eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت شصت و پنجم [سعيد] ساعت حدوداي هشت شب بود.. اکثر بچه ها رفته بودن خونه. من و داوود شب کار بوديم و مونده بوديم سايت. البته.. داوود اين روزها شب کاري و روز کاري براش معني نداشت.. فقط حوزه ي عملياتيش از پشت ميز به نمازخونه يا استراحتگاه تغيير ميکرد! سر برگردوندم و بالاي پله ها رو نگاه کردم.. چراغ اتاق آقا محمد هم هنوز روشن بود. صدايِ نوتيفيکيشنِ کوتاهي از سيستمم اومد.. از نوار اعلان‌ها متوجه شدم ايميل دارم.. تو آدرس ايميل خودم، نه آدرس سايت. اعلان ها رو بستم و مشغول انجام کار هاي عقب مونده‌م شدم.. بعد صندوق ورودي هامو چک ميکردم. نيم ساعتي سرم گرمِ انجام دادن تطبيق هاي چهره نگاري بود. گردن دردي که سه چهار روز ميشد مهمونم شده بود حالا داشت اذيتم ميکرد. کش و قوسي به بدنم دادم و دستم رو روي گردنم گذاشتم و آروم چپ و راست کردم که نگاهم به داوود افتاد.. بي صدا لب زد: خوبي؟! پلک هامو به نشونه ي تاييد روي هم فشار دادم. سري تکون داد و مشغول کارش شد. نميدونم خسته نميشد يا ديگه اين خستگي براش معنايي نداشت. چشمام ديگه نميکشيد! روزايي که شبش شيفت بودم، قبلش خوب استراحت ميکردم اما ديشب به جاي فرشيد که کاري براش پيش اومده بود و بايد ميرفت خونه، ت.ميم وايساده بودم و حالا حسابي خوابم ميومد! يادِ ايميلم افتادم.. پنجره ي چهره نگاري رو بستم و وارد ايميلم شدم.. يه پيامِ جديد از يه آدرسِ ايميل فيک! بازش کردم.. يه فايل بود.. يه عکس! از يه منظره.. دوتا درخت با شکوفه هاي سفيد و صورتي.. و يه نيمکت! تعجب کردم.. معنيشو نميفهميدم. مفهومي برام نداشت.. شونه بالا انداختم و ايميلو بستم و مشغول کار شدم. سر فرصت بهش فکر ميکردم. وسطِ انجام دادن ادامه ي کارم و تطبيق چهره نگاريا بودم که صادق اومد کنارم.. دستي رو شونم گذاشت و گفت: خسته نباشي سعيد! خميازه اي کشيدم و گفتم: هستم اتفاقا. تک خنده اي کرد و گفت: پس يني ناراحت ميشي بهت بگم آقا محمد گفت وقتي تطبيق چهره هات تموم شد بري با اون مدارک جعلي که تو شرکت آوا پيدا کرديم مقايسه‌شون کني!؟ بي حوصله سري تکون دادم و گفتم: هميشه انقدر خوش خبر باشي انشاءالله. خنده ي کوتاهي کرد.. به پوشه ي طلقيِ کنار دستم اشاره کرد و گفت: اينا تموم شده، ببرمشون؟! با سر تاييد کردم و گفتم: آره.. فقط نصفشونن.. راستي کجا فرستادي عکس مدارکو؟! گفت: رو ايميل سايته ديگه.. بخش خودمون.. باز کني ميبيني.. تو يه فايل زيپه. اينو که گفت، سري تکون دادم و گفتم: اکي.. نگاه ميکنم.. و بعد.. يهو ياد يه چيزي افتادم! نگاهش کردم و زير لب گفتم: گفتي فايل..؟! و بعد سريع صندليمو برگردوندم سمت سيستمم و به سرعت ايميلمو باز کردم! صادق با تعجب گفت: بسم اللّٰه... جني شدي سعيد؟! چيشد يهو؟!؟ همونطوري که تند تند نگاهم رو روي مانيتور ميچرخوندم گفتم: يه فايله.. اينم يه فايله! تلفن رو برداشتم و شماره ي بخش سايبريو گرفتم.. بعد از چند تا بوق، مجتبي گوشيو برداشت.. گفتم: الو مجتبي.. علي اونجاهاست؟! خب.. ميگي بهش بياد پايين يه دقيقه؟! فوريه..! و بعد تلفنو قطع کردم..! صادق هنوز با تعجب نگاهم ميکرد.. بي حرف پوشه رو از روي ميز برداشت و دور شد. بعد از دو دقيقه علي اومد پايين.. کنار ميزم ايستاد و گفت: جانم سعيد..؟ فايلو نشونش دادم و گفتم: علي ببين اين فايل جز اين عکس چيز ديگه اي داره..؟! نگاهي انداخت و گفت: صبر کن ببينم..! و بعد از زدن چند تا دکمه گفت: قفله فايل. فقط همين يه عکس آزاده.. پس يني يه چيزايي داشت..! علي سري تکون داد و گفت: حتي رويت حجمشم قفله.. نميتونم بفهمم خاليه يا نه..! ولي خب قفله.. قفلشم.. حرفه‌ايه! گفتم: ميتوني بازش کني؟! اينو به ايميلم فرستادن.. ايميل خودم.. نيم ساعت پيش. سري تکون داد و گفت: تونستنش که آره.. بايد بشه.. ولي.. چيه؟! عاقل اندر سفيه نگاهش کردم و گفتم: ميگي حتي نميشه حجمشو فهميد بعد ازم ميپرسي چيه؟! بين کاراش يهو مکث کرد و نگاهم کرد! و بعد دوباره مشغول کار شد..! گفت: رو سيستمت نميتونم کاريش کنم.. بايد بريزمش رو سيستم خودم، يا.. و بعد نگاهش کشيده شد به ميز مرکزي..! گفت: بفرستش رو حساب رسول.. و بعد به سمت ميزش رفت. ميزي که هنوز صاحبِ مشخصي نداشت و بچه ها هر کدوم کار هاي متفرقه‌شون رو روش انجام ميدادن. اما اسمش مونده بود میزِ رسول! در حقيقت قرار بود علي تا وقتي رسول برگرده پشت اون ميز بشينه اما وقتي مشخص شده بود رسول ديگه برنميگرده، حتي يک لحظه اونجا نمونده بود.
علي به سمت ميز مرکزي رفت و منم بعد از اينکه سيستممو تو حالت استند باي گذاشتم پشت سرش رفتم.. داوود دست از کار کشيده بود و با حرکت چشم ما رو دنبال ميکرد.. کنار علي ايستادم و اون روي صندلي نشست و مشغولِ کار شد.. منتظر بود داوود هم بياد.. هميشه وقتي حرکت ها و تصميمهاي يهويي ميديد، کنجکاويش ُگل ميکرد و بهمون اضافه ميشد.. چند دقيقه گذشت اما نيومده بود. نگاهي به سمت ميزش انداختم. هنوز داشت ما رو نگاه ميکرد! با دست بهش اشاره کردم "بيا"! آروم سر بالا انداخت و با مکث نگاهش رو گرفت و مشغول کارش شد. علي همينطور که با کيبورد کار ميکرد گفت: ايميل شخصيتو کي داره؟! خيلي قفلش حرفه‌ايه سعيد..! کار هر کسي نيست..! از بچه ها کسي سر به سرت نميذاره..؟! سري تکون دادم و با شک گفتم: نميدونم.. چند تا پنجره باز کرده بود و تند تند يه چيزايي مينوشت. بعد از چند دقيقه گفت: شد..! ايناها..!! عينکِ کائوچوئيش رو روي چشم هايش جا به جا کرد و گفت: يه فايل متنيه.. بازش کنم..؟ نگاهم کرد و ادامه داد: ميخواي خودت بازش کني..؟! و نيم خيز شد و گفت: من برم..!؟ دست روي شونه‌ش گذاشتم و گفتم: نه..اشکالي نداره.. باز کن خودت ببين چيه! روي فايل کليک کرد تا باز بشه.. صفحه ي سفيدي با چند خط نوشته جلومون باز شد.. : [ «ايهام»، مصدر باب افعال از «وَهم» به معني به گمان انداختن. به آرايه ايهام، تخيل و توهم و توريه هم گفته شده و بدين طريق است که شاعر و نويسنده در نظم و نثر، واژه اي بياورد که داراي دو معني باشد؛ يکي معني نزديک به ذهن شنونده و ديگري معني دور و شنونده در آغاز به معني نزديک توجه کند، سپس به معني دور آن پي ببرد. لفظي که به صورت ايهام به کار مي رود، بايد طوري باشد که به هر دو معني نزديک و دور آن، قابل توجيه باشد؛ ولي معني هنري يا دور آن، که مورد نظر گوينده است، بيشتر مورد توجه قرار گيرد.] بعد از خوندن متن به علي نگاه کردم..! گفت: گرفتي ما رو؟! اينهمه فسفر سوزوندم قفل اينو باز کردم! فکر کنم معلم ادبياتِ دبيرستانت دلش برات تنگ شده داره آرايه برات ميفرسته.. با اخم به تصوير نگاه کردم.. ايهام!؟ توضيح يه آرايه..!؟ يني چي..؟! نميفهميدم.. رو به علي گفتم: قطعا يه همچين چيزي مهم بوده که اينطوري روش رمز گذاشتن.. علي نگاه کن ببين اين فايله لايه هاي ديگه اي نداشته که پيام اصلي اونجا باشه؟! چپ چپ نگاهم کرد و گفت: مگه کيک خامه‌ايه لايه لايه باشه..؟! ايميله ها.. نه.. همينه فقط.. احتمالا يکي از بچه هاست داره سر به سرت ميذاره.. و بعد از روي صندلي بلند شد و گفت: داداش اين ايميل شخصي بوده، کار مربوط به سازمان هم نبوده، قفل تخصصي باز کردم، هزينه‌ش ميشه به عبارتي يه نصف حقوقت.. سر ماه برام کارت به کارت کن! و از کنار رد شد و رفت. اما من هنوز توي فکر بودم.. قانع نشده بودم..! کي با يه عکس و چند خط نوشته ميخواست اذيتم کنه..!؟ اگر تهديد، يا توضيحِ ديگه اي بود ميگفتم يکي داره باهام شوخي ميکنه.. اما اين.. فکر نميکردم همچين چيزي باشه..! از متن و عکس پرينت گرفتم.. سمت ميز داوود رفتم و گفتم: داوود دارم ميرم اتاق آقا محمد.. مياي باهام؟! نگاهي به برگه هاي تو دستم کرد و گفت: چيزي شده..؟! گفتم: فعلا نميدونم.. پاشو بريم..! خودکارِ آبيش رو که چيزي تا تموم شدن جوهرش باقي نمونده بود روي ميز رها کرد و بلند شد. از پله ها بالا رفتيم و به اتاق محمد رسيديم.. در نيمه باز بود اما باز هم در زدم! سرش رو از روي برگه‌هايي که رو ميزش پخش بود بالا آورد و گفت: بيايد داخل! جلو رفتيم.. داوود وسط هاي اتاق ايستاد اما من جلوتر رفتم و برگه ها رو روي ميز محمد گذاشتم و جريان رو براش تعريف کردم.. برگه ها رو ازم گرفت و با دقت نگاه کرد..! بعد از چند ثانيه سرش رو آورد بالا و گفت: خوابت مياد سعيد..؟! ناخودآگاه چشم هام رو از خالي که داشت باز تر کردم که خواب آلودگيشون رو مخفي کنم. گفتم: نه آقا.. يني.. يکم آقا.. چطور..؟! خيره نگاهم کرد و جدي گفت: اين دوتا برگه چه مفهومي ميتونن داشته باشن؟! آب دهانمو قورت دادم.. منظورشو نميفهميدم..! سکوت کردم که ادامه داد: يه عکس داري و يه متن که داره آرايه ي ايهامو توضيح ميده.. اين يني چي..؟! يني توي اين عکس که برات فرستاده دنبالِ ايهام باشي! دنبالِ يه مفهوم عميق!! راحت تر از اين سعيد..؟! دقيق تر به عکس نگاه کرد.. در همون حال گفت: بشينين..! بي حرف روي صندلي ها نشستيم.. محمد در حاليکه تو عکس غرق شده بود و بالا و پايينش رو با دقت نگاه ميکرد گفت:
نميدوني کي فرستاده برات..!؟ گفتم: نه آقا.. گفتم که.. آيديش هم اسم خاصي نداشت.. انکار فيک بود. سر تکون داد.. گفتم: آقا دوتا دونه درخت و يه صندلي چه معنياي ميتونن داشته باشن..؟! محمد که انگار هنوز باور داشت کم خواب ِي من رويِ هوشم تاثير گذاشته اشاره اي به برگه ي توي دستش کرد و گفت: اين درخت شکوفه ي گيلاسه.. تو آسياي شرقي بهش ميگن "ساکورا". به خوديِ خود نماده.. حتي اون متن رو هم برات نميفرستاد، مشخص بود ازت چي ميخواد.. وقتي از يه نماد حرف زده، يني ميخواد بري دنبال مفهومش.. داوود گفت: آقا مفهوم اين درخت چيه؟! محمد نفسي گرفت و گفت: تو هر کدوم از کشور هاي آسياي شرقي معني خاص خودشو داره.. تو ژاپن، چين و کره معانيش متفاوتن.. اما در کل به معنيِ شروع دوباره، يا تولد دوباره‌س..مکثي کرد و ادامه داد: کيا اين ايمليتو داشتن؟! جواب دادم: چند نفر از بچه هاي سايت، و يه سري از بچه‌هاي معاونت.. گفت: مطمئني..؟! گفتم: بله آقا..يني.. تا اونجا که خاطرم هست بله! برگه ها رو روي ميز گذاشت و گفت: فعلا که نميشه چيزي گفت.. اما صبر کن، اگر مطلب ديگه اي برات ارسال شد خبر بده. سر تکون دادم و گفتم: چشم آقا.. از روي صندلي بلند شديم و از اتاق بيرون رفتيم. نميدونم چرا کسي به اندازه ي من به اين موضوع شک نکرده بود اما من مطمئن بودم يه اتفاقِ مهم يا حتي غير عادي در پيش بود.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
از روي تخت بلند شدم.. دور خودم توي اتاق چرخيدم.. دست‌هامو روي سرم گذاشتم و خنده ي عصبي‌اي کردم و گفتم: اين اصلا امکان نداره.. غيرِ ممکنه! آنچه خواهید خواند🔥
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت شصت و ششم [رسول] روي تخت نشسته بودم. پرده هاي پنجره هايِ قديِ اتاق کنار بود و نور کامل فضاي اتاق رو روشن کرده بود. گوشه ي ناخنِ انگشتِ شصتم ميسوخت اما اهميتي نداشت و هنوز به کندنش ادامه ميدادم. نگاِه خيره‌م به روبرو و بود و بدنم رو َننو وار به جلو و عقب تکون ميدادم. هنوز نميخواستم باور کنم چيزايي که بهشون رسيدم راستن. تو ذهنم جلو و عقب ميرفتم.. مهره ها رو چپ و راست ميکردم اما جز يه مقصد به هيچي نميرسيدم! اسپريم توي مشتم بود.. استفاده‌ش نميکردم اما ميدونستم دور نيست اون لحظه اي که قراره به کارم بياد. دو روز از پيام دادن به اون ايميل ميگذشت و من دروغ نگفتم اگه بگم صد بار ايميلي که ساختم رو چک کردم. بازش ميکردم، چک ميکردم، چيزي نبود.. از کل سيستمم پاکش ميکردم.. و دوباره پنج دقيقه ي بعد، رمز ميزدم، وارد ميشدم، چکش