eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
33 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
سري تکون دادم و گفتم: ممکنه!! اينبار سعيد گفت: آقا.. چيکار ميکنيد..؟! پيگيري ميکنيد قضيه رو!؟ از روي صندليم بلند شدم و گفتم: حتما! و به سمت پنجره رفتم.. پرده هاي کرکره اي رو کنار زدم تا ببينم آقاي عبدي تو اتاقشه يا نه!سعيد ادامه داد: آقا از طريق حسام و آيهان..؟! چراغ هاي اتاق آقاي عبدي روشن بود.. به سمتشون برگشتم و گفتم: خير.. سوال بعد..؟! داوود از روي صندلي بلند شد.. قدمي به سمتم اومد و گفت: آقا.. مگه نگفتيد فعلا کسيو نميفرستيد ترکيه..؟! پس.. نگاهي به ساعتم انداختم.. وقت نبود.. بايد همين امشب مجوزِ رفتنمو ميگرفتم.. دلم بي قرار بود. حتي.. حتي اگر ميشد همين امروز ميرفتم! اون پيام، اون اطلاعات، اون دقت و ظرافت.. عادي نبودن!! اصلا عادي نبودن.. سمت ميزم رفتم.. از داخل کشو مدارکي رو برداشتم.. رو به داوود گفتم: درسته داوود کسي رو قرار نيست بفرستم. درِ کشومو بستم و گفتم: خودم بايد برم.. البته اگر بشه! فرشيد گفت: اما آقا.. گفتم: بچه ها.. نميدونم اما احساس ميکنم اتفاقاي مهمي داره ميفته.. خيلي مهم! اون تو نوشته مقصد بعدي فراهاني دوبي يا ايرانه.. که اگر ايران باشه بايد تو بدو ورودش دستگير بشه.. بايد ت.ميم داشته باشه از ترکيه، تا ايران.. حتي توي پروازش.. اين بار نبايد از دستش بديم.. من ميرم پيش آقاي عبدي.. صحبت ميکنم باهاش براي رفتن فردا.. بايد خيلي چيزا هماهنگ بشه بين ما.. از سوار شدن روي سيستم ها بگير تا کنترل کردن دوربين ها و مدار ها.. وسيله هام رو برداشتم و به سمت در رفتم.. رو به سعيد گفتم: چشم از اين ايميل برنميداري سعيد.. به علي بگو لوکيشن دقيق ميخوام، هر چقدر هم طول بکشه! تا آقاي عبدي نرفتن، بايد باهاشون هماهنگ بشم.. اگر بنا به رفتنم شد، فردا قبل از سفر ميام سايت براي هماهنگي.. در رو نيمه باز کرده بودم و تو چهارچوبش ايستاده بودم.. پايِ موندن نداشتم! حتي يک دقيقه! گفتم: سوالي نيست بچه ها؟! سوال؟! بچه ها هنوز کامل ُبهت زده بودن..! نگاهي بهشون کردم و به سرعت اونجا رو به سمت اتاق آقاي عبدي ترک کردم.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
هدایت شده از فآریا
سال ۱۲۹۶ : نفت ماده سیاه و بد بویی است و بهتر است انگلیسی ها آن را ببرند. سال ۱۴۰۴ : انرژی هسته ای، انرژی بد بویی است و بهتر است آمریکایی ها آن را ببرند.
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هفتاد و سوم [محمد] بليطم براي ساعت ۱۰ صبح بود و توي ماشين همراه داوود داشتيم به سمت فرودگاه ميرفتيم. ديشب که پيش آقاي عبدي رفتم تا هماهنگي لازم رو براي رفتنم انجام بدم، بعد از دادن اطلاعاتي که داشتيم و بررسي راه هاي پيشِ روم و تاييدِ رفتنم، خواستم از اتاقشون برم.. به قصد خداحافظي از پشت ميزش بلند شد و اومد روبروم ايستاد.. منتظر خداحافظي کردن بودم که گفت: اينهمه عجله ي تو براي گير انداختن فراهاني نيست محمد.. هست؟! متعجب نگاهش کردم.. ادامه داد: تو به اين چيزي که من بهش فکر ميکنم رسيدي محمد.. مگه نه؟! پس.. پس اين فقط فکرِ من نبود! با ترديد گفتم: ر.. رسول آقا؟! سرش رو به بالا و پايين تکون داد. گفتم: آقا.. شما هميشه نيمه ي خاليِ ليوانو برام پررنگ ميکني که دل نبندم به اون نيمه ي ُپرِ از دست رفتني.. اما الان.. دارين به شکِ محالم دل ميدين..؟ دست روي شونم گذاشت و گفت: اون وقت ها اميدِ بيجا ممکنه باعثِ شکستنت بشه اما الان، نا اميديت.. هنوز بهت ميگم دل نبند به اين احتمال يک درصدي ولي.. وقتي يه چيزي که انقدر صريح بوده که من و تو بدون اينکه حرف مشترکي ازش بزنيم، فکرِ مشترک داريم راجع بهش، يني جاي تأمل داره.. لبخند زدم.. به چيزي که لا به لاي پرده هاي ذهنم اتفاق ميفتاد.. مثل يه افسانه! روي شونم ضربه ي آرومي زد و دستش رو برداشت و گفت: برو به سلامت. و حالا من، توي ماشين همراه داوود در حال حرکت بوديم.. به فرودگاه رسيديم.. داوود خواست کامل پارک کنه تا پياده شيم که بهش گفتم: نه داوود نميخواد. پارک کامل نکن.. من ميرم خودم.. تو هم برگرد سايت بچه ها ت.ميمن، سايت خالي نمونه.. نگاهي بهم انداخت و ناچارا گفت: چشم آقا.. در ماشين رو باز کردم.. داوود گفت: آقا محمد؟! روم به دَر بود.. منو نميديد. خنده‌م گرفت.. نميتونست.. نميتونست اين خيالو تو سرش نگه داره؛ ميشناختمش! قيافه‌مو جدي کردم و به سمتش برگشتم و گفتم: بله داوود.. روي صندليش جا به جا شد.. کمربندش رو باز کرد.. به سمتم چرخيد و گفت: آقا.. راستش.. نميدونم.. چطوري بگم..؟ آقا من همينطوري اين حرفو نميزنما.. کلي فکر کردم روش.. تمام ديشب رو..! آقا.. من.. من يه فرضيه اي چيدم.. ببينيد.. چون.. انگار داشت تمام وجودش رو خرج ميکرد تا چهار کلمه حرف بزنه! خبر نداشت چيزي که ميخواد بگه، چيزيه که از همون ديشب مدام داره توي ذهن من ميچرخه.. گفتم: خب داوود.. سريع بگو! نفس تندي گرفت و گفت: آقا ممکنه اوني که پيام داده رسول باشه؟! مثلِ حرکتِ تند، رويِ يه پستي و بلندي با ماشين، قلبم ريخت..! انقدر صريح.. انقدر واضح..!؟ همونطور که جدي نگاهش ميکردم گفتم: داوود!؟ خواب نما که نشدي الحمدللّٰه...؟ خجالت کشيد..! نگاهش رو ازم گرفت و گفت: آقا آخه.. ميدونيد خب اتفاقات رو.. گم شدن عرفان خادمي.. برگشتن رسول.. اون شکلي.. آقا يني ميگي هيچ اميدي نيست..؟! دلم ميخواست بهش بگم چيزي که تو فکرمه رو اما از بعدش ميترسيدم! از اميدي که به سرانجام نرسه.. از خيالي که خام باشه و بوی ُزهمِ خام بودنش ديگه از مشامش بيرون نره. بهش گفتم: تو برو استراحت کن.. فکراي ديشبتم بريز دور.. پي حقايق باش داوود! پايين رفتم و در رو بستم.. شيشه ي پنجره پايين بود.. دستم رو روي در گذاشتم و با لحني که خودم نميتونستم جدي يا شوخي بودنش رو تشخيص بدم ادامه دادم: من اگه کسيو پيدا کردم حتما ميارمش با خودم! و به سمت در ورودي فرودگاه رفتم.. سفرم، دو ساعتي بيشتر طول نکشيد.. هيچ سلاحي نميشد همراهم ببرم، جز يه ردياب کوچيک که توي ساعتم کار گذاشته بودم. بعد از رسيدن به ترکيه حسام اومد دنبالم و به خونه رفتيم. تا رسيدن به خونه حوالي بعد از ظهر شده بود و ما براي رسيدن به اون قرار، يک روز و نيم زمان داشتيم.. تا شب، با حسام و آيهان تمام اتفاقات و احتمالاتي رو که تا اون روز افتاده بود بررسي کرديم. تمام عکس هايي که از رفت و آمد افراد گرفته بودن.. هر اطلاعاتي که لازم بود بدونم و بدونن رو باهم رد و بدل کرديم.. محل اون رستوران رو هم از حسام پرسيده بودم.. اول گفت همچين جايي رو نميشناسه اما بعد که آيهان از چند نفر پرس و جو کرد، گفت اون رستوران يه رستوران خيلي کوچيک و قديمي بين راهي، تو يه مسير جنگليه که اصولا محلي ها يا توريست ها براي بازديد از مناطق بکر اونجا ميرن. جايي که هيچکس، حتي بهشون شک هم نميکنه.. به عنوان توريست ميرن و خيلي راحت، دور از چشم مزاحم با هم ديدار ميکنن. اما اون مسير و اون جنگل چند ساعتي از جايي که ما بوديم فاصله داشت، و قرار بر اين شده بود که فردا ظهر از اينجا راه
بيفتيم و به سمت اونجا بريم.. همون شب با علي تماس گرفتم و ازش لوکيشن اون شماره رو خواستم.. عجيب بود که لوکيشن اون شماره، فاصله ي زيادي تا اون جنگل داشت.. تعدادمون خيلي کم بود.. من، حسام و آيهان.. که يک نفرمون، يعني آيهان قرار بود خونه بمونه.. و من و حسام به سمت اونجا بريم..قرار نبود اتفاق يا درگيري خاصي رخ بده.. ما فقط بايد حواسمون جمع فراهاني ميشد.. تا بتونيم مراقبش باشيم تا وقتي وارد بشه.. يه صدايي توي ذهنم گفت: و اينکه رسولو پيدا کني! اصلاحش کردم: و اينکه کسي که اون پيامو فرستاده رو پيدا کنيم. شب بود و بچه ها خوابيده بودن و من اما فکر فردا از ذهنم بيرون نميرفت.. يادم نمياد چقدر گذشته بود که انقدر فکر کردم تا چشمام سنگين شد و به خواب رفتم.. روز بعد، بعد از نماز صبح ديگه نخوابيديم و نقشه ي اون اطراف و بقيه ي دسترسي هاش رو بررسي کرديم.. من اسلحه اي نداشتم اما از اونجايي که اتفاقاتي که قرار بود بيفته هيچ تضميني نداشتن، اسلحه اي از حسام گرفتم و لوله ي صدا خفه کنش رو هم برداشتم.. ظهر شده بود. آماده ي رفتن بوديم.. حسام با ماشين خودش، و من با ماشين مشکي رنگي که براي آيهان بود به سمت محل موردنظر حرکت کرديم.. از وقتي علي لوکيشن اون خط رو برام فرستاده بود تا اون موقع، دائم در حال تغيير مکان بود و حالا هر دو، به سمت محلِ مشترک در حال حرکت بوديم.. نزديک هاي غروب، به نزديکي اونجا رسيديم.. هواي مه آلود و درخت هاي سرسبزِ اطراف، خبر از محيط جنگلي ميداد.. گوشه ي جاده پارک کرديم.. حسام از ماشينش پياده شد.. سمتم اومد و گفت: آقا.. جلوتر يه پيچ فرعيه که ميره سمت جنگل، سه چهار تا استراحتگاه قديمي هست و بعد، جلوتر ميرسيم به اون رستوران.. دستور چيه..!؟ تبلت رو روشن کردم.. نقطه ي چشمک زني که اون شماره بود، هنوز نرسيده بود.. به حسام گفتم: حسام تو برو.. ماشينت رو پارک کن برو داخل، من بعد از اينا ميام.. سري تکون داد و به سمت ماشينش رفت.. ارتباط سيستمم با لوکيشن زنده ي سوژه گاهي قطع و وصل ميشد.. نيم ساعتي از رفتن حسام گذشته بود که متوجه شدم اونا چند دقيقه اي ميشه که از پيچ فرعي وارد شدن.. ماشين رو روشن کردم و آروم پشت سرشون راه افتادم.. بين ماشين هايي که جلوم بودن، نميتونستم تشخيصشون بدم.. هوا کاملا تاريک شده بود و مسير جاده ي جنگلي رو فقط چراغ ماشين ها روشن ميکردن.. بارون نم نم ميباريد و برف پاک کن ها آروم کار ميکردن..يه جايي تو عمق اون جنگل، به رستوران رسيديم.. ماشين حسام پارک شده بود..ماشين هاي زيادي که اکثرشون ماشين‌هاي گردشگري بودن هم اونجا بودن.. شماره ي حسام رو گرفتم.. جواب داد: جانم آقا؟! گفتم: موقعيت حسام؟ گفت: آقا داخل رستورانم.. هستن آقا.. اينجان.. فقط، فراهاني هنوز نيومده.. گفتم: خيلي خب.. همونجا باش.. من اين بيرونم.. خبري شد، بهم بگو.. چشمي گفت و تماس رو قطع کرد.. چراغ قرمز چشمک زن همينجا رو نشون ميداد.. يک سري از ماشين هاي پارک شده سرنشين داشتن و يک سريشون نه.. و من ترجيح دادم توي ماشين بشينم تا اگر نياز به تعقيب شد، بتونم پشت سرشون برم.. نميدونم اما حدود يک ربع يا بيست دقيقه بعد از بودنم اونجا، ماشينِ مشکي رنگي که تمام شيشه هاش دودي شده بود از پارک بيرون اومد.. با تعجب نگاه کردم.. هيچي ديده نميشد! اين ماشين که هيچ شباهتي به ماشين يه توريست نداشت، بين اينهمه ماشينِ متفاوت.. توجهمو جلب کرد.. نگاهش ميکردم.. نميتونستم بي دليل اينجا رو رها کنم و دنبالش برم اما درست وقتي بين رفتن و موندن درگير بودم، صدايِ بوق ممتدي از تبلتم بلند شد و حرکت اون نقطه ي قرمز، مطمئنم کرد که حدسم درباره ي عجيب بودن اين ماشين اشتباه نبوده.. فراهاني هنوز به رستوران نرفته بود.. ممکن بود توي اين ماشين باشه. استارت زدم و آروم و با فاصله پشت سرش راه افتادم.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هفتاد و چهارم [رسول] بخاطر جلب توجه نکردن، قرار بود اعضاي گروه جدا جدا به سمت محل قرار بريم. دل توي دلم نبود.. مطمئن بودم بچه ها الان اوضاع رو تحت کنترل دارن. احتمالا حسام و آيهان پايه هاي اصلي بودن.. نميدونستم کسي از ايران اومده يا نه. هر کاري ميکردم نميتونستم اضطرابمو پنهان کنم.. نزديک غروب بود و توي ماشين، به سمت جايي که بايد ميرفتيم حرکت ميکرديم. بُغ کرده تو صندلي فرو رفته بودم.. به اين فکر ميکردم که من هر کسي رو اون اطراف ببينم نميشناسم! اميد که در حال رانندگي بود نگاهي بهم انداخت و گفت: استرس داري؟! اون فکر ميکرد نگرانيِ من براي نقشه اي بود که کشيده.. که اگر از حق نگذريم، اگه الان فکرم پيش بچه ها نبود، کاري که قرار بود انجام بديم ترس و استرسش کمتر از اين نبود.. اما اون لحظه، چيزي که مشوش کرده بود تمام ذهنم رو، عملياتي بود که ميدونستم بچه ها دارن انجام ميدن.. لبخند زورکي‌اي بهش زدم و گفتم: آره.. يکم..! گفت: پشيمون که نشدي؟! گفتم: نه.. اصلا! سرش رو به سمت جاده برگردوند و گفت: خوبه.. به سمتش برگشتم و گفتم: نگفتي.. نگفتي نقشه‌ت چيه..؟ ديشب گفتي فردا تو ماشين بهم ميگي.. نفس عميقي کشيد.. گفت: ميترسم اميرعلي.. ميترسم برات! ميترسم نشه اون چيزي که ميخوام! جواب دادم: ولي اين راهيه که بايد بريم.. يني.. برم! سر تکون داد.. گفت: وقتي برسيم اونجا، داخل رستوران يه جلسه برگزار شده بين اتابکي و همون افرادي که گفتم از کشور هاي عربي ميان.. متعجب گفتم: الان..؟! اونا اومدن؟! گفت: آره.. تا ما برسيم اون ها هم ميرسن.. يه کلبه اجاره کردم اون اطراف.. يه جايي که تو ميتوني شبو بموني.. فردا هم يکيو ميفرستم دنبالت تا ردت کنه بري ايران.. اخم کوچيکي کردم و گفتم: به همين راحتي..؟ يني چي خب..؟ کلافه نگاهم کرد و گفت: سخت و راحتشو تو کاري نداشته باش.. امشب نميذارن تو ديگه با من برگردي! از همينجا مسيرو جدا ميکنن.. ما وقتي برسيم اونجا، سيروس با اونا جلسه داره.. طبق قرار ما بايد بيرون باشيم، تا وقتي تيموتيان رسيد و صبحت هاشونو کردن و عرب ها رفتن، بريم داخل و بهشون اضافه بشيم..! هيچ وقتي نيست.. اومدن تيموتيان همانا و تموم شدن وقت ما همانا.. بارون نم نم شروع به باريدن کرده بود.. برف پاک کنش رو با دور کند روشن کرد و ادامه داد: وقتي رسيديم، من ميرم داخل يه خودي نشون ميدم و بعد ميام تا بريم.. تو رو ميرسونم اون کلبه و برميگردم..گيج بودم.. گفتم: برميگردي..؟ يني چي برميگردي؟! خب برگشتي اونا نميگن من کوشم؟! نگاهي بهم انداخت و گفت: با اونش کاري نداشته باش.. انقدر براشون کار کردم که بخاطر يه حواس پرتي گوشمو نبرن..! هنوز گيج بودم.. حرفاش.. باور کردني نبود برام..! ميترسيدم از اعتماد بهش.. از اينکه به سمتش برم و جهنمش از برزخ اتابکي زهر تر باشه.. نگاهمو ازش گرفتم و به جاده دوختم.. خيلي نگذشت که وارد يه مسير فرعي شديم.. درخت هاي سر به فلک کشيده و فضاي تاريکش، همراه با باروني که ميومد، فضا رو عجيب کرده بود.. بعد از گذشتن از چند تا ساختمون قديمي و چوبي کوچيک، از دور چراغ هاي يه عمارت مشخص بود.. يه عمارت چوبي يک طبقه ي گرد.. اميد گفت: ايناها.. همينجاست.. ده، پونزده تا ماشين اونجا پارک کرده بودن.. ماشين هايي که مشخص بود به قصد گردشگري و توريستي به اونجا اومدن.. ترمز دستي رو کشيد و کمربندش رو باز کرد.. گفت: بشين من برم داخل يه سر بزنم و برگردم. بارون شدت بيشتري گرفته بود.. چند دقيقه بيشتر نگذشته بود که برگشت و تو ماشين نشست. يک ربعي توي سکوت طي شد.. برگشت سمتم و گفت: گردن آويزتو دربيار. گنگ نگاهش کردم و گفتم: ها!؟ جدي گفت: درش بيار ميگم! نميفهميدم چيشده.. آروم از توي گردنم بيرون آوردمش و به دستش دادم.. بازش کرد.. چند تيکه کاغذ دعا رو بيرون آورد و بعد همونطوري که خم شده بود تا از داشبرد چيزي برداره، گوشيش رو روي پام انداخت و گفت: روشن کن فلششو.. فلش رو روشن کردم و روي دستش گرفتم.. با وسيله اي شبيه پنس يه جسمِ کوچيکِ عدسي شکلي رو از ته جادعاييم بيرون آورد..! ردياب..! نگاهش کردم.. باورم نميشد.. نگاهم رو خوند که گفت: بهم گفتن اگر اينو همراهت نگذارم و هر روز چکت نکنن، نميذارن بموني!مجبور بودم.. و من هنوز مات بودم. ادامه داد: اين ميمونه پيش من.. ميدمش به کسي که براي رد گم کني ببرتش يه شهر ديگه.. و بعد داخل پاکت کوچيکي توي جيبش گذاشت.. نگاهي به ساعتش انداخت و گفت: آماده اي!؟
بي حرف سر تکون دادم.. استارت زد و شروع به حرکت کرد.. يک ربعي از مسيرمون گذشته بود.. مسير پيچ در پيچي که هر لحظه خلوت تر ميشد.. سرعتش رو بالا برده بود.. پيچ ها رو سريع تر ميپيچيد.. حرکاتش نشون ميداد عصبيه. نگران نگاهش کردم.. آينه رو نگاه کرد و گفت: کثافتا! گفتم: چيشده اميد؟! سر تکون داد و گفت: دنبالمونن.. ضربان قلبم شدت گرفت.. صدام ميلرزيد و اميد قطعا فکر ميکرد از اتفاقاتي که داره رخ ميده ترسيدم اما من.. ميدونستم اوني که داره دنبالمون ميکنه.. کسيه که دنبال پيام من اومده.. بريده گفتم: کيا.. کيا دنبالمونن؟! همونطور که دنده رو عوض ميکرد گفت: از آدماي رفيع عوضين.. تا زهرشونو اينجام نريزن ول نميکنن! و پاش رو روي پدال گاز فشار داد.. گفتم: از کجا فهميدي تعقيبمون ميکنن..؟ گفت: راهو چند بار پيچوندم.. مسيري که من ميرم مسيرِ راه خاصي نيست.. بيراهه‌س ولي داره مياد! برگشتم عقبو نگاه کردم.. هيچکسي نبود! گفتم: اينجا که کسي نيست اميد! گفت: پرتو هاي نورش تو پيچ ها از لا به لاي درختا بهم ميرسه اميرعلي! دنبالمونن.. ولي خوب ميدونم با اينا چيکار کنم.. يه درسي بهش ميدم ديگه جرات نکنن از اين غلطا کنن! به وضوح دستام يخ کرده بود.. احتمالا.. احتمالا حسام بود که پشت سرمون ميومد.. بارون شدت گرفته بود.. برف پاک کن با سرعت بالا کار ميکرد. ماشين هر از چند گاهي تو چاله هاي گل ميفتاد و آبِ گل آلود تمام پنجره هاي ماشينو پوشونده بود.. رو بهش گفتم: کجا ميريم الان؟! بعد از مکثِ کوتاهي گفت: جايي که بشه حسابشو بذارم کف دستش. ببين.. جلوتر يه محيطِ پر از درخته.. نقشه‌ش زير دست خودمه.. وقتي رسيديم تا بهت گفتم بپر پايين مکث نميکني.. يه تخته سنگ هست.. ميبرمت اونجا ميشيني و صداتم درنمياد.. آب دهانمو قورت دادم.. کاش ميتونستم کاري کنم.. اين بار فقط اضطراب و نگراني نبود.. من ترسِ محض بودم! با عجز گفتم: ميخواي چيکار کني اميد؟؟ چيزي نگفت و با سرعت بيشتري حرکت کرد.. به نقطه اي رسيديم که گفت: هر وقت بهت گفتم ميري پايين و با من ميدويي.. و بعد از سي ثانيه با شتابِ بدي ايستاد و گفت: حالا! چراغ هاي ماشين رو خاموش کرد و از ماشين بيرون پريد.. پياده نشدم..! من.. نميدونستم بايد چيکار کنم.. کسي که دنبالمون بود براي من امن بود.. مطمئن بودم امنه اما.. اميد نبايد چيزي از اين ماجرا ميفهميد.. خودم رو جمع کردم و از ماشين پياده شدم و به سرعت همراهش دويدم.. هوا کاملا تاريک بود و چشم چشم رو نميديد! به سي ثانيه نرسيد که ماشيني بهمون رسيد.. و آروم ايستاد.. چراغ هاش تو اون هواي مه آلود مسير هايِ نوريِ مستقيمي رو تو هوا ترسيم ميکردن.. نفسم تو سينه حبس شده بود.. اميد اسلحه‌ش رو از پشت کمرش بيرون آورد و گلن گلدنِ ُکلت کوچيکش رو کشيد.. جلويِ چشم هايِ مات و بدن بي حرکت من، نشونه گرفت سمت اون ماشين و تا من به خودم بيام، به لاستيک هاش شليک کرد و اونا رو پنچر کرد.. تا اون آدم، هر کي که هست، راه برگشتي نداشته باشه..! بارون شديد بود.. و قدرت شليک اميد طوري بود که از سه تا تيري که رها شد، دو تاش درست به لاستيک ها نشست..! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
پذیرای نظراتتون هستم🔥 ‌
پارت بعدی فردا ان شاءالله🦋
هدایت شده از هموطن شاپ🛍
تبلیغات شبانه در کانال @hamvataan 🖇بنر و ریپ، شبانه، تک بنر: ۲۵ هزار تومان🌱 +هر ریپ اضافه ۵ هزار تومان جذب به بنرتون بستگی داره🦋 برای رزرو و تایید بنر به آی‌دی @faariya مراجعه کنید. 🌸
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هفتاد و پنجم [رسول] انعکاس صداي اسلحه ي اميد تو فضا پيچيده بود. حالا اون ماشين.. و آدم امني که توش بود امکان عقب نشيني نداشت. حدود ۵۰ متر باهاش فاصله داشتيم..چند ثانيه بعد از اينکه اميد به لاستيک هاش شليک کرد، چراغ هاي ماشين خاموش شد.. يني، خاموشش کرد. و بعد تمام محيط توي تاريکي محض فرو رفت! بارون روي سر و صورتمون ميريخت.. اميد گفت: همينجا ميشيني تکون نميخوري. حتي.. حتي اگر من اون طرف بودم، اومد سمتت، باهاش درگير نميشي.. شنيدي؟ من درستش ميکنم! بشين اينجا تا بيام. نگاهم سمت ماشين کشيده شد.. هيچ چيزي جز تاريکي ديده نميشد! بي اراده گفتم: نه.. اميد!! فکر ميکرد ترسيدم.. و درست فکر ميکرد.. ترسيده بودم! از اينکه هيچ کاري نميتونستم بکنم ترسيده بودم.. صداي باز شدن درِ ماشين اومد. با دقت ميشد صداي قدم هاش رو روي برگ هاي خيس تشخيص داد.. چند قدم راه رفت و ايستاد.. اميد از کنار تخته سنگ نگاهي انداخت.. نشونه گرفت و دو بار پي در پي شليک کرد. قدمي به سمتش برداشتم که فرياد کشيد: بشين سر جات! قدمم رو به عقب برگردوندم. رو به اون مرد به ترکي داد زد: هيچ راهي براي فرار از اين مخمصه اي که درست کردي نداري! پس مرگتو از ايني که برات پيش بيني شده سخت تر نکن! و بعد سکوت کرد.. انگار داشت به صداي قدم هاي اون مرد دقت ميکرد. صداي قدم هايي که حالا نزديک تر شده بودن. نگاهي بهم کرد و گفت: من ميرم اون سمت، تکون بخوري ميزنتت.. فهميدي!؟ چند قدم ازم فاصله گرفت و پشت درخت ها پناه گرفت. چشم هامو بسته بودم و تمرکز ميکردم.. کاش ميتونستم بفهمم اون آدم کجاست! دقيقا کجا.. کاش.. چيزي ميگفت تا صداش رو ميشنيدم و مطمئن ميشدم! صداي راه رفتن ميومد اما انعکاسش توي اون فضا، باعث ميشد جهتش تشخيص داده نشه. تو همين حال بود که صدايِ برخوردِ چيزي به درختي که اميد پشتش پناه گرفته بود شنيده شد! به سمتش برگشتم.. تير بود.. اين صداي برخورد تير بود اما بخاطر صدا خفه کن، صداي شليکش شنيده نشده بود..مطمئن تر شدم به بودن بچه ها.. بودن حسام.. يا.. کس ديگه.. چشم چشم رو نميديد.. اما اونجا، با دو نفر سر و کار داشتم که توي تاريکي محض به هدف ميزدن! اميد از پشت درختي دوباره به سمتش شليک کرد.. صداي شکستن شيشه هاي ماشين اومد.. و دوباره صداي قدم هاي اون مرد.. داشت.. داشت اميد رو گيج ميکرد.. ميدونستم! يک دقيقه اي گذشت، که صداي ديگه اي شنيده نشد.. اميد از پشت درختي کنار رفت و آروم در حاليکه سر و کمرش رو خم کرده بود و داشت مسيرش رو تا درخت بعدي طي ميکرد دو تا گلوله دوباره کنارش روي درخت ها نشستن و صداي سکوتِ کوتاهي اومد..! بچه هاي ما.. هيچوقت به قصد کُشت نميزدن..هيچوقت متهمو تو منطقه از دست نميدادن.. اما الان، توي تاريکي.. هيچي مشخص نبود. حالا چشم هام بيشتر به تاريکي عادت کرده بود و بهتر ميتونستم ببينم.. نورِ کم مهتاب از لا به لاي شاخ و برگ درخت ها بهمون ميرسيد.. بارون همچنان ميباريد.. اميد اسلحه‌ش رو محکم با هر دو دست گرفته بود و دقت ميکرد.. به سختي ميديدمش.. صداي راه رفتن اون مرد قطع شده بود.. ميدونستم.. ميدونستم هر کي که هست متوجه اميد شده و داره براي شليک کردن بهش آماده ميشه.. اميد از کنار درخت نگاهي انداخت.. نميدونم چي ديد که کنار اومد.. و سعي کرد هدف بگيره.. نفسام تند تر شدن بودن.. توي جيبم دنبال اسپريم گشتم.. هوا سرد و مرطوب بود.. سينم ميسوخت.. در اسپري رو باز کردم.. درش روي زمين افتاد.. حتي سرم رو پايين ننداختم تا دنبالش بگردم.. تو دهانم گذاشتم و دو بار زدم..اميد کسي رو هدف ميگرفت که احتمالا، امن ترين بود براي من.. و خودش تو تيررس کسي بود که احتمال ميدادم امکان نداره تيرش به خطا بره! قلبم تند ميزد.. اميد به قصد کشت شليک ميکرد و اون به قصد دفاع.. نه.. نبايد اين اتفاق ميفتاد.. هيچکدوم.. هيچکدوم نبايد آسيب ميديدن! صدايي توي ذهنم گفت: هيچکدوم؟! حتي اميد..؟ نه.. نه.. حتي اميد! حتي اميد نبايد آسيب ميديد..! من.. نميدونستم چه اتفاقي افتاده فقط اينو ميدونستم که اميد هر کسي هم که باشه.. نبايد براش اتفاقي بيفته..! انگار تمام احساس بدي که نسبت بهش داشتم، يک آن ناپديد شده بود..! نگاهم به سمتي که اسلحه ي اميد گرفته شده بود کشيده شد.. سمت تاريکي که کسي ديده نميشد.. تمام اين اتفاق ها توي کمتر از سي ثانيه رخ دادن.. اون آدم امن، به حرف من.. به اطلاعاتِ من اومده بود اينجا.. من کشيده بودمش اينجا..
و حالا مسئول تمامِ اتفاقات من بودم.. نبايد ميگذاشتم اتفاقي براش بيفته.. نگاهي به سمت اميد انداختم.. اميد منو نميزد.. ميدونستم نميزنه! هر طوري که باشه، هر کاري که بکنم، تيرش به سمت من نمياد.. بايد اسلحه‌ش رو مينداختم.. اگه ميتونستم اين کارو بکنم، شايد اون آدم ميتونست خودش رو برسونه و بدون تيراندازي دستگيرش کنه.. و شايد.. شايد با اين کار ميتونستم از تير هايي که از اسلحه ي اين دو نفر رها ميشه.. جلوگيري کنم. تو همين فکر بودم که اميد تيري رو شليک کرد و به پشت درخت برگشت.. و صداي نشستن گلوله هايي از طرف اون مرد روي درخت به گوش رسيد. تصميمم رو گرفته بودم.. بايد به سمت اميد ميرفتم و وقت ميخريدم.. کاري ميکردم اسلحه‌ش از دستش گرفته بشه تا اون مرد برسه.. از پشت درخت که بيرون اومد، با شتاب به سمتش دويدم و قبل از اينکه به خودش بياد هلش دادم تا روي زمين بيفته.. و طي اين اتفاق، سوزش بدي رو توي پهلوم حس کردم.. هر دو روي زمين افتاده بوديم. اميد سريع بلند شد و نشست.. با تعجب نگاهي به من انداخت و بعد با دست روي برگ ها ميکشيد.. اسلحه‌ش رو توي تاريکي از روي زمين پيدا نميکرد.. داد کشيد: چيکار کردي ديوونه؟؟ نگاهش به سمتي کشيده شد..اسلحه ي اون مرد صدا خفه کن داشت.. و اميد هنوز متوجه اتفاقي که براي من افتاده بود نشده بود. من روي زمين افتاده بودم و اميد روي برگ هاي خيس دنبال اسلحه‌ش ميگشت.. توي تاريکي مردي رو ميديدم که در حاليکه اسلحه‌ش رو به سمت اميد نشونه گرفته بود با قدم هاي آروم به سمتمون ميومد.. اميد هنوز هراسون دنبال اسلحه‌ش ميگشت.. اون مرد چند متر بيشتر باهامون فاصله نداشت.. خوب نميديدمش اما، احساس کردم چيزي متعجبش کرد. نگاهش به ما بود.. به من و اميد.. قدم هاش کند شد.. اسلحه اي که به سمت ما نشونه گرفته بود پايين اومد.. اميد همونطوري که نگاهش به مرد بود روي زمين دنبال اسلحه‌ش ميگشت.. اون مرد چند قدم بيشتر با ما فاصله نداشت که يکي توي اون تاريکي از پشت محکم به سرش ضربه زد..! و بعد، همونجا روي زانو هاش افتاد و بيهوش شد.. دستم رو مشت کرده بودم.. اميد هنوز متوجهِ اتفاقي که براي من افتاده بود نشده بود.. مات و مبهوت روبروشو نگاه ميکرد و بعد با تعجبِ زياد گفت: ميعاد..! و به سمتش رفت.. و من هنوز روي زمين افتاده بودم و هنوز اميد نفهميده بود چي شده..! بعد از اينکه اسلحه ي اون مرد رو از کنارش برداشتن، اميد رو به ميعاد، که اون وقت نميدونستم اونجا چيکار ميکنه با عصبانيت گفت: نميدونم اين ديوونه چرا اينطوري کرد و بعد به من اشاره کرد.. و اونجا بود که نگاه خيره‌ش توي اون تاريکي چند ثانيه اي روي من موند و بعد به سرعت به سمتم دويد.. هوا سرد بود.. اما داغيِ چيزي دقيقا توي پهلوم حس ميشد.. بارون ميباريد.. بوي باروت با بوي خاک نم خورده مخلوط شده بود.. اميد به سمتم دويد و من چشم هام بسته شد و ديگه چيزي متوجه نشدم.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هفتاد و ششم [رسول] چند دقيقه اي ميشد که هشيار شده بودم اما، کسي متوجه اين نشده بود. روي يه مبل قديمي دراز کشيده بودم. حواسم به اتفاقاتي که افتاده بود، نبود. خواستم تکوني بخورم که از درد صدايِ ناله‌م بلند شد. اميد که بعد از صحبت کردنش شناختمش جلو اومد و گفت: بيدار شدي اميرعلي..؟ نگران پايين مبل نشست.. ذهنم.. تازه داشت اتفاقاتي که افتاده بود رو به خاطر مياورد.. ياد.. يادِ اون مرد افتادم و بعد بي اراده خواستم روي مبل بشينم که باز درد تمام بدنم رو فرا گرفت.. اميد بلند شد و همونطوري که سعي داشت منو به حالت خوابيده برگردونه گفت: چيکار ميکني..؟ نميبيني اوضاعتو؟ جووني که تازه داشتم ميديدمش صندلي‌اي رو کشون کشون وسط آورد و روش نشست و گفت: نکنه بازم ميخواي فرار کني؟! ميعاد بود.. اميد رو نگاه کردم.. غمگين نگاهم ميکرد.. گفت: چرا اون کارو کردي اميرعلي..؟! من مگه نگفته بودم خودم ميفرستمت بري؟؟ به خيالت منو هل ميدي و فرار ميکني و کسي دنبالت نمياد؟؟ ببين چه به روز خودت آوردي..؟! ميعاد همونطوري که روي صندلي نشسته بود پاش رو عصبي تکون ميداد.. اميد رو بهش گفت: پاشو برگرد تا بيشتر از اين شک نکردن.. ميعاد دست به سينه نشست و گفت: چشم.. چشم آقاي خائن.. عوضِ تشکرته؟! اميد که اين حرف رو شنيد مثل اسفندِ رويِ آتيش از جا پريد.. به سمت ميعاد حمله کرد و يقه‌ش رو گرفت و از روي صندلي بلندش کرد.. به سمت در ُهلش داد و گفت: گمشو برو به هر کسي که دلت ميخواد هر چي که دوست داري بگو! من به کسي باج نميدم..! ميعاد در حاليکه يقه‌ش رو صاف ميکرد گفت: خب حالا! چرا ترش ميکني؟! چته تو!؟ بهت گفتم از اولشم ميدونستم اين يارو رو ميپروني.. اگه ميخواستم بهشون بگم وقتي ديدم جي پي اسش حرکت ميکنه به جاي اينکه خودم بيام پِيش به آقا ميگفتم.. گفتم قرار نيست به کسي چيزي بگم يني قرار نيست بگم.. اميد روي مبل نشست و سرش رو تو دست هاش گرفت. زير لب گفت: هيچ روزي اون جي پي اس کوفتيو چک نميکرديا.. حالا برا من وظيفه شناس شده. ميعاد قدمي جلو اومد و گفت: آخه قربونت برم اگه من نيومده بودم که الان جفتتون به رگبار بسته شده بودين رفيع داشت با دل و جيگرتون کباب ميزد. گنگ نگاهشون ميکردم و هنوز داشتم صحنه هايي که ديده بودم رو کنار هم ميگذاشتم. ميعاد دوباره گفت: نگران نباش اميد.. من الان ميرم.. تو هم دکتر اومد، کارت تموم شد، بيا.. گنديه که زدي ديگه چيکار کنيم.. حلش ميکنيم! اميد سري تکون داد و بعد ميعاد به سمت در رفت و ازش خارج شد. نگاهم رو چرخوندم اما کس ديگه اي رو اون اطراف نديدم. توي يه کلبه ي چوبي بوديم.. يه کلبه ي چوبي که قطره هاي خون مسير در تا مبلي که من روش بودم رو رنگ کرده بودن. اون مرد.. اون مرد کجا بود..؟ بي حرف روي مبل نشسته بودم و نميتونستم تکون بخورم.. من.. بايد اطرافمو ميديدم.. رو به اميد گفتم: من.. تشنمه.. خيلي.. دلخور نگاهم کرد.. خيلي دلخور..! بلند شد و بطري آبي برام آورد.. کمک کرد نيم خيز بشم و از همون فرصت استفاده کردم و با هر دردي که بود، خودم رو به دسته ي کاناپه ي مخمليِ قديمي تکيه دادم.. حالا ميدونِ ديدم وسيع تر شده بود.. جرعه اي آب خوردم.. بطري رو عقب کشيد و گفت: نبايد زياد آب بخوري.. دکتر تو راهه.. داره مياد براي.. زخمت.. هنوز اون زخم رو نگاه نکرده بودم اما کامل حسش ميکردم.. ميسوخت! اميد بطري رو روي ميزِ چوبي کهنه اي گذاشت و گوشيش رو از جيبش بيرون آورد و مشغول کار کردن باهاش شد.. روبروم رو نگاه کردم.. شومينه ي کوچيکي گوشه ي کلبه در حال سوختن بود.. جايِ کفش هاي گِلي روي زمينِ چوبيِ کلبه مشخص بود.. صداي بارون هنوز از بيرون ميومد.. با هر نفسم حسِ جريان پيدا کردنِ چيزي رو توي پهلوم حس ميکردم.. سرم رو به سمت چپ چرخوندم.. اون مرد که حالا چهره‌ش کاملا مشخص بود با چشم هاي بسته و گردنِ افتاده، در حاليکه رد خون از بينِ موهاي سرش رد شده بود و به پيشونيش رسيده بود و از کناِر صورتش گذشته بود، روي يه صندلي نشسته بود و دست ها و پاهاش محکم به صندلي بسته شده بودن.. بي اراده اميد رو نگاه کردم. سنگيني نگاهم رو که حس کرد گفت: نترس.. هيچ غلطي نميتونه بکنه ديگه.. من.. اطمينان داشتم که اون آدم براي من آشناست اما، ميخواستم بدونم اميد ازش چي ميدونه..! بريده و به سختي گفتم: اون.. اون کيه..؟ نگاِه حقيرانه اي بهش انداخت و گفت: کيه؟! يکي از بدبختاي رفيع.. اونو ول کن.. هيچي نگو.. اصن حرف نزن.. گفت هر چي آرومتر باشي کمتر ازت خون ميره..