eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
33 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هشتاد و دوم [رسول] مدارکم توي دستم فشرده ميشد. از همون چند تا اتفاق مشخص بود چي داره پيش مياد.. صحنه ي دستگير شدنِ مصطفي توي فرودگاه ترکيه مثل فيلم از جلوي چشم هام رد ميشد. ۵ نفر مونده بود تا نوبت من بشه و اين اتفاق افتاد. از رفتن محمد خيلي نگذشته بود که مامورا از گيت بازرسي بيرون اومدن. از مردمي که اونجا بودن پيِ محمدو گرفتن و اونها با دست مسير احتماليِ رفتنش رو نشون ميدادن! شلوغي و هرج و مرجِ مقطعي که اونجا پيش اومد، باعث شد بتونم خيلي آروم خودم رو از جمعيت بيرون بکشم. مطمئن بودم الان چهار چشمي به دوربين هاي فرودگاه خيره شدن و دنبال محمد ميگردن.. پس هر حرکت مشکوکي از طرف من کارو برام تموم ميکرد. آروم به سمت صندلي ها رفتم..چند تا صندلي خالي توي رديف اول وجود داشت اما، ترجيح دادم به رديف هاي عقبتر برگردم و کنار خانواده اي بشينم..! طوري که انگار همراه اونام. نگران بودم.. نگرانِ گير افتادن محمد..! نميدونم.. نميدونم چطور شده بود. نگاهم رو نامحسوس به اطراف ميچرخوندم. سمت در هاي خروجي.. چند تا از مامور هاي پليس در حال جستجو بودن. باز گوشه ي ناخن هام ميسوخت. از شدتِ ضربان قلبم، نبضِ بزرگي رو حواليِ زخمم حس ميکردم! مدارک توي دستم از عرق خيس شده بودن! پيرمردي که کنارم نشسته بود نگاهي بهم انداخت و گفت: تو هم الجزاير ميخواي بري..؟ بي اراده گفتم: ايران.. نگاه متعجبي بهم انداخت و گفت: پس چرا سوار نميشي؟! از گنگي بيرون اومدم و تابلويِ جدول زماني پرواز ها رو نگاه کردم.. گفتم: نه.. من يه وسيله اي، يني يه مدرکي جا گذاشتم.. اگه نباشه نميتونم برم.. منتظرم برام بيارن..! آهاني گفت و دوباره، مشغولِ خوندنِ روزنامه‌ش شد.. نميدونم چند دقيقه اونجا نشسته بودم و با کندنِ گوشه هاي ناخنم و تکون دادن استرسي پام مشغول بودم.. فقط اينو ميدونستم که نبايد اونجا رو ترک کنم! همون موقع بود که گوشيِ کوچيکي که حسام در اختيارم گذاشته بود، توي جيبم ويبره رفت.. شماره نا آشنا بود.. جواب دادم اما چيزي نگفتم.. محمد بود..!! گفت: الو رسول؟! از روي صندلي بلند شدم و گفتم: الو آقا..! چيشد..؟ کجايين شما؟! خوبين؟ محمد با عجله حرف ميزد.. گفت: خوبم من، کجايي رسول؟ گيتو رد کردي؟! نگاهي به اطراف کردم و گفتم: نه.. نه آقا.. اومدم بيرون.. تو سالن انتظارم..! با صداي بلند تري گفت: چرا رسول؟!؟ برگرد برو همونجا که بودي.. چند دقيقه بيشتر وقت نداري پروازت الان ميره! گفتم: آقا.. ولي.. جواب داد: رسول ولي و اما نداره! برگرد برو سوار هواپيما شو مشکلي براي تو پيش نياد.. بريده گفتم: آقا.. آقا شما چيکار ميکنين پس؟ شما چجوري مياين؟! گفت: رسول ميان منم! برو تو الان.. نگران چيزي نباش.. توي مسير که قرار نيست با کسي صحبت کني، اونجا هم ميگم يکي بياد دنبالت.. که بشناستت.. نگران اين قضيه نباش.. من.. نگرانِ اين نبودم! آخرين چيزي که شايد اون لحظه بهش فکر ميکردم، اين بود.. الان تمام فکرم گير نيفتادن محمد بود! گفتم: آقا من اصلا نگرانِ اين نيستم.. آقا شما چجوري برميگردين..؟ الان کجا رفتين؟ گفت: رسول انقدر سوال نپرس وقتت گذشت.. پروازت بگذره من ميدونم و تو! من کم مونده برسم به حسام.. تو کاري که بهت گفتمو بکن.. اگر هر شماره اي غير اين بهت زنگ زد، اصلا جواب نده و سيم کارتتو در بيار.. متوجه شدي..؟ آروم و ناگزير گفتم: بله آقا.. دوباره گفت: گيتو رد کردي بهم يه پيام بده، بعدم تهران رسيدي وايسا کنار دفتر اطلاعات، ميان دنبالت.. گفتم: ولي آقا، شما.. بين حرفم اومد و گفت: رسول!! از گيت رد شو و بهم پيام بده! و بعد تماس رو قطع کرد..! ماجراي مصطفي يک لحظه هم از جلوي چشمم کنار نميرفت..! نگاهي به اطراف انداختم و به طرف گيت که حالا خلوت تر شده بود رفتم. مدارکم رو روي ميز گذاشتم.. نگاهي بهم انداخت، اطلاعاتم رو وارد کرد. بعد مهري به پاسپورتم زد و از گيت رد شدم. قبل از هر کاري يه پيامک براي محمد ارسال کردم و گوشيم رو توي جيبم فرستادم. توي هواپيما نشسته بودم.. صبح، فکر ميکردم ديگه محاله اتفاقِ جديدي بيفته.. فکر ميکردم شب به نيمه نرسيده ايرانيم و حالا، اين اتفاق افتاده بود.. بعد از حدود دو ساعت، با اعلام خلبان، وارد آسمونِ ايران شديم.. جايي که بعد از بيشتر از يک ماه، واردش شده بودم. از برگشتن به اينجا، جايي که ترسام کمتر ميشد خوشحال بودم اما.. دلهره اي که به جونم افتاده بود زورش به اين خوشحالي ميچربيد..!
پرواز بالاخره تو زمین ايران نشست... و من پياده شدم... بدون محمد! ميخواستم بهش زنگ بزنم اما، ترسيدم اوضاعش رو بدتر کنم. به سمت سالن حرکت کردم.. از دور نگاهي به همونجايي که محمد گفته بود انداختم.. دفتر اطلاعات.. چند نفري اونجا ايستاده بودن و من، نميدونستم کي به کيه. نميدونستم آيا همه‌شون غريبهن، يا بينشون براي من آشنايي وجود داره..! چهره ي من کمي تغيير کرده بود.. اما نه اونقدري که يه آشنا نتونه تشخيص بده.. آروم جلو رفتم.. دست هامو تو هم گره کرده بودم و مضطرب اطراف رو ميکاويدم.. يک نفر از کسايي که اونجا ايستاده بود، نگاهش روي من دقيق تر بود.. و بعد با قدم هاي بلند در حاليکه بي صدا اسمم رو ميگفت به سمتم اومد.. جلوم ايستاد..! و من، نميشناختمش! اسم تمام کسايي که ميدونستم و ميشناختم داشت توي ذهنم ميچرخيد که گفت: واي.. واي... رسول.. شهاب بود..! دست هاش رو باز کرد و در آغوشم گرفت.. اما.. تمام حواسش به برخورد نکردنش به سمت چپ بدنم بود. من ايران بودم.. جايي که فکر نميکردم ديگه حتي براي يک بار ببينمش! خنديدم! بينِ يه بغضِ کوچيکِ مخفي! بغض خوشحالي.. خوشحالي‌اي که، زورِ دلهره بهش ميچربيد.. ازم جدا شد و نگاهش رو از روم برنميداشت! ميدونستم.. همه ي اونا فکر ميکردن من مرده‌م! با خنده ي کوچيکي گفتم: تا حالا مرده ي زنده شده نديده بودي، نه؟! بي حرف سرش رو به طرفين تکون داد.. گفت: وسيله اي نداري همراهت..؟ جواب منفيم رو که شنيد، سري تکون داد و گفت: خب پس بريم..! و مُچِ دستم رو گرفت و آروم به سمت در خروجي راه افتاد! نگاهي بهش کردم و به شوخي گفتم: متهم گرفتي؟! بيا يه دستبندم بزن! خوب نيست با مرده ي زنده شده اينطوري رفتار کردن.. نگاهي بهم انداخت و گفت: سفارش آقا محمده..! همونطوري که به سمت در ميرفتيم گفتم: به تو.. چيزي نگفت..؟ که.. کجاست؟ جواب داد: با حسام بودن وقتي بهم زنگ زد.. گفتم: کي زنگ زدن شهاب..؟! يني..چه ساعتي؟! سري تکون داد و گفت: حدود چهل دقيقه پيش.. نفس راحتي کشيدم.. کمي.. خيالم راحت تر شده بود. به سمت ماشينش رفتيم و سوار شديم.. به سمتم برگشت و نگاهي بهم انداخت و بعد با ذوقي که توي صداش بود گفت: آخه رسول من اصلا هنوز باورم نميشه! بخدا که فکر ميکنم خوابم.. لبخند زدم.. گفتم: ميدونن بقيه..!؟ تند سر تکون داد و گفت: نه.. نه! ميخواي تلفات بديم؟! من خودم کم مونده بود تا سکته برم برادِر من! راستش فقط من و آقاي عبدي ميدونيم..آقاي عبدي کليد جايي رو داد.. گفت فعلا ببرمت اونجا، تا شرايط براي گفتن بهتر بشه.. خب.. خب.. ميدوني که.. خانواده‌ت.. و سکوت کرد. ميدونستم.. براي گفتن بهشون.. بايد همه چي مهيا ميشد. سر تکون دادم..! لبخند کوتاهي زد و گفت: بريم..؟ سري تکون دادم و گفتم: بريم.. توي مسير، گوشيم رو از جيبم بيرون آورده بودم و توي دستم گرفته بودم.. ميترسيدم محمد پيامي بده يا زنگي بزنه و من، متوجه نشم! اينکه تونسته بود بره پيش حسام، يکم اوضاع رو بهتر ميکرد.. ميدونستم اون هر طوري که باشه، از هر راهي برش ميگردونه ايران اما.. تا اين رو به چشم نميديدم، خيالم راحت نميشد.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
ما که صُراح رو پین کردیم، شما چطور؟! 😌🖇 ‌
هدایت شده از فآریا
فکرش را بکن! امروز غروب از خواب بیدار می‌شوی. عرق کرده‌ای. نمیدانی شب است یا صبح! دست می‌گذاری روی قلبت. تصویر‌هایی که دیدی یک لحظه از جلوی چشمت کنار نمی‌روند. نفس نفس می‌زنی. مینشینی و کورمال کورمال کلید چراغ را می‌زنی. خانه سکوت است. کسی نیست. روی تخت می‌نشینی و فکر می‌کنی. به چیز‌هایی که دیده‌ای. به باران. مِه. هلی‌کوپتر. سیِ اردیبهشت. کنترل تلویزیون را بر‌میداری و روشنش می‌کنی. سمت یخچال می‌روی و یک لیوان آب میریزی. تکیه می‌دهی به اوپن و منتظر، تلویزیون را نگاه می‌کنی. تلویزیون روشن شده. مناظره ریاست جمهوری چهارصد و چهار بین سید ابراهیم رئیسی و کاندید دیگری دارد پخش می‌شود. دست روی قلبت می‌گذاری و آرام می‌گویی: خدا رو شکر.. چه خوابِ بدی بود! 🌧🚁🌫
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هشتاد و سوم [داوود] دو ساعتي از رفتن شهاب ميگذشت. من کنار فرشيد بودم و داشتيم باهم روي يه مسئله اي کار ميکرديم. شهاب پشت ميزش بود که تلفنش زنگ خورده بود. محمد بود.. نفهميده بوديم چي شده.. تماس رو سريع قطع کرد و بعد با عجله کتش رو از روي صندلي برداشت.. من و فرشيد با تعجب به هم نگاه کرديم. خواست از کنار ميز فرشيد رد بشه که فرشيد بهش گفت: محمد بود شهاب؟! شهاب همونطوري که کتش رو تنش ميکرد گفت: آره آره.. و خواست بره! فرشيد ُمچ دستش رو گرفت تا از رفتنش جلوگيري کنه.. از روي صندليش بلند شد و گفت: شهاب، کجا ميري انقدر عجله داري خب؟! آقا محمد چي گفت..؟! شهاب در حاليکه سعي داشت دستش رو آزاد کنه گفت: هيچي نميدونم من.. فقط آقا محمد گفت خيلي سريع برم فرودگاه.. خيلي تاکيد داشت همين الان برم.. ببخشيد! و بعد از کنارمون رد شد و به سمت پله ها رفت. فرشيد نگاهم کرد و گفت: چيشده يني..؟ اتفاقي نيفتاده باشه! سري تکون دادم و گفتم: نميدونم..! شونه اي بالا انداخت و گفت: چي بگم.. خيره انشاءالله.. و روي صندليش نشست و مشغول ادامه ي کارمون شديم. و حالا، دو ساعت از رفتن شهاب ميگذشت و هنوز برنگشته بود.. اونهمه عجله ي رفتنش، يکم دلواپسم کرده بود. خواستم بهش زنگ بزنم که ديدم خودش داره از پله ها پايين مياد. حواسش به کسي نبود.. سر به زير راه ميومد اما يه لبخندِ محو روي لب هاش بود! انگار به چيزي فکر ميکرد. برعکسِ هميشه که وقتي برميگشت، کنار ميز بچه ها ميومد و سلام ميداد، تو سکوت رد شد و سمت ميزش رفت.. تعجب کردم..! ميز فرشيد کنار ميز شهاب بود و فرشيد هم پيشش بود.. امشب، فقط من و فرشيد شيفت بوديم اما، بخاطر حجم انبوه کار ها و نبود آقا محمد، سعيد و شهاب هم مونده بودن. اونا هم مثل من از اين کار شهاب متعجب شدن. فرشيد صداش کرد. شهاب روي صندلي به سمتش چرخيد. صداشون رو نميشنيدم.. کنجکاو بودم.. خيلي!! از روي صندليم بلند شدم و به سمتشون رفتم.. انگار فرشيد ازش پرسيده بود چي شده و چه خبر چون شهاب داشت ميگفت: هيچي ديگه.. رفتم فرودگاه و برگشتم.. يه کاري بعدش پيش اومد برام.. دير کردم يکم، ببخشيد همه ي گزارش ها موند گردن شما.. بفرست رو سيستمم کاملش ميکنم.. و صندلي رو به سمت ميزش چرخوند. بهش گفتم: خب آقا محمد براي چي انقدر عجله داشت؟! کي اومده بود فرودگاه؟! سعيد که انگار از ماجراي فرودگاه رفتن خبر نداشت جمله ي منو تکرار کرد: کي اومده فرودگاه؟! شهاب نگاهش رو بين ما چرخوند و گفت: خب.. خب راستش چون من از شما جديدترم، خيلي با همه ي بچه ها آشنا نيستم.. احتمالا شما ميديدينش، ميشناختين.. فرشيد پرسيد: يني نفهميدي کي بود؟! صندليش رو کامل به سمت ما چرخوند و گفت: فهميدن که خب، قاعدتا از بچه هاي سازمانه..چون آقا محمد گفت برم دنبالش برسونمش جايي. فرشيد آهاني گفت و بعد ادامه داد: خيلي خب سرباز ميتوني به کارت برسي..! شهاب خنديد و سر ميزش برگشت.. و من اما همونجا کنار ميز فرشيد، داشتم حرف هاي دوپهلويِ شهاب رو سبک سنگين ميکردم. چيزايي توي ذهنم ميچرخيدن.. چيزايي که از کنار هم گذاشتنشون فقط به يه چيز ميرسيدم.. يه چيز خنده دار! يه چيز غيرممکن.. سر تکون دادم و به سمت ميزم رفتم و مشغول کارم شدم.. يک ربعي بيشتر نگذشته بود که کلافه خودکارم رو روي ميز انداختم و دست هامو روي صورتم گذاشتم. تمرکز نداشتم.. تمام اتفاقات از جلوي چشمم رد ميشدن. اون ايميل ها.. رفتن محمد.. و حالا، اتفاق امروز. چيزي که داشت توي ذهنم ميچرخيد اگر هر قاضيِ عادلي ميشنيد، احتمالا راي به جنونم ميداد! نفس عميقي کشيدم و خواستم مشغول ادامه ي کارم بشم که شهاب صدام زد.. سايت خلوت تر از روز ها بود و نيازي نبود بلند صحبت کنه.. گفت: داوود يه لحظه مياي اينجا؟ اون کارتابل طوسيه رو هم بي زحمت از روي ميز صادق مياري..؟ سري تکون دادم و بلند شدم.. چيزي که خواسته بود رو براش برداشتم و به سمتش رفتم.. تشکري کرد.. از روي صندليش بلند شد و به سمت يکي از ميزهاي خالي رفت، يه صندلي برام آورد و گفت: بشين! گفتم: ممنون مياوردم خودم.. چه کمکي از من برمياد!؟ جواب داد: ببين داوود.. اينجا توي اين فايل تمام اون اطلاعات افراد پرونده ي عقيق هست خب؟ اما چون من اون زمان نبودم، يکم پيگيريش برام سخت ميشه.. اگه يکي از شماها کمکم کنيد زودتر به نتيجه ميرسيم. سرمو به بالا و پايين تکون دادم و گفتم: حتما.. حالا بگو چي ميخواي دقيقا!؟ فايلي رو باز کرد و شروع به توضيح دادن کرد.. يه قسمتي از اطلاعات روي حساب صادق بود.. شهاب گفت: آهان.. خب اين قسمت رو صادق يه فايل درست کرده توي سامانه.. کدش رو فرستاده بود برام.. تو گوشيمه..
و روي ميز دنبال گوشيش گشت.. بازش کرد، صفحه اي که ميخواست رو آورد و رو به من گفت: ميشه بخوني برام..؟ گوشي رو ازش گرفتم و گفتم: حتما.. چقدم طولانيه کدش.. جواب داد: آره با اين نرم افزار جديده رمز زده، اينطوري شده. از روي گوشي داشتم براش ميخوندم که پيامِ جديدي براي شهاب اومد و نوتيفيکيشنش روي صفحه پديدار شد و رويِ کد رو پوشوند.. سريع بستمش اما، قبلش ناخودآگاه چشمم به تک کلمه اي که توي پيام بود خورده بود.. کلمه ي آشنايي که نميدونستم کجا به چشمم خورده! ادامه ي کد رو براش خوندم و وارد شد.. تشکر کرد و بعد باهم شروع به حل سوالات و مسائلي که داشت کرديم. نيم ساعتي گذشت.. شهاب دستي به چشم هاي خستهش کشيد و گفت: ممنون داوود..! خيلي زحمت کشيدي.. اگه نميومدي تا صبحم تموم نميشدن..! لبخندي زدم و گفتم: خواهش ميکنم.. کاري نکردم. از روي صندلي بلند شدم و سر جاش برگردوندمش.. رو به شهاب گفتم: کاري داشتي باز صدام کن! ممنوني گفت و بعد به سمت ميزم رفتم.. روي صندليم نشستم و مشغول کار هاي خودم شدم. نميدونم.. نميدونم چقدر گذشته بود که بين کار هام، يهو ذهنم ايستاد..! انگار تو تمام اين چند دقيقه، بي اراده دنبالِ اون شباهت ميگشته.. دنبالِ اون شباهتي که تو گوشي شهاب ديده بود..! نگاهم خيره به مانيتور بود و دستم روي کيبورد ماتش بردن بود! زير لب گفتم: نه.. نه حتما شبيهشه!!حس ميکردم توي همون چند ثانيه، يخ شد ِن سر انگشت هام رو.. آب دهانم رو به سختي قورت دادم و گوشيم رو از کشوم بيرون آوردم.. وارد پيام ها شدم.. گفت و گو ها رو پايين رفتم.. خيلي پايين.. جايي که شايد، آخرين پيامش براي بيشتر از يک ماه پيش بود. چشمم روي نوشته ي "مستر جوئل" خيره مونده بود..نميدونم اما، ميترسيدم از باز کردنش.. ميترسيدم اين بار هم ذهنِ خيال بافم اشتباه کرده باشه..! نفس عميقي کشيدم و بازش کردم.. پيام ها رو رفتم بالا.. شايد، چندين ماهِ پيش. و بعد، نوشته ي "داوود، يکي لطفا، بگي اسپري آبي آسم، خودشون ميفهمن.. اگه باز پرسيد بگو سالبوتامول" بود که جلوي چشم هام خودنمايي ميکرد. دوباره خوندم.. سالبوتامول.. سالبوتامول.. نگاهمو از گوشي گرفتم و به شهاب انداختم.. با خودم گفتم: ديوونه نشو داوود.. تشابهه.. تشابهه! تو عالم مگه فقط يه نفر آسم داشته؟ و صفحه ي گوشيم رو قفل کردم.. انگار از بيشتر فکر کردن بهش ميترسيدم. از گردابي که اين فکر ميساخت و منو توي خودش غرق ميکرد، ميترسيدم. چند دقيقه اي ميشد که گوشيم رو محکم توي دستم گرفته بودم و به مانيتوري که حالا انقدر باهاش کار نکرده بودم که به حالت خواب رفته بود، خيره شده بودم.. دوباره نگاهي به شهاب انداختم.. داشتم.. داشتم تصميمم رو ميگرفتم.. ميخواست بهم بخنده؟! خب بخنده.. ميخواست افسوس بخوره و دل بسوزونه..!؟ خب بسوزونه.. گوشيم رو روشن کردم و براش نوشتم: شهاب ميتوني بياي بالا؟! چشمم بهش بود.. گوشيش رو برداشت و نگاهش کرد، و بعد به سمت من برگشت و سوالي نگاهم کرد.. براش نوشتم: بيا محوطه! و بلند شدم و از پله ها بالا رفتم.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
سلام دخترا ببخشید من امروز شلوغ بودم، نشد پارت رو بفرستم. الانم تا ویرایش کنم ایتا قطع میشه (از ۱۲ شب تا ۹ فردا) فردا جبرانی دو پارت داریم🦋❤️
یک دو سه
امتحان می‌کنیم!
صدا میاد؟!🗣 ‌
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هشتاد و چهارم [داوود] شب بود.. اواسط پاييز. زيپ سوييشرتم رو بالا کشيدم و دست هام رو توي جيبم گذاشتم و به سمت نيمکت رفتم. بين راه بودم که صداي شهاب رو از پشت سرم شنيدم: داوود؟! برگشتم و منتظرش ايستادم. پا تند کرد و بهم رسيد..گفت: چيزي شده؟ گفتم: نه.. بيا بشينيم بهت ميگم. و به سمت نيمکت رفتم. بي حرف دنبالم اومد. روي نيمکت نشستم. استرس داشت.. ايستاده بود! سرمو بالا بردم و نگاهش کردم.. گفتم: نميشيني؟! گفت: نميگي چيشده داوود؟ داري نگرانم ميکني. آروم بودم..! خيلي آروم! گفتم: ميگم.. تو بشين. روي نيمکت کنارم نشست. به سمتش برگشتم.. نگاهش کردم. بي مقدمه گفتم: رسول بود..؟ تو سکوت نگاهم ميکرد..! من.. من منتظر بودم يه "چي؟!" بلند بگه اما.. ساکت و مات نگاهم ميکرد..! دوباره پرسيدم: اوني که رفتي دنبالش، رسول بود؟؟ نگاهش بين چشم هام جا به جا ميشد. سکوت کرده بود و اين سکوتش هر لحظه بيشتر شکِ منو از بين ميبرد. اگر.. اگر ميخنديد، دل ميسوزوند، يا حتي منکر ميشد، بلند ميشدم و به ساختمون برميگشتم اما.. چيزي نميگفت. حرفي که زده بودم، فقط يه حرف بود. حرفي که حتي خودم بهش باور نداشتم اما حالا، توي اون لحظه.. همه چيز تغيير کرده بود. هنوز ساکت بود. صبر..؟! ديگه نداشتمش. حتي يک ثانيه هم برام کند ميگذشت. عصبي با دست به شونه‌ش زدم و گفتم: نميشنوي شهاب؟ چرا جوابمو نميدي؟ دست هام رو نگاه نکرده بودم اما، حس ميکردم لرزششونو.بريده گفت: چرا.. چرا فکر ميکني.. بايد رسول.. داد کشيدم: شهاب اون رسول بود؟؟ مکثِ کوتاهي کرد و گفت: رسول بود! توي همون حالتي که بودم، ماتم برد..! تکون نميخوردم..! حتي حرف نميزدم! هر لحظه منتظر بودم از خواب بپرم..! مثل تمام خواب هايِ خوبِ زندگيم! ميترسيدم چيزي بگم تا بيدار شم.. حتي.. حتي پلک نميزدم که قطره اشکي که توي چشمم جمع شده بود پايين نريزه.. اگر ميشد، حتي نفس نميکشيدم تا از اين خواب بيدار نشم..! نگاهم به شهاب بود و ذهنم اما، تو تمام اين چند وقت سير ميکرد. دنبال دستاويز ميگشت.. دنبال دليل ميگشت که ثابت کنه اين بيداري رو. لبخند هاي محوِ شهاب موقع برگشتن. عجله ي محمد براي رفتن شهاب.. اون ايميل ها.. اون.. اون پيامِ رمزگذاري شده که رمزش فقط ميتونست کار يه آدم حرفه اي باشه.. سالبوتامول..! دوتا دست هامو روي دهانم گذاشتم..! هيجان تمام وجودم رو گرفته بود.. هيچي نميتونستم بگم..! نه.. اينجا ديگه..پشتِ در بيمارستان نبود! اين اتفاق بهوش اومدن نبود.. کسي که.. کسي که تمام اين روز ها، فقط يه اسم ازش مونده بود، فقط يه عکس مونده بود با يه قابِ چوبي، حالا.. حالا اينجا بود..يني.. ز..زنده بود..! من، نميتونستم اينو بفهمم! حداقل. حداقل تو اون چند ثانيهاي که شهاب روبروم نشسته بود و بهم نگاه ميکرد، نميتونستم اينو بفهمم.. نميدونم چقدر همونجا ساکت بودم و خيره نگاه ميکردم اما يهو به خودم اومدم و ديدم، جسمم، تابِ تحمل اونهمه فورانِ درونم رو نداره..! از روي نيمکت بلند شدم و همزمان، دست هام رو از روي دهانم برداشتم.. شهاب هم بلند شد.. وجودم، توي کالبدم جا نميگرفت..! جز همون قطره اشکي که پايين اومد، ديگه حتي گريه هم نميکردم! همه چيز رو گم کرده بودم! نميدونستم بايد چيکار کنم..! نميدونستم بايد چي بگم..! مثلِ يه ماهي بودم که مجبور شده تُنگ رو بپذيره و حالا، نفس کشيدن توي دريا رو بلد نيست! شهاب دستم رو گرفت و گفت: داوود.. خوبي..؟ تند سر تکون دادم..! نگاهش کردم.. گفتم: شهاب.. رسول.. شهاب..! نگران بود اما، لبخند داشت..انگار کم کم داشت اين طوفان زمين مينشست.. اين هيجان توي جونم ته نشين ميشد و انگار کم کم داشتم باور ميکردم که خواب نميبينم.. حالا کم کم، چيزي داشت توي گلوم جا ميگرفت و سنگيني ميکرد. دوباره سوالم رو ازش پرسيدم: شهاب.. رسول بود.. رسول بود آره..؟ و بعد رومو چرخوندم به سمت مخالفش و گفتم: واي.... واي خدا... نميدونستم.. که چطوري روي پاهام ايستادم اما، ايستاده بودم! به شهاب گفتم: الان.. الان کجاست؟ خوبه..؟ واي شهاب.. چرا.. چرا نگفتي.. چرا نميگه کسي؟ بغض فروخفته‌م هنوز ميتاخت. ادامه دادم: خوبه حالش شهاب ..؟ آره؟؟ محمد..با محمد اومدن؟ کجاست الان..؟ کي ميدونه..؟؟چرا کسي هيچي نميگه..؟