مبارک باشه برای اونایی که برنده شدن،
برای سلامتی دوستاتون که براتون هدیه گرفتن صلوات بفرستید☺️🌱
گفتن بهتون بگم که روزتون خیلی خیلی مبارک باشه❤️
.
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت پنجاه و نهم
[رسول]
سه روز از بهوش اومدنم ميگذشت و امروز، قرار بود مرخص بشم.
تو تمام ساعت هايي که فهميده بودم چي به سرم اومده، ترسي به جونم افتاده بود که هيچ جوره از بين نميرفت. هر کسي که از در وارد ميشد، مثلِ يه آد ِم گنگ خيره ميشدم بهش تا دهن باز کنه و حرف بزنه.. چيزي بگه تا ببينم ميشناسمش يا نه!
بعد از آخرين ديدارم با اميد ديگه نديده بودمش.. نه خبري نه پيغامي.. اما دکتر گفته بود تماس گرفته و گفته براي بردنم
مياد.. بردنم به جايي که نميدونستم کجاست.
نميدونستم محمد از حالم خبر داره يا نه.. ميدونه تو چه وضعيتي گير کردم يا نه! دو حالت بيشتر نداشت.. محمد يا از من بي خبر بود يا داناي کل! امکان نداشت به سرنخي برسه و تهِ کلاف رو پيدا نکنه..
اگر بدونه من اينجام، قطعا ميدونه چه اتفاقي برام افتاده و تو چه حالي ام و کجا بايد برم.. اما اگر ندونه.. واي به حال من اگر ندونه.
روي تخت نشسته بودم.. با همون لباس هاي بيمارستان.. منتظر اميد بودم.. يا شايد کسي از طرفش که بياد دنبالم.. چيزي که بيشتر از هر چيزي اذيتم ميکرد، کند بودن ذهنم تو به خاطر آورد ِن اطلاعات بود.. اطلاعاتي که به جزئيات و اعداد و ارقام ربط داشت..
ميدونستم.. همه چيز تو خاطرم بود اما انگار تمام شماره ها و آدرس ها و عدد و رقم ها رو با هم، توي يه ظرف بريزي و
مخلوط کني.. همينقدر آشنا ولي همينقدر گيج کننده بودن برام..
نميتونم شرح بدم ولي شايد شبيهِ وقتي که يه فردِ مشهورو ميبيني و مطمئني اسمش رو قبلا شنيدي.. مطمئني
ميدوني کيه، حتي ميدوني توي اسمش چه حروفي هست اما باز هم چيزي يادت نمياد.
خودتو بخاطر اين چيزِ بي ارزش به آب و آتيش ميزني، هي از اطرافيانت ميپُرسي و ميگي: اگه يادم نياد اعصابم خورد ميشه!
حالِ منم همچين حالي بود.
همه چيز توي ذهنم بود، نوک زبونم بود اما يادم نميومد و اين منو تا مرزِ جنون ميبرد.
اميد بهم گفته بود تضمينِ جونم تماس نگرفتن با تهرانه و حالا من ميدونستم داستان خيلي پيچيده تر از اين حرف هاست.
نميدونستم چيشده اما بايد ميفهميدم..
پشت به پنجره و رو به در، روي تخت نشسته بودم و پاهام رو از تخت آويزون کرده بودم که در باز شد.
پسر جووني با کت و شلوار مشکي رنگ و پيراهن دودي وارد شد.. به کارکناي بيمارستان شبيه نبود.. حدس ميزدم اميد باشه..
اميدي که دو بار تا الان ديده بودمش ولي چهره اي ازش تو ذهنم ثبت نبود.
تو اين فکر بودم که صدايِ مزاحمِ مأيوس کننده اي تو مغزم گفت "يني چهره هايي که بيشتر از دو بار، شايد حتي هزار بار
ديديشون رو يادته؟!"
و من جوابي براي اين سوال نداشتم..
پسرِ جوون جلو اومد و با خنده، انگار که داشت از يه اتفاقِ عادي حرف ميزد گفت: خب فکر کنم نياز به معرفي مجدد باشه.. اميدم! معرف حضور که هست..؟!
ناخودآگاه از اين بي خياليِ رفتارش دلم گرفت.. بي حرف سر تکون دادم.. پاکتِ پلاستيکي رو روي تخت کنارم گذاشت و
گفت: وقت نکردم چيزي بگيرم.. ببين اين لباسا کدوم تنت ميشه، بريم از اينجا بعدا لباس هم ميگيريم برات.. من ميرم تسويه حساب با پذيرش.. لباس عوض کردي بيا تو سالن..
و به سمت در رفت.. درو باز کرده بود که چيزي يادم افتاد.. دلم نميخواست بهش بگم.. دلم نميخواست ازش کمک بخوام اما چاره اي نبود.. قبل از اينکه از در بيرون بره گفتم: آقا اميد؟!
ايستاد و منتظر نگاهم کرد..بريده گفتم: ميشه.. ميشه بعد که رفتين پذيرش و برگشتين، بياين اينجا دنبالم..؟ من.. من..اگه بريد بيرون ديگه نميشناسمتون.. تو راهرو.. نميتونم پيداتون کنم..!
دستش که به در بود از روي دستگيره در رفت و بعد ُمشت شد..
اخمِ ريزي کرد و گفت: برميگردم و محکم در رو بست!
لباس هايي که توي پاکت بود رو تنم کردم..کامل اندازهم نبودن اما از لباس هاي بيمارستان بهتر بودن.
از تخت پايين اومدم تا جلوي آينه اتاق برم.. تو روشويي دست هامو شستم و سرم رو بالا آوردم و آينه رو نگاه کردم..
غريبه اي، با موجي از موهايِ فر، با چشم هايي گود افتاده بهم خيره شده بود. دستم رو لرزون بالا آوردم و روي صورتم
گذاشتم.. با ُبهت اسمم رو زير لب تکرار کردم: رسول..!
جز موهاي فري که توي آينه ميديدم، هيچ چيزي برام آشنا نبود.. کسي که توي آينه ميديدم رو نميشناختم! باورم نميشد..
باورم نميشد که حتي چهره ي خودم رو هم نشناسم..
چند دقيقه اي ميشد که به غريبه ي توي آينه خيره شده بودم که در باز شد..
قبل از چهرهش نگاهم کشيده شد به لباس هاي تنش.. کت شلوار مشکي و پيراهن دودي.. هنوز مطمئن نبودم تا اينکه گفت:
بريم..؟
لبخندِ نصفه نيمه اي زدم و گفتم: بريم..
سوار ماشينش شديم و به يه مرکز خريد رفتيم.. تقريبا هر چيزي که مورد نياز براي اسکان يه آدم بود رو برام تهيه کرد و من
فقط به ندونستنِ اتفاقاتِ در حالِ جريان فکر ميکردم..! به اينکه نگه داشتنِ من اينجا، براشون چه سودي داره که انقدر خرج ميکنن..؟ و بعد با خودم گفتم "شايد نگه داشتنت سودي نداشته باشه.. ولي با اين اوصاف، رها کردنت قطعا براشون ضرر داره"!
بعد از خريد لباس و وسايل، سوار ماشينش شديم و به سمت خونهش راه افتاديم..
نميدونستم محله اي که واردش شديم کجا بود و چطور بود اما خلوت و قشنگ بود!
با ريموت دِر پارکينگي رو باز کرد و ماشينو داخل برد..
تمام حواسم رو جمعِ اطراف کرده بودم. همه ي وجودمو کرده بودم چشم و اطرافو ميکاويدم.. در هاي ورودي و خروجي، سيستم ها و دوربين هايي که نصب بود.. هر چي هم که باشه، هر چي هم که يادم نياد، ميدونم براي چي اينجام! بالاخره يه راهي پيدا ميشه که من پيداشون کنم و باهاشون حرف بزنم..
وارد خونه شديم.. يه خونه ي متوسط با سبکِ اکثر خونههاي ترکيه..
حالِ متوسطي داشت که پلکان کوچيک و باريکي به طبقه ي بالا ميرفت..
يه دست مبلِ پسته اي رنگِ راحتي، که جلوي تلويزيونِ ديواري چيده شده بود. کتش رو از تنش درآورد و روي مبل رها کرد و گفت: طبقه بالا اتاق اول دست راست، ميتوني وسيله هاتو بذاري.. آخر
راهروشم حمامه.. برو يه آبي به سر و صورتت بزن تا من يه چيزي براي شام سفارش بدم!
سري تکون دادم و قدمي برداشتم که برم اما.. مکث کردم.. من الان تو نگاه اينا اميرعلي بودم.. نه رسول! اين رسوله که الان با
اين قضيه راحت کنار اومده و منتظرِ فرصته که راهي پيدا کنه.. اميرعلي بايد ترسيده تر و بي پناه تر از اين حرفا باشه.. حتي بي پناه تر از رسول..
روي پاشنه ي پا چرخيدم و نگاهش کردم..
خم شده بود و داشت از شيريني هاي روي ميز ميخورد.. نگاه خيرهمو که ديد سرش رو به نشونه ي "چي ميگي" تکون داد!
گفتم: چرا منو آوردي اينجا..؟ من کي ام..؟! شما کي اي..؟! چرا زنگ نميزني به خانوادهم..؟ چرا گفتي اگه زنگ بزنم جونم در خطره..؟! اگه شما کسي هستي که ميتوني جونمو بگيري چرا الان بهم جا دادي..!؟
تيکه ي شيريني که گاز زده بود رو کامل توي دهانش گذاشت.. گره ي کرواتش رو شل کرد و اخمِ ريزي رو پيشونيش
نشست.. به اوپنِ آشپزخونه تکيه داد و دستهاش رو پشتِ کمرش قفل کرد و گفت: تو به من اعتماد نداري..؟!
بي مکث گفتم: نه!
خنديد.. يه خنده ي حرصي.. گفت: پس چرا از يه آدمي که بهش اعتماد نداري سوال ميپرسي؟ از کجا معلوم بهت دروغ نميگم..؟!
خيره نگاهش کردم که تکيه شو از اوپن گرفت و دو قدم جلو اومد.. گفت: شايد با رفتارِ ضد و نقيضي که اين چند روز ديدي، حق داشته باشي اعتماد نکني.. اما بايد بهت بگم چارهاي نداري..! ولي در همين حد بدون که من تو کاري که بهم مربوط نبوده دخالت کردم و جون تو رو نجات دادم.. ديدي که.. دکتر گفت اگر دير ميرسيدي بيمارستان ممکن بود اتفاق هاي خوبي نيفته! من اين ريسکو کردم.. و تو الان زنده اي.. اينجايي..! کسي از زنده بودن تو خبر نداره..
نگاِه متعجبمو که ديد سريع گفت: جز خانوادهت که بهشون گفتم! اونا ميدونن اما نه همه ي ماجرا رو.. اما هر تماسي از طرف تو ميتونه کارو خراب کنه و خراب کردن کارِ من برابره با خراب کردن کار شرکت.. و تضميني نيست بقيه براي حفظ منافعشون دست به هر کاري نزنن.. اونا مثل من مهربون نيستن! من همونطوري که جونتو نجات دادم، همونطور برام مهمه که سالم برگردي ايران.. يا نه، بري پي همون مسيري که اومده بودي برا ادامه تحصيل.. اما دلم ميخواد تا وقتي پيش مني بتونم مراقبت باشم! پس کنجکاويِ بيجا نکن و بهم اعتماد کن. کاري که چاره اي جز اون نداري..!
نگاهش کردم..حرف هايي که حسِ دروغ بهم نميداد اما پُر از شک بود.. پر از تقطيع..! اينو ميفهميدم..
سري تکون دادم و وسيله هام رو برداشتم و خواستم به طبقه ي بالا برم.. قبلش رو به اميد گفتم: جز شما کس ديگهاي اينجا
زندگي ميکنه..؟!
گفت: چطور..!؟جواب دادم: اگه.. اگه کسي جز شما نيست، يني هر کسيو ميبينم شمايين.. در غير اين صورت.. بايد صبر کنم تا حرف بزنن..!
نفس عميقي کشيد و گفت: اينجا رفت و آمد کم نيست اما فقط خودم زندگي ميکنم.. اگر مهمون نباشه، آره.. هر کيو ميبيني منم!
سري تکون دادم و به سمت پله ها رفتم.
بعد از گذاشتنِ وسايل توي اتاق به حمام رفتم و دوش گرفتم.. تو آينه ي راهرو داشتم موهام رو خشک ميکردم که صداي زنگ در بلند شد..
دستم روي حوله ي موهام خشک شد..
آروم به سمت پله ها رفتم..
گوش ايستادن و تجسس کردن ريسک بود چون نميدونستم اينجاها دوربين هست يا نه.. پس سعي کردم طوري که همه چيز عادي جلوه کنه از پله ها برم پايين.. اميد سمت در رفته بود تا بازش کنه و من کنار پله ها ايستاده بودم.
در رو که باز کرد، با صدايِ بلندي گفت: "سلام آقا"..
و من توي اون لحظه، تمامِ ذهن و حواسم جمع شنيدنِ صدايِ مردِ پشت در شده بود..!
هزار تا فکر از سرم گذشت.. توي اون يک ثانيه، خيلي خوشبينانه داشتم فکر ميکردم محمد پشت اون دره و اميد، از خودمونه و منو آورده اينجا..
وقتي در باز شد و اون مرد داخل شد، هنوز اين حس ادامه داشت.
آشنا نبود اما اين دليل نميشد محمد نباشه.. هيچکسي براي من آشنا نبود..
مردي حدودا ۴۵ ،۵۰ ساله..
سن و سالش شبيهِ سن و سال محمد نبود اما.. بعيد هم نبود!
منتظر نگاهش کردم که جلو اومد و دستش رو جلوي من دراز کرد و گفت: پس اميرعلي تويي!
کور سويِ اميدم از بين رفت! نفسي که توي سينهم حبس شده بود رو بيرون دادم و زير لب گفتم: بله..
و دستم رو به سمتش دراز کردم.
دستم رو فشرد و گفت: اميد ازت تعريف کرده بود!
و بعد انگار مطلبِ جديدي براي گفتن پيدا کرده بود رو به اميد گفت: تمام امروز درگير بودم پسر!
اميد در حاليکه به سمت آشپزخونه ميرفت رو به مرِد تازه وارد که "آقا" صداش ميزد گفت: بشينين من يه چايي بريزم بيام برام بگين چي شده.
________________
پن: اما اگر ندونه.. وای به حال من اگر
ندونه..!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت شصتم
[فرشيد]
ديشب بعد از تموم شدن کار هاي سايت، دوباره با شهاب پيش آقا محمد رفته بوديم تا از جزئيات سفرمون با خبر بشيم..
و امروز ساعت ۸ صبح، با يه هيئت ۶ نفره به سمت ترکيه حرکت کرده بوديم..
از صبح جاهاي مختلفي سر زده بوديم، نشست هاي مختلفي رفته بوديم و با افراد زيادي صحبت کرده بوديم.. کاري که داشت اونجا انجام ميشد، بيشتر از اينکه شبيه جستجو براي پيدا کردن چيزاي جديد باشه، شبيه بازديد ميداني از يه واقعه بود.. کسي دنبال سرنخ نميگشت. فقط انگار رفته بودن تا گزارش هاي دولت ترکيه رو ازشون تحويل بگيرن.
به جاهاي مختلف سر زديم.. محل وقوع تصادف، سفارت، پزشک قانوني و بيمارستان بچه ها..
من و شهاب اما بيشتر از بقيه پيگير بوديم و جزئي نگريمون حتي گاهي به مزاقِ ترکيه اي ها و حتي بعضي از همراه هاي خودمون خوش نميومد.
توي اداره ي پليس نشسته بوديم و در حال بررسي پرونده ها بوديم.
دفترچه ي کوچيکم رو باز کرده بودم و تند تند اطلاعاتي رو که نياز داشتم مينوشتم.
از تمام رخداد ها و اطلاعات، ما همه يه کپي داشتيم.. يني بهمون داده بودن.. شهاب سرش رو کنار گوشم آورد و آروم گفت: اطلاعاتي که تو اون برگه هاست ناقصه که داري مينويسي..؟!
از نوشتن دست کشيدم و نگاهي بهش انداختم و گفتم: نميدونم.. اما به قول آقا محمد شايد چيزي اينجا باشه که جلب توجه نکرده باشه براي کسي.. مينويسم بعدا مقايسه کنم.
سري تکون داد و عقب رفت..
تا شب هر جايي که رفتيم و با هر کسي که صحبت کرديم، تمام اطلاعات و صحبت هاش رو نوشتيم.. هر چيزي که فکر ميکرديم ممکنه به درد بخوره يادداشت کرديم و به ذهن سپرديم..
همه چيز تقريبا عادي بود.. تصادفي که ظاهراً اتفاقي بود و باعث پديد اومدن اين ماجرا شده بود.
تمام طول روز رو در حال رفت و آمد بوديم و تا شب که بليطِ برگشت به ايران داشتيم، فرصت کافي براي بررسي اين اطلاعات نبود..
تو ماشين، تو راهِ فرودگاه بوديم.. لپ تاپ شهاب جلوش باز بود و با دقت داشت مطالبي رو مطالعه ميکرد.. رو بهش گفتم: چيزي به دست آوردي تو..؟!
همونطور که متن جلوش رو بالا و پايين ميکرد و انگار دنبال چيزي ميگشت گفت: فعلا نه اما.. يه چيزايي توي ذهنم هست..
روي صندلي به سمتش چرخيدم و گفتم: چي؟!
تمام حواسش معطوف به لپ تاپش بود.. انگار که حرف زدنم حواسش رو پرت ميکرد.. جواب داد: هنوز مطمئن نيستم.. بايد بريم سايت يه سري دسترسي بگيرم و بررسي کنم.. بهت ميگم!
کنجکاو بودم اما ترجيح دادم افکارش رو بهم نريزم.. به صندلي تکيه دادم و چشم هام رو بستم..
به فرودگاه رسيديم و سوار هواپيما شديم و به سمت ايران برگشتيم..
تو تمام طول پرواز، شهاب هنوز با سيستمش مشغول بود.. من هم راجع به اطلاعات و اتفاقات ميخوندم اما حالتم با شهاب فرق ميکرد..
شهاب مثل کسي که در حالِ حل کردن يه مسئله ي سخت رياضي باشه مشغولِ کار بود.. طوري رفتار ميکرد که انگار به
جواب نزديکه.. همونقدر دقيق و همونقدر با انگيزه!
حدوداي ساعت دِه شب بود که به سايت رسيديم.. محمد هنوز سايت بود، توي اتاقش..
براي دادن گزارش با شهاب به سمت اتاقش رفتيم.. بعد از سلام و خسته نباشيد ازمون پرسيد: خب بچه ها.. چيزي به دست آورديد..؟! چيزي که متفاوت باشه با وقايعي که ميدونيم..
ناخودآگاه به شهاب نگاه کردم.. انگار ميخواستم اون جواب اين سوال رو بده..
شهاب دست هاش رو توي هم گره کرد و گفت: راستش آقا.. فعلا چيز جديدي پيدا نکرديم اما..دارم روش کار ميکنم.. احساس ميکنم با کنار هم گذاشتن اطلاعاتي که از اداره ها و سيستم هاي مختلف گرفتيم، بالاخره يه حفره يا نقصي پيدا ميشه که بتونيم روش مانور بديم و به چيزي برسيم..
محمد سري تکون داد.. نفس عميقي کشيد.. شايد اميد داشت به چيزي که ما از ترکيه بياريم و الان، هنوز چيزي نداشتيم.
نگاهي بهمون انداخت و گفت: ممنون بچه ها.. خسته نباشيد.. بريد خونه استراحت کنيد..
تشکري کرديم ازش و از اتاق بيرون رفتيم..
هنوز به راه پله نرسيده بوديم که شهاب رو به من گفت: آقا فرشيد.. يه لطفي ميشه بکني؟!
ايستادم و با تعجب نگاهش کردم.. گفتم: جانم بگو!
گفت: ميشه يه مقدار ديرتر بري خونه..؟!
چيزي نگفتم.. منتظر بقيه ي حرفش بودم که ادامه داد: ميخوام اگر بشه چند ساعت بمونيم سايت.. روي اينا کار کنيم..
و بعد به پوشه ي دستش اشاره کرد..
نگران بودم.. شايد بيشتر شبيه هيجان بود. بهش گفتم: شهاب چيزي پيدا کردي..؟!
کلافه گفت: نميدونم..! اگه بموني ميتونيم باهم پيداش کنيم تا صبح..البته اگه چيزي براي پيدا کردن باشه!
تند سر تکون دادم و گفتم: حتما.. بريم پايين؟!
جواب داد: بريم..
صندليم رو کنار ميزش بردم و همونجا نشستم.. گفت: شما بشين پشت سيستم من بي زحمت، يه دسترسي بگير براي
اطلاعات پرواز اون روز رسول.. اکثر بچه ها با همون پرواز رفتن.. يني.. اونايي که ميشناسيم با همون پرواز رفتن.. ۱۲۷ تا مسافرداشته اون پرواز.. اطلاعاتشونو به دست بيار، اونايي که سن و سال و مشخصاتشون ميخورده به رسول و بقيه ي بچه ها.. بعد سراغ تحصيلاتشون بريم.. تا مطمئن بشيم با گروه بودن يا نه..
روي صندليم به سمتش چرخيدم و گفتم: بهم ميگي دقيق بايد دنبال چي باشم..؟! اينطوري بهتر ميتونم کمک کنم.. من هنوز نميفهمم تو دنبال چي هستي..؟!
خواست چيزي بگه که گفتم: خب ما که اطلاعات کسايي که رفتنو داريم شهاب.. اين کارا براي چيه؟!
جواب داد: ببين.. تو ميگي ما اطلاعات افرادي که رفتنو داريم.. اما از کجا معلوم که داشته باشيم..؟ ما اطلاعاتي که بقيه بهمون دادن رو داريم!
گنگ نگاهش ميکردم که تبلتش رو برداشت و عکسي رو آورد. جلوم گرفت و گفت: نگاه کن اينو..
يه فيش بود..
گفتم: اين چيه..؟!
جواب داد: ظهر که براي بازرسي رفتيم سمت محل حادثه و اون استراحتگاه بين راهي..
گفتم: خب..؟!
جواب داد: من رفتم داخل اون رستوران، از مسئول اونجا خواستم فيش هاي سفارش اون روز صبح رو بهم نشون بده.. تنها فيشي که تعداد و مشخصاتش به بچه ها ميخوره همينه..
صفحه رو زوم کرد و گفت: اينجا رو نگاه کن فرشيد.. يازده تا صبحانه سفارش داده شده.. اما تو اطلاعاتي که ما داريم، تعداد کشته ها ۸ نفر و زخمي ها دو نفر اعلام شده.. يني يه جورايي انگار ۱۰ نفر توي اون ماشين بودن.. يه راننده و ۹ نفر ديگه..
دقيق تر نگاه کردم.. گفتم: يني ميخواي بگي که..؟!
گفت: هنوز هيچي نميدونم.. ممکنه يه نفر گرسنه تر بوده و ۲ تا سفارش داده.. ممکنه کسي رو اونجا ديدن و کنارشون غذا
خورده.. هر چيزي ممکنه اما اينم ممکنه که يه نفر ديگه همراهشون بوده باشه..
با مکث گفتم: يه نفري که الان هيچ خبري ازش نيست.. درسته..؟!
سر تکون داد..
حالا ميدونستم بايد دنبال چي بگردم.. گفتم: پس من چک ميکنم اطلاعات اين پرواز رو..
تبلت رو به دستش دادم و مشغول به کار شدم..
يک ساعتي طول کشيد.. اول اسامي تمام اون افرادي که رنج سنيشون نزديک به چيزي که ميخواستيم بود رو جدا کردم..
حدود ۴۰ نفر ميشدن.. و بعد، از اين تعداد دنبال کسايي گشتم که دانشجو هستن يا بودن و سوابق تحصيليشون چيزي بوده
که ما ميخوايم..
به ۱۳ نفر رسيدم.. ۱۳ نفري که ۹ تاي اون ها، کسايي بودن که اسم و مشخصاتشون رو ميدونستيم. يکم گيج شده بودم..
شهابو صدا کردم و گفتم: شهاب يه لحظه اينو نگاه کن..
با صندلي چرخدارش خودش رو به سمتم کشيد و نگاهش رو به مانيتور دوخت..
گفتم: ببين.. توي پرواز اون روز، ۹ نفر از بچه هايي که اسمشونو ميدونيم و مطمئنيم بودن.. خب؟! و ۴ نفر ديگه که
مشخصاتشون شبيه بچه هاست.. و ممکنه که جزو اونا بوده باشن.. حالا بايد چيکار کنيم..؟! پيگير اين ۴ نفر بشيم..؟
شهاب با حرکت موس صفحه رو بالا پايين کرد و دقيق تر نگاه کرد..
کيبورد رو کمي به سمت خودش کشيد و گفت: آره.. تقريبا..
و بعد اسم اون چهار نفر رو توي سيستم اطلاعات سرچ کرد..
همونطوري که نگاهش به سيستم بود گفت: خب.. نگاه کن.. از اين چهار نفر، دو نفرشون اين هفته برگشتن ايران.
اما دو نفر ديگهشون هنوز ترکيهن..
"رضا موحد" و "عرفان خادمي".
بايد پيگير اين دو نفر بشيم و باهاشون ارتباط بگيريم.
گفتم: يني ميگي يکي از اين دو نفر همون حلقه ي گمشده و نفر يازدهم اون ماشينه..؟!
سري تکون داد.. دستي به چشم هاي خستهش کشيد و گفت: نميدونم.. واقعا از هيچي مطمئن نيستم اما حداقل چيزي که هست اينه که اگر جزو اون ها هم نباشن، اين فرضيه خط ميخوره و ميره کنار و ديگه فکرمون رو درگيرش نميکنيم.. اما.. اما اگر يکي از اين ها اون نفر يازدهم باشه، همه چي جور ديگه اي ميشه! و شايد خيلي از اما و اگر ها حل بشه فرشيد.
از روي صندلي بلند شد و ادامه داد: چشمايِ من که ديگه باز نميشه.. ميرم قهوه بيارم.. ميخوري تو هم..؟!
لبخندي به روش زدم و گفتم: ممنون ميشم.
دستي روي شونم زد و به سمت آبدارخونه رفت.
توي فکر فرو رفتم.. واقعا نفرِ يازدهمي در کار بود يا اينا همه نتيجه ي فرضيه ساختن هاي ما بود..؟!
نميدونستم اما.. زمان همه چيو ثابت ميکرد..!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
|هموطن|
بلاخرررررره "دورهی آموزش عناصر داستان" آماده شد 😍🔥 ثبت نام ان شاءالله از دوشنبه ساعت ۱۶ شروع میشه
آیتم ها و هزینهی دورهی نویسندگی رو اینجا میتونید ببینید🦋
《سردوشی دو ستاره توی دستم بود و خیره شده بودم به آن. زبریِ چسبش را میکشیدم به دستم. یکی از بچهها در اتاق را باز کرد و آمد تو.
آستین هایش بالا بود آب از سر و صورتش میریخت. خم شد و مسح پا کشید. نگاهش افتاد به من و سردوشی توی دستم. گفت: دل نکندی ازش؟!
تک خندهای کردم و سردوشی را آوردم بالا. گفتم: همین! کل چهار سال صبح و به شب دوختن شده همین یه تیکه پارچه!
مُهرش را از بالای یخچالِ قد کوتاه برداشت و گذاشت زمین. آستین هایش را کشید پایین و گفت: بله شده همین! ولی قبلش هیچی نبودی، الان سُتوان دومی!》
#قصهی_بینام📚
#به_زودی🔥
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت شصت و يکم
[داوود]
صدايِ زنگِ ساعت گوشيم بلند شد اما من قبل از اون بيدار بودم.. شايد بهتره بگم هنوز نخوابيده بودم.
غلتي تو جام زدم و صداي گوشيو قطع کردم..طاق باز دراز کشيدم و نگاهمو به سقف دوختم..
ذهنم پر بود از فکر.. از خيال.
يادِ حرف محمد افتادم "ماموِر خسته و خواب آلود به در ِد ما نميخوره".
نفس عميقي کشيدم و گفتم: ماموري که فکرش هزار جائه چي آقا محمد..؟! به دردتون ميخوره؟!
زير لب ادامه دادم: البته.. هزار جا نه! فقط يه جائه..!
و روي تخت نشستم..
يادم نمياد ساعت چند بود که از خواب پريدم اما ديگه خوابم نبرده بود..
بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و به سمت کمد لباسهام رفتم.. مثل تمام اين روزا.. شلوار کتون و پيراهن مشکيمو
برداشتم و پوشيدم..
نزديکِ ده روز گذشته بود اما من هر روز که از خواب بيدار ميشدم انگار برام روزِ او ِل نبودنش بود!
عادت؟! کلمه ي غريبي بود.. يه کلمه ي غريبِ اشتباه.. من قرار نبود هيچوقت به نبودنش عادت کنم!
همه چيز منو يادش مينداخت.
روبروي آينه ي اتاقم ايستاده بودم و به خودم نگاه ميکردم.. هر چقدر تظاهر ميکردم همه چيز روي رواله و زندگي جريان داره، به نتيجه اي نميرسيدم. جريان نداشت..! زندگي دقيقا بعد از اون ساعت ديگه جريان نداشت!
گاهي شبا با خودم فکر ميکردم کاش اون سال اونطوري پشت در اون اتاق از خدا نميخواستم برگشتنشو.. کاش انقد التماس نميکردم که پسش بده و بعد اينطوري.. غريب ترين و تنها ترين بره!
نميدونم.. شايد ديوونه شده بودم که اينطوري خودخواهانه تو کاراي خدا دخالت ميکردم.
محمد چطوري انقدر محکم بود..؟! چطوري ميتونست..؟! اداشو در مياورد..؟! من حتي ادايِ محکم بودن رو هم نميتونستم در بيارم..!
نه.. من محمد نبودم!
نگاهي به تصويرِ تار توي آينه انداختم..! بايد حتما يه قهوه ميخوردم و ِالا اين نگاهِ تار و چشم هاي خسته تا شب دووم
نمياوردن.
هنوز صبح بود و سردرد بهم هجوم آورده بود.. امان از وقتي که به نيمه هاي روز برسيم.. شال مشکيم چند روزي بود ديگه
توي کمدم نبود و همونجا توي نمازخونه مونده بود..! زير لب گفتم: ببين نيستي هيشکي حواسش نيستا..!
سري تکون دادم.. سوئيچِ موتورم رو از روي ميز برداشتم و به سمت بيرون رفتم..
بعد از بيست دقيقه به پارکينگ سايت رسيدم و سوار آسانسور شدم..
وارد راهرو شدم و داشتم به سمت پله ها ميرفتم که فرشيد و شهاب پله ها رو دو تا يکي بالا اومدن.. من بالاي پله ها ايستاده بودم.. منو که ديدن مکث کوتاهي کردن و بعد به سمت اتاق محمد رفتن! از چهره هاشون نميشد چيزي فهميد!
نتونستم از حسِ کنجکاوياي که همراه يه اضطرابِ پنهان بود بگذرم و پشت سرشون به سمت اتاق محمد رفتم و کنار درِ نيمه باز ايستادم..
محمد روي صندلي نشسته بود و کاپشني که روي تنش بود و چشم هايِ سرخ و خواب آلودش نشون ميداد تازه از خواب بيدار شده..
تقه اي به در زدم که با اشاره ي سر بهم گفت منم برم داخل.
شهاب و فرشيد روي صندلي ها نشسته بودن و انگار داشتن اطلاعاتي رو طبقه بندي ميکردن.
آروم گفتم: سلام آقا..سلام.. بچه ها..
محمد جواب سلامم رو داد و کاپشنش رو کنار زد..
شهاب و فرشيد اما حس ميکردم صداي منو نشنيدن!
محمد از روي صندلي بلند شد و به سمت بچه ها اومد.. من هم دو قدم جلوتر رفتم و همونجا، کنار فرشيد نشستم.
شهاب لپ تاپش رو به سمت محمد گرفت و گفت: آقا ببينيد اينجا رو.. من و فرشيد ديشب يه فرضيه داشتيم.. بر اساس اين
فيش غذا که مربوط به رستوراني بود که آخرين بار بچهها اونجا صبحانه خوردن..
آقا اينجا نوشته که براي ۱۱ نفر صبحانه سفارش داده شده اما آماري که به ما براي اون ون دادن ۱۰ نفر بوده.. بعد ما اين
احتمال رو داديم که نفر يازدهمي وجود داشته و ما الان ازش بي خبريم.
و بعد محمد رو نگاه کرد تا عکس العملش رو ببينه.. محمد جدي به لپ تاپ خيره شده بود و به شهاب گوش ميکرد.. سر که تکون داد، شهاب ادامه داد: آقا محمد.. ما پروازي که بچهها باهاش رفتن رو بررسي کرديم.. توي اون پرواز به دو نفر رسيديم که مشکوک بودن.. يني.. مشکوک به اينکه اونها هم جزو گروهي بودن که به پرونده ي مهاجر مربوط ميشه.. يکي رضا موحد و اون يکي عرفان خادمي.. آقا اولي، يني رضا موحد هنوز توي ترکيهست.. توي يه خونهي اجاره اي ساکنه.. که آخرين بار اين خونه تو رهنِ يه نفر به اسم علي موحد بوده.. يني يه طورايي بايد آشنا باشن باهم..
اما عرفان خادمي از وقتي وارد ترکيه شده، ديگه هيچ اطلاعاتي ازش نيست.. يني پاسورت و اسمش، آخرين بار توي فرودگاه آنکارا ثبت شده.. هيچ هتل يا خونه اي به اسمش گرفته نشده، سفر برون شهري نداشته و هيچ بليطي هم به اسمش خريداري نشده..
محمد بعد از مکث کوتاهي گفت: خب.. اين دليل ميشه براي مشکوک بودنش..؟ ممکنه اون هم مثل موحد توي خونه ي کسي ساکن باشه..
اين بار فرشيد گفت: نه آقا.. فکر نميکنم اينطوري باشه.. ما با موحد تماس گرفتيم.. تلفنش پاسخگو بود اما عرفان خادمي نه! آخرين بار هم از خطش يازده روز پيش تماس گرفته شده.
شهاب ادامه داد: آقا دقيقا روز قبل از اون اتفاق.. و بعدش ديگه هيچ تماسي از اون خط گرفته نشده..!
من که حالا اين فضا يه مقدار از حالي که داشتم دورم کرده بود، رو به بچه ها گفتم: يني ميخوايد بگيد يه نفر اين بين قسِر دررفته..؟! يني با خودشون بوده و چون ميدونسته اين اتفاق قراره بيفته ازشون جدا شده؟!
محمد که هنوز نگاهِ جدي و خيره به لپ تاپش نشون ميداد درگير فکر کردنه، گفت: اتفاقا برعکس!
نگاه هامون معطوفش شد.. ادامه داد: اگر اينايي که کنار هم چيدين درست باشه، اگه اون ميخواست با برنامه ي قبلي ازشون جدا بشه، خيلي محتاط تر عمل ميکرد.. کار کردن با سيمکارتي که به نامشه، اونم دقيقا تا يک روز قبل از اون اتفاق.. کارِ يه آدمِ حرفه اي نيست!
اون آدم احتمالا خيلي اتفاقي از اين قضيه جدا شده.
بعد رو به شهاب گفت: شهاب از خانوادهش چيزي داري..؟؟
شهاب تند سر تکون داد و گفت: بله آقا اونم بررسي کردم.. پدر مادرش چندين ساله از دنيا رفتن.. وقتي حدودا ۷ سالش ميشده.. فرصت کم بود نتونستم دقيق تر بررسي کنم که با کي زندگي ميکنه.. اگر بخوايد تا ظهر پيدا ميکنم..
محمد نگاه عميقي به شهاب انداخت و بعد با مکث نگاهش رو ازش گرفت و دستي به صورتش کشيد..
چشم هاش رو بست و نفس عميقي کشيد و گفت: از ديشب اينجايين..آره؟
بچه ها آروم تاييد کردن..
محمد گفت: نه.. نميخواد بررسي کني فعلا.. بريد خونه استراحت کنيد شب بيايد، بعد کامل اطلاعاتش رو به دست بياريد ببينيم به کجا ميرسيم..
شهاب گفت: آقا خسته ني..
محمد بين حرفش رفت و به تحکم گفت: استراحت کنيد.. شب بياين!
و بعد در حاليکه از روي صندلي بلند ميشد و به سمت ميزش ميرفت گفت: البته به شرطي که استراحت کردنتون مثل داوود نباشه!
تلخ لبخند زدم.. هيچوقت نفهميدم چطور حتي وقتي نگاهمون نميکنه همه چيز رو ميفهمه..
کاپشنش رو برداشت و گفت: منم شب برميگردم..
و جلوتر رفت و مقابل شهاب و فرشيد که حالا ايستاده بودن وايساد..
رو بهشون گفت: چيزي که شما از هيچ به دست آوردين، اگه بتونيم به يه نتيجه اي، به يه سرانجامي برسونيمش ميتونه گره
ي خيلي از معماها رو حل بکنه.. همين که شما با دست خالي اينهمه اطلاعات رو کنار هم چيدين يعني موفق بودين! عالي
بوده کارتون بچه ها.. خسته نباشيد!
و از اتاق بيرون رفت..
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown