#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هشتادم
[رسول]
نیم ساعتی از رفتن محمد میگذشت.. مسکن ها کم کم اثر کرده بودن و چشمام سنگین شده بود ..
تو حالت خواب و بیداری بودم که در کلبه باز شد و دو نفر اومدن داخل ..
گیج و منگ بودم..!
صندلی خالی، با طناب هایی که کنارش افتاده بود اولین چیزهایی بودن که وقتی از در وارد میشدی جلب توجه میکرد.. هر دوشون جا خوردن.. اطرافو نگاه کردن و به من رسیدن..
دویدن جلو و یکیشون با تردید از من پرسید: امیرعلی؟!
بی صدا سر تکون دادم..
نگران پرسید: اون.. نیست؟؟ کجا رفت..؟؟ کِی رفت؟؟!
نگاهی به جای خالی محمد انداختم..
نمیدونستم به اندازه ی کافی دور شده یا نه..
توی این جنگل.. پای پیاده.. دستِ خالی..
نمیدونستم میتونن بهش برسن یا نه..
باید نا امیدشون میکردم از گشتن..!
گفتم: اومدن دنبالش.. بردنش!
نگاهی به هم دیگه انداختن و به سرعت بیرون رفتن..
انگار میخواستن نگاهی به اطراف بندازن..
بعد برگشتن داخل.. یکیشون که اسمش نیما بود جلو اومد و گفت: کی رفتن؟ با ماشین بودن؟؟ تو رو کاری نداشتن؟؟!
گفتم: نه.. با من کاری نداشتن..فقط خودش رو بردن..
"لعنتی"ای زیر لب گفت و بلند شد و تماسی گرفت.. عصبی توی اتاق راه میرفت..
تماس وصل شد و گفت: سلام آقا امید..!
و جریان رو براش تعریف کرد..
نمیدونم امید چی میگفت اما مشخص بود عصبانیه.. چون نیما فقط سعی داشت با حرف هاش آرومش کنه: نه آقا امید.. دارم میگم ما اومده بودیم رفته بود.. آره.. آره این خوبه.. میگه کاریش نداشتن.. دیگه چراشو نمیدونم آقا! باشه.. باشه ما هر دو اینجا میمونیم تا دستورِ بعدی.. خدانگهدار..!
رو به نفر دوم کرد و گفت: کارمون در اومد فاضل!
اون که تا الان بیخیال تر از نیما به نظر میومد، در حالیکه داشت دست هاشو کنار شومینه گرم میکرد، قدمی جلو اومد و گفت: چیشده مگه؟!
نیما گفت: آقا امید گفت احتمالا اینجا براشون شناسایی شده و ممکنه برگردن.. یا هر چیز دیگه.. گفت باید بریم.. حالا خبرش رو بهمون میده که چطوری و کجا!
فاضل گفت: امیدم زیادی حساسه.. اگر میخواستن کاری کنن همون وقت که اومدن میکردن.. کسی اینجا نبوده که جز این.. (و به من اشاره کرد!)راحت میتونستن بکشنش!
نیما چشم و ابرویی اومد و یه "دور از جون" مصلحتی گفت!
و بعد ظرفی از کیفِ کوچیکش بیرون آورد و درش رو باز کرد و روی پای من گذاشت..
قاشقِ سفید رنگِ پلاستیکی رو هم داخلش گذاشت و گفت: اینو بخور تو یکم رو به راه بشی.. رنگ به روت نداری!
سرم رو پایین آوردم و نگاه کردم.. داخل یه ظرف پلاستیکی مربعی شکل، کمپوت ریخته شده بود..
زیر لب ممنونی گفتم و به سختی قاشق رو برداشتم..! انقدر احساسِ ضعف میکردم که نمیتونستم صبر کنم..
حدود یک ساعت از اومدن این دو نفر میگذشت که تلفن نیما زنگ خورد.. رو به فاضل گفت: کم کن صدای آهنگ رو و جواب داد: جانم آقا امید!؟
آهان.. خب خب.. آره.. بلدم.. قبلا رفتم ولی الان شبه نمیدونم میتونم خوب مسیریابی کنم یا نه.. اگه لوکیشن بفرستی زودتر میرسیم..
باشه، پس الان راه میفتیم..!
و تماس رو قطع کرد..
وسیله ی خاصی اونجا نداشتن..
به سمتم اومد و گفت: باید بریم!
سوییچ رو از جیبش بیرون آورد و به سمت فاضل انداخت.. گفت: روشن کن ماشینو تا بیارمش
و دست من رو گرفت و سعی کرد بلندم کنه..
کنارش ایستاده بودم و دستم دور گردنش بود و تقریبا نصف وزن بدنم روش افتاده بود.. فاضل داشت به سمت در میرفت که تقه ای به در خورد..!
سر جامون میخکوب شدیم..!!
هیچکس تکونی نمیخورد که دوباره به در کوبیدن..!
فاضل نگاهی به نیما انداخت و سرش رو تکون داد و و با حرکت لب هاش گفت: "بدبخت شدیم!"
نیما من رو به پشت مبل برد و روی زمین نشوند..
اسلحه ش رو از پشت کمرش بیرون کشید و گفت: تو از اینجا تکون نخور..!
خودم رو عقب کشیدم تا دید داشته باشم..
نیما جلو رفت و گفت: کیه؟!
جوابی نشنید و اسلحه ش رو آماده کرد.. به فاضل با اشاره ی سر گفت بره کنار و خودش در رو باز کرد..
هنوز در کامل باز نشده بود که صدایِ رها شدنِ تیری که مشخص بود اسلحه ش به صدا خفه کن مجهز شده اومد و نیما روی زمین افتاد..!
فاضل با چشم های گشاد به نیما نگاه کرد و بعد سریع پشت ستون پناه گرفت و اسلحه ش رو بیرون آورد و چند شلیک به سمت در کرد..
قلبم به شدت میتپید..! میدونستم محمد اون بیرونه و نگران بودم از شلیک های پی در پی اینا..
صدای نا آشنایی از پشت در گفت: تمام این دور و بر آدمای ما هستن! نگاه کن!!
و بعد پنجره هایِ چهار دورِ کلبه، هم زمان شکستن..!
اون مرد دوباره داد کشید: هیچ راهی نداری دست تنها، با یه آدمِ مریض و یاری که تیر خورده و احتمالا دیگه مرده!
اگه میخوای به سرنوشت اون دچار بشی که مقاومت کن.. اگر نه، اسلحه تو بذار زمین و بیا بیرون..
فاضل رو نمیدیدم.. خوب نمیدیدمش.. پشت ستون بود.. اما صدای نفس کشیدنِ پر از استرسش رو میشنیدم.. بعد از چند ثانیه، اسلحه ای روی زمین، به سمت در سُر خورد و بعد، فاضل دست هاش رو روی سرش گذاشت و روی زمین نشست..
سرم رو به دیوار تکیه دادم..
نگاهم به نیما افتاد.. که روی زمین افتاده بود..
سه نفر وارد خونه شدن و در حالیکه اسلحه هاشون به سمت فاضل بود جلو رفتن و بلندش کردن و به سمت بیرون هلش دادن..
ناخودآگاه، ترسیدم.. که نکنه اینا کسایی که من فکر میکنم نیستن..
خودم رو روی زمین کامل پشت مبل کشیدم و پاهام رو جمع کردم..
صدای قدم های یکی اومد و بعد، رو به بیرون گفت: کسی که اینجا نیست!
یکی با عجله داخل اومد و گفت: ینی چی کسی نیست..؟!!
و این.. صدایِ محمد بود!
بدونِ اینکه فکر کنم بلند گفتم: من اینجام!!!
و بعد از یه مکثِ کوتاه، محمد به این سمت اومد..
چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد روی زمین نشست و بغلم کرد.. محکم!
جایِ گلوله درد میکرد اما، مگه اهمیتی داشت؟!
وقتی بهش گفته بودم برو، فکر نمیکردم دوباره ببینمش و اون الان، اینجا بود..
ازم فاصله گرفت و گفت: خوبی؟؟
تند سر تکون دادم..
کسی این سمت اومد و نگاهم کرد.. با بُهت و هیجان گفت: رسول!!
صدایِ حسام بود..
جلوی پام کنار محمد نشست و گفت: وای رسول!
بعد محمدو نگاه کرد و گفت: آقا، رسول!!
محمد خندید!!
و بعد نگاهی به در انداخت و گفت: وقت نیست.. بلند شین..!
و بعد در حالیکه حسام و محمد کمکم میکردن، بلند شدم تا به سمت بیرون بریم..
نیما هنوز روی زمین افتاده بود..
کنارش قدم هامو آروم کردم.. محمدو نگاه کردم!
منظورمو فهمید که گفت: چیزیش نیست.. بیهوشه فقط.. تیر بیهوش کننده بوده..
اون یکی هم دست و پاش بسته س تو ماشینشونه.. یکی دو ساعت دیگه اینم بهوش میاد..
فقط ما قبل از اینکه بقیه متوجه بشن باید از اینجا بریم..
و بعد آروم به سمت بیرون حرکت کردیم..
کنار کلبه ایستادیم..
محمد گفت: الان ماشین میاد..!
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که نوری از انتهایِ راه مشخص شد و بعد دو تا ماشین کنار ما نگه داشتن.. داخل یکیشون دو نفر، و داخل یکی دیگه، یک نفر نشسته بود که بعد از ایستادن پیاده شد و به اون دو نفر ملحق شد..
به سمت ماشین خالی رفتیم و سوار شدیم..
بارون کامل بند اومده بود اما هوا سوزِ سردی داشت..
روی صندلی عقب دراز کشیدم و محمد، پتوی کوچیکی رو روم کشید..
و نمیدونم چقدر گذشت که چشم هام سنگین شد و به خواب آرومی فرو رفتم..!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هشتاد و يکم
[محمد]
رسيده بوديم خونه.. خونه ي حسام.
قرار بود رسول رو ببريم بيمارستان براي چک کردن زخمش اما بعد، به اين نتيجه رسيديم که ممکنه اين رد گلوله برامون
دردسر ساز بشه.
و حسام پزشکي رو به خونه آورد تا رسول رو توي خونه ببينه.
اون هم حرفِ اون دکتري که همراه اميد بود رو تاييد کرد و گفت بايد از زخم مراقبت بشه تا خونريزي و عفونت نکنه..
بعد از ديدن رسول، به اصرار حسام و رسول، سر من رو هم معاينه و بانداژ کرد.
ميدونستم چيز مهمي نيست.. و همينطور هم بود. البته دکتر گفت که شکستگي نداره اما بهتره برم بيمارستان تا ازش عکس گرفته بشه اما نميتونستم براي رفتن به بيمارستان ريسک کنم.
آيهان که ت.ميم فراهاني بود، کسي رو موقت جاي خودش گذاشته بود و اومده بود تا از خونه چيزي ببره.
رسول روي کاناپه ي پذيرايي دراز کشيده بود و آيهان سعي داشت با حرف ها و شوخي هاش، کمي حال و هواش رو بهتر کنه.
رو به رسول گفت: حيف که زخمي شدي، وِالا الان ميبردمت طبقه ي بالا سالن آرايشي بهداشتي، يه مستر جوئل درجه يک تحويل آقا محمد ميدادم ببينه کارم چطوره!
رسول خواست بخنده اما، چهرهش از درد تو هم جمع شد. با همون حال گفت: آقا محمد يه بار جوئلو ديده ديگه کافيه. لازم نکرده..
لبخند زدم..
حسام اما، که انگار اون هم مثلِ ما، هنوز هاله هاي درد نبودن رسول رو حس ميکرد، نميتونست بخنده..!
آيهان رو به رسول گفت: راستي.. وقت نشد بپرسم، چطور شد تير خوردي..؟
حسام که من فقط سربسته جريان امشب رو براش توضيح داده بودم، روي صندلي جا به جا شد و منتظر به رسول نگاه کرد..!
رسول که انگار هول شده بود، دستش رو حائل بدنش کرد و خودش رو کمي کشيد بالا و گفت: راستش، يه درگيري پيش
اومده بود، بين اين گروهي که من پيششون بودم و کسايي که گويا ميگفتن با هم رقيبن.. منم اونجا بودم و خب، اينطور شد!
و من اما تو سکوت و ُبهت زده، به رسول نگاه ميکردم..! از سر شب تا الان، نشده بود هيچي بگم و عذري بخوام و حرفي بزنم راجع بهش.. راجع به اتفاقي که افتاده..! و حالا رسول با اين حرفش، بزرگ تر از قبل شدنشو به رخم ميکشيد و من رو بيشتر از قبل پيش خودم شرمنده ميکرد.. شرمنده ي فکري که امشب، براي يک ثانيه دربارهش از ذهنم گذشت..
بچه ها باهم حرف ميزدن و من.. تو فکر بودم.. بجز خودمون، هنوز هيچکسي از ماجرا خبر نداشت.. از بودن رسول، خبر نداشت.
و من الان، اينجا، قبل از برگردوندنش، خيالِ گفتن نداشتم.. حداقل به جز آقاي عبدي، دلم نميخواست کسي بدونه..
نميدونم اما، انگار ميترسيدم نتونم از پس اين کار بربيام.. يه استرس نا معلومي توي وجودم بود.
شب از نيمه گذشته بود.. تلفنم رو برداشتم و به طبقه ي بالا رفتم..
شماره ي آقاي عبدي رو گرفتم و بعد.. آروم و شمرده، اتفاق هايي که افتاده بود رو براش توضيح دادم..
خوشحالي عميق صداش بعد از شنيدن اين خبر حتي از اينهمه فاصله به راحتي حس ميشد.
بعد از صحبت کردن راجع به اين قضيه، درباره ي فراهاني و اتفاقات در حال جريان هم توضيحاتي رو بهش دادم و بعد تماس رو قطع کرديم..
قرار بود چند روز اينجا بمونيم تا رسول يکم رو به راه بشه و بعد به سمت ايران حرکت کنيم. تو اون چند روز، رسول راجع به اتفاقي که براش افتاده بود برام گفته بود.. راجع به اينکه ديگه نميتونه چهره ي کسي رو به خاطر بسپاره و چقدر بابت اين اتفاق اذيت ميشه، و من فقط به اين اهميت ميدادم که اون اينجاست.. به هر صورتي!
تو طول اون مدت که ترکيه بوديم، من، حسام و آيهان، چشم از فراهاني برنداشتيم..
اونطور که متوجه شديم، قرار بود هفته ي بعد به ايران برگرده.. و ما اميدوار بوديم که تو جريان برگشتن، گمش نکنيم..
توي تمام اون چند روز، دکتر هر روز به رسول سر ميزد.. بعد از روز پنجم، که اوضاعش بهتر شده بود و ميتونست با کمک، بهتر راه بره، قرار به برگشتنمون شد.. حسام بليط هاي هواپيما رو گرفته بود و براي ساعت ۱۰ شب به سمت تهران پرواز داشتيم..
همه چيز آماده بود..
رسول که وسيله اي نداشت و من، تمام بارم کوله پشتيِ کوچيکي بود..
با اينکه قرار بود باهم بريم اما بهتر بود بليط ها جدا گرفته بشه..
آيهان اين بار هم تغييراتي رو روي چهره ي رسول داده بود.. چون آخرين بار به عنوان اميرعلي حقاني تصويرش توي سيستم ثبت شده بود و ممکن بود به علت اتفاقاتي که افتاده و مدارکي که بر پايه ي زنده نبودنش استواره، برامون دردسرساز بشه..
به سمت فرودگاه در حرکت بوديم..
کنار در ورودي از حسام خداحافظي کرديم و وارد شديم.
رسول کنارم ايستاده بود.. خودش چيزي نميگفت اما، توي رفتارش يه ترسِ نامحسوس مشهود بود! ترسِ گم کردن من، ترس نشناختن چهره ي من توي اون شلوغي، ترسي که وقتي داشتم کوله پشتيم رو رويِ ريلِ گيت بازرسي ميذاشتم و يه لحظه توي شلوغي گير کردم، توي "محمد" صدا زدنِ پر از استرسش پيدا کردم!
و بعد از اون، بيشتر از اينکه اون حواسش به من باشه، من حواسم رو بهش دادم تا اين اطمينان رو بهش بدم که گمش
نميکنم.. که گم نميشه..!
اتفاق بدي که همراهمون بود اين بود که براي ورود، بايد از هم فاصله ميگرفتيم.. چون بليط ها جدا بود و نميخواستيم باهم ديده بشيم..
اما بهش اطمينان دادم که حواسم بهش هست.
که حتي اگر اون منو نشناسه، من ميشناسمش و هواشو دارم.
گوشي کوچيکي رو هم حسام در اختيارم گذشته بود و اين کمي، اوضاع رو بهتر ميکرد..
توي صف نشون دادنِ بليط ها بوديم.. من جلو و رسول، چند نفر عقب تر از من ايستاده بود..
مدارکم رو روي ميز گذاشتم و گفتم: خسته نباشيد.. بفرماييد.
مدارکي که به اسم "اميرحسين حقاني" بود و با اون ها اومده بودم ترکيه..
مامور مدارک رو از روي ميز برداشت و نگاهي بهشون انداخت و بعد شروع به وارد کردن اطلاعات توي سيستم کرد. چند ثانيه مکث کرد و بعد، سرش رو بالا آورد و دقيق تر نگاهم کرد.
و دوباره نگاهش رو روي مانيتور برد..
بعد از سي ثانيه در حاليکه مدارک من دستش بود، از روي صندلي بلند شد و گفت: چند لحظه صبر کنيد الان برميگردم.
و به سمت اتاق کوچکي رفت..
نگاهي به اتاق که روي تابلويِ بالاي درش واژه ي "امنيت" درج شده بود، انداختم..
پشت سرم خانومي با بچه اي توي بغلش ايستاده بود.. اين رفتن ناگهاني به اون اتاق، با مدارک من.. خبر هاي خوشي نميداد..
آروم سر برگردوندم و پشت سرم رو نگاه کردم.. رسول با نگراني به اتفاقات خيره بود.. چشم گردوندم.
دو تا راه خروجي رو نگاه کردم..
هر دو کنارش مامور بود اما، يکيش از اينجا فاصله داشت و به اين نقطه، ديدِ کمتري داشت.
حسم خبر هاي خوبي بهم نميداد..
نميدونستم چيشده اما، ترجيح دادم اونجا نايستم.. اينکه من و رسول باهم نبوديم خيالمو کمي راحت ميکرد از اينکه ارتباطي بينمون نيست و مشکلي براي اون پيش نمياد..
ميخواستم برگردم و بهش بگم هر مشکلي پيش اومد تو برو، ميگم بيان دنبالت، اما.. ترسيدم حتي يک نفر متوجه ارتباطمون
بشه و پايِ اون هم گير بشه.. چاره اي نبود..
نميدونستم چه اتفاقي افتاده و به چي مشکوک شدن اما ميدونستم تو اون اتاق چه خبره و تا چند لحظه ي ديگه قراره بيان دنبال من.
قبل از اينکه اتفاقي بيفته، از صف خارج شدم و بدون جلب توجه وارد جمعيت شدم و بعد از گم شدن تو جمعيت، به سرعت به سمت در خروجي رفتم..
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هشتاد و دوم
[رسول]
مدارکم توي دستم فشرده ميشد.
از همون چند تا اتفاق مشخص بود چي داره پيش مياد.. صحنه ي دستگير شدنِ مصطفي توي فرودگاه ترکيه مثل فيلم از
جلوي چشم هام رد ميشد.
۵ نفر مونده بود تا نوبت من بشه و اين اتفاق افتاد. از رفتن محمد خيلي نگذشته بود که مامورا از گيت بازرسي بيرون اومدن.
از مردمي که اونجا بودن پيِ محمدو گرفتن و اونها با دست مسير احتماليِ رفتنش رو نشون ميدادن!
شلوغي و هرج و مرجِ مقطعي که اونجا پيش اومد، باعث شد بتونم خيلي آروم خودم رو از جمعيت بيرون بکشم.
مطمئن بودم الان چهار چشمي به دوربين هاي فرودگاه خيره شدن و دنبال محمد ميگردن.. پس هر حرکت مشکوکي از طرف من کارو برام تموم ميکرد.
آروم به سمت صندلي ها رفتم..چند تا صندلي خالي توي رديف اول وجود داشت اما، ترجيح دادم به رديف هاي عقبتر برگردم و کنار خانواده اي بشينم..! طوري که انگار همراه اونام.
نگران بودم.. نگرانِ گير افتادن محمد..!
نميدونم.. نميدونم چطور شده بود.
نگاهم رو نامحسوس به اطراف ميچرخوندم. سمت در هاي خروجي..
چند تا از مامور هاي پليس در حال جستجو بودن.
باز گوشه ي ناخن هام ميسوخت.
از شدتِ ضربان قلبم، نبضِ بزرگي رو حواليِ زخمم حس ميکردم!
مدارک توي دستم از عرق خيس شده بودن!
پيرمردي که کنارم نشسته بود نگاهي بهم انداخت و گفت: تو هم الجزاير ميخواي بري..؟
بي اراده گفتم: ايران..
نگاه متعجبي بهم انداخت و گفت: پس چرا سوار نميشي؟!
از گنگي بيرون اومدم و تابلويِ جدول زماني پرواز ها رو نگاه کردم..
گفتم: نه.. من يه وسيله اي، يني يه مدرکي جا گذاشتم.. اگه نباشه نميتونم برم.. منتظرم برام بيارن..!
آهاني گفت و دوباره، مشغولِ خوندنِ روزنامهش شد..
نميدونم چند دقيقه اونجا نشسته بودم و با کندنِ گوشه هاي ناخنم و تکون دادن استرسي پام مشغول بودم.. فقط اينو
ميدونستم که نبايد اونجا رو ترک کنم!
همون موقع بود که گوشيِ کوچيکي که حسام در اختيارم گذاشته بود، توي جيبم ويبره رفت..
شماره نا آشنا بود.. جواب دادم اما چيزي نگفتم..
محمد بود..!! گفت: الو رسول؟!
از روي صندلي بلند شدم و گفتم: الو آقا..! چيشد..؟ کجايين شما؟! خوبين؟
محمد با عجله حرف ميزد.. گفت: خوبم من، کجايي رسول؟ گيتو رد کردي؟!
نگاهي به اطراف کردم و گفتم: نه.. نه آقا.. اومدم بيرون.. تو سالن انتظارم..!
با صداي بلند تري گفت: چرا رسول؟!؟ برگرد برو همونجا که بودي.. چند دقيقه بيشتر وقت نداري پروازت الان ميره!
گفتم: آقا.. ولي..
جواب داد: رسول ولي و اما نداره! برگرد برو سوار هواپيما شو مشکلي براي تو پيش نياد..
بريده گفتم: آقا.. آقا شما چيکار ميکنين پس؟ شما چجوري مياين؟!
گفت: رسول ميان منم! برو تو الان.. نگران چيزي نباش.. توي مسير که قرار نيست با کسي صحبت کني، اونجا هم ميگم يکي
بياد دنبالت.. که بشناستت.. نگران اين قضيه نباش.. من.. نگرانِ اين نبودم! آخرين چيزي که شايد اون لحظه بهش فکر ميکردم، اين بود.. الان تمام فکرم گير نيفتادن محمد بود!
گفتم: آقا من اصلا نگرانِ اين نيستم.. آقا شما چجوري برميگردين..؟ الان کجا رفتين؟
گفت: رسول انقدر سوال نپرس وقتت گذشت.. پروازت بگذره من ميدونم و تو!
من کم مونده برسم به حسام.. تو کاري که بهت گفتمو بکن.. اگر هر شماره اي غير اين بهت زنگ زد، اصلا جواب نده و سيم کارتتو در بيار.. متوجه شدي..؟
آروم و ناگزير گفتم: بله آقا..
دوباره گفت: گيتو رد کردي بهم يه پيام بده، بعدم تهران رسيدي وايسا کنار دفتر اطلاعات، ميان دنبالت..
گفتم: ولي آقا، شما..
بين حرفم اومد و گفت: رسول!! از گيت رد شو و بهم پيام بده!
و بعد تماس رو قطع کرد..!
ماجراي مصطفي يک لحظه هم از جلوي چشمم کنار نميرفت..!
نگاهي به اطراف انداختم و به طرف گيت که حالا خلوت تر شده بود رفتم.
مدارکم رو روي ميز گذاشتم.. نگاهي بهم انداخت، اطلاعاتم رو وارد کرد. بعد مهري به پاسپورتم زد و از گيت رد شدم.
قبل از هر کاري يه پيامک براي محمد ارسال کردم و گوشيم رو توي جيبم فرستادم.
توي هواپيما نشسته بودم.. صبح، فکر ميکردم ديگه محاله اتفاقِ جديدي بيفته.. فکر ميکردم شب به نيمه نرسيده ايرانيم و حالا، اين اتفاق افتاده بود..
بعد از حدود دو ساعت، با اعلام خلبان، وارد آسمونِ ايران شديم.. جايي که بعد از بيشتر از يک ماه، واردش شده بودم. از برگشتن به اينجا، جايي که ترسام کمتر ميشد خوشحال بودم اما.. دلهره اي که به جونم افتاده بود زورش به اين خوشحالي ميچربيد..!
پرواز بالاخره تو زمین ايران نشست... و من پياده شدم... بدون محمد!
ميخواستم بهش زنگ بزنم اما، ترسيدم اوضاعش رو بدتر کنم.
به سمت سالن حرکت کردم.. از دور نگاهي به همونجايي که محمد گفته بود انداختم.. دفتر اطلاعات.. چند نفري اونجا ايستاده بودن و من، نميدونستم کي به کيه.
نميدونستم آيا همهشون غريبهن، يا بينشون براي من آشنايي وجود داره..!
چهره ي من کمي تغيير کرده بود.. اما نه اونقدري که يه آشنا نتونه تشخيص بده..
آروم جلو رفتم.. دست هامو تو هم گره کرده بودم و مضطرب اطراف رو ميکاويدم..
يک نفر از کسايي که اونجا ايستاده بود، نگاهش روي من دقيق تر بود.. و بعد با قدم هاي بلند در حاليکه بي صدا اسمم رو ميگفت به سمتم اومد.. جلوم ايستاد..! و من، نميشناختمش!
اسم تمام کسايي که ميدونستم و ميشناختم داشت توي ذهنم ميچرخيد که گفت: واي.. واي... رسول..
شهاب بود..!
دست هاش رو باز کرد و در آغوشم گرفت.. اما.. تمام حواسش به برخورد نکردنش به سمت چپ بدنم بود. من ايران بودم.. جايي که فکر نميکردم ديگه حتي براي يک بار ببينمش!
خنديدم! بينِ يه بغضِ کوچيکِ مخفي! بغض خوشحالي.. خوشحالياي که، زورِ دلهره بهش ميچربيد..
ازم جدا شد و نگاهش رو از روم برنميداشت!
ميدونستم.. همه ي اونا فکر ميکردن من مردهم!
با خنده ي کوچيکي گفتم: تا حالا مرده ي زنده شده نديده بودي، نه؟!
بي حرف سرش رو به طرفين تکون داد..
گفت: وسيله اي نداري همراهت..؟
جواب منفيم رو که شنيد، سري تکون داد و گفت: خب پس بريم..!
و مُچِ دستم رو گرفت و آروم به سمت در خروجي راه افتاد!
نگاهي بهش کردم و به شوخي گفتم: متهم گرفتي؟! بيا يه دستبندم بزن! خوب نيست با مرده ي زنده شده اينطوري رفتار کردن..
نگاهي بهم انداخت و گفت: سفارش آقا محمده..!
همونطوري که به سمت در ميرفتيم گفتم: به تو.. چيزي نگفت..؟ که.. کجاست؟
جواب داد: با حسام بودن وقتي بهم زنگ زد..
گفتم: کي زنگ زدن شهاب..؟! يني..چه ساعتي؟!
سري تکون داد و گفت: حدود چهل دقيقه پيش..
نفس راحتي کشيدم.. کمي.. خيالم راحت تر شده بود.
به سمت ماشينش رفتيم و سوار شديم.. به سمتم برگشت و نگاهي بهم انداخت و بعد با ذوقي که توي صداش بود گفت: آخه رسول من اصلا هنوز باورم نميشه! بخدا که فکر ميکنم خوابم..
لبخند زدم..
گفتم: ميدونن بقيه..!؟
تند سر تکون داد و گفت: نه.. نه! ميخواي تلفات بديم؟! من خودم کم مونده بود تا سکته برم برادِر من! راستش فقط من و آقاي عبدي ميدونيم..آقاي عبدي کليد جايي رو داد.. گفت فعلا ببرمت اونجا، تا شرايط براي گفتن بهتر بشه..
خب.. خب.. ميدوني که.. خانوادهت..
و سکوت کرد.
ميدونستم.. براي گفتن بهشون.. بايد همه چي مهيا ميشد.
سر تکون دادم..!
لبخند کوتاهي زد و گفت: بريم..؟
سري تکون دادم و گفتم: بريم..
توي مسير، گوشيم رو از جيبم بيرون آورده بودم و توي دستم گرفته بودم.. ميترسيدم محمد پيامي بده يا زنگي بزنه و من، متوجه نشم!
اينکه تونسته بود بره پيش حسام، يکم اوضاع رو بهتر ميکرد.. ميدونستم اون هر طوري که باشه، از هر راهي برش ميگردونه ايران اما.. تا اين رو به چشم نميديدم، خيالم راحت نميشد..
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
|هموطن|
شاید شب تموم شد، خُدا رو چه دیدی!؟ 🌙 #هموطن_دو
نفسِ راحت شهاب اینجا معلومه!؟
هدایت شده از فآریا
فکرش را بکن!
امروز غروب از خواب بیدار میشوی. عرق کردهای. نمیدانی شب است یا صبح! دست میگذاری روی قلبت. تصویرهایی که دیدی یک لحظه از جلوی چشمت کنار نمیروند. نفس نفس میزنی.
مینشینی و کورمال کورمال کلید چراغ را میزنی.
خانه سکوت است. کسی نیست.
روی تخت مینشینی و فکر میکنی. به چیزهایی که دیدهای.
به باران. مِه. هلیکوپتر. سیِ اردیبهشت.
کنترل تلویزیون را برمیداری و روشنش میکنی. سمت یخچال میروی و یک لیوان آب میریزی. تکیه میدهی به اوپن و منتظر، تلویزیون را نگاه میکنی.
تلویزیون روشن شده. مناظره ریاست جمهوری چهارصد و چهار بین سید ابراهیم رئیسی و کاندید دیگری دارد پخش میشود.
دست روی قلبت میگذاری و آرام میگویی: خدا رو شکر.. چه خوابِ بدی بود!
🌧🚁🌫
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هشتاد و سوم
[داوود]
دو ساعتي از رفتن شهاب ميگذشت.
من کنار فرشيد بودم و داشتيم باهم روي يه مسئله اي کار ميکرديم.
شهاب پشت ميزش بود که تلفنش زنگ خورده بود. محمد بود.. نفهميده بوديم چي شده.. تماس رو سريع قطع کرد و بعد با عجله کتش رو از روي صندلي برداشت..
من و فرشيد با تعجب به هم نگاه کرديم.
خواست از کنار ميز فرشيد رد بشه که فرشيد بهش گفت: محمد بود شهاب؟!
شهاب همونطوري که کتش رو تنش ميکرد گفت: آره آره..
و خواست بره!
فرشيد ُمچ دستش رو گرفت تا از رفتنش جلوگيري کنه.. از روي صندليش بلند شد و گفت: شهاب، کجا ميري انقدر عجله داري خب؟! آقا محمد چي گفت..؟!
شهاب در حاليکه سعي داشت دستش رو آزاد کنه گفت: هيچي نميدونم من.. فقط آقا محمد گفت خيلي سريع برم فرودگاه.. خيلي تاکيد داشت همين الان برم.. ببخشيد!
و بعد از کنارمون رد شد و به سمت پله ها رفت.
فرشيد نگاهم کرد و گفت: چيشده يني..؟ اتفاقي نيفتاده باشه!
سري تکون دادم و گفتم: نميدونم..!
شونه اي بالا انداخت و گفت: چي بگم.. خيره انشاءالله..
و روي صندليش نشست و مشغول ادامه ي کارمون شديم.
و حالا، دو ساعت از رفتن شهاب ميگذشت و هنوز برنگشته بود..
اونهمه عجله ي رفتنش، يکم دلواپسم کرده بود.
خواستم بهش زنگ بزنم که ديدم خودش داره از پله ها پايين مياد.
حواسش به کسي نبود.. سر به زير راه ميومد اما يه لبخندِ محو روي لب هاش بود! انگار به چيزي فکر ميکرد.
برعکسِ هميشه که وقتي برميگشت، کنار ميز بچه ها ميومد و سلام ميداد، تو سکوت رد شد و سمت ميزش رفت..
تعجب کردم..!
ميز فرشيد کنار ميز شهاب بود و فرشيد هم پيشش بود.. امشب، فقط من و فرشيد شيفت بوديم اما، بخاطر حجم انبوه کار ها و نبود آقا محمد، سعيد و شهاب هم مونده بودن.
اونا هم مثل من از اين کار شهاب متعجب شدن.
فرشيد صداش کرد.
شهاب روي صندلي به سمتش چرخيد. صداشون رو نميشنيدم..
کنجکاو بودم.. خيلي!!
از روي صندليم بلند شدم و به سمتشون رفتم..
انگار فرشيد ازش پرسيده بود چي شده و چه خبر چون شهاب داشت ميگفت: هيچي ديگه.. رفتم فرودگاه و برگشتم.. يه کاري بعدش پيش اومد برام.. دير کردم يکم، ببخشيد همه ي گزارش ها موند گردن شما.. بفرست رو سيستمم کاملش ميکنم..
و صندلي رو به سمت ميزش چرخوند.
بهش گفتم: خب آقا محمد براي چي انقدر عجله داشت؟! کي اومده بود فرودگاه؟!
سعيد که انگار از ماجراي فرودگاه رفتن خبر نداشت جمله ي منو تکرار کرد: کي اومده فرودگاه؟!
شهاب نگاهش رو بين ما چرخوند و گفت: خب.. خب راستش چون من از شما جديدترم، خيلي با همه ي بچه ها آشنا نيستم.. احتمالا شما ميديدينش، ميشناختين..
فرشيد پرسيد: يني نفهميدي کي بود؟!
صندليش رو کامل به سمت ما چرخوند و گفت: فهميدن که خب، قاعدتا از بچه هاي سازمانه..چون آقا محمد گفت برم دنبالش برسونمش جايي.
فرشيد آهاني گفت و بعد ادامه داد: خيلي خب سرباز ميتوني به کارت برسي..!
شهاب خنديد و سر ميزش برگشت..
و من اما همونجا کنار ميز فرشيد، داشتم حرف هاي دوپهلويِ شهاب رو سبک سنگين ميکردم.
چيزايي توي ذهنم ميچرخيدن.. چيزايي که از کنار هم گذاشتنشون فقط به يه چيز ميرسيدم.. يه چيز خنده دار! يه چيز
غيرممکن..
سر تکون دادم و به سمت ميزم رفتم و مشغول کارم شدم..
يک ربعي بيشتر نگذشته بود که کلافه خودکارم رو روي ميز انداختم و دست هامو روي صورتم گذاشتم.
تمرکز نداشتم.. تمام اتفاقات از جلوي چشمم رد ميشدن.
اون ايميل ها.. رفتن محمد.. و حالا، اتفاق امروز.
چيزي که داشت توي ذهنم ميچرخيد اگر هر قاضيِ عادلي ميشنيد، احتمالا راي به جنونم ميداد!
نفس عميقي کشيدم و خواستم مشغول ادامه ي کارم بشم که شهاب صدام زد.. سايت خلوت تر از روز ها بود و نيازي نبود بلند صحبت کنه..
گفت: داوود يه لحظه مياي اينجا؟
اون کارتابل طوسيه رو هم بي زحمت از روي ميز صادق مياري..؟ سري تکون دادم و بلند شدم..
چيزي که خواسته بود رو براش برداشتم و به سمتش رفتم..
تشکري کرد.. از روي صندليش بلند شد و به سمت يکي از ميزهاي خالي رفت، يه صندلي برام آورد و گفت: بشين!
گفتم: ممنون مياوردم خودم.. چه کمکي از من برمياد!؟
جواب داد: ببين داوود.. اينجا توي اين فايل تمام اون اطلاعات افراد پرونده ي عقيق هست خب؟ اما چون من اون زمان نبودم، يکم پيگيريش برام سخت ميشه.. اگه يکي از شماها کمکم کنيد زودتر به نتيجه ميرسيم.
سرمو به بالا و پايين تکون دادم و گفتم: حتما.. حالا بگو چي ميخواي دقيقا!؟
فايلي رو باز کرد و شروع به توضيح دادن کرد.. يه قسمتي از اطلاعات روي حساب صادق بود.. شهاب گفت: آهان.. خب اين قسمت رو صادق يه فايل درست کرده توي سامانه.. کدش رو فرستاده بود برام.. تو گوشيمه..
و روي ميز دنبال گوشيش گشت.. بازش کرد، صفحه اي که ميخواست رو آورد و رو به من گفت: ميشه بخوني برام..؟
گوشي رو ازش گرفتم و گفتم: حتما.. چقدم طولانيه کدش..
جواب داد: آره با اين نرم افزار جديده رمز زده، اينطوري شده.
از روي گوشي داشتم براش ميخوندم که پيامِ جديدي براي شهاب اومد و نوتيفيکيشنش روي صفحه پديدار شد و رويِ کد رو پوشوند.. سريع بستمش اما، قبلش ناخودآگاه چشمم به تک کلمه اي که توي پيام بود خورده بود.. کلمه ي آشنايي که نميدونستم کجا به چشمم خورده!
ادامه ي کد رو براش خوندم و وارد شد.. تشکر کرد و بعد باهم شروع به حل سوالات و مسائلي که داشت کرديم.
نيم ساعتي گذشت.. شهاب دستي به چشم هاي خستهش کشيد و گفت: ممنون داوود..! خيلي زحمت کشيدي.. اگه نميومدي تا صبحم تموم نميشدن..!
لبخندي زدم و گفتم: خواهش ميکنم.. کاري نکردم.
از روي صندلي بلند شدم و سر جاش برگردوندمش.. رو به شهاب گفتم: کاري داشتي باز صدام کن!
ممنوني گفت و بعد به سمت ميزم رفتم..
روي صندليم نشستم و مشغول کار هاي خودم شدم.
نميدونم.. نميدونم چقدر گذشته بود که بين کار هام، يهو ذهنم ايستاد..! انگار تو تمام اين چند دقيقه، بي اراده دنبالِ اون
شباهت ميگشته.. دنبالِ اون شباهتي که تو گوشي شهاب ديده بود..!
نگاهم خيره به مانيتور بود و دستم روي کيبورد ماتش بردن بود!
زير لب گفتم: نه.. نه حتما شبيهشه!!حس ميکردم توي همون چند ثانيه، يخ شد ِن سر انگشت هام رو..
آب دهانم رو به سختي قورت دادم و گوشيم رو از کشوم بيرون آوردم..
وارد پيام ها شدم.. گفت و گو ها رو پايين رفتم.. خيلي پايين.. جايي که شايد، آخرين پيامش براي بيشتر از يک ماه پيش بود.
چشمم روي نوشته ي "مستر جوئل" خيره مونده بود..نميدونم اما، ميترسيدم از باز کردنش.. ميترسيدم اين بار هم ذهنِ خيال بافم اشتباه کرده باشه..!
نفس عميقي کشيدم و بازش کردم..
پيام ها رو رفتم بالا.. شايد، چندين ماهِ پيش.
و بعد، نوشته ي "داوود، يکي لطفا، بگي اسپري آبي آسم، خودشون ميفهمن.. اگه باز پرسيد بگو سالبوتامول" بود که جلوي
چشم هام خودنمايي ميکرد.
دوباره خوندم.. سالبوتامول.. سالبوتامول.. نگاهمو از گوشي گرفتم و به شهاب انداختم.. با خودم گفتم: ديوونه نشو داوود.. تشابهه.. تشابهه! تو عالم مگه فقط يه نفر آسم داشته؟
و صفحه ي گوشيم رو قفل کردم.. انگار از بيشتر فکر کردن بهش ميترسيدم.
از گردابي که اين فکر ميساخت و منو توي خودش غرق ميکرد، ميترسيدم.
چند دقيقه اي ميشد که گوشيم رو محکم توي دستم گرفته بودم و به مانيتوري که حالا انقدر باهاش کار نکرده بودم که به
حالت خواب رفته بود، خيره شده بودم..
دوباره نگاهي به شهاب انداختم..
داشتم.. داشتم تصميمم رو ميگرفتم..
ميخواست بهم بخنده؟! خب بخنده..
ميخواست افسوس بخوره و دل بسوزونه..!؟ خب بسوزونه..
گوشيم رو روشن کردم و براش نوشتم: شهاب ميتوني بياي بالا؟!
چشمم بهش بود.. گوشيش رو برداشت و نگاهش کرد، و بعد به سمت من برگشت و سوالي نگاهم کرد..
براش نوشتم: بيا محوطه!
و بلند شدم و از پله ها بالا رفتم..
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
سلام دخترا
ببخشید من امروز شلوغ بودم، نشد پارت رو بفرستم.
الانم تا ویرایش کنم ایتا قطع میشه (از ۱۲ شب تا ۹ فردا)
فردا جبرانی دو پارت داریم🦋❤️