eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
محمد با مکث سرش رو از روي پرونده بالا آورد.. احساس ميکردم مفعولِ جمله ي داوود رو ميشناسه اما چشم هاش رو ريز کرد و پرسيد: با کيا..؟ داوود سرد جواب داد: با همونايي که اين بلا رو سر رسول آوردن آقا.. محمد سري تکون داد.. گفت: ما همه ي کارمون با اون هاست داوود! اما نه براي رسول.. يني نه صرفا براي رسول! که اگه براي اين باشه ارزشي نداره! کاري که باهاشون داريم، براي تمام اتفاقاتي که تا الان افتاده ميفته، براي بلايي که س ِر چندين نفر آوردن که يکيشون رسوله..! ما براي انتقام گرفتن اينجا جمع نشديم.. براي گرفتن حق جمع شديم.. که اگر پيِ حق بري، به خوديِ خود انتقام از خاطي رو تو بطنش داره! ولي اگه فقط پي انتقامت بري، به حق نميرسي داوود.. اينو فراموش نکن.. داوود آهسته و مخضوع زير لب گفت: چشم آقا.. و نگاهش رو به زمين دوخت. همه ي ما انگار هر کدوم صاحب عزا بوديم و محمد، وليِ اين د ِم ريخته شده! هر کدوم ميخواستيم آتيش بشيم و از اين کوره ي صبر در بريم و فريادِ غم و عجز سر بديم، نگاهمون به محمد ميخورد..! به کسي که همه ميدونستيم هيچ کمري خميده تر از اون نشده براي اين ماجرا.. پس ناخودآگاه عقب ميکشيديم و صبر ميکرديم و مثلِ هميشه، به مسيري که براي رفتن رسم ميکرد اعتماد ميکرديم.. نگاهي به ما انداخت و گفت: فرشيد.. شهاب..بمونين شما.. و بعد به سعيد و داوود نگاه کرد و ادامه داد: شما بريد..روي سيستم هاتون کار هايي که گفتم رو ارسال کردم.. از همين الان شروع به پيگيري کنيد.. بچه ها چشمي گفتن و از اتاق بيرون رفتن..بعد از رفتنِ بچه ها، از روي صندليش بلند شد و کنار ما نشست.. گفت: جز چيزايي که گفتم، يه کار ديگه اي هم دارم براي شما.. سريع گفتم: جانم آقا.. بفرماييد. آرنج هاش رو روي زانو هاش تکيه داد، به جلو متمايل شد و گفت: سفارت قراره يه تيم تحقيقاتي رو براي اتفاقي که واسه بچه ها افتاد بفرسته ترکيه.. تحت پوشش دولت.. من با وزارت خونه صحبت کردم.. به سختي راضيشون کردم ما هم توي اين تيم نيرو داشته باشيم.. ميخوام شما دو نفر اين کارو به عهده بگيرين.. شهاب گفت: به روي چشم آقا.. فقط.. بايد چيکار کنيم..؟! محمد جواب داد: اين تيم براي تحقيقاتِ جزئي داره ارسال ميشه.. فکر نميکنم حتي نکته ي جديدي بتونن به دست بيارن چون اعضايي که ارسال ميشن، نگاهشون به اين قضيه مثلِ ما نيست و از خيلي از پشت پرده ها آگاهي ندارن.. من ميخوام شما دو نفر، با آگاهي بريد.. شايد خيلي چيزايي که اونا ميبينن، براشون بي اهميت باشه ولي براي ما نيست.. متوجهين..؟ شهاب به نشونه ي تاييد سر تکون داد و من جواب دادم: بله آقا متوجهيم.. فقط کي و کجا بايد بريم..؟ محمد گفت: زمانش طبق گفته هاي سازمان، فرداست.. فردا صبح.. تدارکات خاصي نداره.. و احتمالا فردا شب هم برگرديد. فقط ميخوام هر چيزِ مشکوک و غير مشکوکي رو ثبت کنيد بچه ها.. مفهومه..!؟ گفتم: بله آقا.. به پشتي صندليش تکيه داد و گفت: خيلي خب.. ميتونيد بريد.. از روي صندلي بلند شديم و به سمت بيرون رفتيم.. حرف زدن و فکر کردن بهش آسون بود اما.. در حقيقت، رفتن به جايي که هدفش، جستجو و کنکاش و زير و رو کردنِ اتفاقاتي بود که باعث از دست رفتنِ يکي از عزيز ترين هات بوده.. از سخت ترين شکنجه ها بود..! سخت ترينشون.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
|هم‌وطن|
خب. اول اینکه پیشاپیش روز دختر رو از طرف خودم و از طرف اون دوستاتون که براتون پی‌دی‌اف هدیه خریدن
آخرین بار چند تا بود پی‌دی‌اف‌ها؟! ۴ تا بهش اضافه کنید😎 همه شرکت کردید تو قرعه کشی؟ جا نمونیداااا
بچه‌ها تا ساعت ۹ شب وقت دارید تو قرعه‌کشی شرکت کنید.🦋 ساعت ۱۰ هم قرعه‌کشی انجام می‌شه
بچه‌ها دیگه کد نفرستید🌱🦋
بریم برا قرعه‌کشی ۲۲ تا فایل؟!😎 ‌
آماده اید؟
۵ تا ۵ تا انجام میدم میزارم شماره‌ها رو🌱 ‌
۴۴ ۱۵۵ ۵۱ ۹ ۱۶۲
۱۱۳ ۱۵ ۸۰ ۴ ۶۵
باقیشو آخر شب میام براتون انجام میدم❤️🌱 ‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا