آروم به سمت پله ها رفتم..
گوش ايستادن و تجسس کردن ريسک بود چون نميدونستم اينجاها دوربين هست يا نه.. پس سعي کردم طوري که همه چيز عادي جلوه کنه از پله ها برم پايين.. اميد سمت در رفته بود تا بازش کنه و من کنار پله ها ايستاده بودم.
در رو که باز کرد، با صدايِ بلندي گفت: "سلام آقا"..
و من توي اون لحظه، تمامِ ذهن و حواسم جمع شنيدنِ صدايِ مردِ پشت در شده بود..!
هزار تا فکر از سرم گذشت.. توي اون يک ثانيه، خيلي خوشبينانه داشتم فکر ميکردم محمد پشت اون دره و اميد، از خودمونه و منو آورده اينجا..
وقتي در باز شد و اون مرد داخل شد، هنوز اين حس ادامه داشت.
آشنا نبود اما اين دليل نميشد محمد نباشه.. هيچکسي براي من آشنا نبود..
مردي حدودا ۴۵ ،۵۰ ساله..
سن و سالش شبيهِ سن و سال محمد نبود اما.. بعيد هم نبود!
منتظر نگاهش کردم که جلو اومد و دستش رو جلوي من دراز کرد و گفت: پس اميرعلي تويي!
کور سويِ اميدم از بين رفت! نفسي که توي سينهم حبس شده بود رو بيرون دادم و زير لب گفتم: بله..
و دستم رو به سمتش دراز کردم.
دستم رو فشرد و گفت: اميد ازت تعريف کرده بود!
و بعد انگار مطلبِ جديدي براي گفتن پيدا کرده بود رو به اميد گفت: تمام امروز درگير بودم پسر!
اميد در حاليکه به سمت آشپزخونه ميرفت رو به مرِد تازه وارد که "آقا" صداش ميزد گفت: بشينين من يه چايي بريزم بيام برام بگين چي شده.
________________
پن: اما اگر ندونه.. وای به حال من اگر
ندونه..!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت شصتم
[فرشيد]
ديشب بعد از تموم شدن کار هاي سايت، دوباره با شهاب پيش آقا محمد رفته بوديم تا از جزئيات سفرمون با خبر بشيم..
و امروز ساعت ۸ صبح، با يه هيئت ۶ نفره به سمت ترکيه حرکت کرده بوديم..
از صبح جاهاي مختلفي سر زده بوديم، نشست هاي مختلفي رفته بوديم و با افراد زيادي صحبت کرده بوديم.. کاري که داشت اونجا انجام ميشد، بيشتر از اينکه شبيه جستجو براي پيدا کردن چيزاي جديد باشه، شبيه بازديد ميداني از يه واقعه بود.. کسي دنبال سرنخ نميگشت. فقط انگار رفته بودن تا گزارش هاي دولت ترکيه رو ازشون تحويل بگيرن.
به جاهاي مختلف سر زديم.. محل وقوع تصادف، سفارت، پزشک قانوني و بيمارستان بچه ها..
من و شهاب اما بيشتر از بقيه پيگير بوديم و جزئي نگريمون حتي گاهي به مزاقِ ترکيه اي ها و حتي بعضي از همراه هاي خودمون خوش نميومد.
توي اداره ي پليس نشسته بوديم و در حال بررسي پرونده ها بوديم.
دفترچه ي کوچيکم رو باز کرده بودم و تند تند اطلاعاتي رو که نياز داشتم مينوشتم.
از تمام رخداد ها و اطلاعات، ما همه يه کپي داشتيم.. يني بهمون داده بودن.. شهاب سرش رو کنار گوشم آورد و آروم گفت: اطلاعاتي که تو اون برگه هاست ناقصه که داري مينويسي..؟!
از نوشتن دست کشيدم و نگاهي بهش انداختم و گفتم: نميدونم.. اما به قول آقا محمد شايد چيزي اينجا باشه که جلب توجه نکرده باشه براي کسي.. مينويسم بعدا مقايسه کنم.
سري تکون داد و عقب رفت..
تا شب هر جايي که رفتيم و با هر کسي که صحبت کرديم، تمام اطلاعات و صحبت هاش رو نوشتيم.. هر چيزي که فکر ميکرديم ممکنه به درد بخوره يادداشت کرديم و به ذهن سپرديم..
همه چيز تقريبا عادي بود.. تصادفي که ظاهراً اتفاقي بود و باعث پديد اومدن اين ماجرا شده بود.
تمام طول روز رو در حال رفت و آمد بوديم و تا شب که بليطِ برگشت به ايران داشتيم، فرصت کافي براي بررسي اين اطلاعات نبود..
تو ماشين، تو راهِ فرودگاه بوديم.. لپ تاپ شهاب جلوش باز بود و با دقت داشت مطالبي رو مطالعه ميکرد.. رو بهش گفتم: چيزي به دست آوردي تو..؟!
همونطور که متن جلوش رو بالا و پايين ميکرد و انگار دنبال چيزي ميگشت گفت: فعلا نه اما.. يه چيزايي توي ذهنم هست..
روي صندلي به سمتش چرخيدم و گفتم: چي؟!
تمام حواسش معطوف به لپ تاپش بود.. انگار که حرف زدنم حواسش رو پرت ميکرد.. جواب داد: هنوز مطمئن نيستم.. بايد بريم سايت يه سري دسترسي بگيرم و بررسي کنم.. بهت ميگم!
کنجکاو بودم اما ترجيح دادم افکارش رو بهم نريزم.. به صندلي تکيه دادم و چشم هام رو بستم..
به فرودگاه رسيديم و سوار هواپيما شديم و به سمت ايران برگشتيم..
تو تمام طول پرواز، شهاب هنوز با سيستمش مشغول بود.. من هم راجع به اطلاعات و اتفاقات ميخوندم اما حالتم با شهاب فرق ميکرد..
شهاب مثل کسي که در حالِ حل کردن يه مسئله ي سخت رياضي باشه مشغولِ کار بود.. طوري رفتار ميکرد که انگار به
جواب نزديکه.. همونقدر دقيق و همونقدر با انگيزه!
حدوداي ساعت دِه شب بود که به سايت رسيديم.. محمد هنوز سايت بود، توي اتاقش..
براي دادن گزارش با شهاب به سمت اتاقش رفتيم.. بعد از سلام و خسته نباشيد ازمون پرسيد: خب بچه ها.. چيزي به دست آورديد..؟! چيزي که متفاوت باشه با وقايعي که ميدونيم..
ناخودآگاه به شهاب نگاه کردم.. انگار ميخواستم اون جواب اين سوال رو بده..
شهاب دست هاش رو توي هم گره کرد و گفت: راستش آقا.. فعلا چيز جديدي پيدا نکرديم اما..دارم روش کار ميکنم.. احساس ميکنم با کنار هم گذاشتن اطلاعاتي که از اداره ها و سيستم هاي مختلف گرفتيم، بالاخره يه حفره يا نقصي پيدا ميشه که بتونيم روش مانور بديم و به چيزي برسيم..
محمد سري تکون داد.. نفس عميقي کشيد.. شايد اميد داشت به چيزي که ما از ترکيه بياريم و الان، هنوز چيزي نداشتيم.
نگاهي بهمون انداخت و گفت: ممنون بچه ها.. خسته نباشيد.. بريد خونه استراحت کنيد..
تشکري کرديم ازش و از اتاق بيرون رفتيم..
هنوز به راه پله نرسيده بوديم که شهاب رو به من گفت: آقا فرشيد.. يه لطفي ميشه بکني؟!
ايستادم و با تعجب نگاهش کردم.. گفتم: جانم بگو!
گفت: ميشه يه مقدار ديرتر بري خونه..؟!
چيزي نگفتم.. منتظر بقيه ي حرفش بودم که ادامه داد: ميخوام اگر بشه چند ساعت بمونيم سايت.. روي اينا کار کنيم..
و بعد به پوشه ي دستش اشاره کرد..
نگران بودم.. شايد بيشتر شبيه هيجان بود. بهش گفتم: شهاب چيزي پيدا کردي..؟!
کلافه گفت: نميدونم..! اگه بموني ميتونيم باهم پيداش کنيم تا صبح..البته اگه چيزي براي پيدا کردن باشه!
تند سر تکون دادم و گفتم: حتما.. بريم پايين؟!
جواب داد: بريم..
صندليم رو کنار ميزش بردم و همونجا نشستم.. گفت: شما بشين پشت سيستم من بي زحمت، يه دسترسي بگير براي
اطلاعات پرواز اون روز رسول.. اکثر بچه ها با همون پرواز رفتن.. يني.. اونايي که ميشناسيم با همون پرواز رفتن.. ۱۲۷ تا مسافرداشته اون پرواز.. اطلاعاتشونو به دست بيار، اونايي که سن و سال و مشخصاتشون ميخورده به رسول و بقيه ي بچه ها.. بعد سراغ تحصيلاتشون بريم.. تا مطمئن بشيم با گروه بودن يا نه..
روي صندليم به سمتش چرخيدم و گفتم: بهم ميگي دقيق بايد دنبال چي باشم..؟! اينطوري بهتر ميتونم کمک کنم.. من هنوز نميفهمم تو دنبال چي هستي..؟!
خواست چيزي بگه که گفتم: خب ما که اطلاعات کسايي که رفتنو داريم شهاب.. اين کارا براي چيه؟!
جواب داد: ببين.. تو ميگي ما اطلاعات افرادي که رفتنو داريم.. اما از کجا معلوم که داشته باشيم..؟ ما اطلاعاتي که بقيه بهمون دادن رو داريم!
گنگ نگاهش ميکردم که تبلتش رو برداشت و عکسي رو آورد. جلوم گرفت و گفت: نگاه کن اينو..
يه فيش بود..
گفتم: اين چيه..؟!
جواب داد: ظهر که براي بازرسي رفتيم سمت محل حادثه و اون استراحتگاه بين راهي..
گفتم: خب..؟!
جواب داد: من رفتم داخل اون رستوران، از مسئول اونجا خواستم فيش هاي سفارش اون روز صبح رو بهم نشون بده.. تنها فيشي که تعداد و مشخصاتش به بچه ها ميخوره همينه..
صفحه رو زوم کرد و گفت: اينجا رو نگاه کن فرشيد.. يازده تا صبحانه سفارش داده شده.. اما تو اطلاعاتي که ما داريم، تعداد کشته ها ۸ نفر و زخمي ها دو نفر اعلام شده.. يني يه جورايي انگار ۱۰ نفر توي اون ماشين بودن.. يه راننده و ۹ نفر ديگه..
دقيق تر نگاه کردم.. گفتم: يني ميخواي بگي که..؟!
گفت: هنوز هيچي نميدونم.. ممکنه يه نفر گرسنه تر بوده و ۲ تا سفارش داده.. ممکنه کسي رو اونجا ديدن و کنارشون غذا
خورده.. هر چيزي ممکنه اما اينم ممکنه که يه نفر ديگه همراهشون بوده باشه..
با مکث گفتم: يه نفري که الان هيچ خبري ازش نيست.. درسته..؟!
سر تکون داد..
حالا ميدونستم بايد دنبال چي بگردم.. گفتم: پس من چک ميکنم اطلاعات اين پرواز رو..
تبلت رو به دستش دادم و مشغول به کار شدم..
يک ساعتي طول کشيد.. اول اسامي تمام اون افرادي که رنج سنيشون نزديک به چيزي که ميخواستيم بود رو جدا کردم..
حدود ۴۰ نفر ميشدن.. و بعد، از اين تعداد دنبال کسايي گشتم که دانشجو هستن يا بودن و سوابق تحصيليشون چيزي بوده
که ما ميخوايم..
به ۱۳ نفر رسيدم.. ۱۳ نفري که ۹ تاي اون ها، کسايي بودن که اسم و مشخصاتشون رو ميدونستيم. يکم گيج شده بودم..
شهابو صدا کردم و گفتم: شهاب يه لحظه اينو نگاه کن..
با صندلي چرخدارش خودش رو به سمتم کشيد و نگاهش رو به مانيتور دوخت..
گفتم: ببين.. توي پرواز اون روز، ۹ نفر از بچه هايي که اسمشونو ميدونيم و مطمئنيم بودن.. خب؟! و ۴ نفر ديگه که
مشخصاتشون شبيه بچه هاست.. و ممکنه که جزو اونا بوده باشن.. حالا بايد چيکار کنيم..؟! پيگير اين ۴ نفر بشيم..؟
شهاب با حرکت موس صفحه رو بالا پايين کرد و دقيق تر نگاه کرد..
کيبورد رو کمي به سمت خودش کشيد و گفت: آره.. تقريبا..
و بعد اسم اون چهار نفر رو توي سيستم اطلاعات سرچ کرد..
همونطوري که نگاهش به سيستم بود گفت: خب.. نگاه کن.. از اين چهار نفر، دو نفرشون اين هفته برگشتن ايران.
اما دو نفر ديگهشون هنوز ترکيهن..
"رضا موحد" و "عرفان خادمي".
بايد پيگير اين دو نفر بشيم و باهاشون ارتباط بگيريم.
گفتم: يني ميگي يکي از اين دو نفر همون حلقه ي گمشده و نفر يازدهم اون ماشينه..؟!
سري تکون داد.. دستي به چشم هاي خستهش کشيد و گفت: نميدونم.. واقعا از هيچي مطمئن نيستم اما حداقل چيزي که هست اينه که اگر جزو اون ها هم نباشن، اين فرضيه خط ميخوره و ميره کنار و ديگه فکرمون رو درگيرش نميکنيم.. اما.. اما اگر يکي از اين ها اون نفر يازدهم باشه، همه چي جور ديگه اي ميشه! و شايد خيلي از اما و اگر ها حل بشه فرشيد.
از روي صندلي بلند شد و ادامه داد: چشمايِ من که ديگه باز نميشه.. ميرم قهوه بيارم.. ميخوري تو هم..؟!
لبخندي به روش زدم و گفتم: ممنون ميشم.
دستي روي شونم زد و به سمت آبدارخونه رفت.
توي فکر فرو رفتم.. واقعا نفرِ يازدهمي در کار بود يا اينا همه نتيجه ي فرضيه ساختن هاي ما بود..؟!
نميدونستم اما.. زمان همه چيو ثابت ميکرد..!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
|هموطن|
بلاخرررررره "دورهی آموزش عناصر داستان" آماده شد 😍🔥 ثبت نام ان شاءالله از دوشنبه ساعت ۱۶ شروع میشه
آیتم ها و هزینهی دورهی نویسندگی رو اینجا میتونید ببینید🦋
《سردوشی دو ستاره توی دستم بود و خیره شده بودم به آن. زبریِ چسبش را میکشیدم به دستم. یکی از بچهها در اتاق را باز کرد و آمد تو.
آستین هایش بالا بود آب از سر و صورتش میریخت. خم شد و مسح پا کشید. نگاهش افتاد به من و سردوشی توی دستم. گفت: دل نکندی ازش؟!
تک خندهای کردم و سردوشی را آوردم بالا. گفتم: همین! کل چهار سال صبح و به شب دوختن شده همین یه تیکه پارچه!
مُهرش را از بالای یخچالِ قد کوتاه برداشت و گذاشت زمین. آستین هایش را کشید پایین و گفت: بله شده همین! ولی قبلش هیچی نبودی، الان سُتوان دومی!》
#قصهی_بینام📚
#به_زودی🔥
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت شصت و يکم
[داوود]
صدايِ زنگِ ساعت گوشيم بلند شد اما من قبل از اون بيدار بودم.. شايد بهتره بگم هنوز نخوابيده بودم.
غلتي تو جام زدم و صداي گوشيو قطع کردم..طاق باز دراز کشيدم و نگاهمو به سقف دوختم..
ذهنم پر بود از فکر.. از خيال.
يادِ حرف محمد افتادم "ماموِر خسته و خواب آلود به در ِد ما نميخوره".
نفس عميقي کشيدم و گفتم: ماموري که فکرش هزار جائه چي آقا محمد..؟! به دردتون ميخوره؟!
زير لب ادامه دادم: البته.. هزار جا نه! فقط يه جائه..!
و روي تخت نشستم..
يادم نمياد ساعت چند بود که از خواب پريدم اما ديگه خوابم نبرده بود..
بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و به سمت کمد لباسهام رفتم.. مثل تمام اين روزا.. شلوار کتون و پيراهن مشکيمو
برداشتم و پوشيدم..
نزديکِ ده روز گذشته بود اما من هر روز که از خواب بيدار ميشدم انگار برام روزِ او ِل نبودنش بود!
عادت؟! کلمه ي غريبي بود.. يه کلمه ي غريبِ اشتباه.. من قرار نبود هيچوقت به نبودنش عادت کنم!
همه چيز منو يادش مينداخت.
روبروي آينه ي اتاقم ايستاده بودم و به خودم نگاه ميکردم.. هر چقدر تظاهر ميکردم همه چيز روي رواله و زندگي جريان داره، به نتيجه اي نميرسيدم. جريان نداشت..! زندگي دقيقا بعد از اون ساعت ديگه جريان نداشت!
گاهي شبا با خودم فکر ميکردم کاش اون سال اونطوري پشت در اون اتاق از خدا نميخواستم برگشتنشو.. کاش انقد التماس نميکردم که پسش بده و بعد اينطوري.. غريب ترين و تنها ترين بره!
نميدونم.. شايد ديوونه شده بودم که اينطوري خودخواهانه تو کاراي خدا دخالت ميکردم.
محمد چطوري انقدر محکم بود..؟! چطوري ميتونست..؟! اداشو در مياورد..؟! من حتي ادايِ محکم بودن رو هم نميتونستم در بيارم..!
نه.. من محمد نبودم!
نگاهي به تصويرِ تار توي آينه انداختم..! بايد حتما يه قهوه ميخوردم و ِالا اين نگاهِ تار و چشم هاي خسته تا شب دووم
نمياوردن.
هنوز صبح بود و سردرد بهم هجوم آورده بود.. امان از وقتي که به نيمه هاي روز برسيم.. شال مشکيم چند روزي بود ديگه
توي کمدم نبود و همونجا توي نمازخونه مونده بود..! زير لب گفتم: ببين نيستي هيشکي حواسش نيستا..!
سري تکون دادم.. سوئيچِ موتورم رو از روي ميز برداشتم و به سمت بيرون رفتم..
بعد از بيست دقيقه به پارکينگ سايت رسيدم و سوار آسانسور شدم..
وارد راهرو شدم و داشتم به سمت پله ها ميرفتم که فرشيد و شهاب پله ها رو دو تا يکي بالا اومدن.. من بالاي پله ها ايستاده بودم.. منو که ديدن مکث کوتاهي کردن و بعد به سمت اتاق محمد رفتن! از چهره هاشون نميشد چيزي فهميد!
نتونستم از حسِ کنجکاوياي که همراه يه اضطرابِ پنهان بود بگذرم و پشت سرشون به سمت اتاق محمد رفتم و کنار درِ نيمه باز ايستادم..
محمد روي صندلي نشسته بود و کاپشني که روي تنش بود و چشم هايِ سرخ و خواب آلودش نشون ميداد تازه از خواب بيدار شده..
تقه اي به در زدم که با اشاره ي سر بهم گفت منم برم داخل.
شهاب و فرشيد روي صندلي ها نشسته بودن و انگار داشتن اطلاعاتي رو طبقه بندي ميکردن.
آروم گفتم: سلام آقا..سلام.. بچه ها..
محمد جواب سلامم رو داد و کاپشنش رو کنار زد..
شهاب و فرشيد اما حس ميکردم صداي منو نشنيدن!
محمد از روي صندلي بلند شد و به سمت بچه ها اومد.. من هم دو قدم جلوتر رفتم و همونجا، کنار فرشيد نشستم.
شهاب لپ تاپش رو به سمت محمد گرفت و گفت: آقا ببينيد اينجا رو.. من و فرشيد ديشب يه فرضيه داشتيم.. بر اساس اين
فيش غذا که مربوط به رستوراني بود که آخرين بار بچهها اونجا صبحانه خوردن..
آقا اينجا نوشته که براي ۱۱ نفر صبحانه سفارش داده شده اما آماري که به ما براي اون ون دادن ۱۰ نفر بوده.. بعد ما اين
احتمال رو داديم که نفر يازدهمي وجود داشته و ما الان ازش بي خبريم.
و بعد محمد رو نگاه کرد تا عکس العملش رو ببينه.. محمد جدي به لپ تاپ خيره شده بود و به شهاب گوش ميکرد.. سر که تکون داد، شهاب ادامه داد: آقا محمد.. ما پروازي که بچهها باهاش رفتن رو بررسي کرديم.. توي اون پرواز به دو نفر رسيديم که مشکوک بودن.. يني.. مشکوک به اينکه اونها هم جزو گروهي بودن که به پرونده ي مهاجر مربوط ميشه.. يکي رضا موحد و اون يکي عرفان خادمي.. آقا اولي، يني رضا موحد هنوز توي ترکيهست.. توي يه خونهي اجاره اي ساکنه.. که آخرين بار اين خونه تو رهنِ يه نفر به اسم علي موحد بوده.. يني يه طورايي بايد آشنا باشن باهم..
اما عرفان خادمي از وقتي وارد ترکيه شده، ديگه هيچ اطلاعاتي ازش نيست.. يني پاسورت و اسمش، آخرين بار توي فرودگاه آنکارا ثبت شده.. هيچ هتل يا خونه اي به اسمش گرفته نشده، سفر برون شهري نداشته و هيچ بليطي هم به اسمش خريداري نشده..
محمد بعد از مکث کوتاهي گفت: خب.. اين دليل ميشه براي مشکوک بودنش..؟ ممکنه اون هم مثل موحد توي خونه ي کسي ساکن باشه..
اين بار فرشيد گفت: نه آقا.. فکر نميکنم اينطوري باشه.. ما با موحد تماس گرفتيم.. تلفنش پاسخگو بود اما عرفان خادمي نه! آخرين بار هم از خطش يازده روز پيش تماس گرفته شده.
شهاب ادامه داد: آقا دقيقا روز قبل از اون اتفاق.. و بعدش ديگه هيچ تماسي از اون خط گرفته نشده..!
من که حالا اين فضا يه مقدار از حالي که داشتم دورم کرده بود، رو به بچه ها گفتم: يني ميخوايد بگيد يه نفر اين بين قسِر دررفته..؟! يني با خودشون بوده و چون ميدونسته اين اتفاق قراره بيفته ازشون جدا شده؟!
محمد که هنوز نگاهِ جدي و خيره به لپ تاپش نشون ميداد درگير فکر کردنه، گفت: اتفاقا برعکس!
نگاه هامون معطوفش شد.. ادامه داد: اگر اينايي که کنار هم چيدين درست باشه، اگه اون ميخواست با برنامه ي قبلي ازشون جدا بشه، خيلي محتاط تر عمل ميکرد.. کار کردن با سيمکارتي که به نامشه، اونم دقيقا تا يک روز قبل از اون اتفاق.. کارِ يه آدمِ حرفه اي نيست!
اون آدم احتمالا خيلي اتفاقي از اين قضيه جدا شده.
بعد رو به شهاب گفت: شهاب از خانوادهش چيزي داري..؟؟
شهاب تند سر تکون داد و گفت: بله آقا اونم بررسي کردم.. پدر مادرش چندين ساله از دنيا رفتن.. وقتي حدودا ۷ سالش ميشده.. فرصت کم بود نتونستم دقيق تر بررسي کنم که با کي زندگي ميکنه.. اگر بخوايد تا ظهر پيدا ميکنم..
محمد نگاه عميقي به شهاب انداخت و بعد با مکث نگاهش رو ازش گرفت و دستي به صورتش کشيد..
چشم هاش رو بست و نفس عميقي کشيد و گفت: از ديشب اينجايين..آره؟
بچه ها آروم تاييد کردن..
محمد گفت: نه.. نميخواد بررسي کني فعلا.. بريد خونه استراحت کنيد شب بيايد، بعد کامل اطلاعاتش رو به دست بياريد ببينيم به کجا ميرسيم..
شهاب گفت: آقا خسته ني..
محمد بين حرفش رفت و به تحکم گفت: استراحت کنيد.. شب بياين!
و بعد در حاليکه از روي صندلي بلند ميشد و به سمت ميزش ميرفت گفت: البته به شرطي که استراحت کردنتون مثل داوود نباشه!
تلخ لبخند زدم.. هيچوقت نفهميدم چطور حتي وقتي نگاهمون نميکنه همه چيز رو ميفهمه..
کاپشنش رو برداشت و گفت: منم شب برميگردم..
و جلوتر رفت و مقابل شهاب و فرشيد که حالا ايستاده بودن وايساد..
رو بهشون گفت: چيزي که شما از هيچ به دست آوردين، اگه بتونيم به يه نتيجه اي، به يه سرانجامي برسونيمش ميتونه گره
ي خيلي از معماها رو حل بکنه.. همين که شما با دست خالي اينهمه اطلاعات رو کنار هم چيدين يعني موفق بودين! عالي
بوده کارتون بچه ها.. خسته نباشيد!
و از اتاق بيرون رفت..
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
《امید سکوتم رو که ديد گفت: يه ملاقات مهم قراره صورت بگيره.. بين يکي از شرکاي ما که از فرانسه اومده. قراره پس فردا يه ملاقات کاري خيلي مهم رو داشته باشه با يه سري از تجار کشور هاي حاشيه ي خليج..
پرسيدم: خليج فارس؟!
سر تکون داد. ادامه داد: يه قرار کاري خيلي مهمه.. نميتونم چيز زيادي ازش برات بگم فقط اينکه اين يه قرارداد اقتصاديِ ساده نيست..!》
آنچه خیلی بعد تر خواهید خواند😁
روز خلیج فارس مبارک🌱🗺
فردا بهترینتو نشون بده، اما یادت نره تو فراتر از هر آزمونی هستی. آروم باش و به خودت افتخار کن؛ همین کافیه! 🌱
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت شصت و دوم
[رسول]
روي کاناپه جلوي تلويزيون روشن نشسته بودم.. صدايِ تلويزيون رو بسته بودم و فقط به تصوير هاش نگاه ميکردم.. به آدم ها. به قيافه هاشون. که شايد چهره ي آشنايي بينشون ديدم!
اميد از صبح که رفته بود بيرون هنوز برنگشته بود.. مثل تمام اين چند روز!
کاري جز صبر ازم برنميومد. منتظر يه نشونه از بچه ها بودم.. از پيکِ سفارشِ غذا بگير تا تلفن هايي که به خونه ميشد اما حتي صداي آشنايي برام وجود نداشت.
چند باري ميشد که وقتي اميد خواب بود به بهونه ي آب خوردن رفته بودم سر وقتِ جعبه هايِ خاليِ پيتزايي که روي ميز مونده بود و زير و روشون کرده بودم تا شايد خبري، نشونه اي، پيامي پيدا کنم اما هيچي نبود.
نگاهم رو از تلويزيون گرفتم و دفترچهمو برداشتم! دفترچهاي که از اميد خواسته بودم تا بهم بده.
ي دفترچه ي سيمي کوچيک که تو کف دست جا ميشد و يه خودکارِ آبي رنگ که وصلش ميکردم به جلدِ دفترچه.
ازم پرسيده بود براي چي ميخوام و من گفته بودم که ميخوام چهره ي آدما رو ثبت کنم..! و در حقيقت همين کار رو هم
ميکردم.
تما ِم تجهيزات من از اون همه شنود و ردياب، رسيده بود به يه دفترچه ي شصت برگ و يه خودکارِ آبي.
بازش کردم.. به اميد گفته بودم اين براي اينه که بتونم چهرهي آدما رو ثبت کنم تا وقتي ديدمشون بتونم بشناسم.. درست بود! دروغ نگفته بودم. گاهي وقتا پيش ميومد که کسايي همراه اميد ميومدن و مستقيم بي حرف به اتاق کارش ميرفتن.. و من هيچکدوم رو نميشناختم.. اما توي اون دفترچه جلوي اسم هر کدوم ويژگي هايي رو نوشته بودم که شايد کمکم ميکرد تو دفعات بعد، بتونم ازش کمک بگيرم و بشناسمشون.. که بعد، هر وقت تونستم با بچه ها ارتباط بگيرم بهشون بگم.
اميد چند باري وقتي دفترچهم روي ميز بود، در حاليکه فکر ميکرد من حواسم نيست برداشته بود و نگاهش کرده بود.. از اين بابت نگراني نداشتم.. چيزي براي مشکوک شدن وجود نداشت.
اين فقط اميرعلي بود که تلاش ميکرد خودش رو از سرِ اين وَهمي که دامن گيرش شده نجات بده.
صفحه ي اولِ دفترچه رو آوردم.. بالاي صفحه نوشته شده بود "اميد": موهاي خرمايي، قد متوسط، صورت استخواني، عموما زنجير نقره اي در گردن.
ورق زدم.. به ترتيب اسامي ديگه اي مثل "سيروس اتابکي"، "ميعاد" و "کريم" نوشته شده بودن.
شرايط جالبي شده بود.. ما، يني من و آقا محمد و بقيه ي بچه ها، تمام تلاشمون اين بود که ذره اي به دستگاه اتابکي نزديک بشيم و حالا اتفاقي که افتاده بود اين بود که من، تو دو قدمي اتابکي بودم و توي اين چند روز، دو بار ديده بودمش!
اما حالا اينجا، به جاي يه مامورِ امنيتي حواس جمع، که ميتونست از اين فرصت استفاده کنه و کار رو جمع کنه، يه آدم بودم با يه ذهنِ نيمه فلج، که تو شناختنِ خودش هم مونده. اميد ازم پرسيده بود که ميتونم کدنويسي کنم يا نه.. و من جوابم بهش "نميدونم" بود! يه چيزايي تو ذهنم بود.. شب ها قبل از خواب، وقتي افکار پريشونم اذيتم ميکردن، مثل وقتهايي که تهران بودم.. يا حتي.. حتي مثل اون روز ها که توي اون اتاق بازجويي بودم، تو ذهنم کدنويسي ميکردم. چشم هام رو ميبستم و هِي عدد و رقم و علامت ميذاشتم و برنامه مينوشتم! تا کم کم چشم هام سنگين بشه و خوابم ببره.
اين چند شب هم، اين کار رو انجام داده بودم..
کُند بودنم رو حسابي حس ميکردم.. اينکه حتي وقتي با چشم هاي بسته بهش فکر ميکردم، دونه هاي عرق روي پيشونيم
مينشست.. اما در هر حال، کند يا سريع، تا حدودي ميتونستم انجام بدم!
به اميد گفتم "نميدونم" چون نميدونستم براي چي ازم ميپرسه و چي ميخواد!
ميترسيدم ازم کاريو بخواد که نتونم.. يا نخوام که انجام بدم..
فهميدنِ اينکه هنوز ميتونم کد بنويسم، براشون مثلِ پيدا کردنِ يه رباتِ بدون رمز ميموند.. و اميرعلياي که ميشناختن، راضي کردنش براي انجام اين کار اونقدرا سخت نبود!
سر تکون دادم تا ذهن شلوغم يکم خلوت تر بشه.. فکر بدي نبود درخواستِ يه لپتاپ براي تمرين کردن.. که شايد بينِ اين کد نوشتن ها ذهنم ميتونست شماره يا آدرس ايميلي رو به خاطر بياره.
توي همين حال بودم که صدايِ چرخيدنِ کليد توي قفلِ در اومد و بعد دو نفر داخل شدن.
نگاهي بهشون انداختم.. يکيشون بايد اميد ميبود.. و اون يکي.. دفترچهمو نگاه کردم.. و دوباره اون دو نفر رو..
اوضاع برام خيلي سخت تر از اوني بود که فکر ميکردم.. من حتي نميتونستم حدس بزنم کدوم يکي اميده! نگاهشون به من بود. يکيشون.. نگاه آشنا تري داشت.. انگار منتظر بود تا ببينه ميشناسمش يا نه..! سري تکون دادم.. نگاهم رو ازشون گرفتم و مشتي روي دسته ي ُمبل زدم و زير لب گفتم: لعنتي!