ميکردم و چيزي پيدا نميکردم. صبح امروز بعد از رفتن اميد، دوباره سر لپ تاپ رفتم و باز هم چيزي پيدا نکردم. روي تخت نشسته بودم. کلافه لپ تاپ رو بدون خاموش کردنش بستم و گفتم: لعنتي! نميفهميدم.. نميفهميدم چرا جوابي نيومده! از طرفي مطمئن بودم اون آدرس ايميل براي يکي از بچه هاي سايته، و از طرفي، جوابي بهم نداده بودن..! امکان نداشت نفهمن که من او پيامو فرستادم.. امکان نداشت کسي بغير از من همچين رمزي روي فايل بذاره.. علي.. علي بايد ميفهميد منم! چيز واضح تري نميتونستم براشون بنويسم چون ميترسيدم از اينکه يه سيستم مخفي روي لپ تاپ اميد سوار باشه.. بخاطر همين نميتونستم اطلاعت هويتي يا شخصيتي بدم.. نفس عميقي کشيدم و سعي کردم ذهنمو آزاد تر کنم.. زير لب گفتم: خب رسول.. خب..! فکرتو به کار بنداز.. قطعا انقدر سرشون شلوغ نيست که نتونن ايميل به اين تابلويي رو چک کنن! تو قشنگ بهشون گرا دادي.. خواستي بگي حالت خوبه و داري دوباره شروع ميکني! فکر کن ببين چي باعث شده جوابتو ندن..!؟ از چک شدن ميترسن..؟! خب علي ميتونه از يه طريقي پيام بده که رديابي نشه.. يا حتي اگه رديابي شد به شخص حقيقي نرسن! چشم هامو بسته بودم و تند تند فرضيه ميچيدم توي ذهنم تا برسم به اينکه چرا جوابمو ندادن. ديگه کم کم مطمئن شده بودم بچه ها منو گم کردن و خبري از لوکيشنم ندارن.. ولي تو اين بي خبري بايد حساس تر شده باشن.. نه اينکه حتي جوابِ همچين پيامي رو ندن..! فکرم به جايي قد نميداد.. يه ليوان آب از پارچي که روي عسلی کنار تخت قرار داشت ريختم و توي دستم گرفتم.. يکم ازش خوردم.. دوباره چشم هامو بستم و گفتم: خب.. دوباره مرور ميکنيم! تو قرار بوده بري محل اسکان جديدت، و داوود تامينت بوده! حتي اگر تامين نداشتي لوکيشنت لايو بررسي ميشد.. چرا؟! چون ردياب داشتي.. اما الان احتمالِ اينکه گمت کرده باشن زياده.. چون رديابات از بين رفتن، اون دستبندي که دستت بوده هم ديگه پيشت نيست، پس قطعِ به يقين بچه ها گمت کردن..! به اينجا رسيدم.. تا اينجا همه چيز منطقي بود! کسي خونه نبود من با همون صداي نسبتا بلند، در حدي که خودم بشنوم ادامه دادم: خب.. اما الان تو يه ايميلي ارسال کردي که جوابي ازش نگرفتي.. و اين ميتونه نشونه ي چي باشه..؟! و مکث کردم..! مکثِ بيشتر.. و طولاني تر..! تصوير هايي که توي ذهنم ميومد رو جلوي چشم هام ميديدم که چشم هام انگار که داشتن صفحه اي رو ميديدن، رو هوا جا به جا ميشدن.. مات گفتم: نه..! بعد بلند تر تکرار کردم: نه.. نه.. نه! اين امکان نداره! امکان نداره! از روي تخت بلند شدم.. دور خودم توي اتاق چرخيدم.. دست‌هامو روي سرم گذاشتم و خنده ي عصبي‌اي کردم و گفتم: اين اصلا امکان نداره.. غيرِ ممکنه! صدايِ مزاحمي که از قضا اين روز ها که تنها بودم بيشتر بهم سر ميزد، گفت: غير ممکن غيرِ ممکنه! نفس هاي عميق ميکشيدم.. اين.. اين فقط يه حدس بود مگه نه..؟! امکان نداشت اتفاق افتاده باشه.. مگه نه؟! امکان نداشت اونا عرفان رو به جاي من تحويل گرفته باشن.. ميعاد.. ميعاد گفته بود ماشين آتيش گرفته اما امکان نداشته چيزي مشخص نبوده باشه.. امکان نداشته فقط يه دستبند سالم براي اکتفا کردن بهش مونده باشه..! مشتي به تاجِ چوبي تخت زدم و زير لب غريدم: رسول.. رسول.. رسول! گند زدي! و بعد دوباره لپ تاپ رو باز کردم و سعي کردم اطلاعاتي از اون روز توي اخبار و سايت ها پيدا کنم.. عجيب بود اما جز همون چيزايي که من ميدونستم و اميد و ميعاد برام تعريف کرده بودن، چيز ديگه اي درج نشده بود..
و من حالا مات و مبهوت و بي دستاويز، بدون هيچ راهِ چاره‌اي که به ذهنم رسيده باشه، روي لبه ي تخت نشسته بودم.. نور مستقيم به داخل اتاق ميتابيد و قطره خون دلمه بسته اي گوشه ي انگشتم رو رنگ کرده بود. نميدونم يک ساعت بود يا دو ساعت که تو سکوت، مغموم و بي صدا مثل يه سرباز شکست خورده، با کلاه خودِ افتاده و شمشيرِ شکسته، در حاليکه زخم بزرگي از زره‌ش رد شده و تنش رو در بر گرفته، به روبرو خيره شده بودم..! نفس هاي کش دار و عميقم نميدونم براي جلوگيري از هجو ِم بغض شرمندگي و بي پناهي بود يا براي گرفتن هوايِ بيشتر اما هر چي که بود خس خس آخر هر دمم، تنها صدايي بود که سکوت اتاق رو ميشکست.. هر جوري، به هر شکلي و با هر محاسبه اي اتفاق ها رو کنار هم ميچيدم، به اين منزل ميرسيدم! به اينکه عرفان، جاي رسول رفته! و الان ديگه رسولي براي کسي وجود نداره که بخوان منتظر پيامي ازش باشن و براي خبر گرفتن ازش حساس بشن.. حالا فهميدم چرا منو اينجا نگه داشتن! حالا فهميدم چرا نبايد کسي از حضور من بويي ببره! چون عرفان جاي اميرعلي رفته بود و حالا اميرعلي، بايد مخفي ميموند تا نقشه هايي که اون بيرون چيده بودن و محاسباتي که کرده بودن بهم نريزه! و اگر کسي ميخواست بهم بريزتشون، محکوم به مرگ بود..! کار حالا برام سخت شده بود.. خيلي سخت تر از چيزي که فکرش رو ميکردم.. بهش که فکر ميکردم، ميديدم حتي ايميلي که من فرستادم، اگر کسي متوجهش بشه ميتونه حکم مرگم باشه!! ولي من الان نبايد حذف ميشدم! من اينجا بودم.. بين اينا! نزديک تر از هميشه.. به اميد، معتمد اتابکي! به ميعاد، کريم.. حتي.. حتي خودِ اتابکي! من.. من نميتونستم به سايت خبر بدم.. يني فعلا نميتونستم! اگر به هر دليلي اين اتفاق بيفته، زودتر از اوني که بچه ها بخوان برام کاري کنن، اينا کارمو تموم ميکردن..! نگاهي به ساعت روي ديوار انداختم.. من بايد اينجا ميموندم.. اينجا ميموندم و بعد، وقتي انقدر اطلاعاتم کامل شد که ارزشِ جونم رو داشت، بهشون پيام ميدادم و ميگفتم.. طوري که حتي اگر بعدش اميد يا اتابکي يا هر کس ديگه متوجه شد، حتي اگر بلايي سرم بياد مطمئن باشم از اينکه وظيفه ي خودم رو اينجا، انجام دادم.. که شايد.. شايد.. بتونم يکم از کوتاهيمو جبران کنم.. هنوز داشتم فکر ميکردم.. نزديک بيست روز بود اينجا بودم و اما حالا که فهميده بودم چي شده، زمان برام ارزش پيدا کرده بود.. حالا که ميدونستم شدم يه سپاه تک نفره با هزار تا دشمن، گذشتن ثانيه ها برام گرون شده بود.. من وقت نداشتم.. نميدونستم اميد تا چقدر ميتونه منو امن نگه داره.. پس بايد دست ميجنبوندم.. ميعاد بهم گفته بود يکيو ميخوان که براشون کار بکنه.. يکي با تخصص من.. و حالا اين بهترين فرصت بود که بينشون وارد بشم و چيزايي که ميخوايمو به دست بيارم.. برم تو بطنشون و هر چيزي رو که از راه دور دنبالش بوديم، رو در رو پيدا کنم.. با اينکه اولين بار خودِ ميعاد اين پيشنهادو داده بود اما نميتونستم اين موضوعو صريح و بي پرده بگم.. ميخواستم خودشون ازم بخوان تا برم.. تنها کاري که ميتونستم بکنم اين بود که آشکارا توانايي هام رو اونم محدود، نشونشون بدم تا خودشون دوباره ازم بخوان تا واردشون بشم.. و نزديک شم به چيزايي که ميخوايم.. چيزايي که بعد از فرستادنشون، هر اتفاقي هم برام افتاد، مطمئن باشم ارزششو داشته.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
پارت سه‌شنبه: ‌
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت شصت و هفتم [محمد] ساعت حدوداي ۹ شب بود. کليد انداختم و در حياطو باز کردم و موتور رو بردم داخل. عطيه چادر به سر توي حياط ايستاده بود. به سمتم اومد و گفت: اومدي محمد..؟! گوشيتو چرا جواب نميدي..؟ نگران شدم..! همونطوري که گوشيمو از جيبم بيرون مياوردم گفتم: رو موتور بودم.. متوجه نشدم ببخشيد! نفسي از سر آسودگي کشيد و گفت: منتظر تو بوديم.. برو لباس عوض کن بريم. کلاه کاسکتمو رو فرمونِ موتور گذاشتم و از پله ها پايين رفتم.. جلوش ايستادم و گفتم: کجا بريم..!؟ از اينکه يادم نبود، صورتش دلخور شد. بريده گفت: بهت.. بهت گفته بودم..! امشب خونه ي مامان دعوت بوديم.. همگي.. گفتي مياي..! نُچي گفتم و نگاهمو به راست چرخوندم..! چرا بايد يادم ميرفت؟! خواست از کنارم رد شه که دستشو گرفتم.. گفتم: باور کن تا صبح يادم بود.. بعدش انقدر کار و فکر ريخت سرم که نفهميدم چطوري از ذهنم رفت..! سر تکون داد.. همونطوري که نگاهم معصومش رو به موزائيکاي کف حياط دوخته بود گفت: الانم.. نمياي..؟ جواب دادم: ميام.. شما بريد، من يکي دو ساعت ديگه ميام دنبالتون. و بعد گوشيم رو بيرون آوردم تا براشون ماشين بگيرم.. تو اين فاصله هم عطيه نرگس رو از عزيز گرفت. چند دقيقه اي منتظر تاکسي بوديم.. سوارشون کردم و دوباره به حياط برگشتم. امروز روز سخت و شلوغي بود و حسن ختامش هم ايميلي بود که براي سعيد اومده بود! فکر کنم يک ساعت پيش بود که نشونم داده بود! نميفهميدم.. اگر اين ايميل براي حساب خودم يا اداره اومده بود، بيشتر ميشد روش مانُور داد.. اما الان! روي حساب شخصي سعيد..!؟ نميدونستم بايد چيکار کرد.. با وجودِ حجمِ شديدِ کارهام نتونستم از اين پيام بگذرم.. کفش هامو درآوردم و وارد خونه شدم. بي مکث سمت ميز کارم رفتم و به اينترنت وصل شدم.. تايپ کردم "درخت ساکورا". و خوندم و خوندم. از معنيش.. از مفهومش توي هر کشوري.. و از اينکه ميتونه نمادِ چه چيز هايي باشه! اما در نهايت، به چيزي که رسيدم اين بود که در مجموع.. توي اکثر کشور ها، مفهومش همون شروع دوباره‌ست. گيج شده بودم.. احتياح به فکر کردن داشتم. شايد تو هوايِ آزاد.. لباس هامو عوض کردم و دست و صورتم رو شستم. در حياط رو باز کردم. هوا رو به سردي ميرفت اما نه اونطوري که نشه روي پله ها بشينم و نفس عميق بکشم و فکر کنم. دست هامو روي صورتم گذاشتم و دمِ عميقي گرفتم. بايد تمرکز ميکردم..! اگر.. اگر ميدونستم اين پيامو کي فرستاده، خوب ميتونستم بفهمم منظورش چيه اما حالا.. همه چيز سخت شده بود. به اين فکر کردم که الان، توي اين نقطه که ما ايستاديم کي ميتونه باهامون کاري داشته باشه يا بخواد رمزي حرف بزنه..؟! ما بايد قبل از اينکه دنبال مفهوم اون پيام باشيم، دنبال کسي باشيم که اونو فرستاده..! اين بهترين کار بود. همونطوري که روي پله نشسته بودم شماره ي سعيدو گرفتم.. بعد از چند ثانيه جواب داد: جانم آقا محمد؟! گفتم: سلام سعيد.. سايتي..؟ گفت: سلام آقا.. بله کاري داريد..؟! بهش گفتم: سعيد يوزرِنيم پسوورد ايمليتو ميخوام.. هموني که براش پيام اومده. مکث کوتاهي کرد و گفت: حتما آقا.. الان ميفرستم.. فقط.. چيزي متوجه شديد..؟! گفتم: فعلا نه! اما شايد بشيم.. علي اونجاست سعيد..؟! گفت: آقا يه لحظه.. بله پيش صادقه! گفتم: خب.. سريع صداش کن گوشيو بده بهش..! چشمي گفت و بعد از چند ثانيه صداي علي تو گوشم پيچيد: سلام آقا.. جانم؟! گفتم: سلام علي خسته نباشي... يه زحمت دارم برات.. اون ايميلي که سر شب قفلشو باز کردي.. گفت: خب آقا..؟ گفتم: لوکيشنشو ميخوام.. ميتوني به دست بياري!؟ مکثي کرد و گفت: شدنش بايد بشه آقا.. ولي فکر نميکنم نقطه اي به دست بياد.. منطقه اي ميتونم.. خوب بود! گفتم: خوبه علي... منتظرم.. هر چي سريعتر بهتر! چشمي گفت و تماسو قطع کرد. بي قرار شده بودم.. عجول شده بودم.. از روي پله بلند شده بودم و گوشيم رو توي مشتم گرفته بودم و مسير رفت و برگشتي رو تو حياط طي ميکردم.. گوشيم توي دستم لرزيد! بازش کردم.. علي بود. گفتم: چيشد علي..؟!جواب داد: آقا دقيق نتونستم بفهمم.. اگر زمان بديد بهم دقيق تر ميگردم ولي الان فقط تونستم بفهمم ترکيه‌ست..! زير لب تکرار کردم: ترکيه..؟ گفت: بله آقا.. تشکري کردم و تماس رو قطع کردم.. ما تو ترکيه کسيو نداشتيم.. حسام، آيهان.. و تمام! کسي نبود که بخواد رمزي بهمون پيام بده.. اونم به سعيد! حالا شک هام داشت جون ميگرفت..
چيزي توي ذهنم ميچرخيد که نميخواستم باور کنم درسته.. ميترسيدم حتي از فکر کردن بهش! به اينکه.. اينکه رسول قبل از رفتنش شناسايي شده بوده..! طوري که خودش نفهميده بوده و نتونسته چيزي به ما بگه..! و حتي.. اون تصادف با همه ي صحنه سازي هاش يه نقشه بوده براي حذفِ بي دردسر رسول. چند قدم راه رفتم.. نه.. نه اين نبايد درست باشه! يني.. الان چيو ميخوان ثابت کنن با اين پيام..؟؟! تهديد کنن؟! يا توجيهمون کنن..؟! که ديگه اون سمت نريم..؟! اما چرا..؟ چرا با اون پيام..؟! چرا اونطوري..؟! که ما جواب بديم و توضيح بخوايم و تشنه تر نگهمون دارن..؟! ياد چيزايي که خوندم افتادم.. تو ذهنم تکرار ميشد: "شکوفه‌هاي ساکورا در فرهنگ ژاپن نماد مرگ نيز هستند"..!! ما شک داشتيم به اتفاقاتي که افتاده.. به عمدي بودن تصادف.. فکر ميکرديم اختلاف رفيع و اتابکي باعثش شده.. اما يني حالا.. حالا همه ي اين اتفاقات بخاطر حذف رسول بوده..؟! گوشيم دوباره لرزيد.. کوتاه.. بازش کردم.. عطيه بود.. :"دير نکني محمد.." فکرم هزار جا بود و خودم، فقط يه نفر.. ضربان قلبم از فکرِ بلايي که سر رسول آورده بودن بالا رفته بود.. و هر لحظه به خشم و نفرت و عجزم اضافه ميشد. بينِ انبوهي از شک و ترديد بودم..دوباره فکر کردم.. درخت گيلاس.. شکوفه هاي گيلاس.. اينا.. اين پيام.. از ترکيه.. از جايي که ما هيچکسو به جز آيهان و حسام نداشتيم.. ميتونست يه تهديد باشه.. ولي چيزي که فرستاده بود.. محتوايي که داشت.. شبيه پيام از طرف يه آشنا بود..! از طرف کسي که ميخواد تشويق کنه.. نه تهديد! اتفاقاي ضد و نقيضي ميفتاد و فرضيه هايي که معکوسِ هم توي ذهنم شکل ميگرفت کار رو سخت ميکرد.. با اين اوصاف.. نميتونستيم جوابِ اون ايميلو بديم! نميشد مطمئن بشم به حسن نيت يا سوء نيتش! به اينکه کدوم آشنايي ممکنه از ترکيه براي ما پيام رمز دار بفرسته.. بايد فعلا صبر ميکرديم.. از فکري که به ذهنم رسيده بود.. از اينکه رسول قبل از رفتن شناسايي شده بوده، سرم تير بدي ميکشيد..اي کاش شکي که کرده بودم اشتباه ميبود... اي کاش..! _______________ پ‌ن: "دیر نکنی محمد!" •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
《ایستاده بودم توی اتاق دانیال و از پنجره شهر را نگاه می‌کردم. تقه‌ای به در خورد و باز شد. رویم را برنگرداندم. صدای دنیا را شنیدم: داداش اینا رو کجا بذارم؟ عکسش افتاده بود توی پنجره‌. او هم از توی پنجره نگاهم می‌کرد. اخم کردم. پنجره را باز کردم تا تصویرش محو شود. چراغ‌های برج میلاد چشمک می‌زد. دانیال گفت: بذارشون رو همون میز.》 🖇 🔥
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت شصت و هشتم [رسول] به تصميمي که گرفته بودم مطمئن بودم.. البته حتي اگر نبودم هم چاره اي برام نميموند! دو راه داشتم.. اينکه منفعل ميموندم و مينشستم ببينم آينده برام چي رقم ميزنه! يا براي اينايي که پيششون بودم بي مصرف ميشدم و کارمو تموم ميکردن، يا در بهترين حالت، شکست خورده برميگشتم تهران! و راه دوم، اينکه تمام توانمو جمع کنم توي ذهنم و رفتارم، تا اينجا کاِر يه عمليات چند نفره رو بدونِ هيچ تجهيزاتي به جون بخرم و همه ي سعيمو بکنم و تا جايي که ميتونم تو دم و دستگاهشون نفوذ بکنم و بعد، هر چيزي که به دست آوردمو براشون بفرستم و در نهايت، بعد از همه ي اينا خودمو بسپارم دست حکمت خودش. و من تو اين نقطه اي که ايستاده بودم، ترجيح ميدادم هيچوقت به تهران برنگردم تا اينکه دست خالي برگردم. اينجا حالا، رسول هم فرمانده بود، هم سرباز.. هم ت.ميم بود، هم تامين! هم کشيکِ شب بايد حواسش رو جمع ميکرد و هم تو روز چيزي رو از دست نميداد.. رسولِ تنها، که از قضا اميرعلي صدا ميشه و کسي نبايد از همه ي مهارت هايِ رسول بودنش بويي ببره، بايد ميشد اجتماعِ چندين نفر.. و ميجنگيد! با خشاب خالي نه.. با دستِ خالي. رسول حالا حتي اسلحه اي هم نداشت که خشابش خالي باشه و واسه دلگرمي ببندتش به کمرش! من.. نميخواستم احساسي تصميم بگيرم.. نميخواستم برايِ خوش کردنِ دل خودم که من کم نذاشتم بي گدار به آب بزنم و کار رو بدتر کنم. من فکر کردم.. تمام ديروز رو تا شب.. و تمامِ ديشب رو تا صبح! من چيزي برايِ از دست دادن نداشتم ولي چيزايِ زيادي بود که ميتونستم دستشون بيارم. منتظر اومدنِ اميد بودم.. بعد از اينهمه مدت، حالا تو حرکاتش نشونه هايي رو گذاشته بودم که حتي بدون حرف زدن ميتونستم از هويتش.. مطمئن که نه اما با خبر بشم! قلبم به وضوح تند ميزد.. اسپريَم رو توي جيب شلوارم گذاشته بودم.. عجيب بود اما خيلي بيشتر از ايران مراقبِ خودم بودم! انگار ميدونستم اينجا ديگه کسي نيست تا اگر اتفاقي برام افتاد به دادم برسه.. ديگه مادرم نيست که وقتي ميخوام از خونه بيرون برم، چندين بار ميپرسه: "مادر برداشتي اون اسپريتو؟!" و تا وقتي از گوشه ي زيپِ نيمه بازِ کيفم نشونش ندادم آروم نگيره. يا داوودي نيست که تو اون هوايِ باروني به فاصله ي دوتا دم و بازدم از حياط بدوئه داخل و اسپريمو بياره. يا.. يا محمدي نيست که يکي ازش تو خونه‌ش داشته باشه! با آوردن اسمشون، حال عجيبي بهم دست داد.. حالي که از ديروز سعي داشتم ازش فرار کنم.. بهش دل ندم، بهش فکر نکنم.. چيزي که حتي دلم نميخواست تصورش کنم.. انگار ميديدم! انگار همه چي رو جلوي چشم هام ميديدم! مادري که قيافه‌ش يادم نميومد، با چادِر مشکيِ طرح دارش، در حاليکه روي صورتش کشيده در حالِ زاريه.. سرم رو به طرفين تکون دادم.. نميخواستم به اين چيزا فکر کنم.. الان نميخواستم فکر کنم! سمانه رو ميديدم.. روسريِ ساتن مشکي رنگش روي سرش کَج شده بود.. اميرعلي از گريه هايِ بلندش ميترسيد.. و تو اون شلوغي به هر آشنايِ آرومي که ميديد پناه ميبرد. عصبي شده بودم.. نميخواستم اينا رو ببينم! دست روي گوش هام گذاشتم و داد کشيدم: خفه شو! و بعد توي اون لحظه صداي گريه اي که توي گوشم ميپيچيد قطع شد و فقط تصوير چندتا آدم، با پيراهن هاي سياه خاکي جلوي چشمم رژه رفت.. و محمد..نميدونم اگر اميد نميرسيد ذهنم تا کجا به قصدِ شکنجه‌م ميتاخت اما دنيا اين بار دلش نيومد بيشتر عذابم بده و صدايِ آشناي چرخوندن کليد توي قفل در، منو از کابوس‌هايي که تو بيداري ميديدم نجات داد. فقط چند ثانيه وقت داشتم تا ذهن و فکرم رو جمع کنم! صدامو صاف کردم و در حاليکه آرنج هامو به زانو هام تکيه داده بودم، چشم هامو ريز کردم و مشغول کار با لپ تاپ شدم. اميد کاملا وارد خونه شد.. نگاهي انداخت و گفت: سلام! خودم رو مشغول کار کردن با سيستم نشون دادم..! طوري که انگار تازه متوجه اومدنش شدم.. عينک مشکيمو از چشمم برداشتم و در حاليکه با انگشت شصت و اشاره روي چشمم فشار مياوردم گفتم: سلام! خسته نباشي. کيفش رو طبق معمول روي کاناپه رها کرده بود و داشت به سمت آشپزخونه ميرفت که ايستاد! به سمتم برگشت. دست راستش کنارِ آستين دست ديگه‌ش که تا نيمه تا شده بود، خشک شد! گفت: درست شنيدم!؟ قدمي به سمتم اومد و گفت: جون اميد باز بگو! درست شنيدم؟! نخبه ي مملکت بالاخره روي خوش نشون دادن يه خسته نباشین گفتن!؟
دندون به هم سابيدم.. تو دلم گفتم: نخبه اونايي بودن که کردينشون زير گل نه من! به زور فکِ منقبض شده‌مو آروم کردم و لبخندِ زورکي‌اي روي لب نشوندم و گفتم: چون يه اتفاقي افتاده.. که.. که حالم خوبه...! اومد و روي مبلِ روبروم نشست و گفت: خب.. خوش خبر باشي...! چه اتفاقي؟! چيزي يادت افتاده از کسي..؟! لپتاپو به سمتش چرخوندم و با ذوقِ ساختگي گفتم: ببين! همه رو خودم انجام دادم..!! دقيق نگاه کرد و بعد.. با ابرو هاي بالا رفته نگاهشو از صفحه گرفت و به من دوخت.. دستش رو جلو آورد و صفحه رو بالا و پايين کرد.. تو اوجِ تعجبش گفتم: تازه اين نيست فقط و بعد صفحه و به دنبالش صفحه هاي ديگه اي رو باز کردم و بيشتر متعجبش کردم..! سرش رو بالا آورد و گفت: چطور ممکنه..!؟ نگفته بودي ميتوني.. يني گفته بودي داري تمرين ميکني..! تند سر تکون دادم و گفتم: داشتم تمرين ميکردم.. چيزايي که يادم بودو کنار هم ميذاشتم.. تو اين چند روز چندتا اسکرين ريکورد از مهندسي معکوس يا نوشتار معکوس هم ديدم.. و بعد تونستم انجامش بدم..! با افتخار نگاهم کرد و شروع کرد به دست زدن و گفت: براوو! واقعا براوو! اينو بايد به دکترت خبر بديم.. ميدوني چه تاثيري تو روند درمانت داره؟! تو چيزايي که يادت نبوده رو يادت اومده.. بعيد نيست مابقي حافظه‌ت هم به روال قبل برگرده. لبخندي زدم و گفتم: اميدوارم. نگاهم کرد.. عميق تر! گفت: ولي خب حداقل سودي که اين اتفاق داشته اينه که ما روي خوش شما رو هم ديديم! بابا مرديم انقدر از دنده ي چپ پا شدي تو پسر.. از روي مبل بلند شد و گفت: من برم يه چيزي براي اولين شا ِم بعد از برزخي بودن درست کنم! تو هم ببين باز ميتوني افتخار بيافريني يا نه! و بعد به سمت آشپزخونه رفت.. به رفتنش نگاه کردم.. به اميد! کسي که تا الان هيچ رفتارِ بدي ازش نديده بودم اما دلم باهاش صاف نبود.. و حتي هيچوقت صاف نميشد! کسي که ميدونستم تو دم و دستگاهي جا داره که مسبب تمامِ اتفاقايِ اين روزان.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown