eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
33 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از فآریا
فکرش را بکن! امروز غروب از خواب بیدار می‌شوی. عرق کرده‌ای. نمیدانی شب است یا صبح! دست می‌گذاری روی قلبت. تصویر‌هایی که دیدی یک لحظه از جلوی چشمت کنار نمی‌روند. نفس نفس می‌زنی. مینشینی و کورمال کورمال کلید چراغ را می‌زنی. خانه سکوت است. کسی نیست. روی تخت می‌نشینی و فکر می‌کنی. به چیز‌هایی که دیده‌ای. به باران. مِه. هلی‌کوپتر. سیِ اردیبهشت. کنترل تلویزیون را بر‌میداری و روشنش می‌کنی. سمت یخچال می‌روی و یک لیوان آب میریزی. تکیه می‌دهی به اوپن و منتظر، تلویزیون را نگاه می‌کنی. تلویزیون روشن شده. مناظره ریاست جمهوری چهارصد و چهار بین سید ابراهیم رئیسی و کاندید دیگری دارد پخش می‌شود. دست روی قلبت می‌گذاری و آرام می‌گویی: خدا رو شکر.. چه خوابِ بدی بود! 🌧🚁🌫
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هشتاد و سوم [داوود] دو ساعتي از رفتن شهاب ميگذشت. من کنار فرشيد بودم و داشتيم باهم روي يه مسئله اي کار ميکرديم. شهاب پشت ميزش بود که تلفنش زنگ خورده بود. محمد بود.. نفهميده بوديم چي شده.. تماس رو سريع قطع کرد و بعد با عجله کتش رو از روي صندلي برداشت.. من و فرشيد با تعجب به هم نگاه کرديم. خواست از کنار ميز فرشيد رد بشه که فرشيد بهش گفت: محمد بود شهاب؟! شهاب همونطوري که کتش رو تنش ميکرد گفت: آره آره.. و خواست بره! فرشيد ُمچ دستش رو گرفت تا از رفتنش جلوگيري کنه.. از روي صندليش بلند شد و گفت: شهاب، کجا ميري انقدر عجله داري خب؟! آقا محمد چي گفت..؟! شهاب در حاليکه سعي داشت دستش رو آزاد کنه گفت: هيچي نميدونم من.. فقط آقا محمد گفت خيلي سريع برم فرودگاه.. خيلي تاکيد داشت همين الان برم.. ببخشيد! و بعد از کنارمون رد شد و به سمت پله ها رفت. فرشيد نگاهم کرد و گفت: چيشده يني..؟ اتفاقي نيفتاده باشه! سري تکون دادم و گفتم: نميدونم..! شونه اي بالا انداخت و گفت: چي بگم.. خيره انشاءالله.. و روي صندليش نشست و مشغول ادامه ي کارمون شديم. و حالا، دو ساعت از رفتن شهاب ميگذشت و هنوز برنگشته بود.. اونهمه عجله ي رفتنش، يکم دلواپسم کرده بود. خواستم بهش زنگ بزنم که ديدم خودش داره از پله ها پايين مياد. حواسش به کسي نبود.. سر به زير راه ميومد اما يه لبخندِ محو روي لب هاش بود! انگار به چيزي فکر ميکرد. برعکسِ هميشه که وقتي برميگشت، کنار ميز بچه ها ميومد و سلام ميداد، تو سکوت رد شد و سمت ميزش رفت.. تعجب کردم..! ميز فرشيد کنار ميز شهاب بود و فرشيد هم پيشش بود.. امشب، فقط من و فرشيد شيفت بوديم اما، بخاطر حجم انبوه کار ها و نبود آقا محمد، سعيد و شهاب هم مونده بودن. اونا هم مثل من از اين کار شهاب متعجب شدن. فرشيد صداش کرد. شهاب روي صندلي به سمتش چرخيد. صداشون رو نميشنيدم.. کنجکاو بودم.. خيلي!! از روي صندليم بلند شدم و به سمتشون رفتم.. انگار فرشيد ازش پرسيده بود چي شده و چه خبر چون شهاب داشت ميگفت: هيچي ديگه.. رفتم فرودگاه و برگشتم.. يه کاري بعدش پيش اومد برام.. دير کردم يکم، ببخشيد همه ي گزارش ها موند گردن شما.. بفرست رو سيستمم کاملش ميکنم.. و صندلي رو به سمت ميزش چرخوند. بهش گفتم: خب آقا محمد براي چي انقدر عجله داشت؟! کي اومده بود فرودگاه؟! سعيد که انگار از ماجراي فرودگاه رفتن خبر نداشت جمله ي منو تکرار کرد: کي اومده فرودگاه؟! شهاب نگاهش رو بين ما چرخوند و گفت: خب.. خب راستش چون من از شما جديدترم، خيلي با همه ي بچه ها آشنا نيستم.. احتمالا شما ميديدينش، ميشناختين.. فرشيد پرسيد: يني نفهميدي کي بود؟! صندليش رو کامل به سمت ما چرخوند و گفت: فهميدن که خب، قاعدتا از بچه هاي سازمانه..چون آقا محمد گفت برم دنبالش برسونمش جايي. فرشيد آهاني گفت و بعد ادامه داد: خيلي خب سرباز ميتوني به کارت برسي..! شهاب خنديد و سر ميزش برگشت.. و من اما همونجا کنار ميز فرشيد، داشتم حرف هاي دوپهلويِ شهاب رو سبک سنگين ميکردم. چيزايي توي ذهنم ميچرخيدن.. چيزايي که از کنار هم گذاشتنشون فقط به يه چيز ميرسيدم.. يه چيز خنده دار! يه چيز غيرممکن.. سر تکون دادم و به سمت ميزم رفتم و مشغول کارم شدم.. يک ربعي بيشتر نگذشته بود که کلافه خودکارم رو روي ميز انداختم و دست هامو روي صورتم گذاشتم. تمرکز نداشتم.. تمام اتفاقات از جلوي چشمم رد ميشدن. اون ايميل ها.. رفتن محمد.. و حالا، اتفاق امروز. چيزي که داشت توي ذهنم ميچرخيد اگر هر قاضيِ عادلي ميشنيد، احتمالا راي به جنونم ميداد! نفس عميقي کشيدم و خواستم مشغول ادامه ي کارم بشم که شهاب صدام زد.. سايت خلوت تر از روز ها بود و نيازي نبود بلند صحبت کنه.. گفت: داوود يه لحظه مياي اينجا؟ اون کارتابل طوسيه رو هم بي زحمت از روي ميز صادق مياري..؟ سري تکون دادم و بلند شدم.. چيزي که خواسته بود رو براش برداشتم و به سمتش رفتم.. تشکري کرد.. از روي صندليش بلند شد و به سمت يکي از ميزهاي خالي رفت، يه صندلي برام آورد و گفت: بشين! گفتم: ممنون مياوردم خودم.. چه کمکي از من برمياد!؟ جواب داد: ببين داوود.. اينجا توي اين فايل تمام اون اطلاعات افراد پرونده ي عقيق هست خب؟ اما چون من اون زمان نبودم، يکم پيگيريش برام سخت ميشه.. اگه يکي از شماها کمکم کنيد زودتر به نتيجه ميرسيم. سرمو به بالا و پايين تکون دادم و گفتم: حتما.. حالا بگو چي ميخواي دقيقا!؟ فايلي رو باز کرد و شروع به توضيح دادن کرد.. يه قسمتي از اطلاعات روي حساب صادق بود.. شهاب گفت: آهان.. خب اين قسمت رو صادق يه فايل درست کرده توي سامانه.. کدش رو فرستاده بود برام.. تو گوشيمه..
و روي ميز دنبال گوشيش گشت.. بازش کرد، صفحه اي که ميخواست رو آورد و رو به من گفت: ميشه بخوني برام..؟ گوشي رو ازش گرفتم و گفتم: حتما.. چقدم طولانيه کدش.. جواب داد: آره با اين نرم افزار جديده رمز زده، اينطوري شده. از روي گوشي داشتم براش ميخوندم که پيامِ جديدي براي شهاب اومد و نوتيفيکيشنش روي صفحه پديدار شد و رويِ کد رو پوشوند.. سريع بستمش اما، قبلش ناخودآگاه چشمم به تک کلمه اي که توي پيام بود خورده بود.. کلمه ي آشنايي که نميدونستم کجا به چشمم خورده! ادامه ي کد رو براش خوندم و وارد شد.. تشکر کرد و بعد باهم شروع به حل سوالات و مسائلي که داشت کرديم. نيم ساعتي گذشت.. شهاب دستي به چشم هاي خستهش کشيد و گفت: ممنون داوود..! خيلي زحمت کشيدي.. اگه نميومدي تا صبحم تموم نميشدن..! لبخندي زدم و گفتم: خواهش ميکنم.. کاري نکردم. از روي صندلي بلند شدم و سر جاش برگردوندمش.. رو به شهاب گفتم: کاري داشتي باز صدام کن! ممنوني گفت و بعد به سمت ميزم رفتم.. روي صندليم نشستم و مشغول کار هاي خودم شدم. نميدونم.. نميدونم چقدر گذشته بود که بين کار هام، يهو ذهنم ايستاد..! انگار تو تمام اين چند دقيقه، بي اراده دنبالِ اون شباهت ميگشته.. دنبالِ اون شباهتي که تو گوشي شهاب ديده بود..! نگاهم خيره به مانيتور بود و دستم روي کيبورد ماتش بردن بود! زير لب گفتم: نه.. نه حتما شبيهشه!!حس ميکردم توي همون چند ثانيه، يخ شد ِن سر انگشت هام رو.. آب دهانم رو به سختي قورت دادم و گوشيم رو از کشوم بيرون آوردم.. وارد پيام ها شدم.. گفت و گو ها رو پايين رفتم.. خيلي پايين.. جايي که شايد، آخرين پيامش براي بيشتر از يک ماه پيش بود. چشمم روي نوشته ي "مستر جوئل" خيره مونده بود..نميدونم اما، ميترسيدم از باز کردنش.. ميترسيدم اين بار هم ذهنِ خيال بافم اشتباه کرده باشه..! نفس عميقي کشيدم و بازش کردم.. پيام ها رو رفتم بالا.. شايد، چندين ماهِ پيش. و بعد، نوشته ي "داوود، يکي لطفا، بگي اسپري آبي آسم، خودشون ميفهمن.. اگه باز پرسيد بگو سالبوتامول" بود که جلوي چشم هام خودنمايي ميکرد. دوباره خوندم.. سالبوتامول.. سالبوتامول.. نگاهمو از گوشي گرفتم و به شهاب انداختم.. با خودم گفتم: ديوونه نشو داوود.. تشابهه.. تشابهه! تو عالم مگه فقط يه نفر آسم داشته؟ و صفحه ي گوشيم رو قفل کردم.. انگار از بيشتر فکر کردن بهش ميترسيدم. از گردابي که اين فکر ميساخت و منو توي خودش غرق ميکرد، ميترسيدم. چند دقيقه اي ميشد که گوشيم رو محکم توي دستم گرفته بودم و به مانيتوري که حالا انقدر باهاش کار نکرده بودم که به حالت خواب رفته بود، خيره شده بودم.. دوباره نگاهي به شهاب انداختم.. داشتم.. داشتم تصميمم رو ميگرفتم.. ميخواست بهم بخنده؟! خب بخنده.. ميخواست افسوس بخوره و دل بسوزونه..!؟ خب بسوزونه.. گوشيم رو روشن کردم و براش نوشتم: شهاب ميتوني بياي بالا؟! چشمم بهش بود.. گوشيش رو برداشت و نگاهش کرد، و بعد به سمت من برگشت و سوالي نگاهم کرد.. براش نوشتم: بيا محوطه! و بلند شدم و از پله ها بالا رفتم.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
سلام دخترا ببخشید من امروز شلوغ بودم، نشد پارت رو بفرستم. الانم تا ویرایش کنم ایتا قطع میشه (از ۱۲ شب تا ۹ فردا) فردا جبرانی دو پارت داریم🦋❤️
یک دو سه
امتحان می‌کنیم!
صدا میاد؟!🗣 ‌
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هشتاد و چهارم [داوود] شب بود.. اواسط پاييز. زيپ سوييشرتم رو بالا کشيدم و دست هام رو توي جيبم گذاشتم و به سمت نيمکت رفتم. بين راه بودم که صداي شهاب رو از پشت سرم شنيدم: داوود؟! برگشتم و منتظرش ايستادم. پا تند کرد و بهم رسيد..گفت: چيزي شده؟ گفتم: نه.. بيا بشينيم بهت ميگم. و به سمت نيمکت رفتم. بي حرف دنبالم اومد. روي نيمکت نشستم. استرس داشت.. ايستاده بود! سرمو بالا بردم و نگاهش کردم.. گفتم: نميشيني؟! گفت: نميگي چيشده داوود؟ داري نگرانم ميکني. آروم بودم..! خيلي آروم! گفتم: ميگم.. تو بشين. روي نيمکت کنارم نشست. به سمتش برگشتم.. نگاهش کردم. بي مقدمه گفتم: رسول بود..؟ تو سکوت نگاهم ميکرد..! من.. من منتظر بودم يه "چي؟!" بلند بگه اما.. ساکت و مات نگاهم ميکرد..! دوباره پرسيدم: اوني که رفتي دنبالش، رسول بود؟؟ نگاهش بين چشم هام جا به جا ميشد. سکوت کرده بود و اين سکوتش هر لحظه بيشتر شکِ منو از بين ميبرد. اگر.. اگر ميخنديد، دل ميسوزوند، يا حتي منکر ميشد، بلند ميشدم و به ساختمون برميگشتم اما.. چيزي نميگفت. حرفي که زده بودم، فقط يه حرف بود. حرفي که حتي خودم بهش باور نداشتم اما حالا، توي اون لحظه.. همه چيز تغيير کرده بود. هنوز ساکت بود. صبر..؟! ديگه نداشتمش. حتي يک ثانيه هم برام کند ميگذشت. عصبي با دست به شونه‌ش زدم و گفتم: نميشنوي شهاب؟ چرا جوابمو نميدي؟ دست هام رو نگاه نکرده بودم اما، حس ميکردم لرزششونو.بريده گفت: چرا.. چرا فکر ميکني.. بايد رسول.. داد کشيدم: شهاب اون رسول بود؟؟ مکثِ کوتاهي کرد و گفت: رسول بود! توي همون حالتي که بودم، ماتم برد..! تکون نميخوردم..! حتي حرف نميزدم! هر لحظه منتظر بودم از خواب بپرم..! مثل تمام خواب هايِ خوبِ زندگيم! ميترسيدم چيزي بگم تا بيدار شم.. حتي.. حتي پلک نميزدم که قطره اشکي که توي چشمم جمع شده بود پايين نريزه.. اگر ميشد، حتي نفس نميکشيدم تا از اين خواب بيدار نشم..! نگاهم به شهاب بود و ذهنم اما، تو تمام اين چند وقت سير ميکرد. دنبال دستاويز ميگشت.. دنبال دليل ميگشت که ثابت کنه اين بيداري رو. لبخند هاي محوِ شهاب موقع برگشتن. عجله ي محمد براي رفتن شهاب.. اون ايميل ها.. اون.. اون پيامِ رمزگذاري شده که رمزش فقط ميتونست کار يه آدم حرفه اي باشه.. سالبوتامول..! دوتا دست هامو روي دهانم گذاشتم..! هيجان تمام وجودم رو گرفته بود.. هيچي نميتونستم بگم..! نه.. اينجا ديگه..پشتِ در بيمارستان نبود! اين اتفاق بهوش اومدن نبود.. کسي که.. کسي که تمام اين روز ها، فقط يه اسم ازش مونده بود، فقط يه عکس مونده بود با يه قابِ چوبي، حالا.. حالا اينجا بود..يني.. ز..زنده بود..! من، نميتونستم اينو بفهمم! حداقل. حداقل تو اون چند ثانيهاي که شهاب روبروم نشسته بود و بهم نگاه ميکرد، نميتونستم اينو بفهمم.. نميدونم چقدر همونجا ساکت بودم و خيره نگاه ميکردم اما يهو به خودم اومدم و ديدم، جسمم، تابِ تحمل اونهمه فورانِ درونم رو نداره..! از روي نيمکت بلند شدم و همزمان، دست هام رو از روي دهانم برداشتم.. شهاب هم بلند شد.. وجودم، توي کالبدم جا نميگرفت..! جز همون قطره اشکي که پايين اومد، ديگه حتي گريه هم نميکردم! همه چيز رو گم کرده بودم! نميدونستم بايد چيکار کنم..! نميدونستم بايد چي بگم..! مثلِ يه ماهي بودم که مجبور شده تُنگ رو بپذيره و حالا، نفس کشيدن توي دريا رو بلد نيست! شهاب دستم رو گرفت و گفت: داوود.. خوبي..؟ تند سر تکون دادم..! نگاهش کردم.. گفتم: شهاب.. رسول.. شهاب..! نگران بود اما، لبخند داشت..انگار کم کم داشت اين طوفان زمين مينشست.. اين هيجان توي جونم ته نشين ميشد و انگار کم کم داشتم باور ميکردم که خواب نميبينم.. حالا کم کم، چيزي داشت توي گلوم جا ميگرفت و سنگيني ميکرد. دوباره سوالم رو ازش پرسيدم: شهاب.. رسول بود.. رسول بود آره..؟ و بعد رومو چرخوندم به سمت مخالفش و گفتم: واي.... واي خدا... نميدونستم.. که چطوري روي پاهام ايستادم اما، ايستاده بودم! به شهاب گفتم: الان.. الان کجاست؟ خوبه..؟ واي شهاب.. چرا.. چرا نگفتي.. چرا نميگه کسي؟ بغض فروخفته‌م هنوز ميتاخت. ادامه دادم: خوبه حالش شهاب ..؟ آره؟؟ محمد..با محمد اومدن؟ کجاست الان..؟ کي ميدونه..؟؟چرا کسي هيچي نميگه..؟
انگار صدام بالا رفته بود که شهاب دستش رو روي شونه هام گذاشت و گفت: داوود.. آروم... کسي.. کسي نبايد الان چيزي بفهمه.. کسي نميدونه.. جز من و.. آقاي عبدي. انگار ذهنم هر دو دقيقه يک بار به عمق اين اتفاق پي ميبرد و ناخودآگاه جمله ي "واي خدا..." رو با ُبهت و بُغض و هيجان روي زبونم جاري ميکرد..! هِق هِقي بدون گريه همراهم بود.. هق هقي که نميشد تشخيص داد از گريه‌ست يا خنده! از غمه يا هيجان! شايد.. يه واکنش طبيعي بود از بدنم، که بتونه تحمل کنه اينهمه فشار هيجان رو.. گفتم: کجا..کجا برديش شهاب؟ رفت خونه؟؟ خنديد و گفت: بره خونه؟! ديدي حال خودتو؟! فکر کن حالا مادرش ببينتش چي ميشه؟! نه.. آقاي عبدي گفت ببرمش يه سوييتي فعلا.. خودمم اومده بودم کارامو بکنم بعد برم اونجا.. تو.. تو از کجا فهميدي داوود؟! بدون اينکه جواب سوالش رو بدم گفتم: خب.. خب الان بريم..؟! با ابروهاي بالا رفته نگاهم کرد و گفت: بريم؟؟ و بعد انگار فهميد همچين خواسته ي عجيبي هم نيست. نگاهي به اطراف انداخت و گفت: پس..پس بذار به آقا محمد بگم. چند قدم اون طرف تر رفت تا تماس بگيره.. روي پاهام بند نبودم.. راه ميرفتم.. روي نيمکت مينشستم.. مي ايستادم.. بُغض ميکردم.. ميخنديدم! شهاب صدام زد و گفت: بيا داوود.. به سمتش رفتم و سوالي نگاهش کردم که گفت: بريم! و به سمت پارکينگ حرکت کرد.. اما من، همونجا ايستاده بودم! نگاهم کرد و گفت: نمياي چرا..!؟ نميتونستم.. من.. داشتم کجا ميرفتم!؟ باور کردني بود؟! شهاب که حالم رو ميفهميد خنده اي کرد و گفت: مياي يا پشيمون شم!؟ زير لب گفتم: ميام.. و به سمتش رفتم.. توي ماشين نشسته بوديم.. ذهنم سعي داشت برنامه ريزي کنه.. فکر ميکرد.. تصور ميکرد چي قراره اتفاق بيفته! دست هامو تو هم گره کرده بودم.. بين راه، شهاب يه گوشه پارک کرد. نگاهي به اطراف کردم، دستم رو به سمت دستگيره ي در بردم و گفتم: رسيديم؟! لبخندي زد و در حاليکه به بيرون اشاره ميکرد گفت: نه.. من يه چيزي از اينجا بخرم بيام.. بيرونو نگاه کردم.. اون وقت شب، تنها تابلويِ روشن، تابلويِ داروخونه ي شبانه روزي بود.. گفتم: سالبوتامول؟! اول با ُبهت نگاهم کرد و بعد سر تکون داد.. انگار داشت فکر ميکرد که کِي همچين چيزي بهم گفته! گفت: آقا محمد گفت بگيرم.. از کجا فهميدي تو!؟ نگاهمو ازش گرفتم و گفتم: همينطوري! چند ثانيه اي نگاهم کرد و بعد از ماشين پياده شد و بعد از چند دقيقه با يه پلاستيک توي دستش برگشت.. پاکت رو دست من داد. منتظر بودم ماشينو روشن کنه و حرکت کنه اما، صبر کرده بود. نگاهش کردم و گفتم: نميري؟ به سمت من برگشت.. انگار چيزي ميخواست بگه و نميگفت. من من ميکرد. گفتم: شهاب رسول خوبه؟ پاکتِ توي دستمو نگاه کردم.. تند تند داخلشو بررسي کردم. علاوه بر اسپري، چند تا قرص و باند و گاز استريل هم بود.. نگران گفتم: شهاب.. مهربون نگاه کرد و گفت: خوب بودنش، الان خوبه... خوب خوب..! با چشم به دارو ها نگاه کردم و گفتم: پس... گفت: يه جراحتي داره و اينا براي اونن.. الان خوبه، مشکلي نداره خدا رو شکر. خواستم چيزي بگم که گفت: جدي ميگم داوود.. خوبه.. اينا فقط براي عوض کردن پانسمانشه..! فقط.. يه مشکل ديگه ي هست. منتظر و دلواپس نگاهش کردم.. حتي ديگه تواني براي سوال کردم نداشتم! گفت: راستش.. منم خودم دقيق نميدونم اما.. رسول.. بايد باهاش صحبت کني تا بشناستت.. يني.. چهره ي کسي يادش نمياد.. متوجه نميشدم منظورشو. با ُبهت گفتم: يني چي.. يني چي نميشناسه..؟ نگاهشو به روبرو دوخت و گفت: خودمم خوب نميدونم داوود.. يني.. در همين حد ميدونم که.. بايد صداتو بشنوه که بتونه بشناستت..! همين.. ولي.. خوبه...! ميريم ميبينيش خيالت راحت ميشه. و بعد سوييچو انداخت و ماشينو روشن کرد. از حرف هاي شهاب چيز زيادي نفهميده بودم.. چيز زيادي هم نميخواستم بفهمم.. فقط همين کافي بود که تا چند دقيقه ديگه، ميتونستم ببينمش. همين.. °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
شب هم یه پارت داریم به جبرانی دیروز🦋 ‌
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هشتاد و پنجم [رسول] نيم ساعتي ميشد که رويِ زمين، کناِر ديوار، طاق باز در حاليکه زانو هام رو خم کرده بودم و هيچ بالشي زير سرم نبود دراز کشيده بودم. فقط چراغ آشپزخونه روشن بود و نوِر کمي خونه رو روشن ميکرد. خستگي زيادي رو حس ميکردم. احساس ميکردم به يه خوابِ عميق احتياج دارم. خوابي که شايد، وقتي بيدار شم که همه چيز خيلي بهتر شده باشه. از چيزي ناراضي نبودم. ناشکر نبودم... من برگشته بودم.. من بعد از اونهمه اتفاقي که برام افتاد اينجا بودم.. توي ايران.. اما، دلم هنوز آروم نبود.. فکرم پيشِ خونه بود.. پيش مادرم.. پيش کسي که يه بار وقتي اتفاقي رد گلوله رو روي بازوم ديده بود، آسمون رو به زمين دوخته بود و من فقط به جايِ دوتا گلوله اي فکر ميکردم که روي کمرم نقش بستن و اون هيچ خبري ازشون نداره. توي اون تاريکي تو خونه اي که شهاب منو رسونده بود، دراز کشيده بودم و فکرم.. پيش سمانه بود. پيشِ وقتايي که غر ميزد سرم.. بخاطر کارم.. بخاطر اينکه چقدر کم وقت ميذارم براشون. يادمه يه بار وقتي همسرش رفته بود سفر، مرخصي گرفته بودم و رفتم دنبالشون تا اميرعليو ببريم پارک و بهونه ي باباشو نگيره.. يه عالمه وقت براشون گذاشتم.. تا حدي که اميرعلي با ظرفِ بستنيش تو بغلم خوابش برده بود. با لبخند نگاهي به سمانه کردم و گفتم: ببين سما.. ببين داداش خوبي شدم! هي ميگي چرا نيستي چرا نيستي. و اون بغض کرده بود و گفته بود: تو اصن برو اون سر دنيا.. برو مريخ.. برو يه جا که بدونم حالت خوبه، بخدا نامردم اگه بگم دلم برات تنگ ميشه يه لحظه بيا ببينمت..! من اگه چيزي ميگم فقط نگرانتم.. تو شغلت پر از خطره.. من.. من اگه غر ميزنم فقط از نگرانيه رسول.. به دل نگير جون سما! و من اون شب فقط خودم رو لعنت کرده بودم که چرا جلويِ خودم رو نگرفتم و اون حرف رو زدم تا شبش خراب بشه. تنها صدايي که توي اتاق ميومد.. صداي تيک تيک عقربه هاي ساعت بود.. شهاب گفته بود ميره سايت و برميگرده.. دلتنگِ همشون بودم اما دلم نميخواست کسي بياد اينجا.. دلم ميخواست تنها باشم.. افکارم رهام نميکردن.. حتي اگرم ميخواستن رهام کنن، من نميذاشتم. ياد پدرم بودم.. کسي که حتي يک بار نه نياورد تو رفتن و کار کردنم اما، هميشه وقتي صبح ها همزمان از خونه بيرون ميرفتيم و من موتورم و اون سمن ِد نقره ايش رو از پارکينگ بيرون ميبرد، وقتي باهاش خداحافظي ميکردم، به جاي جواب دادن دست بلند ميکرد و سر تکون ميداد و من ميفهميدم زبونش بنده و داره اون ذکر هاي هميشگيش رو ميخونه تا پشت سرم فوت کنه. نميدونم.. شايد خنده دار باشه اما.. از برگشتن خجالت ميکشيدم.. از ديدن کسايي که يک ماه با نبودنم زندگي کرده بودن و غصه تمام وجودشون رو گرفته بود.. خجالت ميکشيدم. نفس عميقي کشيدم و با آه بيرونش دادم. نگاهي به ساعتِ روي ديوار انداختم.. نور کم بود و من، عينک روي چشمم نبود.. خوب نميديدم! روي زمين دست کشيدم تا گوشيمو پيدا کنم.. نگاهش کردم..ساعت حوالی دو شب بود. بدنم، سنگين تر از اين بود که حتي دنبال بالش برم تا اتاق. آروم به سمت راست چرخيدم و روي پهلوي راستم خوابيدم. خواستم طبق عادتم پاهام رو توي شکمم جمع کنم که درد بدي توي پهلوم پيچيد. حواسم به اين زخم نبود. چشمامو بستم..اما، نميخواستم بخوابم.. کاش محمد هم با همون پرواز برگشته بود ايران.. کاش اون اتفاق نميفتاد. يه دِل بيشتر نداشتم اما، دل نگرانِ همه چيز بودم. توي همين خيال ها بودم که گوشيم زنگ خورد. همون شماره ي محمد بود! دستم رو حائل بدنم کردم و نشستم.. انگار از اين راه دور هم بايد با احترام صحبت ميکردم.. خوابيده نمی‌شد. جواب دادم: جانم آقا..!؟ صداي محمد توي گوشم پيچيد: سلام رسول جان... خوبي؟ جواب دادم: ممنون آقا.. خوبم.. شما.. خوبين؟ آقا شرايط چطوره..؟ پيش حسامين ديگه آقا؟! گفت: خوبم منم شکر... آره خونه ي حسامم. براي اون قضيه هم هنوز نفهميديم چي شده.. آيهانم يه سر رفت تا فرودگاه و برگشت اما، چيزي دستگيرش نشد. گفتم: خب.. خب آقا چطوري برميگردين پس شما..؟ گفت: حسام قراره يه مسير زميني جور کنه.. از اون طريق بيام. چيزي نگفتم.. بابت اتفاقي که افتاده بود براش نگران بودم.. ميترسيدم اون مسير هم جواب نده.. ميترسيدم گير بيفته اونجا. سکوتم رو که ديد، با لحني که کاملا مشخص بود قصدش عوض کردن فضاست گفت: راستي! آقا رسول.. ميدوني مهمون داري؟! گفتم: آقا.. شهابو ميگين..؟ آره.. گفت مياد.. جواب داد: خِير، انتخاب ديگه اي هم نداري.. بشين تا مهمونت بياد!
ذهنم بين آدما چرخيد.. از.. از افراد خانواده‌م که نبود.. چون محمد گفته بود بايد آماده بشن و اين.. طول ميکشيد. آروم گفتم: آقا..داوود!؟ گفت: هرچند فرصتت سوخته ولي بله، داوود! لبخند زدم. من، ديدن اونا برام راحت تر بود شايد.. يني.. يني يه دلتنگي معمولي داشتم.. يه دلتنگي زياد ولي معمولي..! دلتنگي‌اي که حاصل يه ماه دوري بوده.. اما اونا، دلتنگيشون فرق ميکرد.. خوشحال بودم از اومدنش.. گفتم: آقا مگه نگفتين نبايد به کسي بگيم فعلا..؟! صداي حسام رو از پشت گوشي شنيدم که محمدو صدا کرد.. محمد گفت: ميام الان حسام.. اونو سيوش کن ميام.. و بعد به من گفت: به ايشونم کسي چيزي نگفته.. خودش فهميد..! تعجب کرده بودم.. از کجا..؟! خواستم چيزي بگم که محمد با لحني آرومتر گفت: راستي.. رسول.. گفتم: جانم آقا؟ مکث کرد.. فهميدم.. فهميدم چي ميخواد بگه..! استرس گرفتم.. گوشي رو توي دستم جا به جا کردم.. نميخواستم.. نميخواستم چيزي بگه! مي‌دونستم شرمنده‌ست و شرمنده تر ميشه وقتي درباره‌ش حرف بزنه و من اينو نميخواستم.. قبل از اينکه به خودم بيام و چيزي براي عوض کردن حرف پيدا کنم گفت: رسول.. من..من.. بابت اون اتفاقي که برات افتاده، خيلي شرمنده‌م..! نميدونم چيشد.. نفهميدم چطور شد رسول.. اما.. اما واقعا.. دوست نداشتم.. اين مدل صحبت کردن رو از کسي که هميشه محکم صحبت کرده، دوست نداشتم. نذاشتم حرفش رو کامل کنه و گفتم: آقا محمد.. اين اتفاقي که افتاده، اتفاقيه که حتي يک درصد احتمالش وجود نداشته.. حتي يک درصد به ذهنتون نميرسيده.. شما.. شما بي حواسي يا بي دقتي نکرديد که الان خودتونو.. سرزنش کنيد آقا.. و بعد، خنده ي کوتاهي کردم و با لحني که رگه هاي لبخند توش حس ميشد گفتم: تازه آقا.. غريبه که نزده.. آشنا بوده.. از قديم گفتن هر چه از دوست رسد نيکوست! لبخندِ کم جوني رو روي لب هاي کسي که چهره‌ش دوباره يادم رفته بود، از پشت گوشي حس ميکردم..! بعد از چند ثانيه گفت: از دست تو رسول.. اما من.. بين حرفش رفتم! گفتم: آقا، نگين ديگه لطفا..! نه اينجا.. هيچ جاي ديگه! نميتونم بگم دلم نميخواد کسي بدونه چون ميدونم امکانش نيست به آقاي عبدي نگيد.. ولي من، واقعا نميخوام کس ديگه اي چيزي بدونه..! من توي اون تاريکي، شما رو نديدم.. اين کارو به هزار دليل که يکيش نجاتِ جون اوني که از طرف شما فرستاده شده بود انجام دادم.. مکثي کردم و ادامه دادم: حالا اگه ميدونستم شما اونجاييد، که ديگه بماند..! سکوتِ کوتاهي بينمون برقرار شد.. صداي حسام دوباره به گوشم رسيد که گفت: آقا ببخشيد اينو اگه تاييد کنيد ديگه تمومه.. محمد که انگار هنوز از حرف هاي من قانع نشده بود گفت: مراقب خودت باش رسول.. بعد صحبت ميکنيم! جواب دادم: همچنين آقا.. آقا.. فردا مياين..؟ گفت: معلوم نيست..اما خيلي اينجا نميمونم! کاري داشتي به خط خودم نه، به خط حسام زنگ بزن! چشمي گفتم، خداحافظي کرديم و تماس رو قطع کرديم. دلم نميخواست کسي چيزي بدونه. بچه هاي خودمون نه اما، دلم نميخواست اين اتفاق دهن به دهن بچرخه و تو هر جمعي تعريف بشه و هر کسي يه دليلِ خود ساخته براي خودش بسازه و بگه. دلم نميخواست بشنوم يکي بخواد قضاوت کنه و از بي دقتي يا ماهر نبودن يا هر چيز ديگه اي درباره ي آقا محمد حرف بزنه! من، دلم نميخواست کسي چيزي بدونه. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown