eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
۱۱۵ ۹۰ ۱۴۲ ۵۳ ۱۶۳
|هم‌وطن|
۴۴ ۱۵۵ ۵۱ ۹ ۱۶۲
۱۶۲ یه بار دیگه‌م در اومد شانست دختر😂❤🤲🏻 ‌
۱۳۸ ۱۶۸ ۱۶۹ ۱۷۰ ۱۷۶
۱۱۸ ۱۴۳
اینم ۲۲ تا 😍😌 کسایی که کدشون در اومده بهم پیام بدن🌱 ‌
یکی دیگه‌م از راه رسید😎 کد ۳۳
|هم‌وطن|
اینم ۲۲ تا 😍😌 کسایی که کدشون در اومده بهم پیام بدن🌱 ‌
یککککمی شلوغم، ان شاءالله اخر شب، یا فردا براشون پی‌دی‌اف رو میفرستم🫂❤️
ببخشید بابت پارت.. اگه رسیدم اینم اخر شب میذارم اگه نه فردا دوتا پارت داریم❤️🦋🌱
مبارک باشه برای اونایی که برنده شدن، برای سلامتی دوستاتون که براتون هدیه گرفتن صلوات بفرستید☺️🌱 گفتن بهتون بگم که روزتون خیلی خیلی مبارک باشه❤️ .
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت پنجاه و نهم [رسول] سه روز از بهوش اومدنم ميگذشت و امروز، قرار بود مرخص بشم. تو تمام ساعت هايي که فهميده بودم چي به سرم اومده، ترسي به جونم افتاده بود که هيچ جوره از بين نميرفت. هر کسي که از در وارد ميشد، مثلِ يه آد ِم گنگ خيره ميشدم بهش تا دهن باز کنه و حرف بزنه.. چيزي بگه تا ببينم ميشناسمش يا نه! بعد از آخرين ديدارم با اميد ديگه نديده بودمش.. نه خبري نه پيغامي.. اما دکتر گفته بود تماس گرفته و گفته براي بردنم مياد.. بردنم به جايي که نميدونستم کجاست. نميدونستم محمد از حالم خبر داره يا نه.. ميدونه تو چه وضعيتي گير کردم يا نه! دو حالت بيشتر نداشت.. محمد يا از من بي خبر بود يا داناي کل! امکان نداشت به سرنخي برسه و تهِ کلاف رو پيدا نکنه.. اگر بدونه من اينجام، قطعا ميدونه چه اتفاقي برام افتاده و تو چه حالي ام و کجا بايد برم.. اما اگر ندونه.. واي به حال من اگر ندونه. روي تخت نشسته بودم.. با همون لباس هاي بيمارستان.. منتظر اميد بودم.. يا شايد کسي از طرفش که بياد دنبالم.. چيزي که بيشتر از هر چيزي اذيتم ميکرد، کند بودن ذهنم تو به خاطر آورد ِن اطلاعات بود.. اطلاعاتي که به جزئيات و اعداد و ارقام ربط داشت.. ميدونستم.. همه چيز تو خاطرم بود اما انگار تمام شماره ها و آدرس ها و عدد و رقم ها رو با هم، توي يه ظرف بريزي و مخلوط کني.. همينقدر آشنا ولي همينقدر گيج کننده بودن برام.. نميتونم شرح بدم ولي شايد شبيهِ وقتي که يه فردِ مشهورو ميبيني و مطمئني اسمش رو قبلا شنيدي.. مطمئني ميدوني کيه، حتي ميدوني توي اسمش چه حروفي هست اما باز هم چيزي يادت نمياد. خودتو بخاطر اين چيزِ بي ارزش به آب و آتيش ميزني، هي از اطرافيانت ميپُرسي و ميگي: اگه يادم نياد اعصابم خورد ميشه! حالِ منم همچين حالي بود. همه چيز توي ذهنم بود، نوک زبونم بود اما يادم نميومد و اين منو تا مرزِ جنون ميبرد. اميد بهم گفته بود تضمينِ جونم تماس نگرفتن با تهرانه و حالا من ميدونستم داستان خيلي پيچيده تر از اين حرف هاست. نميدونستم چيشده اما بايد ميفهميدم.. پشت به پنجره و رو به در، روي تخت نشسته بودم و پاهام رو از تخت آويزون کرده بودم که در باز شد. پسر جووني با کت و شلوار مشکي رنگ و پيراهن دودي وارد شد.. به کارکناي بيمارستان شبيه نبود.. حدس ميزدم اميد باشه.. اميدي که دو بار تا الان ديده بودمش ولي چهره اي ازش تو ذهنم ثبت نبود. تو اين فکر بودم که صدايِ مزاحمِ مأيوس کننده اي تو مغزم گفت "يني چهره هايي که بيشتر از دو بار، شايد حتي هزار بار ديديشون رو يادته؟!" و من جوابي براي اين سوال نداشتم.. پسرِ جوون جلو اومد و با خنده، انگار که داشت از يه اتفاقِ عادي حرف ميزد گفت: خب فکر کنم نياز به معرفي مجدد باشه.. اميدم! معرف حضور که هست..؟! ناخودآگاه از اين بي خياليِ رفتارش دلم گرفت.. بي حرف سر تکون دادم.. پاکتِ پلاستيکي رو روي تخت کنارم گذاشت و گفت: وقت نکردم چيزي بگيرم.. ببين اين لباسا کدوم تنت ميشه، بريم از اينجا بعدا لباس هم ميگيريم برات.. من ميرم تسويه حساب با پذيرش.. لباس عوض کردي بيا تو سالن.. و به سمت در رفت.. درو باز کرده بود که چيزي يادم افتاد.. دلم نميخواست بهش بگم.. دلم نميخواست ازش کمک بخوام اما چاره اي نبود.. قبل از اينکه از در بيرون بره گفتم: آقا اميد؟! ايستاد و منتظر نگاهم کرد..بريده گفتم: ميشه.. ميشه بعد که رفتين پذيرش و برگشتين، بياين اينجا دنبالم..؟ من.. من..اگه بريد بيرون ديگه نميشناسمتون.. تو راهرو.. نميتونم پيداتون کنم..! دستش که به در بود از روي دستگيره در رفت و بعد ُمشت شد.. اخمِ ريزي کرد و گفت: برميگردم و محکم در رو بست! لباس هايي که توي پاکت بود رو تنم کردم..کامل اندازه‌م نبودن اما از لباس هاي بيمارستان بهتر بودن. از تخت پايين اومدم تا جلوي آينه اتاق برم.. تو روشويي دست هامو شستم و سرم رو بالا آوردم و آينه رو نگاه کردم.. غريبه اي، با موجي از موهايِ فر، با چشم هايي گود افتاده بهم خيره شده بود. دستم رو لرزون بالا آوردم و روي صورتم گذاشتم.. با ُبهت اسمم رو زير لب تکرار کردم: رسول..! جز موهاي فري که توي آينه ميديدم، هيچ چيزي برام آشنا نبود.. کسي که توي آينه ميديدم رو نميشناختم! باورم نميشد.. باورم نميشد که حتي چهره ي خودم رو هم نشناسم.. چند دقيقه اي ميشد که به غريبه ي توي آينه خيره شده بودم که در باز شد.. قبل از چهره‌ش نگاهم کشيده شد به لباس هاي تنش.. کت شلوار مشکي و پيراهن دودي.. هنوز مطمئن نبودم تا اينکه گفت:
بريم..؟ لبخندِ نصفه نيمه اي زدم و گفتم: بريم.. سوار ماشينش شديم و به يه مرکز خريد رفتيم.. تقريبا هر چيزي که مورد نياز براي اسکان يه آدم بود رو برام تهيه کرد و من فقط به ندونستنِ اتفاقاتِ در حالِ جريان فکر ميکردم..! به اينکه نگه داشتنِ من اينجا، براشون چه سودي داره که انقدر خرج ميکنن..؟ و بعد با خودم گفتم "شايد نگه داشتنت سودي نداشته باشه.. ولي با اين اوصاف، رها کردنت قطعا براشون ضرر داره"! بعد از خريد لباس و وسايل، سوار ماشينش شديم و به سمت خونه‌ش راه افتاديم.. نميدونستم محله اي که واردش شديم کجا بود و چطور بود اما خلوت و قشنگ بود! با ريموت دِر پارکينگي رو باز کرد و ماشينو داخل برد.. تمام حواسم رو جمعِ اطراف کرده بودم. همه ي وجودمو کرده بودم چشم و اطرافو ميکاويدم.. در هاي ورودي و خروجي، سيستم ها و دوربين هايي که نصب بود.. هر چي هم که باشه، هر چي هم که يادم نياد، ميدونم براي چي اينجام! بالاخره يه راهي پيدا ميشه که من پيداشون کنم و باهاشون حرف بزنم.. وارد خونه شديم.. يه خونه ي متوسط با سبکِ اکثر خونه‌هاي ترکيه.. حالِ متوسطي داشت که پلکان کوچيک و باريکي به طبقه ي بالا ميرفت.. يه دست مبلِ پسته اي رنگِ راحتي، که جلوي تلويزيونِ ديواري چيده شده بود. کتش رو از تنش درآورد و روي مبل رها کرد و گفت: طبقه بالا اتاق اول دست راست، ميتوني وسيله هاتو بذاري.. آخر راهروشم حمامه.. برو يه آبي به سر و صورتت بزن تا من يه چيزي براي شام سفارش بدم! سري تکون دادم و قدمي برداشتم که برم اما.. مکث کردم.. من الان تو نگاه اينا اميرعلي بودم.. نه رسول! اين رسوله که الان با اين قضيه راحت کنار اومده و منتظرِ فرصته که راهي پيدا کنه.. اميرعلي بايد ترسيده تر و بي پناه تر از اين حرفا باشه.. حتي بي پناه تر از رسول.. روي پاشنه ي پا چرخيدم و نگاهش کردم.. خم شده بود و داشت از شيريني هاي روي ميز ميخورد.. نگاه خيرهمو که ديد سرش رو به نشونه ي "چي ميگي" تکون داد! گفتم: چرا منو آوردي اينجا..؟ من کي ام..؟! شما کي اي..؟! چرا زنگ نميزني به خانوادهم..؟ چرا گفتي اگه زنگ بزنم جونم در خطره..؟! اگه شما کسي هستي که ميتوني جونمو بگيري چرا الان بهم جا دادي..!؟ تيکه ي شيريني که گاز زده بود رو کامل توي دهانش گذاشت.. گره ي کرواتش رو شل کرد و اخمِ ريزي رو پيشونيش نشست.. به اوپنِ آشپزخونه تکيه داد و دستهاش رو پشتِ کمرش قفل کرد و گفت: تو به من اعتماد نداري..؟! بي مکث گفتم: نه! خنديد.. يه خنده ي حرصي.. گفت: پس چرا از يه آدمي که بهش اعتماد نداري سوال ميپرسي؟ از کجا معلوم بهت دروغ نميگم..؟! خيره نگاهش کردم که تکيه شو از اوپن گرفت و دو قدم جلو اومد.. گفت: شايد با رفتارِ ضد و نقيضي که اين چند روز ديدي، حق داشته باشي اعتماد نکني.. اما بايد بهت بگم چاره‌اي نداري..! ولي در همين حد بدون که من تو کاري که بهم مربوط نبوده دخالت کردم و جون تو رو نجات دادم.. ديدي که.. دکتر گفت اگر دير ميرسيدي بيمارستان ممکن بود اتفاق هاي خوبي نيفته! من اين ريسکو کردم.. و تو الان زنده اي.. اينجايي..! کسي از زنده بودن تو خبر نداره.. نگاِه متعجبمو که ديد سريع گفت: جز خانواده‌ت که بهشون گفتم! اونا ميدونن اما نه همه ي ماجرا رو.. اما هر تماسي از طرف تو ميتونه کارو خراب کنه و خراب کردن کارِ من برابره با خراب کردن کار شرکت.. و تضميني نيست بقيه براي حفظ منافعشون دست به هر کاري نزنن.. اونا مثل من مهربون نيستن! من همونطوري که جونتو نجات دادم، همونطور برام مهمه که سالم برگردي ايران.. يا نه، بري پي همون مسيري که اومده بودي برا ادامه تحصيل.. اما دلم ميخواد تا وقتي پيش مني بتونم مراقبت باشم! پس کنجکاويِ بيجا نکن و بهم اعتماد کن. کاري که چاره اي جز اون نداري..! نگاهش کردم..حرف هايي که حسِ دروغ بهم نميداد اما پُر از شک بود.. پر از تقطيع..! اينو ميفهميدم.. سري تکون دادم و وسيله هام رو برداشتم و خواستم به طبقه ي بالا برم.. قبلش رو به اميد گفتم: جز شما کس ديگهاي اينجا زندگي ميکنه..؟! گفت: چطور..!؟جواب دادم: اگه.. اگه کسي جز شما نيست، يني هر کسيو ميبينم شمايين.. در غير اين صورت.. بايد صبر کنم تا حرف بزنن..! نفس عميقي کشيد و گفت: اينجا رفت و آمد کم نيست اما فقط خودم زندگي ميکنم.. اگر مهمون نباشه، آره.. هر کيو ميبيني منم! سري تکون دادم و به سمت پله ها رفتم. بعد از گذاشتنِ وسايل توي اتاق به حمام رفتم و دوش گرفتم.. تو آينه ي راهرو داشتم موهام رو خشک ميکردم که صداي زنگ در بلند شد.. دستم روي حوله ي موهام خشک شد..