eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت شصت و دوم [رسول] روي کاناپه جلوي تلويزيون روشن نشسته بودم.. صدايِ تلويزيون رو بسته بودم و فقط به تصوير هاش نگاه ميکردم.. به آدم ها. به قيافه هاشون. که شايد چهره ي آشنايي بينشون ديدم! اميد از صبح که رفته بود بيرون هنوز برنگشته بود.. مثل تمام اين چند روز! کاري جز صبر ازم برنميومد. منتظر يه نشونه از بچه ها بودم.. از پيکِ سفارشِ غذا بگير تا تلفن هايي که به خونه ميشد اما حتي صداي آشنايي برام وجود نداشت. چند باري ميشد که وقتي اميد خواب بود به بهونه ي آب خوردن رفته بودم سر وقتِ جعبه هايِ خاليِ پيتزايي که روي ميز مونده بود و زير و روشون کرده بودم تا شايد خبري، نشونه اي، پيامي پيدا کنم اما هيچي نبود. نگاهم رو از تلويزيون گرفتم و دفترچه‌مو برداشتم! دفترچه‌اي که از اميد خواسته بودم تا بهم بده. ي دفترچه ي سيمي کوچيک که تو کف دست جا ميشد و يه خودکارِ آبي رنگ که وصلش ميکردم به جلدِ دفترچه. ازم پرسيده بود براي چي ميخوام و من گفته بودم که ميخوام چهره ي آدما رو ثبت کنم..! و در حقيقت همين کار رو هم ميکردم. تما ِم تجهيزات من از اون همه شنود و ردياب، رسيده بود به يه دفترچه ي شصت برگ و يه خودکارِ آبي. بازش کردم.. به اميد گفته بودم اين براي اينه که بتونم چهره‌ي آدما رو ثبت کنم تا وقتي ديدمشون بتونم بشناسم.. درست بود! دروغ نگفته بودم. گاهي وقتا پيش ميومد که کسايي همراه اميد ميومدن و مستقيم بي حرف به اتاق کارش ميرفتن.. و من هيچکدوم رو نميشناختم.. اما توي اون دفترچه جلوي اسم هر کدوم ويژگي هايي رو نوشته بودم که شايد کمکم ميکرد تو دفعات بعد، بتونم ازش کمک بگيرم و بشناسمشون.. که بعد، هر وقت تونستم با بچه ها ارتباط بگيرم بهشون بگم. اميد چند باري وقتي دفترچه‌م روي ميز بود، در حاليکه فکر ميکرد من حواسم نيست برداشته بود و نگاهش کرده بود.. از اين بابت نگراني نداشتم.. چيزي براي مشکوک شدن وجود نداشت. اين فقط اميرعلي بود که تلاش ميکرد خودش رو از سرِ اين وَهمي که دامن گيرش شده نجات بده. صفحه ي اولِ دفترچه رو آوردم.. بالاي صفحه نوشته شده بود "اميد": موهاي خرمايي، قد متوسط، صورت استخواني، عموما زنجير نقره اي در گردن. ورق زدم.. به ترتيب اسامي ديگه اي مثل "سيروس اتابکي"، "ميعاد" و "کريم" نوشته شده بودن. شرايط جالبي شده بود.. ما، يني من و آقا محمد و بقيه ي بچه ها، تمام تلاشمون اين بود که ذره اي به دستگاه اتابکي نزديک بشيم و حالا اتفاقي که افتاده بود اين بود که من، تو دو قدمي اتابکي بودم و توي اين چند روز، دو بار ديده بودمش! اما حالا اينجا، به جاي يه مامورِ امنيتي حواس جمع، که ميتونست از اين فرصت استفاده کنه و کار رو جمع کنه، يه آدم بودم با يه ذهنِ نيمه فلج، که تو شناختنِ خودش هم مونده. اميد ازم پرسيده بود که ميتونم کدنويسي کنم يا نه.. و من جوابم بهش "نميدونم" بود! يه چيزايي تو ذهنم بود.. شب ها قبل از خواب، وقتي افکار پريشونم اذيتم ميکردن، مثل وقت‌هايي که تهران بودم.. يا حتي.. حتي مثل اون روز ها که توي اون اتاق بازجويي بودم، تو ذهنم کدنويسي ميکردم. چشم هام رو ميبستم و هِي عدد و رقم و علامت ميذاشتم و برنامه مينوشتم! تا کم کم چشم هام سنگين بشه و خوابم ببره. اين چند شب هم، اين کار رو انجام داده بودم.. کُند بودنم رو حسابي حس ميکردم.. اينکه حتي وقتي با چشم هاي بسته بهش فکر ميکردم، دونه هاي عرق روي پيشونيم مينشست.. اما در هر حال، کند يا سريع، تا حدودي ميتونستم انجام بدم! به اميد گفتم "نميدونم" چون نميدونستم براي چي ازم ميپرسه و چي ميخواد! ميترسيدم ازم کاريو بخواد که نتونم.. يا نخوام که انجام بدم.. فهميدنِ اينکه هنوز ميتونم کد بنويسم، براشون مثلِ پيدا کردنِ يه رباتِ بدون رمز ميموند.. و اميرعلي‌اي که ميشناختن، راضي کردنش براي انجام اين کار اونقدرا سخت نبود! سر تکون دادم تا ذهن شلوغم يکم خلوت تر بشه.. فکر بدي نبود درخواستِ يه لپ‌تاپ براي تمرين کردن.. که شايد بينِ اين کد نوشتن ها ذهنم ميتونست شماره يا آدرس ايميلي رو به خاطر بياره. توي همين حال بودم که صدايِ چرخيدنِ کليد توي قفلِ در اومد و بعد دو نفر داخل شدن. نگاهي بهشون انداختم.. يکيشون بايد اميد ميبود.. و اون يکي.. دفترچه‌مو نگاه کردم.. و دوباره اون دو نفر رو.. اوضاع برام خيلي سخت تر از اوني بود که فکر ميکردم.. من حتي نميتونستم حدس بزنم کدوم يکي اميده! نگاهشون به من بود. يکيشون.. نگاه آشنا تري داشت.. انگار منتظر بود تا ببينه ميشناسمش يا نه..! سري تکون دادم.. نگاهم رو ازشون گرفتم و مشتي روي دسته ي ُمبل زدم و زير لب گفتم: لعنتي!
کسي که حالا از صداي حرف زدنش مطمئن شده بودم اميده، گفت: راِه چند وقته رو نخواه يک شبه بري! اگه به همين راحتي بود که دکترا اينهمه تراپي و مرکز درماني نميذاشتن! ميگفتن يکي يه دونه برگه آچهار برداريد چهار خط بنويسيد، چشم چشم دو ابرو کنيد همه چي حل ميشه! متنفر بودم! از اين بي خياليش براي دردي که خودش دچارش نبود متنفر بودم! با اخم نگاهش کردم.. هنوز بي خيال بود. شونه اي بالا انداخت و به کسي که همراهش بود گفت: بشين ميعاد. و بعد در حاليکه سمت آشپزخونه ميرفت گفت: من براي خودت ميگم پسر.. نشنيدي دکتر چي گفت؟! بايد با ذهن آروم براي بهتر شدنت تلاش کني.. اين خودخوري کردنات و حرص خوردنات فقط کارتو سخت تر ميکنه.. نگاهم سمت ميعاد کشيده شد.. دفترچه‌مو باز کردم و جلويِ "موهايِ کمي بلند" اضافه کردم: "که گاهي با يه تل کش ِي مشکي از صورتش جمع ميکنه". خنده ي تلخي کردم.. با خودم گفتم: کلا دو بار ديديش، بعد مينويسي گاهي اين گاهي اون؟ اما.. چاره اي نداشتم.. فعلا تنها راهم همين بود. شايد من نميتونستم کاري کنم.. شايد اين اطلاعات به دردم نميخورد اما اگه يه روز اين دفترچه رو تحويل بچه ها بدم، قطعا ميتونن بين اين چهره ها ارتباط برقرار کنن. ميعاد خم شد و از رويِ ميز کنترل تلويزيون رو برداشت و همونطوري که به فيلمي که داشت پخش ميشد اشاره ميکرد رو بهم گفت: اين بنده خداها رو چرا خفه کردي؟! تمرينِ لب خوني ميکني؟! و بعد صداي تلويزيون رو زياد کرد. حسِ خوبي ازش نميگرفتم.. احساس ميکردم از اينکه من اينجام ناراضيه. دلم براي اميرعلي ميسوخت..! رسول انقدر بي پناه نبود اما اميرعلي بود. نميدونم! شايد از شدتِ تنهاييِ اين روزام.. شده بودم دو تا.. يکي اميرعلي که براي رسول دلسوزي ميکرد و يکي رسول، که غصه ي اميرعلي رو ميخورد. اميد با يه سيني با سه تا فنجون برگشت.. داخل فنجون ها مشخص نبود اما از بويِ قهوه اي که داخل فضا پيچيده بود ميشد فهميد چي داخلشونه.. ميعاد کش و قوسي به بدنش داد و در حاليکه دست دراز کرده بود تا يکي از فنجون ها رو برداره گفت: آخ دستت درد نکنه که الان فقط اين ميچسبه! اميد نگاهي به سيني انداخت و گفت: اون براي اميرعليه.. شيرين ميخوره.. اون يکيو بردار. دستِ ميعاد بين راه خشک شد و نگاهي بهم انداخت! بدون اينکه قهوه‌شو برداره عقب کشيد و تکيه داد و گفت: چه حسي داره؟! اخمِ ريزي کردم و سوالي نگاهش کردم! دست به سينه شد و حالتِ بامزه ي متفکري گرفت و گفت: مهره ي مار داشتنو ميگم..! چه حسي داره؟! تک خنده اي کردم..! حوصله‌م کمتر از چيزي بود که دل به دلِ کل کل کردن باهاش بذارم.. سري تکون دادم. اميد که فنجونش رو برداشته بود و با دوتا دست گرفته بودش گفت: راستي اميرعلي.. برا همون قضيه که صحبت کرديم با هم.. لپ تاپمو از شرکت آوردم برات.. رو ميزه.. ببين ميتوني باهاش کار کني..؟! يکي دو تا نرم افزار به درد بخور داخلش هست.. اگه چيز ديگه اي هم خواستي نصب کن.. کار کن باهاش شايد تونستي. ميعاد که ديده بود کسي اصراري براي برداشتنِ قهوه بهش نميکنه و حالا فنجونش رو برداشته بود و با يه تيکه کيک شکلاتي ميخورد، گفت: ببين اگه بتوني کار بندازي ذهنتو تو اين مدت که اينجايي نونت ميره تو روغنا! و بعد رو به اميد گفت: آقا که ميگفت دنبال يکي ميگرده برا همون قضيه. اميد پا روي پا انداخت و گفت: نه ميعاد! اميرعلي نميتونه! فقط در حد يادآوري بهش گفتم کار کنه.. ميعاد که انگار طعمه ي دندون گيري رو گير آورده بود، روي مبل جلوتر رفت و گفت: جدي ميگم اميد! آقا خيلي دنبال يه فرد مطمئن ميگشت! اگه اين بتونه.. اميد حرفش رو قطع کرد و بلند و قاطع گفت: گفتم نميتونه! من و ميعاد که انگار تحت تاثير جذبه ي اميد قرار گرفته بوديم، ساکت مونديم..! اميد سعي داشت جوِ سنگين رو بهتر کنه.. به ميعاد گفت: پاشو برو اون فلش منو بيار يه فيلم ببينيم لااقل! ميعاد که بلند حرف زدنِ اميد، اون هم جلوي من رو هنوز هضم نکرده بود، بي حرف بلند شد و دنبالِ فلش رفت. اميد نگاهي بهم انداخت و گفت: نميخوري قهوه‌تو؟! مخصوص سرآشپزه ها.. با شير و شکر! لبخندي زدم..! بي اراده ياد داوود افتادم! سر تکون دادم و گفتم: ممنون.. و دست به سمت فنجون بردم و برش داشتم. کمي از قهوه ي گرم و خوش طعمي که شيرينيِ اندازه اي داشت خوردم.. اميد انگار که چيزي يادش افتاده باشه گفت: آهان راستي! فنجونو پايين آوردم و نگاهش کردم.. خواست دست توي جيب شلوارش کنه اما چون نِشسته بود نتونست! نچي گفت و بلند شد.. در حاليکه سعي ميکرد از جيبِ کوچيکِ شلوار جينِ َتنگِش چيزي رو بيرون بياره گفت: اينو پرستارا بهم دادن.. از گردن تو
بيرون آورده بودن.. تنها چيزي بود که وقتي بردمت بيمارستان همراهت داشتي.. و بعد جادعايي کوچيکم رو سمتم گرفت. نگاهم بهش افتاد و همه چيز مثل يه فيلم از جلوي چشمم رد شد.. من چطور اينو فراموش کرده بودم؟! زير لب ناخودآگاه گفتم: واي.. اين..! و بلند شدم و از دستش گرفتم. خنديد و گفت: نفهميدم توش چيه..يه نوشته هاي عربي مربي بود.. قرآنه؟ لبخند زدم و گفتم: آره.. دُعاست. سر تکون داد.. گفت: گفتم حتما بايد برات مهم باشه که همراهت بوده. جواب دادم: آره.. خيلي مهمه.. خيلي.. و بعد..يهو ذهنم فلش بک زد.. قبل از اينکه بره عقب و برسه به اتفاقي که دنبالشه، نگاهم به سرعت رفت سمت ُمچ دست چپم. ميعاد برگشته بود و داشت فلش رو ميداد به اميد.. اميد ديگه حواسش به من نبود. جا دعايي توي دستم بود و نگاهم، هنوز به مچ دست چپم.. يه قدم عقب رفتم و روي مبل نشستم.. دستبندم..! دستبندم که ردياب داشت. واي.. من اونو پاک يادم رفته بود.. ذهنم حالا.. رسيده بود به اون اتفاق! قبل از اون تصادف.. درست چند دقيقه قبل از اون تصادف داده بودمش به عرفان. من.. من تا الان خيالم اين بود که تمام وسايلم توي کوله پشتيم توي ون بوده و از بين رفته.. نميدونم چرا ذهنم چيزي از اين اتفاق به خاطر نياورده بود.. صدا هاي اطراف برام کمرنگ تر شده بودن.. ذهنم داشت اتفاق هايي که افتاده بود رو کنار هم ميچيد.. شايد با اين کار، بچه ها رو گمراه کرده بودم.. شايد الان که دستبند رو دست کس ديگه اي پيدا کرده بودن، فکر ميکردن اون به زور ازم گرفته.. يا از عمد انداختم دستش تا برن دنبالش.. کاش هر چي زودتر بهم يه خبري از خودشون ميدادن تا براشون توضيح بدم.. کاش اين بي خبريِ من ازشون، زودتر تموم ميشد. کاش. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
30.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکرشم نمی‌کنی ولی، کارِ سختت تازه شروع شده! یه جایی دیگه حتی جونِت هم نمیتونه ضامن چیزی باشه.. 🔥 🕙
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت شصت و سوم [محمد] از برگشت شهاب و فرشيد از ترکيه يه هفته اي ميگذشت و توي اين يه هفته، شب و روزِ بچه ها شده بود پرونده ي مهاجر. تو اين مدت اطلاعات زيادي به دست آورده بوديم اما ربط دادنشون بهم هنوز مشکل بود. علي رغمِ اينکه چيزاي زيادي فهميده بوديم، پيشرفتِ جدي‌اي نداشتيم. شهاب بالاخره محل زندگي عرفان خادمي رو پيدا کرده بود.. تو يکي از شهر هاي شمالي با مادربزرگش زندگي ميکرد و اون هيچ خبري از عرفان نداشت.. وقتي سعيد و فرشيد بهش سر زده بودن خيلي خوشحال شده بود و فکر کرده بود عرفان اون ها رو فرستاده تا از حالش با خبر بشن. عرفان ترکيه بود.. اما نميدونستيم کجا! نميدونستيم با کي و نميدونستيم چرا! اگر ميتونستيم پيداش کنيم، به احتمال زياد خيلي حرف ها براي گفتن داشت. شايد ميشد زودتر اسنادمون کامل بشه براي اثبات اتهام رفيع و تحويل دادن اون اسناد به پليس بين الملل. اما.. چيزي که وجود داشت اين بود که هر جُرمي هم ثابت ميشد و هر اتهامي به اثبات ميرسيد، هيچکدوم از اون بچه‌ها برنميگشتن.. رسول.. برنميگشت..! نفس عميقي کشيدم تا اين بغض سنگين که هر دفعه با آوردنِ اسمش بزرگتر و نفس گيرتر ميشد، از بين بره.. اما موفق نبودم. تقه اي به در اتاقم زده شد.. آب دهانمو با درد قورت دادم و همراهش اون بغضِ وفادار رو هم پايين فرستادم. صدامو صاف کردم و گفتم: بيا تو. در اتاق باز شد و داوود اومد داخل.. داوود..! اون لحظه با ديدنش فقط به اين فکر کردم که آيا ممکنه من يه بار ديگه، سرحال ببينمش؟! صدايي تويِ ذهنم گفت: خودت چي..؟! خودتو ميتوني اونطور ببيني..؟! سري تکون دادم و رو بهش گفتم: جانم داوود؟! با صدايي که لحنش مثلِ پيراهنِ تنش پر از رد درد بود گفت: آقا.. من اونايي که خواسته بوديدو بررسي کردم.. با حسام تماس گرفتم.. چيزايي که ميخواست بهم بگه خيلي طول نميکشيد اما نميخواستم الان بره.. همونطوري که به صندلي ها اشاره ميکردم گفتم: بشين داوود.. نيم نگاهي بهشون انداخت و گفت: نه آقا.. خوبه همينطور.. همونطوري که از پشت ميزم بلند ميشدم و به سمتش ميرفتم گفتم: بشين.. کارت دارم! و بعد روي يکي از صندلي ها نشستم و منتظر نگاهش کردم.. روبروم نشست. گفتم: خب.. ميگفتي.. انگار که رشته ي کلام و ذهنش پاره شده باشه، اخم ريزي کرد و چشم هاش رو روي ميز حرکت داد.. داشت به چيزي که ميخواست بگه فکر ميکرد.. آهان آرومي گفت و ادامه داد: آقا حسام گفت خودش اين چند روز پيگير اتابکي بوده و آيهان هم ت.ميم شرکت رفيع.. گفت آيهان گفته رفيع آدم هايي رو فرستاده که مراقب اتابکي باشن. نميدونم اما، انگار هنوز از زخم زدن بهش دست برنداشته. سر تکون دادم.. گفتم: اون وقتي دست از سرش برميداره که بتونه توي منطقه ي خودش نفر اول باشه.. با وجود اتابکي عملا رفيع توانِ جولون دادن نداره.. راستي.. از عرفان.. خبري نتونستن به دست بيارن..؟ عکسشو که بهشون دادي..؟ آروم سر تکون داد و گفت: بله آقا..همون موقع که گفتين فرستادم براشون.. سکوتِ کوتاهي توي اتاق حاکم شد. داوود اين سکوت رو شکست و گفت: آقا کاري با من نداريد ديگه..؟! نگاهش کردم.. از بودن اينجا فرار ميکرد. رو بهش گفتم: عجله داري..!؟ سريع گفت: نه..نه. دقيق نگاهش کردم و گفتم: نميخواي حرفي بزني..؟! سرش که پايين بود رو بالا آورد و گفت: گفتم آقا همه چيو. لبخندِ محوي زدم.. گفتم: نه از پرونده.. از خودت..! پوزخندِ تلخي زد..! فکر نميکرد صداشو بشنوم اما شنيدم.. با آروم ترين لحنِ ممکن گفت: خودي نمونده آقا.. گفتم: اين روزا حواسم بهت هست.. کم ميري خونه.. بعضي شبا اصلا نميري و نمازخونه استراحت ميکني.. ميخواي اذيت کني خودتو، راه هاي بهتري هم هست.. چرا خانواده‌تو محروم ميکني از ديدنت؟! انگار اذيت ميشد از جواب دادن.. از حرف زدن! کلافه گفت: خانواده‌مم مثل شما همش ميگن چرا چيزي نميگي.. چرا گرفته اي.. چرا سياهتو درنمياري!! اذيت ميشن.. ميمونم اينجا اذيتشون نکنم. با ابرو هاي بالا رفته نگاهش کردم.. گفتم: من گفتم چرا گرفته اي؟! شونه اي بالا انداخت و گفت: جمله ي بعديتون همين بود.. نفس عميقي کشيدم.. اجتماعِ درد و غم و آشوب و خشم بود داوود..! دستم رو روي ميز جلو بردم و روي دستايي که توي هم گره کرده بودم گذاشتم..! گفتم: حتما خانواده‌ت نگرانتن.. نگرانشون کردي بعد اينطوري هم حرف ميزني..؟! دستش رو از زير دستم بيرون کشيد.. انگار ليوان صبرش پُر بود و من با اين حرفم قطره ي سر ريز شدنشو ريختم. تند گفت: من مردم که نگرانم بشن آقا؟ مُردم..؟! نه..! اين حال نگراني نداره!! اگه مرده بودم بايد نگران ميشدن! اگه زنده زنده ميسوختم بايد نگران ميشدن..! اگه کيلومترها دورتر ازشون غريب ميموندم بايد نگران ميشدن! نگراني يني اينا آقا! نه اين حال من!!
انگار تمامِ بغض هايِ فروخفته ي اين چند وقتش سر باز کرده بودن.. دست هاش لرزش محسوسي داشت.. انگار حالا که ازش خواسته بودم حرف بزنه جرات پيدا کرده بود.. در حاليکه چشم هايِ پر از اشکش فاصله اي تا سرازير شدن نداشتن با صداي گرفته اي گفت: آقا حرفاي شما چيشد آقا..؟! خدا مراقبشه، خدا از من بيشتر هواشو داره چيشد آقا..؟! چيشد حرفايي که ميزدين..؟؟ اينطوري بود؟! که جلوي چشمام ببينم داره چه اتفاقي براش ميفته و هيچ غلطي نتونم بکنم؟! به وضوح اشک ميريخت و ديگه کنترلي روي صداش نداشت..! ميفهميدمش.. خيلي خوب..! حتي بيشتر از خودش.. گفتم: داوود جان.. آروم باش يکم! نگذاشت حرفم تموم بشه! گفت: آروم باشم..!؟ آقا من که آروم بودم.. من که دو هفته‌س آرومم و هيچي نميگم.. شما گفتين حرف بزن.. نگفتين..؟! نگفتين بگو..؟؟ خب الان دارم ميگم.. دارم ميگم که چيشد يهو؟؟ چرا اينطوري شد يهو.. قرار نبود اينطوري بشه آقا.. قرار نبود.. صداي در زدن حواسِ هر دومون رو به سمت خودش برد..! حکماً بچه ها بودن و نگران داوود! از روي صندلي بلند شدم و سمت در رفتم و کمي بازش کردم.. سعيد بود و کمي اون طرف تر، شهاب و فرشيد ايستاده بودن! جدي گفتم: بگو کارتو سعيد.. در حاليکه گردن کشيده بود و سعي داشت داخل رو ببينه گفت: آقا.. داوود.. سرد گفتم: خُب؟! بريده گفت: آقا صداش اومد.. نگران شديم.. با همون لحن گفتم: نگران نباشيد، سوال ديگه؟! يه چشمش به من بود و چشم ديگه‌ش داخل اتاق، جايي که داوود نشسته بود رو ميکاويد.. با لحنِ آروم تري گفتم: نگران نباشيد.. چيزي نيست.. من هستم پيشش.. بي صدا سر تکون داد و با اکراه قدمي عقب رفت.. به داخل اتاق برگشتم.. داوود وقتي ديد سمت ميز ميرم بلند شد و ايستاد.. سرش رو پايين انداخته بود و صداي پايين کشيدن ممتدِ بينيش شنيده ميشد. با همون صدايي که هنوز آثارِ بغض توش هويدا بود گفت: ببخشيد آقا.. لبخندِ کمرنگي زدم.. اينکه چيزي نگفتم باعث شد سرش رو بياره بالا و نگاهم کنه.. دوباره گفت: آقا ببخشيد صدام رفت بالا. و چونه‌ش لرزيد.. ميز رو دور زدم و آروم، در حاليکه دست هاي بي جون کنار تنش افتاده بود در آغوش کشيدمش. بعد از چند ثانيه از خودم جداش کردم و بهش گفتم: بشين..! و خودم هم صندليِ کنارش رو بيرون کشيدم و نشستم.. هنوز سرش پايين بود.. بهش گفتم: شبيه ترين کس به تو، تو اين ماجرا منم داوود.. پس اگر حرفي بهت ميزنم، از رويِ دلخوشي يا بي تفاوتي نيست.. اگر چيزي ميگم از رويِ درک نکردن نيست.. آروم گفت: ميدونم آقا.. فقط.. خيلي چيزا رو دلم سنگيني ميکرد.. دست روي زانوش گذاشتم و گفتم: و من ناراحت نيستم از شنيدنشون.. حتي خوشحال تر ميشدم اگه سعيد پشتِ در نميومد و تو بيشتر ميگفتي و سبک ميشدي.. با انگشتايِ دستش بازي ميکرد.. گفت: و در اون صورت الان بيشتر شرمنده بودم.. نگاهم به انگشت ها و دست سوخته‌ش کشيده شد.. هنوز جايِ زخم و سوختگي روش مشخص بود.. رو بهش گفتم: هنوزم ميگم خدا نسبت بهش از من و تو خيلي مهربون تره داوود.. هنوزم ميگم از من و تو بهتر هواشو داره.. نميدونم اين اتفاق، اين حادثه چرا براي رسول و ما افتاد.. نميدونم حکمتش چيه، دليلش چيه.. اما.. چيزيه که اون خواسته... و قطعا بهتر از من و تو ميدونه چطوري بايد بسازه. با دستِ راست اشک رو از گونه‌ش پاک کرد، سرش رو آورد بالا و گفت: ميدونم آقا.. بخدا ميدونم... ولي گاهي انقدر دردِ دلم زياد ميشه که نميدونم دارم چي ميگم و چيکار ميکنم.. کاش انقدر بد تا نميشد باهامون. لبخندي به روش زدم و گفتم: درست ميشه. سري تکون داد.. گفت: درست نميشه آقا.. فقط ميگذره.. که کاش زودتر بگذره! من، خودم، هنوز سرپا نشده بودم و بايد داوود رو سرپا ميکردم.. تو اون لحظه به اين فکر ميکردم که اين سختترين کاِر دنياست. دستي روي شونه‌ش زدم و براي اينکه حال و هواش رو کمي.. فقط کمي عوض کنم گفتم: همکلاسي هات دم در منتظرن ببينن چيکار کردي که بردنت دفتر داري هاي هاي گريه ميکني..! بينِ اشک هاش خنديد! تلخ بود اما، خنديد..! با دو تا دستش صورتش رو پاک کرد.. از روي ميز جعبه ي دستمال رو جلوش کشيدم و به سمتش گرفتم.. زير لب ممنوني گفت و دو تا ازش برداشت.. صورتش رو پاک کرد.. آروم گرفته بود.. حداقل، ظاهراً..! نگاهش کردم.. گفت: رسول هميشه ميگفت حرف زدن با آقا محمد آدمو سبک ميکنه.. ميگفت آقا محمد مثلِ يه آهن ربا همه ي براده هاي سنگين ذهنِ آدمو بيرون ميکشه.. از به ياد آوردن حرف هاي رسول لبخند ميزد..ادامه داد: راست ميگفت آقا.. و بعد نگاهش به سمت ساعتش کشيده شد.. عجول از روي صندلي بلند شد و گفت: وقتتونو خيلي گرفتم آقا.. شرمنده..
و با مکثِ کوتاهي ادامه داد: وقتِ دنيا رو هم گرفتم! انگار اين نمک پاشيدن روي زخم نيمه باز، عادتِ داوود هم شده بود..! با اجازه اي گفت و از اتاق بيرون رفت.. نگاهم به مسيرِ رفتنش خيره مونده بود.. همونجا، روي همون صندلي نشستم.. به حرف داوود فکر کردم.. يني، به حرف رسول..! "حرف زدن با آقا محمد آدمو سبک ميکنه" دمِ عميقي گرفتم و زير لب گفتم: اما ديگه کسي نيست تا بتونه سنگينيِ ذهنِ خودش رو برطرف کنه..! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
حالا فهمیدید چرا می‌گفتم دلم واسه داوود میسوزه؟! ❤️‍🩹🖇
هدایت شده از ناشناس هموطن
📪 پیام جدید https://eitaa.com/*********MMM من خیلی حساس شدم یا واقعا یه سری جمله های این پارت شبیه پارت ۶۱ هموطن دوئه ؟ _نه واقعا شبیهه! نویسندگان محترم! دست از سرِ کچلِ هموطن چرا بر نمیدارید؟😂🤦🏼‍♀️ بابا برید خودتون یکم خلاقیت به خرج بدید.. من برا دوتا جمله نمیگم! برا ارزش کار خودتون میگم! برا احترام به حق کپی رایت میگم!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت شصت و چهارم [رسول] توي اتاقم.. يني اتاقي که اين چند وقت در اختيارم بود، روي تخت نشسته بودم. لپ تاپ جلوم روشن بود و باهاش کار ميکردم. تو اين يه هفته کامل دستم بود و اميد گفته بود فعلا احتياجي بهش نداره و ميتونم باهاش کار کنم. قبل از هر چيزي، وارد سيستم هاي اطلاعاتيش شده بودم و بعد از بررسي کامل، مطمئن شده بودم هيچ سيستمي روش سوار نيست. داخلش هم اطلاعات خاصي نبود. احتمالا لپ تاپ شخصي اميد بوده و هيچ ربطي به شرکت نداشته. يه سري فايل جديد تو نرم افزار هاي برنامه نویسی مختلف باز کرده بودم و داخل همه‌شون تمرين هاي نصفه نيمه اي نوشته بودم که اگر اميد سرزده خواست لپ تاپش رو بررسي کنه مشکوک نشه. دو تا آدرس ايميل به ذهنم رسيده بود. دو تا آدرس آشنا که نميدونستم براي کي هستن.. فقط ميدونستم خيلي ازشون استفاده ميکردم. لپ تاپ رو روشن کرده بودم تا ويندوزش بالا بياد و اين دوتا ايميل رو بررسي کنم. ريسک بالايي بود.. درسته چيزي روي اين سيستم سوار نبود اما امن هم نبود.. هر لحظه امکان داشت ازم گرفته بشه.. ولي چيزي که بود، اين بود که من چاره اي نداشتم.. نميدونستم بچه ها ازم خبر دارن يا نه.. و اين منو ميترسوند. اينکه بعد از حدود دو هفته، هيچ خبري از هيچکس نشده بود، نگرانم ميکرد و منو به اين صرافت مينداخت که خودم اين ريسکو بکنم و بهشون خبر بدم. البته با اين اطلاعاتِ دست و پا شکسته ي من، فعلا امکان خبر دادن وجود نداشت اما همين که ميتونستم بهشون يه گرا بدم، کار رو بهتر ميکرد. اولين ايميلي که به ذهنم رسيد رو وارد کردم و منتظر موندم تا سرچش انجام بشه. جمله ي this email address does not exist بهم دهن کجی می‌کرد. مطمئن بودم همين بود. اما انگار يه علامت يا حرفي رو جا به جا نوشته بودم. آدرس ايميل اول رو پاک کردم و دومي رو نوشتم و نگاهم رو به صفحه دوختم! تيک سبز رنگ کوچيکي لبخند رو به لبم آورد..! زير لب گفتم: ايول! پس درست بود.. اين آدرس ايميل درست بود و براي کسي بود که من خيلي براش پيام ميفرستادم. و قطعا اون يکي از بچه هاي سايت بود. نميشد واضح و بي پرده چيزي بگم و چيزي بنويسم.. اول سعي کردم يه متني پيدا کنم و بعد با برنامه قفلش کنم.. طوري که در ظاهر يه فايل ساده به نظر بياد و فقط بچه ها بتونن قفلشو باز کنن. فايل رو آماده کردم.. وارد اون ايميل شدم و فايل رو اضافه کردم. نگاِه کلي به صفحه انداختم.. همه چيز مرتب بود.. زير لب "بسم اللّٰه"ي گفتم و گزينه ي ارسال رو زدم! عرق سرد روي پيشونيم نشسته بود! کار سنگين و سختي نبود ولي اينجا.. اينطوري.. راحت هم نبود. بلافاصله صندوق ارسال رو پاک کردم و بعد لپ تاپ رو خاموش کردم. نگاهي به ساعت ديواري اتاق انداختم.. ۸ شب بود. اميد معمولا بعد از ساعت ۱۰ شب برميگشت و تا اونموقع من تنها بودم. هنوز نفهميده بودم که براي چي من رو، يني.. اميرعلي رو اينجا نگه ميدارن! اميد هيچ چيزي نميگفت و هيچ اطلاعات اضافه اي نميشد ازش بگيري.. انگار با رفتارش، ناخودآگاه رويِ اميرعلي تسلط پيداکرده بود و رسول هرچقدر تلاش ميکرد، نميتونست اين تسلط رو کنار بزنه و اين برام اذيت کننده بود. خوشحال از اينکه پيام رو فرستاده بودم و نگران از اينکه چي ممکنه پيش بياد اتاق رو ترک کردم و پايين رفتم. تلويزيون رو روشن کردم و برايِ پر کردنِ وقتم و دور شدن از فکر و خيال تا وقتي اميد برميگشت، مشغول فيلم ديدن شدم.. اما چه فيلم ديدني! هزار بار توي يک ساعت شخصيت ها رو گم ميکردم، با هم اشتباه ميگرفتمشون و اگر صحنه اي عوض ميشد تا صدايي ازشون نميشنيدم، متوجه نميشدم کي به کيه..! ساعت از ۱۰ گذشته بود اما اميد هنوز برنگشته بود.. تو اين چند وقت خيلي به عرفان فکر کرده بودم.. به اينکه آيا دنبال من ميگرده تا اون دستبدو بهم پس بده يا خوشحاله از گم و گور شدنِ ناگهانيم..! اميد گفته بود يه سري از بچه ها زخمي شدن و يه سري ديگه، از دنيا رفتن..! هر وقت بحثِ اون تصادف رو به ميون مياوردم خيلي محسوس جو رو عوض ميکرد و از جواب دادن طفره ميرفت اما امشب.. ديگه قرار نبود من کوتاه بيام.. بايد سوالامو ميپرسيدم و بايد جواب ميداد! اين کمترين حق کسي بود که بي حرف بايد تا وقتي ممکن بود اينجا ميموند! صداي چرخوندنِ کليد توي در اومد.. قبل از اينکه وارد بشه تو ذهنم مرور کردم: اگر تنها بود يني فقط اميده.. اميد يني صورت استخواني، عموما تيپ رسمي، تيره پوش..!
