eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
برای بچه‌هایی که شخصیت شهاب رو نمیدونن، یک بار دیگه شهاب، و همچنین شخصیت امید رو میگذارم🦋🌱
خب. اول اینکه پیشاپیش روز دختر رو از طرف خودم و از طرف اون دوستاتون که براتون پی‌دی‌اف هدیه خریدن تبریک میگم😍🦋 برای شرکت تو قرعه‌کشی پی‌دی‌اف هدیه رمان هموطن۲، کلمه‌ی قرعه‌کشی رو به آی‌دی @faariya بفرستید❤️ قرعه کشی ان شاءالله فردا شب انجام میشه🌱☺️ ‌
پارت بعدی رو شب میخونیم.. ولی قبلش میخوام دعوتتون کنم یه ادیت خفن از ماجراهای این روزای رمان ببینید❤🥲 ‌
کارِ درجه یکِ فانوسه😎 * راستی با داستان جدیدش، صُراح، همراه شدید؟! اگه نه بزنید رو "فانوس" آبی رنگِ بالا 😌
36.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ شاید شب تموم شد، خُدا رو چه دیدی!؟ 🌙 ‌
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت پنجاه و هشتم [فرشيد] همه.. همه ي گروه.. يا بهتر بگم.. باقي مونده ي خسته و رنجوِر گروه که من و سعيد و داوود و شهاب بوديم تو اتاقِ محمد جمع شده بوديم.. وقتش بود.. وقتِ دوباره جمع شدن.. دوباره محکم شدن. دِل هامون نرم تر از موم و قلب هامون پاره تر از موج ها اما ديگه وق ِت دوباره بلند شدن بود.. اما اين بار، بلند شدني که يه داغِ بزرگ رو براي هميشه همراهش داشت.. داوود هنوز گرفته بود.. خيلي گرفته! ولي همين که حرف ميزد و اشک ميريخت و وقتي نگاهش به سمت ميز مرکزي ميرفت تبديل به بُغض ميشد، نگرانيمون رو کمتر ميکرد.. اون سکوت و خودخوريِ روز هاي اول، خيلي بيشتر ما رو ميترسوند. هيچوقت يادم نميره.. فردايِ خاکسپاري وقتي رفتيم سايت، داوود نيومده بود.. يني ما فکر ميکرديم نيومده.. اما بعد که نبوِد محمد هم به چشم اومده بود و نگران پيگرِشون شده بوديم، فهميده بوديم محمد يک ساعتي ميشد که توي نمازخونه پيشِ داوود بود و داشت باهاش حرف ميزد.. هيچکدوم جرأتِ رفتن به نمازخونه و ديدنِ حال و روزِ داوود رو نداشتيم اما صداهايي که از درِ نيمه بازِ نمازخونه به گوشمون ميرسيد هم دسته کمي از ديدنش نداشت..! حرف‌ها و صدايِ گرفته از بغضش.. اينکه خودش رو توي اون اتفاق مقصر ميدونست و تلاش هاي محمد براي آرومتر کردنش! اينکه با تمامِ اون حالش وقتي محمد بهش ميگفت نريز توي خودت ناراحتيتو، بهش گفته بود "هر وقت چيزي اذيتم کنه ميام همينجا.. دلم نميخواد جلوي بچه ها ناراحتي کنم.. از نگاه هاشون ميفهمم نگرانن..نميخوام بين اينهمه غصه، يه بار ديگه بشم براشون" و چقدر با اين حرفش نگران تر شده بوديم برايِ کسي که غمي که ما فقط ازش شنيده بوديم رو به چشم ديده بود و هيچ کاري از دستش بر نميومد.. و حالا همه تو اتاق محمد جمع شده بوديم. بعد از پنج دقيقه اي که به زور و با هزار مکث و نفس گرفتن و دست به پيشوني کشيدن، چند کلمه اي از رسول گفت، دست برد و پرونده رو برداشت و جلوش باز کرد.. زير لب زمزمه کرد: "مهاجر".. و بعد سرش رو بالا آورد و با افسوس تکون داد.. انگار اون هم مثلِ من، به اين فکر ميکرد که چقدر اين اسم با اتفاقاتي که افتاده هماهنگه.. رسولِ مهاجر.. و تمامِ اون بچه هايي که سفرشون براي هميشه از اينجا جداشون کرد.. و شروع به صحبت کردن کرد.. از کار هاي نيمه تمومي که بايد انجام بشه.. از اينکه حالا به جاي يک تيم، بايد روي دوتا تيم تمرکز داشته باشيم.. محمد گفت با وجودِ اتفاقي که افتاده، خيلي از برنامه هاي ما قراره تغيير کنه. همونطوري که خيلي از کار ها و برنامه هاياتابکي دستخوشِ تغييرات ميشه.. گفت فعلا حسام مراقب اوضاع توي ترکيه هست و بايد تمرکزمون رو بذاريم روي واسطه ها و زير شاخه هاشون توي ايران.. بماند که چقدر بينِ صحبت هاش نفس هاي عميق کشيد و چقدر رشته ي کلامش رو گم کرد اما بالاخره حرف هاش رو زد.. تو تما ِم طولِ صحبتش بر خلافِ هميشه که سعي ميکرد با نگاهش نفوذِ کلامش رو بيشتر کنه، از تماسِ چشمي گريز داشت.. با اخمِ ريزي صحبت ميکرد.. بعد از تموم شدنِ صحبت هاش، کوتاه نگاهمون کرد و مثلِ هميشه پرسيد: کسي سوالي نداره..؟! بي حرف سر تکون داديم.. گفت: ميدونم شرايطتون رو.. حالتون رو.. اما وقتي براي توقف نيست..! نميخوام جوو عاطفي کنم و بگم براي تکميل کاِر.. چشم هاش رو بست و با مکث باز کرد.. ادامه داد: براي تکميل کارِ نيمه تمومِ رسول بايد اين کارو بکنيم.. که حتي اگر رسولي هم نبود و نميرفت و اين اتفاق ها نميفتاد، از رويِ وظيفه بايد اين کارِ نيمه تموم رو به نحو احسن تموم ميکرديم.. سعيد روي صندليش جا به جا شد، دست هاش رو توي هم قفل کرد و گفت: تمومش ميکنيم آقا.. نبينين شکسته و خسته ايم! خستگي در کردنمون و غصه خوردنمون واسه کسي که الان نيستو ميذاريم واسه بعد از بستن اين پرونده.. نگرانِ اين نباشيد که نکنه نيرو هاتون جا زدن، خسته‌ن، نگرانن، ترسيدن، ناراحت و داغ ديدهن يا هر چيز ديگه.. ما هموناييم که بوديم.. فقط يکم سخت تر شديم.. غم آبمون نکرده آقا.. آب ديده‌مون کرده..! محمد نگاهِ توأم با غروري به سعيد انداخت.. انگار داشت تويِ دلش بهش افتخار ميکرد، غبطه ميخورد يا يه چيزي شبيه اين.. چيزي نگفت.. فضايِ سنگين و سکوتِ مرداب گونه اي اتاقو فرا گرفته بود.. سکوتي که هر چقدر بيشتر دنبالِ حرف ميگشتي و بيشتر تلاش ميکردي بشکنيش، بيشتر توش فرو ميرفتي..! بعد از چند دقيقه، داوود غير منتظره سکوت رو شکست و گفت: کاري باهاشون نداريم..؟
محمد با مکث سرش رو از روي پرونده بالا آورد.. احساس ميکردم مفعولِ جمله ي داوود رو ميشناسه اما چشم هاش رو ريز کرد و پرسيد: با کيا..؟ داوود سرد جواب داد: با همونايي که اين بلا رو سر رسول آوردن آقا.. محمد سري تکون داد.. گفت: ما همه ي کارمون با اون هاست داوود! اما نه براي رسول.. يني نه صرفا براي رسول! که اگه براي اين باشه ارزشي نداره! کاري که باهاشون داريم، براي تمام اتفاقاتي که تا الان افتاده ميفته، براي بلايي که س ِر چندين نفر آوردن که يکيشون رسوله..! ما براي انتقام گرفتن اينجا جمع نشديم.. براي گرفتن حق جمع شديم.. که اگر پيِ حق بري، به خوديِ خود انتقام از خاطي رو تو بطنش داره! ولي اگه فقط پي انتقامت بري، به حق نميرسي داوود.. اينو فراموش نکن.. داوود آهسته و مخضوع زير لب گفت: چشم آقا.. و نگاهش رو به زمين دوخت. همه ي ما انگار هر کدوم صاحب عزا بوديم و محمد، وليِ اين د ِم ريخته شده! هر کدوم ميخواستيم آتيش بشيم و از اين کوره ي صبر در بريم و فريادِ غم و عجز سر بديم، نگاهمون به محمد ميخورد..! به کسي که همه ميدونستيم هيچ کمري خميده تر از اون نشده براي اين ماجرا.. پس ناخودآگاه عقب ميکشيديم و صبر ميکرديم و مثلِ هميشه، به مسيري که براي رفتن رسم ميکرد اعتماد ميکرديم.. نگاهي به ما انداخت و گفت: فرشيد.. شهاب..بمونين شما.. و بعد به سعيد و داوود نگاه کرد و ادامه داد: شما بريد..روي سيستم هاتون کار هايي که گفتم رو ارسال کردم.. از همين الان شروع به پيگيري کنيد.. بچه ها چشمي گفتن و از اتاق بيرون رفتن..بعد از رفتنِ بچه ها، از روي صندليش بلند شد و کنار ما نشست.. گفت: جز چيزايي که گفتم، يه کار ديگه اي هم دارم براي شما.. سريع گفتم: جانم آقا.. بفرماييد. آرنج هاش رو روي زانو هاش تکيه داد، به جلو متمايل شد و گفت: سفارت قراره يه تيم تحقيقاتي رو براي اتفاقي که واسه بچه ها افتاد بفرسته ترکيه.. تحت پوشش دولت.. من با وزارت خونه صحبت کردم.. به سختي راضيشون کردم ما هم توي اين تيم نيرو داشته باشيم.. ميخوام شما دو نفر اين کارو به عهده بگيرين.. شهاب گفت: به روي چشم آقا.. فقط.. بايد چيکار کنيم..؟! محمد جواب داد: اين تيم براي تحقيقاتِ جزئي داره ارسال ميشه.. فکر نميکنم حتي نکته ي جديدي بتونن به دست بيارن چون اعضايي که ارسال ميشن، نگاهشون به اين قضيه مثلِ ما نيست و از خيلي از پشت پرده ها آگاهي ندارن.. من ميخوام شما دو نفر، با آگاهي بريد.. شايد خيلي چيزايي که اونا ميبينن، براشون بي اهميت باشه ولي براي ما نيست.. متوجهين..؟ شهاب به نشونه ي تاييد سر تکون داد و من جواب دادم: بله آقا متوجهيم.. فقط کي و کجا بايد بريم..؟ محمد گفت: زمانش طبق گفته هاي سازمان، فرداست.. فردا صبح.. تدارکات خاصي نداره.. و احتمالا فردا شب هم برگرديد. فقط ميخوام هر چيزِ مشکوک و غير مشکوکي رو ثبت کنيد بچه ها.. مفهومه..!؟ گفتم: بله آقا.. به پشتي صندليش تکيه داد و گفت: خيلي خب.. ميتونيد بريد.. از روي صندلي بلند شديم و به سمت بيرون رفتيم.. حرف زدن و فکر کردن بهش آسون بود اما.. در حقيقت، رفتن به جايي که هدفش، جستجو و کنکاش و زير و رو کردنِ اتفاقاتي بود که باعث از دست رفتنِ يکي از عزيز ترين هات بوده.. از سخت ترين شکنجه ها بود..! سخت ترينشون.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
|هم‌وطن|
خب. اول اینکه پیشاپیش روز دختر رو از طرف خودم و از طرف اون دوستاتون که براتون پی‌دی‌اف هدیه خریدن
آخرین بار چند تا بود پی‌دی‌اف‌ها؟! ۴ تا بهش اضافه کنید😎 همه شرکت کردید تو قرعه کشی؟ جا نمونیداااا
بچه‌ها تا ساعت ۹ شب وقت دارید تو قرعه‌کشی شرکت کنید.🦋 ساعت ۱۰ هم قرعه‌کشی انجام می‌شه
بچه‌ها دیگه کد نفرستید🌱🦋