#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هفتاد و يکم
[رسول]
همه چيز بر خلاف تصوراتم پيش ميرفت.
مطمئن بودم بچه ها هيچي از اتفاقاتي که اينجا افتاده نميدونستن.
حدس هام در رابطه با ارتباط اتابکي و فراهاني وقتي به يقين تبديل شد که اون شب وقتي اتابکي اومده بود اينجا، شروع کرد به صحبت کردن باهام..
مطمئن بودم اين صحبت هاش الکي نيست و هدفي داره! پس صبر کردم و با طمانينه جوابش رو ميدادم..
با اميد و ميعاد و اتابکي، روي کاناپه نشسته بوديم و يه فيلم سينمايي کلاسيک قديمي در حال پخش بود.
اتابکي همونطور که روي خياِر حلقه حلقه کردهش نمک ميپاشيد، پاشو روي پا انداخت و گفت: کارت خوب بوده ها امير! راضي ام ازت.. اميد ميگفت استعدادت بالاست، ولي من فکر نميکردم انقدر خوب باشي!
لبخندِ محجوبي زدم و گفتم: نظرِ لطفِ شماست..
و بعد از مکثِ کوتاهي ادامه دادم: آقا!
خنده ي بلندي کرد و گفت: خوب لفظ و نوع صحبت کردنِ بچه ها رو ياد گرفتي. خوشم اومد! تو پسر باهوشي هستي.
يه سري اتفاقاتي که افتاده باعث شده ما نتونيم اونطور که شايستهشي ازت پذيرايي کنيم.. اما با کار اين چند وقتت نشون دادي لياقت خيلي چيزا رو داري..!
مگه نه اميد؟!
و بعد نگاهي به اميد انداخت.
اميد که انگار از ادامه ي ماجرا خبر داشت، لبخندِ زورکياي زد و با اکراه گفت: بله.. همينطوره.
اتابکي رو به من ادامه داد: تو ميخواستي براي ادامه تحصيل بري آلمان.. درسته؟!
نميدونستم چي تو سرش ميگذره.. گفتم: بله..
سه تا تکه از ميوهش رو توي چنگال زد و داخل دهانش گذاشت.. همونطوري که ميجويد متکبرانه گفت: من برات حلش
ميکنم! يکيو دارم که هم ميتونه کمکت کنه درستو بخوني، هم يه جاي خوب کار کني.. حيفه اين استعداده برگرده تو اون خراب شده..!
منتظر بودم.. منتظرِ چيزي که حدس ميزدم.. منتظر يه نشونه که مطمئنم کنه.. گفت: من جاي بهتريو برات سراغ دارم..
فرانسه!
ناخودآگاه نفسِ حبس شدهمو رها کردم و اونا، احتمالا به استرس و ذوقم نسبتش دادن. همين بود.. فرانسه، فراهاني.. و حالا اينکه ميخواست منو بفرسته!
ميدونستم کارم رو براي چندين نفر تعريف کرده و حالا مطمئن شده ميتونم به دردشون بخورم..!
چيزي نگفتم! داشتم توي ذهنم دو دو تا چهار تا ميکردم که گفت: خوشحال شدي نه؟!
بادي به غبغب انداخت و ادامه داد: با هزينه ي خودم قراره بفرستمت.
خواستم چيزي بگم که دستش رو به نشونه ي سکوت بالا آورد و گفت: فقط ببين پسر خوب! من امشب حالم خوبه! نخواي چيزي بگي که حال خوبمو خراب کني! بذار کلاهمون تو هم نره.. هم تو از اين آب کره بگيري هم من!
و اين حرفش، يعني بهت پيشنهاد ميدم و تو حق نداري قبول نکني! يه چيزي تو مايه هاي گروگان گيريِ مدرن!
پوزخندي زدم و تکيهمو دادم به پشتي مبل!
براي منِ رسول فرقي نداشت اما اميرعلي قطعا از اين اجبار خوشحال نبود. نگاهم به اميد افتاد.. خوشحال نبود! آروم پلک رو هم گذاشت.. نگاهمو ازش گرفتم و به تلويزيون دوختم که دوباره صداي اتابکي به گوشم رسيد: يکي از دوستانم تازه از فرانسه اومده، قراره يه جاي خوب رو براي فرستادنت معرفي کنه.. پسر حرف گوش کني باشي، هم خودت پيشرفت ميکني هم دِيني که ما گردنت داريمو ميدي!
و بعد ُکتش رو از روي مبل برداشت و رو به اميد گفت: بقيهي حرفارم بهش بزن.. براي فردا پس فردا شب توجيهش کن!
و با صداي بلند تري رو به ميعاد ادامه داد: نميبيني بلند شدم؟!
و به سمت در رفت.
ميعاد که تا اون لحظه فارغ از همه چي نگاهش به تلويزيون بود از جا پريد و سوئيچو از روي ميز چنگ زد و به سمت در رفت..
اميد براي بدرقهشون رفته بود و حالا با شونه هاي افتاده داشت برميگشت..
روبروي من، خودش رو روي مبل انداخت و صدايِ بلند و کم کيفيت تلويزيون رو بست.. قبل از اينکه چيزي بگم گفت: کاري از من برنمياد..!! اون بار که ميعاد ازت خواست بري شرکت مخالفت کردم، گوش ندادي!
اخم کردم و حق به جانب گفتم: ولي سري بعدش خودت دندونت گرد شد! خودت پيشنهاد کار دادي! تو حتي به من نگفتي براي چي ميگي نه! که اگه گفته بودي منم قبول نميکردم!
اميرعلي حالا حسابي شاکي بود.. ادامه دادم: دلت نيومد از پاداشِ رئيست بگذري! اين بود خونه ي امنت؟! که بي اختيار هر جا خواستن ببرنم؟! گفتي به خانوادهم خبر دادي.. چرا نميذاري باهاشون حرف بزنم!؟
عجيب بود ولي صداي اميرعلي ميلرزيد.
انگار هر چقدر رسول تو دار بود و هر چيزي رو بروز نميداد، اميرعلي نبود..!
سعي داشت آرومم کنه.. گفت: اتفاق بدي برات نميفته.. باعث پيشرفتت ميشه اميرعلي!
از جا بلند شدم و گفتم: پيشرفت؟! چه پيشرفتي..؟! اصلا شماها کي هستين؟! کي هستين که اينطوري دارين مخفيانه کار ميکنين؟!
همونطوري که از روي مبل بلند شده بود و هراسون به سمت در ميرفت، با صدايي که به پچ پچِ بلند شبيه بود گفت: هيس..
چه خبرته!؟
و بعد آروم از چشمي بيرونو نگاه کرد..
از همونجا گفت: ميخواي بدبختمون کني؟! آروم حرف ميزنم آروم جواب بده.. اه!
و بعد به سمتم اومد و روي مبل نشست..گفت: من قول ميدم اتفاق بدي برات نميفته.
منتظر بودم از اتفاق هاي پس فردا بگه.. از چيزايي که اتابکي تاکيد داشت بدونم.. ميخواستم اطلاعاتم کامل تر بشه..
هر لحظه.. هر لحظه داشتم مطمئن تر ميشدم به اينکه امشب، بايد کار رو تموم کنم.. ميترسيدم از اينکه ديگه وقتي نداشته باشم..
سکوتم رو که ديد گفت: يه ملاقات مهم قراره صورت بگيره.. بين يکي از شرکاي ما که از فرانسه اومده.. قراره پس فردا يه ملاقات کاري خيلي مهم رو داشته باشه با يه سري از تجار کشور هاي حاشيه ي خليج..
پرسيدم: خليج فارس؟!
سر تکون داد.. ادامه داد: يه قرار کاري خيلي مهمه.. نميتونم چيز زيادي ازش برات بگم فقط اينکه اين يه قرارداد اقتصاديِ ساده نيست.
توي اونجا، بعد از اون قرار، تو با تيموتيان يني همون همکاِر فرانسوي ما ملاقات ميکني..
انگار نه انگار اين اميد بود و جلوم نشسته بود و داشت حرف ميزد، يک آن فکر کردم با يکي از بچه هاي سايت داريم راجع به عمليات صحبت ميکنيم! ناخودآگاه گفتم: تيموتيان يني همون شروين؟!
و بلافاصله بعد از گفتن اين حرف تمام بدنم يخ کرد!
اميد اخم ريزي کرد و گفت: شروين؟!
آب دهانمو قورت دادم و در حاليکه سعي ميکردم استرسِ درونيم توي رفتارم بروز پيدا نکنه گفتم: آره ديگه.. شروين.. نکنه اينا دو نفرن؟! آقا گفت آخه شروين.. گفتم شايد همين باشه که تو ميگي!
آهان گنگي گفت.. تو فکر فرو رفت.
براي اينکه بيشتر فکر نکنه گفتم: خب بقيهش!؟
نگاِه خيرهش که به يه نقطه ي نا معلوم بود رو با مکث گرفت و گفت: آره.. ميگفتم.. تو يه ملاقات داري با تيموتيان، همون شروين. راجع به رفتنت به فرانسه.. خودش احتمالا برنميگرده ولي ميخواد تو رو بفرسته.
حالا که تا اينجا اومده بودم، حالا که ميخواستم اطلاعات بفرستم، بايد دست پر ادامه ميدادم! بي مهابا پرسيدم: پس خودش کجا ميره؟! ميمونه همينجا؟!
اميد که حتي تو مخيلهش نميگنجيد من کي ام و اين سوالا رو براي چي ميپرسم، گفت: فکر نکنم.. احتمالا ميره دوبي، شايدم ايران.
سري تکون دادم..از روبروي من بلند شد و اومد کنارم نشست.
انگار دل دل ميکرد براي حرفي که ميخواست بزنه!
گفتم: چيزي ميخواي بگي اميد؟!
سرشو به طرفين تکون داد.. من هنوز منتظر نگاهش ميکردم..
گفت: تو براي مهاجرت اومده بودي.. آلمان و فرانسه چه فرقي برات ميکنه..!؟
بي مکث گفتم: آلمان و فرانسه برام فرقي نميکنه.. ولي اسير بودن و مهاجر بودن با هم خيلي فرق دارن!
دم عميقي گرفت و با آه بيرونش داد.
گفت: چقدر برات مهمه که برگردي ايران..؟!
نگاهش کردم.. نگاهش بين چشم هام جا به جا ميشد..
بريده گفتم: خ.. خيلي..خيلي زياد.
دوباره گفت: و چقدر براي اين خواستنِ خيلي زيادت خطر ميکني..؟!
منظورش رو نميفهميدم.. گفتم: يني چي..؟!
کامل به سمتم برگشت و روي مبل چهار زانو نشست..
گفت: يني اگر مسير رفتنت به فرانسه جلوت باشه با يه آيندهي نامعلوم و شايد موفق و ثروتمند، و مسير ديگهت رفتن به ايران، اما پر خطر.. کدومو انتخاب ميکني..؟!
فکر کردم.. اميرعلي بايد جواب ميداد نه رسول!
گفتم: بهترين آينده اي که ميتونم داشته باشم، اينه که يکي مثل تو بشم.. مگه نه؟!
با تعجب نگاهم ميکرد.. ادامه دادم: يکي مثل تو که حتي از لحظه هاي خوبشم اونطوري که بايد لذت نميبره.. مگه نه؟!
گفت: ولي اميرعلي..
بين حرفش رفتم و گفتم:ولي و اما نداره اميد.. خودت ميدوني اينو!
نگاهشو ازم گرفت و به روبرو دوخت..
گفتم: من اگه دو تا مسير جلوم باشه که يکيش مثل تو شدن باشه و اون يکي مرگ، قطعا مسير دومو انتخاب ميکنم!
نگاهش رو به سرعت از روبرو گرفت و به من دوخت.. نميدونم اما حس ميکردم تو عمق نگاهش تحسين ميديدم!
لبش رو تر کرد و گفت: خب.. خب.. يه پيشنهادي برات دارم..! و اين.. اين چيزي که ميخوام بهت بگم شايد براي خودم گرون تموم بشه.. يني.. شايد که نه.. حتما گرون تموم ميشه..
اخم ريزي کردم و گفتم: چي ميخواي بگي؟!
گفت: پس فردا، اون قرار توي يه رستوران قديمي جنگلي برگزار ميشه.. و ما هم بايد اون نزديکيا باشيم.. چون بعدش تيموتيان ميخواد ببينتت.. هنوز مطمئن نيستم چطوري ولي.. ولي يه کاري ميکنم بتوني بري.. يني.. يني کلا بري..!
با ُبهت نگاهش ميکردم..حرفاش برام باور نکردني بود ولي.. تو نگاهش دروغ نميديدم.
گفتم: ولي.. اميد..
جواب داد: نميدونم چقدر درسته کارم و چقدر ممکنه به هدفي که ميخوام برسيم.. اما.. فکر کنم اين چيزي باشه که تو هم ميخواي.
تلفنِ خونه زنگ خورد.. نگاهي بهش کرد و بعد به من گفت: فکراتو بکن.. اگر هنوز انقدر رفتن برات مهمه که ميتوني اين
خطرو به جون بخري.. بهم بگو!
و بعد رفت تا تلفن رو جواب بده.
حقيقتا ذهنم ديگه تحملِ اينهمه اتفاقِ عجيب و غريب رو نداشت! چيز هايي که اين روزا ميديدم، شبيهِ يه خواب ميموندن..
يه خوابي که هر لحظه اتفاقاي عجيب تري توش پيش ميومد..!
همه چيز دست به دست هم داده بود.. من امشب بايد کار رو تموم ميکردم..
اميد از فراهاني گفته بود.. از اينکه ممکن بود بره ايران.. امشب بايد همه چيو به بچه ها ميگفتم.. همه چيو..!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هفتاد و دوم
[محمد]
سوار موتور بودم و سمت خونه رانندگي ميکردم.
توي اتوبان بودم که ويبره ي گوشيم رو توي جيبم حس کردم.
راهنما زدم و يه گوشه ايستادم.. گوشيمو بيرون آوردم.. سعيد بود.
جواب دادم: جانم سعيد!؟
گفت: سلام آقا.. سلام!
نفس نفس ميزد. همين يک ربع پيش سايت پيششون بودم.. چيشده بود!؟
نگران گفتم: چيه سعيد اتفاقي افتاده؟!
هول و با عجله گفت: آقا.. آقا ميشه برگرديد سايت..؟ يه اتفاقي افتاده!
جواب دادم: سعيد داري نگران ميکنيا.. چيشده ميگم؟!
گفت: آقا نگران نشيد.. يه ايميل دوباره برام اومده.. يه ايميل خيلي مهم! بيايد ميبينيد خودتون.
سري تکون دادم و گفتم: باشه الان برميگردم.. تماسو قطع کردم.
تو تمام طول مسير به اين فکر ميکردم که يني چه پيامي ممکنه به سعيد رسيده باشه..؟ اما چيزي که بعد متوجهش شدم، هيچوقت به ذهنم نرسيده بود..
موتورو پارک کردم و سوار آسانسور شدم.. به سمت اتاقم رفتم.
سعيد و داوود کنار در اتاقم منتظر ايستاده بودن و تعجب من هر لحظه بيشتر ميشد!
درو باز کردم و گفتم: بريد داخل!
رو به سعيد گفتم: خب بگو ببينم چيشده!؟
به داوود نگاه کرد.. بعد قدمي جلو اومد و لپ تاپ توي دستش رو روي ميز گذاشت و گفت: آقا ببينيد خودتون.
پشت ميزم نشستم و لپ تاپو به سمت خودم چرخوندم و شروع به خوندن کردم..
و هر لحظه متعجب تر ميشدم.
نيمه هاي متن رسيده بودم.. سر بالا آوردم و با تعجب سعيدو نگاه کردم! گفت: ميبينين آقا؟!
دوباره نگاهمو به صفحه برگردوندم و ادامه دادم..
همه چيز دقيق بود.. همه چيز اونطوري بود که بايد..
اون ايميل از طرف کي بود..؟!
سوالمو بلند پرسيدم: کي اينو فرستاده سعيد؟!
قدمي جلو اومد و گفت: نميدونم آقا! از همون آدرس قبليه.. همونه.
دوباره از اول مرور کردم..
اسم و آدرس و شماره ي يه سري افرادي بود که با اتابکي در ارتباطن.. کنار اسم بعضي هاشون توضيحاتي هم راجع به
چهرهشون بود. دقيق و کامل!
و بعد راجع به فراهاني نوشته بود.. کسي که طي گفته هاي بچه ها ميدونستيم وارد ترکيه شده و هيچ خبري ازش نداشتيم!
گفته بود پيش اتابکيه.. گفته بود اسم جديدش شروين تيموتيانه.
همه چي رو گفته بود..
اخم کرده بودم و جدي ميخوندم.. از قرار ملاقاتي نوشته بود که پس فردا توي يه رستوران بين راهي جنگلي برقرار ميشد.. و در انتها، يه شماره تماس برامون فرستاده بود که ميشد از طريق اون شماره لوکيشنشون رو به دست آورد.
فکري توي ذهنم وول ميخورد.. فکري که هيچ شباهتي به واقعيت نداشت. فکري که ميدونستم جز دلتنگي، دليل ديگهاي
براي اثباتش وجود نداره! سرمو تکون دادم تا بتونم منطقي فکر کنم..
حواسم به بچه ها نبود.. هنوز ايستاده بودن..رو بهشون گفتم: بشينين بچه ها!
سري تکون دادن و نشستن..
نگاهشون کردم.. سعيد گنگ بود اما داوود، توي فکر..
گفتم: چي فکر ميکنيد بچه ها؟
سعيد گفت: نميدونم آقا.. نميدونم! من گنگم فقط.. اين اطلاعات دقيق از دم و دستگاه اتابکي.. هيچي نميدونم آقا..
تو همين بين فرشيد و شهاب هم در زدن و داخل شدن و به جمعمون اضافه شدن. هر کسي حرفي ميزد و چيزي ميگفت و نظري ميداد.. اما داوود همچنان تو فکر بود.. رو بهش گفتم: داوود تو نظري نداري..؟!
سرش رو بالا آورد.. آروم و بريده گفت: آقا.. من.. نميدونم! يه چيزي به ذهنم رسيد.. ولي..!
ميدونستم.. ميدونستم به چي فکر ميکنه! به همون چيزي که افتاده بود تو سرم و مثل زنگ کليسا اين طرف و اون طرف
ميرفت و صداش تمام مغزمو پر کرده بود! صدايي که دل به دلش نميدادم تا نشه اميد و بعد حقيقتِ تلخ توهم بودنش دوباره زهر کنه همه چيز رو به کامم!
داوود هم نبايد دل به دل اين وهم ميداد!
جدي گفتم: بگو فکرتو..
نگاهي بهم انداخت.. نميدونم چي تو چشم هام ديد که گفت: هيچي آقا.. هيچي!
شهاب گفت: آقا محمد.. آقا من ميگم امکانش نيست اين يه تله باشه؟!
فرشيد به سمتش برگشت و گفت: چه تله اي شهاب؟! اينهمه اطلاعات.. دقيق.. از فراهاني.. ببين اگه اين تله بود، از اطلاعاتي که ما داريم استفاده ميکردن.. نه اينکه بيان از فراهاني، از کسي بگن که ما اصلا نميدونستيم اونجاست.
شهاب سري تکون داد و گفت: آره.. ولي پس اون کيه که انقدر دقيق اطلاعات داده!؟ نکنه.. نکنه هدفش کشوندن کسي اونجا باشه..؟!
گفتم: حق با فرشيده شهاب.. مطمئن نيستم اما حس نميکنم اين يه تله باشه.. حداقل اگر تله هم باشه، يه تله ي دو
طرفهست.. يه تله اي که هم هدفش ماييم، هم اتابکي..
داوود گفت: يني از طرف رفيع..؟!
سري تکون دادم و گفتم: ممکنه!!
اينبار سعيد گفت: آقا.. چيکار ميکنيد..؟! پيگيري ميکنيد قضيه رو!؟
از روي صندليم بلند شدم و گفتم: حتما!
و به سمت پنجره رفتم.. پرده هاي کرکره اي رو کنار زدم تا ببينم آقاي عبدي تو اتاقشه يا نه!سعيد ادامه داد: آقا از طريق حسام و آيهان..؟!
چراغ هاي اتاق آقاي عبدي روشن بود.. به سمتشون برگشتم و گفتم: خير.. سوال بعد..؟!
داوود از روي صندلي بلند شد.. قدمي به سمتم اومد و گفت: آقا.. مگه نگفتيد فعلا کسيو نميفرستيد ترکيه..؟! پس..
نگاهي به ساعتم انداختم.. وقت نبود.. بايد همين امشب مجوزِ رفتنمو ميگرفتم..
دلم بي قرار بود. حتي.. حتي اگر ميشد همين امروز ميرفتم! اون پيام، اون اطلاعات، اون دقت و ظرافت.. عادي نبودن!! اصلا عادي نبودن..
سمت ميزم رفتم.. از داخل کشو مدارکي رو برداشتم..
رو به داوود گفتم: درسته داوود کسي رو قرار نيست بفرستم.
درِ کشومو بستم و گفتم: خودم بايد برم.. البته اگر بشه!
فرشيد گفت: اما آقا..
گفتم: بچه ها.. نميدونم اما احساس ميکنم اتفاقاي مهمي داره ميفته.. خيلي مهم! اون تو نوشته مقصد بعدي فراهاني دوبي يا ايرانه.. که اگر ايران باشه بايد تو بدو ورودش دستگير بشه.. بايد ت.ميم داشته باشه از ترکيه، تا ايران.. حتي توي پروازش..
اين بار نبايد از دستش بديم..
من ميرم پيش آقاي عبدي.. صحبت ميکنم باهاش براي رفتن فردا..
بايد خيلي چيزا هماهنگ بشه بين ما..
از سوار شدن روي سيستم ها بگير تا کنترل کردن دوربين ها و مدار ها..
وسيله هام رو برداشتم و به سمت در رفتم.. رو به سعيد گفتم: چشم از اين ايميل برنميداري سعيد.. به علي بگو لوکيشن دقيق ميخوام، هر چقدر هم طول بکشه!
تا آقاي عبدي نرفتن، بايد باهاشون هماهنگ بشم.. اگر بنا به رفتنم شد، فردا قبل از سفر ميام سايت براي هماهنگي..
در رو نيمه باز کرده بودم و تو چهارچوبش ايستاده بودم..
پايِ موندن نداشتم! حتي يک دقيقه!
گفتم: سوالي نيست بچه ها؟!
سوال؟! بچه ها هنوز کامل ُبهت زده بودن..! نگاهي بهشون کردم و به سرعت اونجا رو به سمت اتاق آقاي عبدي ترک کردم..
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هفتاد و سوم
[محمد]
بليطم براي ساعت ۱۰ صبح بود و توي ماشين همراه داوود داشتيم به سمت فرودگاه ميرفتيم.
ديشب که پيش آقاي عبدي رفتم تا هماهنگي لازم رو براي رفتنم انجام بدم، بعد از دادن اطلاعاتي که داشتيم و بررسي راه هاي پيشِ روم و تاييدِ رفتنم، خواستم از اتاقشون برم.. به قصد خداحافظي از پشت ميزش بلند شد و اومد روبروم ايستاد..
منتظر خداحافظي کردن بودم که گفت: اينهمه عجله ي تو براي گير انداختن فراهاني نيست محمد.. هست؟!
متعجب نگاهش کردم.. ادامه داد: تو به اين چيزي که من بهش فکر ميکنم رسيدي محمد.. مگه نه؟!
پس.. پس اين فقط فکرِ من نبود!
با ترديد گفتم: ر.. رسول آقا؟!
سرش رو به بالا و پايين تکون داد.
گفتم: آقا.. شما هميشه نيمه ي خاليِ ليوانو برام پررنگ ميکني که دل نبندم به اون نيمه ي ُپرِ از دست رفتني.. اما الان..
دارين به شکِ محالم دل ميدين..؟
دست روي شونم گذاشت و گفت: اون وقت ها اميدِ بيجا ممکنه باعثِ شکستنت بشه اما الان، نا اميديت.. هنوز بهت ميگم دل نبند به اين احتمال يک درصدي ولي.. وقتي يه چيزي که انقدر صريح بوده که من و تو بدون اينکه حرف مشترکي ازش بزنيم، فکرِ مشترک داريم راجع بهش، يني جاي تأمل داره..
لبخند زدم.. به چيزي که لا به لاي پرده هاي ذهنم اتفاق ميفتاد.. مثل يه افسانه!
روي شونم ضربه ي آرومي زد و دستش رو برداشت و گفت: برو به سلامت.
و حالا من، توي ماشين همراه داوود در حال حرکت بوديم.. به فرودگاه رسيديم.. داوود خواست کامل پارک کنه تا پياده شيم که بهش گفتم: نه داوود نميخواد. پارک کامل نکن.. من ميرم خودم.. تو هم برگرد سايت بچه ها ت.ميمن، سايت خالي نمونه..
نگاهي بهم انداخت و ناچارا گفت: چشم آقا..
در ماشين رو باز کردم.. داوود گفت: آقا محمد؟!
روم به دَر بود.. منو نميديد. خندهم گرفت.. نميتونست.. نميتونست اين خيالو تو سرش نگه داره؛ ميشناختمش! قيافهمو جدي کردم و به سمتش برگشتم و گفتم: بله داوود..
روي صندليش جا به جا شد.. کمربندش رو باز کرد.. به سمتم چرخيد و گفت: آقا.. راستش.. نميدونم.. چطوري بگم..؟ آقا من همينطوري اين حرفو نميزنما.. کلي فکر کردم روش.. تمام ديشب رو..! آقا.. من.. من يه فرضيه اي چيدم.. ببينيد.. چون..
انگار داشت تمام وجودش رو خرج ميکرد تا چهار کلمه حرف بزنه! خبر نداشت چيزي که ميخواد بگه، چيزيه که از همون ديشب مدام داره توي ذهن من ميچرخه..
گفتم: خب داوود.. سريع بگو!
نفس تندي گرفت و گفت: آقا ممکنه اوني که پيام داده رسول باشه؟!
مثلِ حرکتِ تند، رويِ يه پستي و بلندي با ماشين، قلبم ريخت..! انقدر صريح.. انقدر واضح..!؟
همونطور که جدي نگاهش ميکردم گفتم: داوود!؟ خواب نما که نشدي الحمدللّٰه...؟
خجالت کشيد..! نگاهش رو ازم گرفت و گفت: آقا آخه.. ميدونيد خب اتفاقات رو.. گم شدن عرفان خادمي.. برگشتن رسول.. اون شکلي.. آقا يني ميگي هيچ اميدي نيست..؟!
دلم ميخواست بهش بگم چيزي که تو فکرمه رو اما از بعدش ميترسيدم! از اميدي که به سرانجام نرسه.. از خيالي که خام باشه و بوی ُزهمِ خام بودنش ديگه از مشامش بيرون نره.
بهش گفتم: تو برو استراحت کن.. فکراي ديشبتم بريز دور.. پي حقايق باش داوود!
پايين رفتم و در رو بستم.. شيشه ي پنجره پايين بود.. دستم رو روي در گذاشتم و با لحني که خودم نميتونستم جدي يا شوخي بودنش رو تشخيص بدم ادامه دادم: من اگه کسيو پيدا کردم حتما ميارمش با خودم!
و به سمت در ورودي فرودگاه رفتم..
سفرم، دو ساعتي بيشتر طول نکشيد..
هيچ سلاحي نميشد همراهم ببرم، جز يه ردياب کوچيک که توي ساعتم کار گذاشته بودم.
بعد از رسيدن به ترکيه حسام اومد دنبالم و به خونه رفتيم.
تا رسيدن به خونه حوالي بعد از ظهر شده بود و ما براي رسيدن به اون قرار، يک روز و نيم زمان داشتيم.. تا شب، با حسام و آيهان تمام اتفاقات و احتمالاتي رو که تا اون روز افتاده بود بررسي کرديم.
تمام عکس هايي که از رفت و آمد افراد گرفته بودن.. هر اطلاعاتي که لازم بود بدونم و بدونن رو باهم رد و بدل کرديم..
محل اون رستوران رو هم از حسام پرسيده بودم.. اول گفت همچين جايي رو نميشناسه اما بعد که آيهان از چند نفر پرس و جو کرد، گفت اون رستوران يه رستوران خيلي کوچيک و قديمي بين راهي، تو يه مسير جنگليه که اصولا محلي ها يا توريست ها براي بازديد از مناطق بکر اونجا ميرن. جايي که هيچکس، حتي بهشون شک هم نميکنه.. به عنوان توريست ميرن و خيلي راحت، دور از چشم مزاحم با هم ديدار ميکنن.
اما اون مسير و اون جنگل چند ساعتي از جايي که ما بوديم فاصله داشت، و قرار بر اين شده بود که فردا ظهر از اينجا راه
بيفتيم و به سمت اونجا بريم..
همون شب با علي تماس گرفتم و ازش لوکيشن اون شماره رو خواستم.. عجيب بود که لوکيشن اون شماره، فاصله ي زيادي تا اون جنگل داشت..
تعدادمون خيلي کم بود.. من، حسام و آيهان..
که يک نفرمون، يعني آيهان قرار بود خونه بمونه..
و من و حسام به سمت اونجا بريم..قرار نبود اتفاق يا درگيري خاصي رخ بده.. ما فقط بايد حواسمون جمع فراهاني ميشد.. تا بتونيم مراقبش باشيم تا وقتي وارد
بشه.. يه صدايي توي ذهنم گفت: و اينکه رسولو پيدا کني!
اصلاحش کردم: و اينکه کسي که اون پيامو فرستاده رو پيدا کنيم.
شب بود و بچه ها خوابيده بودن و من اما فکر فردا از ذهنم بيرون نميرفت..
يادم نمياد چقدر گذشته بود که انقدر فکر کردم تا چشمام سنگين شد و به خواب رفتم..
روز بعد، بعد از نماز صبح ديگه نخوابيديم و نقشه ي اون اطراف و بقيه ي دسترسي هاش رو بررسي کرديم.. من اسلحه اي
نداشتم اما از اونجايي که اتفاقاتي که قرار بود بيفته هيچ تضميني نداشتن، اسلحه اي از حسام گرفتم و لوله ي صدا خفه کنش رو هم برداشتم..
ظهر شده بود.
آماده ي رفتن بوديم.. حسام با ماشين خودش، و من با ماشين مشکي رنگي که براي آيهان بود به سمت محل موردنظر حرکت کرديم..
از وقتي علي لوکيشن اون خط رو برام فرستاده بود تا اون موقع، دائم در حال تغيير مکان بود و حالا هر دو، به سمت محلِ مشترک در حال حرکت بوديم..
نزديک هاي غروب، به نزديکي اونجا رسيديم.. هواي مه آلود و درخت هاي سرسبزِ اطراف، خبر از محيط جنگلي ميداد..
گوشه ي جاده پارک کرديم.. حسام از ماشينش پياده شد..
سمتم اومد و گفت: آقا.. جلوتر يه پيچ فرعيه که ميره سمت جنگل، سه چهار تا استراحتگاه قديمي هست و بعد، جلوتر
ميرسيم به اون رستوران.. دستور چيه..!؟
تبلت رو روشن کردم.. نقطه ي چشمک زني که اون شماره بود، هنوز نرسيده بود..
به حسام گفتم: حسام تو برو.. ماشينت رو پارک کن برو داخل، من بعد از اينا ميام..
سري تکون داد و به سمت ماشينش رفت..
ارتباط سيستمم با لوکيشن زنده ي سوژه گاهي قطع و وصل ميشد..
نيم ساعتي از رفتن حسام گذشته بود که متوجه شدم اونا چند دقيقه اي ميشه که از پيچ فرعي وارد شدن.. ماشين رو روشن کردم و آروم پشت سرشون راه افتادم..
بين ماشين هايي که جلوم بودن، نميتونستم تشخيصشون بدم..
هوا کاملا تاريک شده بود و مسير جاده ي جنگلي رو فقط چراغ ماشين ها روشن ميکردن.. بارون نم نم ميباريد و برف پاک کن ها آروم کار ميکردن..يه جايي تو عمق اون جنگل، به رستوران رسيديم.. ماشين حسام پارک شده بود..ماشين هاي زيادي که اکثرشون ماشينهاي گردشگري بودن هم اونجا بودن.. شماره ي حسام رو گرفتم.. جواب داد: جانم آقا؟!
گفتم: موقعيت حسام؟
گفت: آقا داخل رستورانم.. هستن آقا.. اينجان.. فقط، فراهاني هنوز نيومده..
گفتم: خيلي خب.. همونجا باش.. من اين بيرونم.. خبري شد، بهم بگو..
چشمي گفت و تماس رو قطع کرد..
چراغ قرمز چشمک زن همينجا رو نشون ميداد..
يک سري از ماشين هاي پارک شده سرنشين داشتن و يک سريشون نه.. و من ترجيح دادم توي ماشين بشينم تا اگر نياز به تعقيب شد، بتونم پشت سرشون برم..
نميدونم اما حدود يک ربع يا بيست دقيقه بعد از بودنم اونجا، ماشينِ مشکي رنگي که تمام شيشه هاش دودي شده بود از
پارک بيرون اومد..
با تعجب نگاه کردم.. هيچي ديده نميشد!
اين ماشين که هيچ شباهتي به ماشين يه توريست نداشت، بين اينهمه ماشينِ متفاوت.. توجهمو جلب کرد..
نگاهش ميکردم.. نميتونستم بي دليل اينجا رو رها کنم و دنبالش برم اما درست وقتي بين رفتن و موندن درگير بودم، صدايِ بوق ممتدي از تبلتم بلند شد و حرکت اون نقطه ي قرمز، مطمئنم کرد که حدسم درباره ي عجيب بودن اين ماشين اشتباه نبوده..
فراهاني هنوز به رستوران نرفته بود..
ممکن بود توي اين ماشين باشه.
استارت زدم و آروم و با فاصله پشت سرش راه افتادم..
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هفتاد و چهارم
[رسول]
بخاطر جلب توجه نکردن، قرار بود اعضاي گروه جدا جدا به سمت محل قرار بريم.
دل توي دلم نبود.. مطمئن بودم بچه ها الان اوضاع رو تحت کنترل دارن.
احتمالا حسام و آيهان پايه هاي اصلي بودن.. نميدونستم کسي از ايران اومده يا نه.
هر کاري ميکردم نميتونستم اضطرابمو پنهان کنم..
نزديک غروب بود و توي ماشين، به سمت جايي که بايد ميرفتيم حرکت ميکرديم. بُغ کرده تو صندلي فرو رفته بودم.. به اين فکر ميکردم که من هر کسي رو اون اطراف ببينم نميشناسم!
اميد که در حال رانندگي بود نگاهي بهم انداخت و گفت: استرس داري؟!
اون فکر ميکرد نگرانيِ من براي نقشه اي بود که کشيده.. که اگر از حق نگذريم، اگه الان فکرم پيش بچه ها نبود، کاري که
قرار بود انجام بديم ترس و استرسش کمتر از اين نبود.. اما اون لحظه، چيزي که مشوش کرده بود تمام ذهنم رو، عملياتي بود که ميدونستم بچه ها دارن انجام ميدن..
لبخند زورکياي بهش زدم و گفتم: آره.. يکم..!
گفت: پشيمون که نشدي؟!
گفتم: نه.. اصلا!
سرش رو به سمت جاده برگردوند و گفت: خوبه..
به سمتش برگشتم و گفتم: نگفتي.. نگفتي نقشهت چيه..؟ ديشب گفتي فردا تو ماشين بهم ميگي..
نفس عميقي کشيد.. گفت: ميترسم اميرعلي.. ميترسم برات! ميترسم نشه اون چيزي که ميخوام!
جواب دادم: ولي اين راهيه که بايد بريم.. يني.. برم!
سر تکون داد.. گفت: وقتي برسيم اونجا، داخل رستوران يه جلسه برگزار شده بين اتابکي و همون افرادي که گفتم از کشور
هاي عربي ميان..
متعجب گفتم: الان..؟! اونا اومدن؟!
گفت: آره.. تا ما برسيم اون ها هم ميرسن.. يه کلبه اجاره کردم اون اطراف.. يه جايي که تو ميتوني شبو بموني.. فردا هم يکيو ميفرستم دنبالت تا ردت کنه بري ايران..
اخم کوچيکي کردم و گفتم: به همين راحتي..؟ يني چي خب..؟
کلافه نگاهم کرد و گفت: سخت و راحتشو تو کاري نداشته باش.. امشب نميذارن تو ديگه با من برگردي! از همينجا مسيرو جدا ميکنن.. ما وقتي برسيم اونجا، سيروس با اونا جلسه داره.. طبق قرار ما بايد بيرون باشيم، تا وقتي تيموتيان رسيد و صبحت هاشونو کردن و عرب ها رفتن، بريم داخل و بهشون اضافه بشيم..! هيچ وقتي نيست.. اومدن تيموتيان همانا و تموم شدن وقت ما همانا..
بارون نم نم شروع به باريدن کرده بود.. برف پاک کنش رو با دور کند روشن کرد و ادامه داد: وقتي رسيديم، من ميرم داخل يه خودي نشون ميدم و بعد ميام تا بريم.. تو رو ميرسونم اون کلبه و برميگردم..گيج بودم.. گفتم: برميگردي..؟ يني چي برميگردي؟! خب برگشتي اونا نميگن من کوشم؟!
نگاهي بهم انداخت و گفت: با اونش کاري نداشته باش.. انقدر براشون کار کردم که بخاطر يه حواس پرتي گوشمو نبرن..!
هنوز گيج بودم.. حرفاش.. باور کردني نبود برام..! ميترسيدم از اعتماد بهش.. از اينکه به سمتش برم و جهنمش از برزخ اتابکي زهر تر باشه..
نگاهمو ازش گرفتم و به جاده دوختم..
خيلي نگذشت که وارد يه مسير فرعي شديم.. درخت هاي سر به فلک کشيده و فضاي تاريکش، همراه با باروني که ميومد، فضا رو عجيب کرده بود..
بعد از گذشتن از چند تا ساختمون قديمي و چوبي کوچيک، از دور چراغ هاي يه عمارت مشخص بود.. يه عمارت چوبي يک طبقه ي گرد..
اميد گفت: ايناها.. همينجاست..
ده، پونزده تا ماشين اونجا پارک کرده بودن.. ماشين هايي که مشخص بود به قصد گردشگري و توريستي به اونجا اومدن..
ترمز دستي رو کشيد و کمربندش رو باز کرد..
گفت: بشين من برم داخل يه سر بزنم و برگردم.
بارون شدت بيشتري گرفته بود..
چند دقيقه بيشتر نگذشته بود که برگشت و تو ماشين نشست.
يک ربعي توي سکوت طي شد..
برگشت سمتم و گفت: گردن آويزتو دربيار.
گنگ نگاهش کردم و گفتم: ها!؟
جدي گفت: درش بيار ميگم!
نميفهميدم چيشده.. آروم از توي گردنم بيرون آوردمش و به دستش دادم..
بازش کرد.. چند تيکه کاغذ دعا رو بيرون آورد و بعد همونطوري که خم شده بود تا از داشبرد چيزي برداره، گوشيش رو روي
پام انداخت و گفت: روشن کن فلششو..
فلش رو روشن کردم و روي دستش گرفتم..
با وسيله اي شبيه پنس يه جسمِ کوچيکِ عدسي شکلي رو از ته جادعاييم بيرون آورد..!
ردياب..!
نگاهش کردم.. باورم نميشد..
نگاهم رو خوند که گفت: بهم گفتن اگر اينو همراهت نگذارم و هر روز چکت نکنن، نميذارن بموني!مجبور بودم..
و من هنوز مات بودم.
ادامه داد: اين ميمونه پيش من.. ميدمش به کسي که براي رد گم کني ببرتش يه شهر ديگه..
و بعد داخل پاکت کوچيکي توي جيبش گذاشت..
نگاهي به ساعتش انداخت و گفت: آماده اي!؟
بي حرف سر تکون دادم..
استارت زد و شروع به حرکت کرد..
يک ربعي از مسيرمون گذشته بود.. مسير پيچ در پيچي که هر لحظه خلوت تر ميشد..
سرعتش رو بالا برده بود.. پيچ ها رو سريع تر ميپيچيد.. حرکاتش نشون ميداد عصبيه.
نگران نگاهش کردم.. آينه رو نگاه کرد و گفت: کثافتا!
گفتم: چيشده اميد؟!
سر تکون داد و گفت: دنبالمونن..
ضربان قلبم شدت گرفت..
صدام ميلرزيد و اميد قطعا فکر ميکرد از اتفاقاتي که داره رخ ميده ترسيدم اما من.. ميدونستم اوني که داره دنبالمون ميکنه.. کسيه که دنبال پيام من اومده..
بريده گفتم: کيا.. کيا دنبالمونن؟!
همونطور که دنده رو عوض ميکرد گفت: از آدماي رفيع عوضين.. تا زهرشونو اينجام نريزن ول نميکنن!
و پاش رو روي پدال گاز فشار داد..
گفتم: از کجا فهميدي تعقيبمون ميکنن..؟
گفت: راهو چند بار پيچوندم.. مسيري که من ميرم مسيرِ راه خاصي نيست.. بيراههس ولي داره مياد!
برگشتم عقبو نگاه کردم.. هيچکسي نبود!
گفتم: اينجا که کسي نيست اميد!
گفت: پرتو هاي نورش تو پيچ ها از لا به لاي درختا بهم ميرسه اميرعلي!
دنبالمونن.. ولي خوب ميدونم با اينا چيکار کنم.. يه درسي بهش ميدم ديگه جرات نکنن از اين غلطا کنن!
به وضوح دستام يخ کرده بود.. احتمالا.. احتمالا حسام بود که پشت سرمون ميومد..
بارون شدت گرفته بود.. برف پاک کن با سرعت بالا کار ميکرد. ماشين هر از چند گاهي تو چاله هاي گل ميفتاد و آبِ گل آلود تمام پنجره هاي ماشينو پوشونده بود..
رو بهش گفتم: کجا ميريم الان؟!
بعد از مکثِ کوتاهي گفت: جايي که بشه حسابشو بذارم کف دستش. ببين.. جلوتر يه محيطِ پر از درخته.. نقشهش زير دست خودمه.. وقتي رسيديم تا بهت گفتم بپر پايين مکث نميکني.. يه تخته
سنگ هست.. ميبرمت اونجا ميشيني و صداتم درنمياد..
آب دهانمو قورت دادم.. کاش ميتونستم کاري کنم.. اين بار فقط اضطراب و نگراني نبود.. من ترسِ محض بودم!
با عجز گفتم: ميخواي چيکار کني اميد؟؟
چيزي نگفت و با سرعت بيشتري حرکت کرد..
به نقطه اي رسيديم که گفت: هر وقت بهت گفتم ميري پايين و با من ميدويي..
و بعد از سي ثانيه با شتابِ بدي ايستاد و گفت: حالا!
چراغ هاي ماشين رو خاموش کرد و از ماشين بيرون پريد..
پياده نشدم..! من.. نميدونستم بايد چيکار کنم.. کسي که دنبالمون بود براي من امن بود.. مطمئن بودم امنه اما.. اميد نبايد
چيزي از اين ماجرا ميفهميد..
خودم رو جمع کردم و از ماشين پياده شدم و به سرعت همراهش دويدم..
هوا کاملا تاريک بود و چشم چشم رو نميديد!
به سي ثانيه نرسيد که ماشيني بهمون رسيد.. و آروم ايستاد..
چراغ هاش تو اون هواي مه آلود مسير هايِ نوريِ مستقيمي رو تو هوا ترسيم ميکردن..
نفسم تو سينه حبس شده بود..
اميد اسلحهش رو از پشت کمرش بيرون آورد و گلن گلدنِ ُکلت کوچيکش رو کشيد..
جلويِ چشم هايِ مات و بدن بي حرکت من، نشونه گرفت سمت اون ماشين و تا من به خودم بيام، به لاستيک هاش شليک کرد و اونا رو پنچر کرد.. تا اون آدم، هر کي که هست، راه برگشتي نداشته باشه..!
بارون شديد بود.. و قدرت شليک اميد طوري بود که از سه تا تيري که رها شد، دو تاش درست به لاستيک ها نشست..!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown