eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
《با نوک انگشت روي خاک کشيدم و گفتم: چي ميخواستي بهم بگي اون شب..؟ و بعد طوري که انگار منتظر جواب بودم، خيره نگاه کردم.》 آنچه خواهید خواند🔥❤️‍🩹
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت پنجاه و هفتم [محمد] ساعت دِه شب بود.. نيم ساعتي ميشد که رسيده بودم خونه.. هنوز از در خونه وارد نشده بودم که نرگس با گريه خودش رو بهم رسونده بود و دست هاشو بالا آورده بود تا بغلش کنم. عطيه که انگار حسابي کلافه بود، دست روي زانو هاش گذاشت و بلند شد و گفت: از عصر داره بهونه ميگيره محمد. تحويلِ خودت! و بعد جلو اومد و گفت: سلام! لبخندي به روش زدم و جوابش رو دادم. همونطوري که نرگس رو با يه دست بغل ميکردم گفتم: مامانو اذيت کردي آره..؟! سرش رو روي شونه‌م گذاشت و دست هاي کوچيکش رو دور گردنم حلقه کرد. چيزي نميگفت.. گريه‌ش بند اومده بود و فقط صدايِ بالا کشيدن بينيش شنيده ميشد! نگاهم سمت عطيه کشيده شد.. دامن نخيِ گلدار تيره با يه پيراهنِ مشکي رنگ به تن داشت.. پيراهن مشکي‌اي که خوب با حال و روزِ هممون همخوني داشت.. کيفم رو از دستم گرفت و همونطوري که به سمت اتاق ميرفت گفت: تا دست هاتو بشوري شام آماده شده.. خواستم نرگسو زمين بذارم و سمتِ روشويي برم که به لباسم چنگ زد و ازم جدا نشد. با همون لباس هاي بيروني روي زمين نشستم و به پشتي تکيه دادم.. پاهامو دراز کردم و نرگس رو روشون نشوندم! انگار دخترم از حال و هوايِ اين روز هاي خونه کلافه بود.. دلگير بود..اين چند روز، من و عطيه زياد خونه نبوديم و نرگس پيشِ عزيز ميموند.. نرگس هنوز خيلي کوچيک بود براي اومدن همراهمون.. براي ديدنِ عکسِ عموش بالايِ يه تل خاک..! دوباره رسيده بودم خونه و دوباره چشم هام خودسر شده بودن. با انگشت شصت و اشاره‌م محکم روي چشم هام فشار دادم تا اشک هام رو همون تو محبوس کنم! نرگس با تعجب نگاهم ميکرد.. لبخندِ زورکي روي لب هام نشوندم و رو بهش گفتم: ميخواي بازي کنيم؟ تند سر تکون داد و از روي پاهام بلند شد و به سمت اتاق دويد! عطيه سرش رو از آشپزخونه بيرون آورد و گفت: محمد پاشو دست و روتو بشور يه چيزي بخور.. بعد. جواب دادم: ميرم.. يه ربع ديگه ميرم.. و بعد نگاهمو دوختم به در اتاق.. تا نرگس بياد.. سه چهار تا عروسک و اسباب بازي رو به زور تو بغلش جا داده بود و به سمتم ميومد.. کنارم که رسيد، دست هاشو باز کرد و تماشون جلوي پام ريختن.. و بعد خودش هم همونجا نشست. خواستم يکي از وسيله هاش رو بردارم که گفت: نه! و بعد شروع به رديفي چيدن عروسک هاش کرد! بشقاب و قاشقِ پلاستيکيِ نارنجي رنگي که لنگه‌ش دست خودش بود رو بهمداد و شيرين گفت: بَه بَه بخورَن! سر تکون دادم و در حاليکه افکارم خيلي دور تر از اينجا بودن، مشغول غذا دادن خيالي به عروسک هاش شديم.. هر کدوم رو برميداشت، ميبوسيد، موهاشون رو مرتب ميکرد و بعد چند قاشق هوا به دهنشون ميريخت و نوبتِ بعدي ميشد.. سومين عروسک رو برداشت.. يه عروسک با موهايِ کامواييِ قهوه اي رنگ که دو طر ِف سرش بافته شده بودن..با لپ هاي سرخ و پيراهن گلگلي صورتي! عروسکي که رسول براش خريده بود.. نميدونم.. اما اون لحظه انگار، با اراده دنبال کيسه ي نمک ميگشتم تا برش دارم و رويِ اين زخمِ هميشه باز بريزم. به نرگس گفتم: بابا، کي خريده اين عروسکتو برات..؟ نگاهي بهش کرد..قاشق ُپر از هوا رو در حاليکه تلاش داشت چيزي ازش نريزه به سمتِ دهانِ عروسکش برد و گفت: عمو! بشقاب و قاشق توي دستمو زمين گذاشتم.. دقيق تر شدم و گفتم: کدوم عمو؟! انگار که با فکر کردن به رسول گل از گلش شکفته باشه، خنديد و گفت: عمو دَتول!! بهش گفتم: عمو رَسول بابا.. بگو.. رَسول!تکرار کرد: َدتول! انگار که تمام مشکلات و غم هايِ عالم با تلفظِ درست اون اسم برطرف بشن، پافشارانه گفتم: بگو َر _ سول! نرگس گفت: لَ _ تول! خنديدم! يه خنده ي تلخ.. دست هامو باز کردم و در آغوش گرفتمش و قبل از اينکه چيزي ازم بخواد و سراغ کسيو ازم بگيره، بلند شدم و به سمتِ آشپزخونه رفتم.. نرگسو به عطيه دادم و دست و روم رو شستم و لباسمو عوض کردم.. بعد از خوردن شام و انجام دادن کار هام، نميدونم چقدر توي رختخوابم غلت خوردم و پهلو به پهلو شدم تا بالاخره خوابم برد.. با صدايِ ساعتِ گوشيم که براي نماز صبح تنظيم کرده بودم بيدار شدم.. هوا هنوز کاملا تاريک بود.. نمازم رو خوندم و به سمت کمدم رفتم و تا آماده شم.. عطيه که داشت جانمازش رو جمع ميکرد با تعجب گفت: الان ميري محمد..؟! سري تکون دادم و آروم گفتم: آره.. جايي کار دارم، بايد زودتر برم.. و پيراهن مشکي اتو خورده اي رو از کمد برداشتم و تن کردم.. آماده شدم و به حياط رفتم.. هوا به سمت روشني ميرفت.. ديروز بخاطر حجم زياد کار ها نتونسته بودم بهش سر بزنم و حالا بهترين وقت بود.
موتورو از خونه بيرون بردم و به سمت بهشت زهرا حرکت کردم. گرگ و ميش بود و بجز يکي دو نفر که از کارکناي اونجا بودن، توي محوطه کسي ديده نميشد. جلو رفتم اما انگار با هر قدمم هاله اي از غمِ توأم با خجالت، دورم رو ميگرفت.. اولين بار بود که اين ساعت، وقتي هيچکس نيست اينجا بودم..تنها بودم.. کنارش آروم نشستم.. نفس هام با صدا و کش دار شده بودن.. شايد بي اراده تلاش ميکردم تا بغضم نشکنه.. اين بار براي حرف زدن اومده بودم نه گريه. با نوک انگشت روي خاک کشيدم و گفتم: چي ميخواستي بهم بگي اون شب..؟ و بعد طوري که انگار منتظر جواب بودم، خيره نگاه کردم.. تکرار کردم: چي ميخواستي بگي که نتونستي..؟ که نشد..؟ جوابي نشنيدم.. از کسي که هيچوقت بي جوابم نگذاشته بود! دوباره گفتم: چيشد که من اينجام رسول..؟ که اينجا بايد اينا رو بپرسم ازت..؟ قرار بود حرف بزني هر چي که شد.. صدام از بغض ميلرزيد. ادامه دادم: نفرستادمت که اينطوري بياي! گفتي مراقبي رسول.. گفتي امانتداري. اينه امانت من..؟!اينه امانت مادرت؟ هر چي بيشتر ميگذشت بغض بيشتر گلومو فشار ميداد و حجمِ سنگيني بيشتر سينه‌مو ُپر ميکرد.. نفهميدم چي شد و چي گذشت و چقدر باهاش حرف زدم اما به خودم که اومده بودم، هوا کامل روشن بود و صورتِ من کامل خيس.. ساعتم رو نگاه کردم.. وقتِ زيادي نداشتم.. همونطوري که نشسته بودم، روي زانو خم شدم و خاک ها رو بوسيدم و بلند شدم.. بي جون دستي به لباس هام کشيدم تا خاکش گرفته بشه.. نميخواستم بچه ها بفهمن کجا بودم.. بطريِ آبي که همراهم بودو برداشتم و گرد و خاک لباس هامو گرفتم.. و بعد سوار شدم و به سمت سايت حرکت کردم.. توي اين دو سه روز، انگار پرونده تعليق شده بود.. پرونده که نه.. انگار تمام کار هايِ بچه ها تعليق شده بود.. صادق و علي و حامد علاوه بر کار هاي خودشون، کار هاي بچه هاي منم انجام ميدادن تا ذهنشون آروم تر بشه.. فرشيد و سعيد و شهاب، که از چهره‌شون مشخص بود چه بار ُپر وزني روي شونه هاشونه، تمام حواسشون معطوف داوود بود که حالا همه ميدونستيم چيزي نمونده تا شونه‌هاش زير همچين بارِ سنگيني مچاله بشه..! چاره اي جز صبر نبود.. شايد چيزي که ميتونست بچه ها رو يکم به خودشون بياره، شروعِ دوباره بود.. شروعِ دوباره ي راهي که براي رسول، نيمه کاره مونده بود.. تلفنِ اتاقم رو برداشتم و شماره ي فرشيدو گرفتم.. بايد باهاشون حرف ميزدم.. °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
تو این پویش هدیه‌ی روز دختر داریم معنی "هموطن" رو بیشتر میفهمیم! :)))))) ‌
برای بچه‌هایی که شخصیت شهاب رو نمیدونن، یک بار دیگه شهاب، و همچنین شخصیت امید رو میگذارم🦋🌱
خب. اول اینکه پیشاپیش روز دختر رو از طرف خودم و از طرف اون دوستاتون که براتون پی‌دی‌اف هدیه خریدن تبریک میگم😍🦋 برای شرکت تو قرعه‌کشی پی‌دی‌اف هدیه رمان هموطن۲، کلمه‌ی قرعه‌کشی رو به آی‌دی @faariya بفرستید❤️ قرعه کشی ان شاءالله فردا شب انجام میشه🌱☺️ ‌
پارت بعدی رو شب میخونیم.. ولی قبلش میخوام دعوتتون کنم یه ادیت خفن از ماجراهای این روزای رمان ببینید❤🥲 ‌
کارِ درجه یکِ فانوسه😎 * راستی با داستان جدیدش، صُراح، همراه شدید؟! اگه نه بزنید رو "فانوس" آبی رنگِ بالا 😌
36.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ شاید شب تموم شد، خُدا رو چه دیدی!؟ 🌙 ‌
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت پنجاه و هشتم [فرشيد] همه.. همه ي گروه.. يا بهتر بگم.. باقي مونده ي خسته و رنجوِر گروه که من و سعيد و داوود و شهاب بوديم تو اتاقِ محمد جمع شده بوديم.. وقتش بود.. وقتِ دوباره جمع شدن.. دوباره محکم شدن. دِل هامون نرم تر از موم و قلب هامون پاره تر از موج ها اما ديگه وق ِت دوباره بلند شدن بود.. اما اين بار، بلند شدني که يه داغِ بزرگ رو براي هميشه همراهش داشت.. داوود هنوز گرفته بود.. خيلي گرفته! ولي همين که حرف ميزد و اشک ميريخت و وقتي نگاهش به سمت ميز مرکزي ميرفت تبديل به بُغض ميشد، نگرانيمون رو کمتر ميکرد.. اون سکوت و خودخوريِ روز هاي اول، خيلي بيشتر ما رو ميترسوند. هيچوقت يادم نميره.. فردايِ خاکسپاري وقتي رفتيم سايت، داوود نيومده بود.. يني ما فکر ميکرديم نيومده.. اما بعد که نبوِد محمد هم به چشم اومده بود و نگران پيگرِشون شده بوديم، فهميده بوديم محمد يک ساعتي ميشد که توي نمازخونه پيشِ داوود بود و داشت باهاش حرف ميزد.. هيچکدوم جرأتِ رفتن به نمازخونه و ديدنِ حال و روزِ داوود رو نداشتيم اما صداهايي که از درِ نيمه بازِ نمازخونه به گوشمون ميرسيد هم دسته کمي از ديدنش نداشت..! حرف‌ها و صدايِ گرفته از بغضش.. اينکه خودش رو توي اون اتفاق مقصر ميدونست و تلاش هاي محمد براي آرومتر کردنش! اينکه با تمامِ اون حالش وقتي محمد بهش ميگفت نريز توي خودت ناراحتيتو، بهش گفته بود "هر وقت چيزي اذيتم کنه ميام همينجا.. دلم نميخواد جلوي بچه ها ناراحتي کنم.. از نگاه هاشون ميفهمم نگرانن..