم دکتر چقدر ديگه توي اون اتاق موند و حرف زد اما، من فقط اينو فهميده بودم که چهره هيچکس رو نميشناسم..
دکتر گفته بود اين چيزيه که تشخيص داده بوده و حالا رفتارِ من اينو تاييد کرده..
گفت ممکنه بجز چهره، حتي تو به ياد آوردن يه سري جزييات مشکل داشته باشم. بعد از رفتنِ دکتر، اميد که حالا حتي ميترسيدم نگاهم رو ازش بگيرم که مبادا فراموشش کنم، جلو تر اومد و روي صندلي نشست..
نميدونستم کيه.. حتي.. حتي ميترسيدم يه آدمي باشه که قبلاً ميشناختمش و حالا يادم نمياد..
به دونسته هام شک کرده بودم..
ديگه نميدونستم چيز هايي که توي ذهنم دارم، همه ي گذشتهس يا فقط بخشي از اون..
و بدتر از همه اين بود که من، وسطِ يه ماموريتِ امنيتي بزرگ بودم و تواناييِ محک زدنِ اطلاعات و حافظهم اونجا، ممکن نبود..!
با شک به اُميد نگاه ميکردم.. فکر کنم دو دلي رو توي نگاهم ديد که صندليش رو کمي جلو تر کشيد و با لحني که سعي
داشت صميمانه باشه گفت: نگران نباش.. درست ميشه همه چي.. من هستم، بچه ها هستن.. تا خوب نشدي که تنهات نميذاريم..!
اين ها رو گفت اما ترس من از تنها موندن نبود.. ترسِ من از اطلاعاتِ ناقصي بود که حتي نميدونستم نقصش کجاست..
آروم گفتم: تو کي هستي..؟! منو از کجا ميشناسي..؟
لبخند زد.. خواست جواب بده که بي اراده، با التماس گفتم: راست بگو..
مکث کوتاهي کرد.. نفسِ عميقي کشيد و گفت: راست ميگم!
و بعد ادامه داد: ما، يني من و يکي ديگه از بچه ها قرار بود به شما ملحق شيم و تا محل اسکانتون همراهيتون کنيم. اما خب بين راه اين اتفاق براتون افتاد.. تو و يکي ديگه از بچه ها..از ماشين پرت شده بوديد بيرون.. نميخوام بازش کنم برات.. الان حالت براي دونستنش مناسب نيست اما تو اونجا تنها کسي بودي که من تونستم قبل از همه برسونمش اين بيمارستان.. بعد از ما بقيه ي بچه ها هم رسونده شدن بيمارستان.. به سريشون زنده موندن و يه سريشون.. نه..!
حالا من وظيفهم ايجاب ميکنه که تا وقتي تو رو به راه شي هواتو داشته باشم..
جوابش برام قانع کننده نبود.. دروغي تو کلامش حس نميکردم اما.. حس ميکردم تمام حقيقتو نميگه..!
گفتم: از بين اون همه آدم.. چرا فقط هواي منو داشته باشي..!؟
جواب داد: گفتم بهت.. من نميتونستم صبر کنم اون آتيش سوزي تموم بشه.. تو رو رسوندم اينجا..
هنوز نتونسته بود قانعم کنه اما.. حس ميکردم کنجکاويِ بيشتر حساس ترش کنه! من بايد بدون جلب توجه از اينکه اينجا چه خبره سر در مياوردم..
گفتم: من.. من چطوري ميتونم با خانوادهم ارتباط برقرار کنم..؟
خواست چيزي بگه که تلفنش زنگ خورد.. از جيبش بيرون آورد و نگاهي بهش کرد.. و دکمه ي قطعِ صدا رو فشار داد..
گفت: اميرعلي.. تو ميدوني اومدنت اينجا، چقدر سخت بوده.. با اون هزينه ي کمي که شما دادين، موندنتون اينجا مشکل بود، هماهنگي کارا مشکل بود. حالا با اتفاقي هم که افتاده، شرايط سخت تر شده! ازت ميخوام صبر کني.. ما.. يني شرکت.. به خانوادهت سلامتيتو اطلاع
ميديم.. اما به يه سري دلايل، که يکيش اينه که من تو رو بدون اطلاع از اون تصادف کشيدم بيرون، دستمون براي انجام خيلي کار ها بستهس.. فراموش نکردي که.. تو الان با پشتوانه ي شرکت تو يه کشور غريبه اي..؟! پس عجله نکن و صبور باش..
دوباره صداي گوشيش بلند شد.. نگاهي بهش کرد، از روي صندلي بلند شد و گفت: نميدونم.. دکترت گفت شايد توي به خاطر آوردن جزييات مشکل داشته باشي.. نميدونم چيزي از شماره هاي ايران يادت هست يا نه.. اما فقط اينو ميتونم بگم که تضمين جونت، اينه که با جايي ارتباط نگيري..! همين..
و بعد دکمه ي اتصالِ تماس رو زد و از اتاق بيرون رفت و من رو با تعجبي که هر ثانيه بيشتر بهش اضافه ميشد تنها گذاشت.
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
《با نوک انگشت روي خاک کشيدم و گفتم: چي ميخواستي بهم بگي اون شب..؟
و بعد طوري که انگار منتظر جواب بودم، خيره نگاه کردم.》
آنچه خواهید خواند🔥❤️🩹