eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
پارتِ جمعه: ‌
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت پنجاه و ششم [رسول] نيم ساعتي بود که بيدار شده بودم.. از نوري که از پنجره به داخل اتاق ميتابيد، ميشد فهميد طرف هايِ عصره. آروم سرم رو از روي بالش بلند کردم و اطراف رو نگاه کردم.. کسي توي اتاق نبود.. يادِ اميد افتادم! همون کسي که هيچي ازش نميدونستم جُز يه اسم. شايد اون تنها کسي بود که الان ميتونستم باهاش صحبت کنم و ازش اطلاعات بگيرم.. تو جام نشستم. برام عجيب بود اما.. هيچي ازش يادم نبود. ميدونستم چند ساعت پيش باهاش صحبت کردم، ميدونستم چي شده و نشده ولي، چيزي از چهره‌ش به خاطر نمي آوردم.. چشم هام رو بستم و سرم رو به پشت ِي تخت تکيه دادم. سعي کردم تمرکز کنم. سردرد نداشتم.. حالم خوب بود و خبري از گيج و منگی داروها نبود. تو همين حال بودم که در اتاق باز شد و دو نفر وارد اتاق شدن. دو نفر که يکيشون روپوشِ بلندِ سفيد تنش بود و ديگري، نه. هيچکدوم رو نميشناختم. مرِد ميانسالي که از ظاهرش مشخص بود پزشکه، جلو اومد.. کنار تختم ايستاد، پرونده‌مو برداشت و نگاِه سرسري‌اي بهش انداخت.. رو بهم گفت: تو چطوري؟! ميبينم که رنگ و روت بهتره..! درد که نداري..!؟ از دست هام کمک گرفتم و توي جام نشستم.. استرسِ بدي به جونم افتاده بود. اون پسر کي بود که همراه دکتر اومده بود داخل..!؟ آروم گفتم: خوبم.. دکتر جلو اومد و گفت: منو ميشناسي..؟! از حرف دکتر تعجب کردم.. بي حرف سر تکون دادم. سرش رو به سمت اون جوون برد و گفت: ايشونو چي..؟! دوباره نگاهش کردم.. يه پسرِ سي و دو، سي و سه ساله.. قد متوسط، با پيراهن چهارخونه ي طوسي و شلوار مشکي.. نه.. برام آشنا نبود.. نميشناختمش.. نگاهمو با مکث ازش گرفتم و گفتم: نه.. ايشونم نميشناسم.. پسر با صدايِ آرومي گفت: يني هيچي يادت نيست..؟! نگاهم با تعجب و ترس به سمتش کشيده شد.. و بعد در يک ثانيه، حس کردم تمامِ خون توي رگ هام يخ بست.. منجمد شد.. ايستاد و راه رو بر روي همه چيز بست! چشمام گشاد تر شده بودن.. سرگردوني رو ميتونستم توي تمام سلول هاي بدنم حس کنم. اون صدا.. صدايي بود که من ميشناختم.. من ديروز شنيده بودم.. باهاش حرف زده بودم.. اون صدا، صدايِ اميد بود.. دکتر رو نگاه کردم. خواستم چيزي بگم.. نميشُد..! نميتونستم.. لب هام رو از هم فاصله داده بودم تا حرفي بزنم اما امکان نداشت..! توي اون چند ثانيه، تمامم ندونستن ها جواب پيدا کرده بودن..! انگار همه ي معما هاي بي پاسخِ اين چند ساعتم، حل شده بودن..! اون چند کلمه اي که از دهنِ اميد دراومد، همه ي شک هاي ذهنمو برطرف کرده بودن.. من اونو ميشناختم اما نميشناختم.. مثل محمد.. مثلِ داوود..! بي اراده دست هامو روي گوش هام گذاشتم و زانو هامو توي بدنم جمع کردم..! انگار چيزي که داشت اتفاق ميفتادو نميفهميدم! يا شايد.. ميفهميدم.. اما باور نميکردم.. کسي تلاشي براي آروم تر کردنم نميکرد.. نميدونم چقدر توي اون حالت بودم و با کف دست گوش هامو محکم گرفته بودم که کم کم، به خودم مسلط شدم و آروم سرم رو بالا آوردم.. دکتر و اميد هنوز توي اتاق بودن.. دکتر با يه لبخند نگاهم ميکرد.. جلو اومد.. روي صندلي کنارم نشست و شروع به صحبت کردن کرد.. و گفت! از همه چيز.. از اين اختلالي که دامن گيرم شده بود! از نشناختن چهره ي آدم هاي اطرافم.. از اينکه ممکنه ديگه هيچوقت نتونم چهره ي کسي رو بشناسم. اون ميگفت و من بيشتر متعجب ميشدم! باورش برام سخت بود.. آدم هايي که من حتي، کوچکترين جزيياتي رو هم ازشون توي ذهنم داشتم، حالا هيچ تصوري ازشون توي ذهنم نبود.. من ريز ترين خصوصياتشون رو ميدونستم اما، هيچ چهرهاي نميتونستم ازشون تصور کنم.. دکتر حرف ميزد و من فقط فکر ميکردم.. مادرم.. پدرم..! سمانه.. اميرعلي.. هيچي ازشون توي ذهنم نبود.. سر بلند کردم و درمانده به اميد نگاه کردم.. نميدونم دکتر چقدر ديگه توي اون اتاق موند و حرف زد اما، من فقط اينو فهميده بودم که چهره هيچکس رو نميشناسم.. دکتر گفته بود اين چيزيه که تشخيص داده بوده و حالا رفتارِ من اينو تاييد کرده.. گفت ممکنه بجز چهره، حتي تو به ياد آوردن يه سري جزييات مشکل داشته باشم. بعد از رفتنِ دکتر، اميد که حالا حتي ميترسيدم نگاهم رو ازش بگيرم که مبادا فراموشش کنم، جلو تر اومد و روي صندلي نشست.. نميدونستم کيه.. حتي.. حتي ميترسيدم يه آدمي باشه که قبلاً ميشناختمش و حالا يادم نمياد.. به دونسته هام شک کرده بودم.. ديگه نميدونستم چيز هايي که توي ذهنم دارم، همه ي گذشته‌س يا فقط بخشي از اون..
و بدتر از همه اين بود که من، وسطِ يه ماموريتِ امنيتي بزرگ بودم و تواناييِ محک زدنِ اطلاعات و حافظه‌م اونجا، ممکن نبود..! با شک به اُميد نگاه ميکردم.. فکر کنم دو دلي رو توي نگاهم ديد که صندليش رو کمي جلو تر کشيد و با لحني که سعي داشت صميمانه باشه گفت: نگران نباش.. درست ميشه همه چي.. من هستم، بچه ها هستن.. تا خوب نشدي که تنهات نميذاريم..! اين ها رو گفت اما ترس من از تنها موندن نبود.. ترسِ من از اطلاعاتِ ناقصي بود که حتي نميدونستم نقصش کجاست.. آروم گفتم: تو کي هستي..؟! منو از کجا ميشناسي..؟ لبخند زد.. خواست جواب بده که بي اراده، با التماس گفتم: راست بگو.. مکث کوتاهي کرد.. نفسِ عميقي کشيد و گفت: راست ميگم! و بعد ادامه داد: ما، يني من و يکي ديگه از بچه ها قرار بود به شما ملحق شيم و تا محل اسکانتون همراهيتون کنيم. اما خب بين راه اين اتفاق براتون افتاد.. تو و يکي ديگه از بچه ها..از ماشين پرت شده بوديد بيرون.. نميخوام بازش کنم برات.. الان حالت براي دونستنش مناسب نيست اما تو اونجا تنها کسي بودي که من تونستم قبل از همه برسونمش اين بيمارستان.. بعد از ما بقيه ي بچه ها هم رسونده شدن بيمارستان.. به سريشون زنده موندن و يه سريشون.. نه..! حالا من وظيفه‌م ايجاب ميکنه که تا وقتي تو رو به راه شي هواتو داشته باشم.. جوابش برام قانع کننده نبود.. دروغي تو کلامش حس نميکردم اما.. حس ميکردم تمام حقيقتو نميگه..! گفتم: از بين اون همه آدم.. چرا فقط هواي منو داشته باشي..!؟ جواب داد: گفتم بهت.. من نميتونستم صبر کنم اون آتيش سوزي تموم بشه.. تو رو رسوندم اينجا.. هنوز نتونسته بود قانعم کنه اما.. حس ميکردم کنجکاويِ بيشتر حساس ترش کنه! من بايد بدون جلب توجه از اينکه اينجا چه خبره سر در مياوردم.. گفتم: من.. من چطوري ميتونم با خانواده‌م ارتباط برقرار کنم..؟ خواست چيزي بگه که تلفنش زنگ خورد.. از جيبش بيرون آورد و نگاهي بهش کرد.. و دکمه ي قطعِ صدا رو فشار داد.. گفت: اميرعلي.. تو ميدوني اومدنت اينجا، چقدر سخت بوده.. با اون هزينه ي کمي که شما دادين، موندنتون اينجا مشکل بود، هماهنگي کارا مشکل بود. حالا با اتفاقي هم که افتاده، شرايط سخت تر شده! ازت ميخوام صبر کني.. ما.. يني شرکت.. به خانواده‌ت سلامتيتو اطلاع ميديم.. اما به يه سري دلايل، که يکيش اينه که من تو رو بدون اطلاع از اون تصادف کشيدم بيرون، دستمون براي انجام خيلي کار ها بسته‌س.. فراموش نکردي که.. تو الان با پشتوانه ي شرکت تو يه کشور غريبه اي..؟! پس عجله نکن و صبور باش.. دوباره صداي گوشيش بلند شد.. نگاهي بهش کرد، از روي صندلي بلند شد و گفت: نميدونم.. دکترت گفت شايد توي به خاطر آوردن جزييات مشکل داشته باشي.. نميدونم چيزي از شماره هاي ايران يادت هست يا نه.. اما فقط اينو ميتونم بگم که تضمين جونت، اينه که با جايي ارتباط نگيري..! همين.. و بعد دکمه ي اتصالِ تماس رو زد و از اتاق بيرون رفت و من رو با تعجبي که هر ثانيه بيشتر بهش اضافه ميشد تنها گذاشت. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
《با نوک انگشت روي خاک کشيدم و گفتم: چي ميخواستي بهم بگي اون شب..؟ و بعد طوري که انگار منتظر جواب بودم، خيره نگاه کردم.》 آنچه خواهید خواند🔥❤️‍🩹
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت پنجاه و هفتم [محمد] ساعت دِه شب بود.. نيم ساعتي ميشد که رسيده بودم خونه.. هنوز از در خونه وارد نشده بودم که نرگس با گريه خودش رو بهم رسونده بود و دست هاشو بالا آورده بود تا بغلش کنم. عطيه که انگار حسابي کلافه بود، دست روي زانو هاش گذاشت و بلند شد و گفت: از عصر داره بهونه ميگيره محمد. تحويلِ خودت! و بعد جلو اومد و گفت: سلام! لبخندي به روش زدم و جوابش رو دادم. همونطوري که نرگس رو با يه دست بغل ميکردم گفتم: مامانو اذيت کردي آره..؟! سرش رو روي شونه‌م گذاشت و دست هاي کوچيکش رو دور گردنم حلقه کرد. چيزي نميگفت.. گريه‌ش بند اومده بود و فقط صدايِ بالا کشيدن بينيش شنيده ميشد! نگاهم سمت عطيه کشيده شد.. دامن نخيِ گلدار تيره با يه پيراهنِ مشکي رنگ به تن داشت.. پيراهن مشکي‌اي که خوب با حال و روزِ هممون همخوني داشت.. کيفم رو از دستم گرفت و همونطوري که به سمت اتاق ميرفت گفت: تا دست هاتو بشوري شام آماده شده.. خواستم نرگسو زمين بذارم و سمتِ روشويي برم که به لباسم چنگ زد و ازم جدا نشد. با همون لباس هاي بيروني روي زمين نشستم و به پشتي تکيه دادم.. پاهامو دراز کردم و نرگس رو روشون نشوندم! انگار دخترم از حال و هوايِ اين روز هاي خونه کلافه بود.. دلگير بود..اين چند روز، من و عطيه زياد خونه نبوديم و نرگس پيشِ عزيز ميموند.. نرگس هنوز خيلي کوچيک بود براي اومدن همراهمون.. براي ديدنِ عکسِ عموش بالايِ يه تل خاک..! دوباره رسيده بودم خونه و دوباره چشم هام خودسر شده بودن. با انگشت شصت و اشاره‌م محکم روي چشم هام فشار دادم تا اشک هام رو همون تو محبوس کنم! نرگس با تعجب نگاهم ميکرد.. لبخندِ زورکي روي لب هام نشوندم و رو بهش گفتم: ميخواي بازي کنيم؟ تند سر تکون داد و از روي پاهام بلند شد و به سمت اتاق دويد! عطيه سرش رو از آشپزخونه بيرون آورد و گفت: محمد پاشو دست و روتو بشور يه چيزي بخور.. بعد. جواب دادم: ميرم.. يه ربع ديگه ميرم.. و بعد نگاهمو دوختم به در اتاق.. تا نرگس بياد.. سه چهار تا عروسک و اسباب بازي رو به زور تو بغلش جا داده بود و به سمتم ميومد.. کنارم که رسيد، دست هاشو باز کرد و تماشون جلوي پام ريختن.. و بعد خودش هم همونجا نشست. خواستم يکي از وسيله هاش رو بردارم که گفت: نه! و بعد شروع به رديفي چيدن عروسک هاش کرد! بشقاب و قاشقِ پلاستيکيِ نارنجي رنگي که لنگه‌ش دست خودش بود رو بهمداد و شيرين گفت: بَه بَه بخورَن! سر تکون دادم و در حاليکه افکارم خيلي دور تر از اينجا بودن، مشغول غذا دادن خيالي به عروسک هاش شديم.. هر کدوم رو برميداشت، ميبوسيد، موهاشون رو مرتب ميکرد و بعد چند قاشق هوا به دهنشون ميريخت و نوبتِ بعدي ميشد.. سومين عروسک رو برداشت.. يه عروسک با موهايِ کامواييِ قهوه اي رنگ که دو طر ِف سرش بافته شده بودن..با لپ هاي سرخ و پيراهن گلگلي صورتي! عروسکي که رسول براش خريده بود.. نميدونم.. اما اون لحظه انگار، با اراده دنبال کيسه ي نمک ميگشتم تا برش دارم و رويِ اين زخمِ هميشه باز بريزم. به نرگس گفتم: بابا، کي خريده اين عروسکتو برات..؟ نگاهي بهش کرد..قاشق ُپر از هوا رو در حاليکه تلاش داشت چيزي ازش نريزه به سمتِ دهانِ عروسکش برد و گفت: عمو! بشقاب و قاشق توي دستمو زمين گذاشتم.. دقيق تر شدم و گفتم: کدوم عمو؟! انگار که با فکر کردن به رسول گل از گلش شکفته باشه، خنديد و گفت: عمو دَتول!! بهش گفتم: عمو رَسول بابا.. بگو.. رَسول!تکرار کرد: َدتول! انگار که تمام مشکلات و غم هايِ عالم با تلفظِ درست اون اسم برطرف بشن، پافشارانه گفتم: بگو َر _ سول! نرگس گفت: لَ _ تول! خنديدم! يه خنده ي تلخ.. دست هامو باز کردم و در آغوش گرفتمش و قبل از اينکه چيزي ازم بخواد و سراغ کسيو ازم بگيره، بلند شدم و به سمتِ آشپزخونه رفتم.. نرگسو به عطيه دادم و دست و روم رو شستم و لباسمو عوض کردم.. بعد از خوردن شام و انجام دادن کار هام، نميدونم چقدر توي رختخوابم غلت خوردم و پهلو به پهلو شدم تا بالاخره خوابم برد.. با صدايِ ساعتِ گوشيم که براي نماز صبح تنظيم کرده بودم بيدار شدم.. هوا هنوز کاملا تاريک بود.. نمازم رو خوندم و به سمت کمدم رفتم و تا آماده شم.. عطيه که داشت جانمازش رو جمع ميکرد با تعجب گفت: الان ميري محمد..؟! سري تکون دادم و آروم گفتم: آره.. جايي کار دارم، بايد زودتر برم.. و پيراهن مشکي اتو خورده اي رو از کمد برداشتم و تن کردم.. آماده شدم و به حياط رفتم.. هوا به سمت روشني ميرفت.. ديروز بخاطر حجم زياد کار ها نتونسته بودم بهش سر بزنم و حالا بهترين وقت بود.
موتورو از خونه بيرون بردم و به سمت بهشت زهرا حرکت کردم. گرگ و ميش بود و بجز يکي دو نفر که از کارکناي اونجا بودن، توي محوطه کسي ديده نميشد. جلو رفتم اما انگار با هر قدمم هاله اي از غمِ توأم با خجالت، دورم رو ميگرفت.. اولين بار بود که اين ساعت، وقتي هيچکس نيست اينجا بودم..تنها بودم.. کنارش آروم نشستم.. نفس هام با صدا و کش دار شده بودن.. شايد بي اراده تلاش ميکردم تا بغضم نشکنه.. اين بار براي حرف زدن اومده بودم نه گريه. با نوک انگشت روي خاک کشيدم و گفتم: چي ميخواستي بهم بگي اون شب..؟ و بعد طوري که انگار منتظر جواب بودم، خيره نگاه کردم.. تکرار کردم: چي ميخواستي بگي که نتونستي..؟ که نشد..؟ جوابي نشنيدم.. از کسي که هيچوقت بي جوابم نگذاشته بود! دوباره گفتم: چيشد که من اينجام رسول..؟ که اينجا بايد اينا رو بپرسم ازت..؟ قرار بود حرف بزني هر چي که شد.. صدام از بغض ميلرزيد. ادامه دادم: نفرستادمت که اينطوري بياي! گفتي مراقبي رسول.. گفتي امانتداري. اينه امانت من..؟!اينه امانت مادرت؟ هر چي بيشتر ميگذشت بغض بيشتر گلومو فشار ميداد و حجمِ سنگيني بيشتر سينه‌مو ُپر ميکرد.. نفهميدم چي شد و چي گذشت و چقدر باهاش حرف زدم اما به خودم که اومده بودم، هوا کامل روشن بود و صورتِ من کامل خيس.. ساعتم رو نگاه کردم.. وقتِ زيادي نداشتم.. همونطوري که نشسته بودم، روي زانو خم شدم و خاک ها رو بوسيدم و بلند شدم.. بي جون دستي به لباس هام کشيدم تا خاکش گرفته بشه.. نميخواستم بچه ها بفهمن کجا بودم.. بطريِ آبي که همراهم بودو برداشتم و گرد و خاک لباس هامو گرفتم.. و بعد سوار شدم و به سمت سايت حرکت کردم.. توي اين دو سه روز، انگار پرونده تعليق شده بود.. پرونده که نه.. انگار تمام کار هايِ بچه ها تعليق شده بود.. صادق و علي و حامد علاوه بر کار هاي خودشون، کار هاي بچه هاي منم انجام ميدادن تا ذهنشون آروم تر بشه.. فرشيد و سعيد و شهاب، که از چهره‌شون مشخص بود چه بار ُپر وزني روي شونه هاشونه، تمام حواسشون معطوف داوود بود که حالا همه ميدونستيم چيزي نمونده تا شونه‌هاش زير همچين بارِ سنگيني مچاله بشه..! چاره اي جز صبر نبود.. شايد چيزي که ميتونست بچه ها رو يکم به خودشون بياره، شروعِ دوباره بود.. شروعِ دوباره ي راهي که براي رسول، نيمه کاره مونده بود.. تلفنِ اتاقم رو برداشتم و شماره ي فرشيدو گرفتم.. بايد باهاشون حرف ميزدم.. °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
تو این پویش هدیه‌ی روز دختر داریم معنی "هموطن" رو بیشتر میفهمیم! :)))))) ‌
برای بچه‌هایی که شخصیت شهاب رو نمیدونن، یک بار دیگه شهاب، و همچنین شخصیت امید رو میگذارم🦋🌱
خب. اول اینکه پیشاپیش روز دختر رو از طرف خودم و از طرف اون دوستاتون که براتون پی‌دی‌اف هدیه خریدن تبریک میگم😍🦋 برای شرکت تو قرعه‌کشی پی‌دی‌اف هدیه رمان هموطن۲، کلمه‌ی قرعه‌کشی رو به آی‌دی @faariya بفرستید❤️ قرعه کشی ان شاءالله فردا شب انجام میشه🌱☺️ ‌