نميخوام بين اينهمه غصه، يه بار ديگه بشم براشون" و چقدر با اين حرفش نگران تر شده بوديم برايِ کسي که غمي که ما فقط ازش شنيده بوديم رو به چشم ديده بود و هيچ کاري از دستش بر نميومد.. و حالا همه تو اتاق محمد جمع شده بوديم. بعد از پنج دقيقه اي که به زور و با هزار مکث و نفس گرفتن و دست به پيشوني کشيدن، چند کلمه اي از رسول گفت، دست برد و پرونده رو برداشت و جلوش باز کرد.. زير لب زمزمه کرد: "مهاجر".. و بعد سرش رو بالا آورد و با افسوس تکون داد.. انگار اون هم مثلِ من، به اين فکر ميکرد که چقدر اين اسم با اتفاقاتي که افتاده هماهنگه.. رسولِ مهاجر.. و تمامِ اون بچه هايي که سفرشون براي هميشه از اينجا جداشون کرد.. و شروع به صحبت کردن کرد.. از کار هاي نيمه تمومي که بايد انجام بشه.. از اينکه حالا به جاي يک تيم، بايد روي دوتا تيم تمرکز داشته باشيم.. محمد گفت با وجودِ اتفاقي که افتاده، خيلي از برنامه هاي ما قراره تغيير کنه. همونطوري که خيلي از کار ها و برنامه هاياتابکي دستخوشِ تغييرات ميشه.. گفت فعلا حسام مراقب اوضاع توي ترکيه هست و بايد تمرکزمون رو بذاريم روي واسطه ها و زير شاخه هاشون توي ايران.. بماند که چقدر بينِ صحبت هاش نفس هاي عميق کشيد و چقدر رشته ي کلامش رو گم کرد اما بالاخره حرف هاش رو زد.. تو تما ِم طولِ صحبتش بر خلافِ هميشه که سعي ميکرد با نگاهش نفوذِ کلامش رو بيشتر کنه، از تماسِ چشمي گريز داشت.. با اخمِ ريزي صحبت ميکرد.. بعد از تموم شدنِ صحبت هاش، کوتاه نگاهمون کرد و مثلِ هميشه پرسيد: کسي سوالي نداره..؟! بي حرف سر تکون داديم.. گفت: ميدونم شرايطتون رو.. حالتون رو.. اما وقتي براي توقف نيست..! نميخوام جوو عاطفي کنم و بگم براي تکميل کاِر.. چشم هاش رو بست و با مکث باز کرد.. ادامه داد: براي تکميل کارِ نيمه تمومِ رسول بايد اين کارو بکنيم.. که حتي اگر رسولي هم نبود و نميرفت و اين اتفاق ها نميفتاد، از رويِ وظيفه بايد اين کارِ نيمه تموم رو به نحو احسن تموم ميکرديم.. سعيد روي صندليش جا به جا شد، دست هاش رو توي هم قفل کرد و گفت: تمومش ميکنيم آقا.. نبينين شکسته و خسته ايم! خستگي در کردنمون و غصه خوردنمون واسه کسي که الان نيستو ميذاريم واسه بعد از بستن اين پرونده.. نگرانِ اين نباشيد که نکنه نيرو هاتون جا زدن، خسته‌ن، نگرانن، ترسيدن، ناراحت و داغ ديدهن يا هر چيز ديگه.. ما هموناييم که بوديم.. فقط يکم سخت تر شديم.. غم آبمون نکرده آقا.. آب ديده‌مون کرده..! محمد نگاهِ توأم با غروري به سعيد انداخت.. انگار داشت تويِ دلش بهش افتخار ميکرد، غبطه ميخورد يا يه چيزي شبيه اين.. چيزي نگفت.. فضايِ سنگين و سکوتِ مرداب گونه اي اتاقو فرا گرفته بود.. سکوتي که هر چقدر بيشتر دنبالِ حرف ميگشتي و بيشتر تلاش ميکردي بشکنيش، بيشتر توش فرو ميرفتي..! بعد از چند دقيقه، داوود غير منتظره سکوت رو شکست و گفت: کاري باهاشون نداريم..؟