در باز شد و داخل اومد. لبخندي زدم! شلوار مشکي و کت تکِ سبزِ تيره تنش بود.. با يه پيراهن مشکي! زير لب زمزمه کردم: اميد! بلند سلام کرد و کيف ديپلماتِ چرميش رو روي مبل رها کرد و گفت: آقايِ حقاني چطورن؟! جواب دادم: بد نيست! کتش رو هم کنار کيفش انداخت و همونطوري که آستين هاي پيراهنش رو تا آرنج تا ميکرد، به سمت آشپزخونه رفت تا دست هاش رو بشوره.. گفت: بد نيست يني خوبم نيست!؟ بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم. توي پذيرايي بودم اما تکيه‌مو به سنگِ اوپن دادم و گفتم: تفاوتي ميکنه خوب و بد بودن؟! حوله ي کوچيکي برداشت و همونطوري که دست هاي خيسش رو خشک ميکرد گفت: قطعا که تفاوت داره! جدي نگاهش کردم و گفتم: براي باِر هزارم ميپرسم.. و شايد انقدر صبري برام نمونده باشه که با حرف هايي که حتي باهاشون نميتوني بچه گول بزني قانع بشم! من چرا اينجام..؟! کي سفارش منو کرده؟! اينو که گفتم، بلند زد زيرِ خنده! حرصي نگاهش ميکردم و اون اما خنده‌ش بند نميومد! صندلي چوبيِ ميز ناهارخوري رو بيرون کشيد و همونطوري که از شدت خنده تعادل نداشت، روش نشست.. با اخم بهش خيره بودم. بين خنده هاش که نگاهش بهم افتاد خودش رو جمع کرد! صداشو صاف کرد و با رگه هايي از خنده گفت: پسر خوب سفارشتو کرده باشن؟! اون بيرون منتظرن من حواسم بهت نباشه دخلتو بيارن که!! کي بايد سفارش تو رو بکنه آقاي اميرعلي خان؟!! نميفهميدم چي ميگه! وارد آشپزخونه شدم و روي صندلي روبروش نشستم.. گفتم: کي ميخواد دخل منو بياره؟!؟ اصن چرا ميخواد بياره..؟! اگه ميخواد بياره تو چي ميگي اين وسط؟! فرشته ي الهي هستي يهو آسمون باز شده اومدي منو نجات بدي؟! تعارف نکن.. بازم از اين قصه ها بباف من باور ميکنم! عميق نگاهم کرد.. جدي.. ديگه اون امید چند دقيقه پيش نبود! گفت: کيو نميتونم بگم اما، چراش..! چون شايد حضورت باعث بشه اوضاع براشون از ايني که هست بدتر بشه..! خواستم چيزي بگم که دستشو به نشونه ي سکوت بالا آورد و گفت: ميخواي هر کاري کني بکن! بيشتر از اين نميتونم بهت بگم! ميخواي از اينجا بري؟! برو.. من جز يه خونه ي امن چيزي بهت ندادم.. تو اينجا تنها چيزي که داري امنيته که پاتو بذاري بيرون همينم نداري! گفتم: چيش به تو ميرسه؟! اينکه منو امن نگه داري..!؟ سري تکون داد و گفت: شايد يکم از عذاب وجداني که دارم کم بشه. شايد اين عذاب وجداني که چندين ساله بين خوشبختي هام در ميزنه و ناخونده خودش رو مهمون ميکنه، يکم رهام کنه. گنگ نگاهش ميکردم.. گفت: بيشتر فهميدن از اين چيزا به دردت نميخوره! فقط باعث ميشه دردسرت زيادتر شه. بي توجه به حرف هايي که زد گفتم: چي به سر تک تک اون بچه ها اومده..؟ ازشون خبر داري يا فقط واسه من دايه ي مهربونم تر از مادر شدي؟! نگاهش، مثل نگاِه کسي بود که به يه نمک نشناس نگاه ميکرد اما من لطفي تو کاري که باهام ميکرد نميديدم! بي رحمانه جواب داد: به جز دو نفر همه‌شون مردن! چند ثانيه طول کشيد تا جمله‌ش رو هضم کنم..! فکر نميکردم.. فکر نميکردم بعد از اينهمه روز طفره رفتن و آسمون ريسمون چيدن الان اينطوري صريح حرف بزنه.. تو ُبهت بودم.. ادامه داد: اون دو نفرم نميدونم الان چه حالين.. رفتن ايرانن.. زير لب گفتم: محسن.. عرفان.. اونا.. اونا چطورن..؟ هنوز بي رحم حرف ميزد. همونطوري که از روي صندلي بلند ميشد و به سمت يخچال ميرفت گفت: جزو اون دو نفر نيستن! بطري آب رو برداشت و لاجرعه سر کشيد! و بعد از آشپزخونه بيرون رفت.. مات بودم! پلک نميزدم.. حتي.. حتي اگر امکان داشت ميتونم بگم نفس هم نميکشيدم..! دو سه بار دهانم رو باز کردم تا چيزي بگم.. نيم خيز شدم تا دنبالش برم.. اما.. نشد! اطرافو نگاه کردم تا شايد بتونم دست آويزي، ريسماني براي توسل پيدا کنم! اما.. چيزي نبود.. سنگيني بغضِ بي رحمي رو توي گلوم احساس ميکردم..يني.. واقعا تمام اون استعدادهاي ناب الان چيزي ازشون باقي نمونده بود..؟! ناخودآگاه دستم رو مشت کرده بودم.. ناخن هام کف دستمو ميسوزوند.. ُاميد از توي حال صدام زد: دارم برا خودم برگر سفارش ميدم.. ميخواي تو هم؟! نگاهي سمت حال انداختم.. بهش ديد نداشتم.. زير لب گفتم: کثافتا..! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت شصت و پنجم [سعيد] ساعت حدوداي هشت شب بود.. اکثر بچه ها رفته بودن خونه. من و داوود شب کار بوديم و مونده بوديم سايت. البته.. داوود اين روزها شب کاري و روز کاري براش معني نداشت.. فقط حوزه ي عملياتيش از پشت ميز به نمازخونه يا استراحتگاه تغيير ميکرد! سر برگردوندم و بالاي پله ها رو نگاه کردم.. چراغ اتاق آقا محمد هم هنوز روشن بود. صدايِ نوتيفيکيشنِ کوتاهي از سيستمم اومد.. از نوار اعلان‌ها متوجه شدم ايميل دارم.. تو آدرس ايميل خودم، نه آدرس سايت. اعلان ها رو بستم و مشغول انجام کار هاي عقب مونده‌م شدم.. بعد صندوق ورودي هامو چک ميکردم. نيم ساعتي سرم گرمِ انجام دادن تطبيق هاي چهره نگاري بود. گردن دردي که سه چهار روز ميشد مهمونم شده بود حالا داشت اذيتم ميکرد. کش و قوسي به بدنم دادم و دستم رو روي گردنم گذاشتم و آروم چپ و راست کردم که نگاهم به داوود افتاد.. بي صدا لب زد: خوبي؟! پلک هامو به نشونه ي تاييد روي هم فشار دادم. سري تکون داد و مشغول کارش شد. نميدونم خسته نميشد يا ديگه اين خستگي براش معنايي نداشت. چشمام ديگه نميکشيد! روزايي که شبش شيفت بودم، قبلش خوب استراحت ميکردم اما ديشب به جاي فرشيد که کاري براش پيش اومده بود و بايد ميرفت خونه، ت.ميم وايساده بودم و حالا حسابي خوابم ميومد! يادِ ايميلم افتادم.. پنجره ي چهره نگاري رو بستم و وارد ايميلم شدم.. يه پيامِ جديد از يه آدرسِ ايميل فيک! بازش کردم.. يه فايل بود.. يه عکس! از يه منظره.. دوتا درخت با شکوفه هاي سفيد و صورتي.. و يه نيمکت! تعجب کردم.. معنيشو نميفهميدم. مفهومي برام نداشت.. شونه بالا انداختم و ايميلو بستم و مشغول کار شدم. سر فرصت بهش فکر ميکردم. وسطِ انجام دادن ادامه ي کارم و تطبيق چهره نگاريا بودم که صادق اومد کنارم.. دستي رو شونم گذاشت و گفت: خسته نباشي سعيد! خميازه اي کشيدم و گفتم: هستم اتفاقا. تک خنده اي کرد و گفت: پس يني ناراحت ميشي بهت بگم آقا محمد گفت وقتي تطبيق چهره هات تموم شد بري با اون مدارک جعلي که تو شرکت آوا پيدا کرديم مقايسه‌شون کني!؟ بي حوصله سري تکون دادم و گفتم: هميشه انقدر خوش خبر باشي انشاءالله. خنده ي کوتاهي کرد.. به پوشه ي طلقيِ کنار دستم اشاره کرد و گفت: اينا تموم شده، ببرمشون؟! با سر تاييد کردم و گفتم: آره.. فقط نصفشونن.. راستي کجا فرستادي عکس مدارکو؟! گفت: رو ايميل سايته ديگه.. بخش خودمون.. باز کني ميبيني.. تو يه فايل زيپه. اينو که گفت، سري تکون دادم و گفتم: اکي.. نگاه ميکنم.. و بعد.. يهو ياد يه چيزي افتادم! نگاهش کردم و زير لب گفتم: گفتي فايل..؟! و بعد سريع صندليمو برگردوندم سمت سيستمم و به سرعت ايميلمو باز کردم! صادق با تعجب گفت: بسم اللّٰه... جني شدي سعيد؟! چيشد يهو؟!؟ همونطوري که تند تند نگاهم رو روي مانيتور ميچرخوندم گفتم: يه فايله.. اينم يه فايله! تلفن رو برداشتم و شماره ي بخش سايبريو گرفتم.. بعد از چند تا بوق، مجتبي گوشيو برداشت.. گفتم: الو مجتبي.. علي اونجاهاست؟! خب.. ميگي بهش بياد پايين يه دقيقه؟! فوريه..! و بعد تلفنو قطع کردم..! صادق هنوز با تعجب نگاهم ميکرد.. بي حرف پوشه رو از روي ميز برداشت و دور شد. بعد از دو دقيقه علي اومد پايين.. کنار ميزم ايستاد و گفت: جانم سعيد..؟ فايلو نشونش دادم و گفتم: علي ببين اين فايل جز اين عکس چيز ديگه اي داره..؟! نگاهي انداخت و گفت: صبر کن ببينم..! و بعد از زدن چند تا دکمه گفت: قفله فايل. فقط همين يه عکس آزاده.. پس يني يه چيزايي داشت..! علي سري تکون داد و گفت: حتي رويت حجمشم قفله.. نميتونم بفهمم خاليه يا نه..! ولي خب قفله.. قفلشم.. حرفه‌ايه! گفتم: ميتوني بازش کني؟! اينو به ايميلم فرستادن.. ايميل خودم.. نيم ساعت پيش. سري تکون داد و گفت: تونستنش که آره.. بايد بشه.. ولي.. چيه؟! عاقل اندر سفيه نگاهش کردم و گفتم: ميگي حتي نميشه حجمشو فهميد بعد ازم ميپرسي چيه؟! بين کاراش يهو مکث کرد و نگاهم کرد! و بعد دوباره مشغول کار شد..! گفت: رو سيستمت نميتونم کاريش کنم.. بايد بريزمش رو سيستم خودم، يا.. و بعد نگاهش کشيده شد به ميز مرکزي..! گفت: بفرستش رو حساب رسول.. و بعد به سمت ميزش رفت. ميزي که هنوز صاحبِ مشخصي نداشت و بچه ها هر کدوم کار هاي متفرقه‌شون رو روش انجام ميدادن. اما اسمش مونده بود میزِ رسول! در حقيقت قرار بود علي تا وقتي رسول برگرده پشت اون ميز بشينه اما وقتي مشخص شده بود رسول ديگه برنميگرده، حتي يک لحظه اونجا نمونده بود.