eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
33 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
یک دو سه
امتحان می‌کنیم!
صدا میاد؟!🗣 ‌
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هشتاد و چهارم [داوود] شب بود.. اواسط پاييز. زيپ سوييشرتم رو بالا کشيدم و دست هام رو توي جيبم گذاشتم و به سمت نيمکت رفتم. بين راه بودم که صداي شهاب رو از پشت سرم شنيدم: داوود؟! برگشتم و منتظرش ايستادم. پا تند کرد و بهم رسيد..گفت: چيزي شده؟ گفتم: نه.. بيا بشينيم بهت ميگم. و به سمت نيمکت رفتم. بي حرف دنبالم اومد. روي نيمکت نشستم. استرس داشت.. ايستاده بود! سرمو بالا بردم و نگاهش کردم.. گفتم: نميشيني؟! گفت: نميگي چيشده داوود؟ داري نگرانم ميکني. آروم بودم..! خيلي آروم! گفتم: ميگم.. تو بشين. روي نيمکت کنارم نشست. به سمتش برگشتم.. نگاهش کردم. بي مقدمه گفتم: رسول بود..؟ تو سکوت نگاهم ميکرد..! من.. من منتظر بودم يه "چي؟!" بلند بگه اما.. ساکت و مات نگاهم ميکرد..! دوباره پرسيدم: اوني که رفتي دنبالش، رسول بود؟؟ نگاهش بين چشم هام جا به جا ميشد. سکوت کرده بود و اين سکوتش هر لحظه بيشتر شکِ منو از بين ميبرد. اگر.. اگر ميخنديد، دل ميسوزوند، يا حتي منکر ميشد، بلند ميشدم و به ساختمون برميگشتم اما.. چيزي نميگفت. حرفي که زده بودم، فقط يه حرف بود. حرفي که حتي خودم بهش باور نداشتم اما حالا، توي اون لحظه.. همه چيز تغيير کرده بود. هنوز ساکت بود. صبر..؟! ديگه نداشتمش. حتي يک ثانيه هم برام کند ميگذشت. عصبي با دست به شونه‌ش زدم و گفتم: نميشنوي شهاب؟ چرا جوابمو نميدي؟ دست هام رو نگاه نکرده بودم اما، حس ميکردم لرزششونو.بريده گفت: چرا.. چرا فکر ميکني.. بايد رسول.. داد کشيدم: شهاب اون رسول بود؟؟ مکثِ کوتاهي کرد و گفت: رسول بود! توي همون حالتي که بودم، ماتم برد..! تکون نميخوردم..! حتي حرف نميزدم! هر لحظه منتظر بودم از خواب بپرم..! مثل تمام خواب هايِ خوبِ زندگيم! ميترسيدم چيزي بگم تا بيدار شم.. حتي.. حتي پلک نميزدم که قطره اشکي که توي چشمم جمع شده بود پايين نريزه.. اگر ميشد، حتي نفس نميکشيدم تا از اين خواب بيدار نشم..! نگاهم به شهاب بود و ذهنم اما، تو تمام اين چند وقت سير ميکرد. دنبال دستاويز ميگشت.. دنبال دليل ميگشت که ثابت کنه اين بيداري رو. لبخند هاي محوِ شهاب موقع برگشتن. عجله ي محمد براي رفتن شهاب.. اون ايميل ها.. اون.. اون پيامِ رمزگذاري شده که رمزش فقط ميتونست کار يه آدم حرفه اي باشه.. سالبوتامول..! دوتا دست هامو روي دهانم گذاشتم..! هيجان تمام وجودم رو گرفته بود.. هيچي نميتونستم بگم..! نه.. اينجا ديگه..پشتِ در بيمارستان نبود! اين اتفاق بهوش اومدن نبود.. کسي که.. کسي که تمام اين روز ها، فقط يه اسم ازش مونده بود، فقط يه عکس مونده بود با يه قابِ چوبي، حالا.. حالا اينجا بود..يني.. ز..زنده بود..! من، نميتونستم اينو بفهمم! حداقل. حداقل تو اون چند ثانيهاي که شهاب روبروم نشسته بود و بهم نگاه ميکرد، نميتونستم اينو بفهمم.. نميدونم چقدر همونجا ساکت بودم و خيره نگاه ميکردم اما يهو به خودم اومدم و ديدم، جسمم، تابِ تحمل اونهمه فورانِ درونم رو نداره..! از روي نيمکت بلند شدم و همزمان، دست هام رو از روي دهانم برداشتم.. شهاب هم بلند شد.. وجودم، توي کالبدم جا نميگرفت..! جز همون قطره اشکي که پايين اومد، ديگه حتي گريه هم نميکردم! همه چيز رو گم کرده بودم! نميدونستم بايد چيکار کنم..! نميدونستم بايد چي بگم..! مثلِ يه ماهي بودم که مجبور شده تُنگ رو بپذيره و حالا، نفس کشيدن توي دريا رو بلد نيست! شهاب دستم رو گرفت و گفت: داوود.. خوبي..؟ تند سر تکون دادم..! نگاهش کردم.. گفتم: شهاب.. رسول.. شهاب..! نگران بود اما، لبخند داشت..انگار کم کم داشت اين طوفان زمين مينشست.. اين هيجان توي جونم ته نشين ميشد و انگار کم کم داشتم باور ميکردم که خواب نميبينم.. حالا کم کم، چيزي داشت توي گلوم جا ميگرفت و سنگيني ميکرد. دوباره سوالم رو ازش پرسيدم: شهاب.. رسول بود.. رسول بود آره..؟ و بعد رومو چرخوندم به سمت مخالفش و گفتم: واي.... واي خدا... نميدونستم.. که چطوري روي پاهام ايستادم اما، ايستاده بودم! به شهاب گفتم: الان.. الان کجاست؟ خوبه..؟ واي شهاب.. چرا.. چرا نگفتي.. چرا نميگه کسي؟ بغض فروخفته‌م هنوز ميتاخت. ادامه دادم: خوبه حالش شهاب ..؟ آره؟؟ محمد..با محمد اومدن؟ کجاست الان..؟ کي ميدونه..؟؟چرا کسي هيچي نميگه..؟
انگار صدام بالا رفته بود که شهاب دستش رو روي شونه هام گذاشت و گفت: داوود.. آروم... کسي.. کسي نبايد الان چيزي بفهمه.. کسي نميدونه.. جز من و.. آقاي عبدي. انگار ذهنم هر دو دقيقه يک بار به عمق اين اتفاق پي ميبرد و ناخودآگاه جمله ي "واي خدا..." رو با ُبهت و بُغض و هيجان روي زبونم جاري ميکرد..! هِق هِقي بدون گريه همراهم بود.. هق هقي که نميشد تشخيص داد از گريه‌ست يا خنده! از غمه يا هيجان! شايد.. يه واکنش طبيعي بود از بدنم، که بتونه تحمل کنه اينهمه فشار هيجان رو.. گفتم: کجا..کجا برديش شهاب؟ رفت خونه؟؟ خنديد و گفت: بره خونه؟! ديدي حال خودتو؟! فکر کن حالا مادرش ببينتش چي ميشه؟! نه.. آقاي عبدي گفت ببرمش يه سوييتي فعلا.. خودمم اومده بودم کارامو بکنم بعد برم اونجا.. تو.. تو از کجا فهميدي داوود؟! بدون اينکه جواب سوالش رو بدم گفتم: خب.. خب الان بريم..؟! با ابروهاي بالا رفته نگاهم کرد و گفت: بريم؟؟ و بعد انگار فهميد همچين خواسته ي عجيبي هم نيست. نگاهي به اطراف انداخت و گفت: پس..پس بذار به آقا محمد بگم. چند قدم اون طرف تر رفت تا تماس بگيره.. روي پاهام بند نبودم.. راه ميرفتم.. روي نيمکت مينشستم.. مي ايستادم.. بُغض ميکردم.. ميخنديدم! شهاب صدام زد و گفت: بيا داوود.. به سمتش رفتم و سوالي نگاهش کردم که گفت: بريم! و به سمت پارکينگ حرکت کرد.. اما من، همونجا ايستاده بودم! نگاهم کرد و گفت: نمياي چرا..!؟ نميتونستم.. من.. داشتم کجا ميرفتم!؟ باور کردني بود؟! شهاب که حالم رو ميفهميد خنده اي کرد و گفت: مياي يا پشيمون شم!؟ زير لب گفتم: ميام.. و به سمتش رفتم.. توي ماشين نشسته بوديم.. ذهنم سعي داشت برنامه ريزي کنه.. فکر ميکرد.. تصور ميکرد چي قراره اتفاق بيفته! دست هامو تو هم گره کرده بودم.. بين راه، شهاب يه گوشه پارک کرد. نگاهي به اطراف کردم، دستم رو به سمت دستگيره ي در بردم و گفتم: رسيديم؟! لبخندي زد و در حاليکه به بيرون اشاره ميکرد گفت: نه.. من يه چيزي از اينجا بخرم بيام.. بيرونو نگاه کردم.. اون وقت شب، تنها تابلويِ روشن، تابلويِ داروخونه ي شبانه روزي بود.. گفتم: سالبوتامول؟! اول با ُبهت نگاهم کرد و بعد سر تکون داد.. انگار داشت فکر ميکرد که کِي همچين چيزي بهم گفته! گفت: آقا محمد گفت بگيرم.. از کجا فهميدي تو!؟ نگاهمو ازش گرفتم و گفتم: همينطوري! چند ثانيه اي نگاهم کرد و بعد از ماشين پياده شد و بعد از چند دقيقه با يه پلاستيک توي دستش برگشت.. پاکت رو دست من داد. منتظر بودم ماشينو روشن کنه و حرکت کنه اما، صبر کرده بود. نگاهش کردم و گفتم: نميري؟ به سمت من برگشت.. انگار چيزي ميخواست بگه و نميگفت. من من ميکرد. گفتم: شهاب رسول خوبه؟ پاکتِ توي دستمو نگاه کردم.. تند تند داخلشو بررسي کردم. علاوه بر اسپري، چند تا قرص و باند و گاز استريل هم بود.. نگران گفتم: شهاب.. مهربون نگاه کرد و گفت: خوب بودنش، الان خوبه... خوب خوب..! با چشم به دارو ها نگاه کردم و گفتم: پس... گفت: يه جراحتي داره و اينا براي اونن.. الان خوبه، مشکلي نداره خدا رو شکر. خواستم چيزي بگم که گفت: جدي ميگم داوود.. خوبه.. اينا فقط براي عوض کردن پانسمانشه..! فقط.. يه مشکل ديگه ي هست. منتظر و دلواپس نگاهش کردم.. حتي ديگه تواني براي سوال کردم نداشتم! گفت: راستش.. منم خودم دقيق نميدونم اما.. رسول.. بايد باهاش صحبت کني تا بشناستت.. يني.. چهره ي کسي يادش نمياد.. متوجه نميشدم منظورشو. با ُبهت گفتم: يني چي.. يني چي نميشناسه..؟ نگاهشو به روبرو دوخت و گفت: خودمم خوب نميدونم داوود.. يني.. در همين حد ميدونم که.. بايد صداتو بشنوه که بتونه بشناستت..! همين.. ولي.. خوبه...! ميريم ميبينيش خيالت راحت ميشه. و بعد سوييچو انداخت و ماشينو روشن کرد. از حرف هاي شهاب چيز زيادي نفهميده بودم.. چيز زيادي هم نميخواستم بفهمم.. فقط همين کافي بود که تا چند دقيقه ديگه، ميتونستم ببينمش. همين.. °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
شب هم یه پارت داریم به جبرانی دیروز🦋 ‌
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هشتاد و پنجم [رسول] نيم ساعتي ميشد که رويِ زمين، کناِر ديوار، طاق باز در حاليکه زانو هام رو خم کرده بودم و هيچ بالشي زير سرم نبود دراز کشيده بودم. فقط چراغ آشپزخونه روشن بود و نوِر کمي خونه رو روشن ميکرد. خستگي زيادي رو حس ميکردم. احساس ميکردم به يه خوابِ عميق احتياج دارم. خوابي که شايد، وقتي بيدار شم که همه چيز خيلي بهتر شده باشه. از چيزي ناراضي نبودم. ناشکر نبودم... من برگشته بودم.. من بعد از اونهمه اتفاقي که برام افتاد اينجا بودم.. توي ايران.. اما، دلم هنوز آروم نبود.. فکرم پيشِ خونه بود.. پيش مادرم.. پيش کسي که يه بار وقتي اتفاقي رد گلوله رو روي بازوم ديده بود، آسمون رو به زمين دوخته بود و من فقط به جايِ دوتا گلوله اي فکر ميکردم که روي کمرم نقش بستن و اون هيچ خبري ازشون نداره. توي اون تاريکي تو خونه اي که شهاب منو رسونده بود، دراز کشيده بودم و فکرم.. پيش سمانه بود. پيشِ وقتايي که غر ميزد سرم.. بخاطر کارم.. بخاطر اينکه چقدر کم وقت ميذارم براشون. يادمه يه بار وقتي همسرش رفته بود سفر، مرخصي گرفته بودم و رفتم دنبالشون تا اميرعليو ببريم پارک و بهونه ي باباشو نگيره.. يه عالمه وقت براشون گذاشتم.. تا حدي که اميرعلي با ظرفِ بستنيش تو بغلم خوابش برده بود. با لبخند نگاهي به سمانه کردم و گفتم: ببين سما.. ببين داداش خوبي شدم! هي ميگي چرا نيستي چرا نيستي. و اون بغض کرده بود و گفته بود: تو اصن برو اون سر دنيا.. برو مريخ.. برو يه جا که بدونم حالت خوبه، بخدا نامردم اگه بگم دلم برات تنگ ميشه يه لحظه بيا ببينمت..! من اگه چيزي ميگم فقط نگرانتم.. تو شغلت پر از خطره.. من.. من اگه غر ميزنم فقط از نگرانيه رسول.. به دل نگير جون سما! و من اون شب فقط خودم رو لعنت کرده بودم که چرا جلويِ خودم رو نگرفتم و اون حرف رو زدم تا شبش خراب بشه. تنها صدايي که توي اتاق ميومد.. صداي تيک تيک عقربه هاي ساعت بود.. شهاب گفته بود ميره سايت و برميگرده.. دلتنگِ همشون بودم اما دلم نميخواست کسي بياد اينجا.. دلم ميخواست تنها باشم.. افکارم رهام نميکردن.. حتي اگرم ميخواستن رهام کنن، من نميذاشتم. ياد پدرم بودم.. کسي که حتي يک بار نه نياورد تو رفتن و کار کردنم اما، هميشه وقتي صبح ها همزمان از خونه بيرون ميرفتيم و من موتورم و اون سمن ِد نقره ايش رو از پارکينگ بيرون ميبرد، وقتي باهاش خداحافظي ميکردم، به جاي جواب دادن دست بلند ميکرد و سر تکون ميداد و من ميفهميدم زبونش بنده و داره اون ذکر هاي هميشگيش رو ميخونه تا پشت سرم فوت کنه. نميدونم.. شايد خنده دار باشه اما.. از برگشتن خجالت ميکشيدم.. از ديدن کسايي که يک ماه با نبودنم زندگي کرده بودن و غصه تمام وجودشون رو گرفته بود.. خجالت ميکشيدم. نفس عميقي کشيدم و با آه بيرونش دادم. نگاهي به ساعتِ روي ديوار انداختم.. نور کم بود و من، عينک روي چشمم نبود.. خوب نميديدم! روي زمين دست کشيدم تا گوشيمو پيدا کنم.. نگاهش کردم..ساعت حوالی دو شب بود. بدنم، سنگين تر از اين بود که حتي دنبال بالش برم تا اتاق. آروم به سمت راست چرخيدم و روي پهلوي راستم خوابيدم. خواستم طبق عادتم پاهام رو توي شکمم جمع کنم که درد بدي توي پهلوم پيچيد. حواسم به اين زخم نبود. چشمامو بستم..اما، نميخواستم بخوابم.. کاش محمد هم با همون پرواز برگشته بود ايران.. کاش اون اتفاق نميفتاد. يه دِل بيشتر نداشتم اما، دل نگرانِ همه چيز بودم. توي همين خيال ها بودم که گوشيم زنگ خورد. همون شماره ي محمد بود! دستم رو حائل بدنم کردم و نشستم.. انگار از اين راه دور هم بايد با احترام صحبت ميکردم.. خوابيده نمی‌شد. جواب دادم: جانم آقا..!؟ صداي محمد توي گوشم پيچيد: سلام رسول جان... خوبي؟ جواب دادم: ممنون آقا.. خوبم.. شما.. خوبين؟ آقا شرايط چطوره..؟ پيش حسامين ديگه آقا؟! گفت: خوبم منم شکر... آره خونه ي حسامم. براي اون قضيه هم هنوز نفهميديم چي شده.. آيهانم يه سر رفت تا فرودگاه و برگشت اما، چيزي دستگيرش نشد. گفتم: خب.. خب آقا چطوري برميگردين پس شما..؟ گفت: حسام قراره يه مسير زميني جور کنه.. از اون طريق بيام. چيزي نگفتم.. بابت اتفاقي که افتاده بود براش نگران بودم.. ميترسيدم اون مسير هم جواب نده.. ميترسيدم گير بيفته اونجا. سکوتم رو که ديد، با لحني که کاملا مشخص بود قصدش عوض کردن فضاست گفت: راستي! آقا رسول.. ميدوني مهمون داري؟! گفتم: آقا.. شهابو ميگين..؟ آره.. گفت مياد.. جواب داد: خِير، انتخاب ديگه اي هم نداري.. بشين تا مهمونت بياد!
ذهنم بين آدما چرخيد.. از.. از افراد خانواده‌م که نبود.. چون محمد گفته بود بايد آماده بشن و اين.. طول ميکشيد. آروم گفتم: آقا..داوود!؟ گفت: هرچند فرصتت سوخته ولي بله، داوود! لبخند زدم. من، ديدن اونا برام راحت تر بود شايد.. يني.. يني يه دلتنگي معمولي داشتم.. يه دلتنگي زياد ولي معمولي..! دلتنگي‌اي که حاصل يه ماه دوري بوده.. اما اونا، دلتنگيشون فرق ميکرد.. خوشحال بودم از اومدنش.. گفتم: آقا مگه نگفتين نبايد به کسي بگيم فعلا..؟! صداي حسام رو از پشت گوشي شنيدم که محمدو صدا کرد.. محمد گفت: ميام الان حسام.. اونو سيوش کن ميام.. و بعد به من گفت: به ايشونم کسي چيزي نگفته.. خودش فهميد..! تعجب کرده بودم.. از کجا..؟! خواستم چيزي بگم که محمد با لحني آرومتر گفت: راستي.. رسول.. گفتم: جانم آقا؟ مکث کرد.. فهميدم.. فهميدم چي ميخواد بگه..! استرس گرفتم.. گوشي رو توي دستم جا به جا کردم.. نميخواستم.. نميخواستم چيزي بگه! مي‌دونستم شرمنده‌ست و شرمنده تر ميشه وقتي درباره‌ش حرف بزنه و من اينو نميخواستم.. قبل از اينکه به خودم بيام و چيزي براي عوض کردن حرف پيدا کنم گفت: رسول.. من..من.. بابت اون اتفاقي که برات افتاده، خيلي شرمنده‌م..! نميدونم چيشد.. نفهميدم چطور شد رسول.. اما.. اما واقعا.. دوست نداشتم.. اين مدل صحبت کردن رو از کسي که هميشه محکم صحبت کرده، دوست نداشتم. نذاشتم حرفش رو کامل کنه و گفتم: آقا محمد.. اين اتفاقي که افتاده، اتفاقيه که حتي يک درصد احتمالش وجود نداشته.. حتي يک درصد به ذهنتون نميرسيده.. شما.. شما بي حواسي يا بي دقتي نکرديد که الان خودتونو.. سرزنش کنيد آقا.. و بعد، خنده ي کوتاهي کردم و با لحني که رگه هاي لبخند توش حس ميشد گفتم: تازه آقا.. غريبه که نزده.. آشنا بوده.. از قديم گفتن هر چه از دوست رسد نيکوست! لبخندِ کم جوني رو روي لب هاي کسي که چهره‌ش دوباره يادم رفته بود، از پشت گوشي حس ميکردم..! بعد از چند ثانيه گفت: از دست تو رسول.. اما من.. بين حرفش رفتم! گفتم: آقا، نگين ديگه لطفا..! نه اينجا.. هيچ جاي ديگه! نميتونم بگم دلم نميخواد کسي بدونه چون ميدونم امکانش نيست به آقاي عبدي نگيد.. ولي من، واقعا نميخوام کس ديگه اي چيزي بدونه..! من توي اون تاريکي، شما رو نديدم.. اين کارو به هزار دليل که يکيش نجاتِ جون اوني که از طرف شما فرستاده شده بود انجام دادم.. مکثي کردم و ادامه دادم: حالا اگه ميدونستم شما اونجاييد، که ديگه بماند..! سکوتِ کوتاهي بينمون برقرار شد.. صداي حسام دوباره به گوشم رسيد که گفت: آقا ببخشيد اينو اگه تاييد کنيد ديگه تمومه.. محمد که انگار هنوز از حرف هاي من قانع نشده بود گفت: مراقب خودت باش رسول.. بعد صحبت ميکنيم! جواب دادم: همچنين آقا.. آقا.. فردا مياين..؟ گفت: معلوم نيست..اما خيلي اينجا نميمونم! کاري داشتي به خط خودم نه، به خط حسام زنگ بزن! چشمي گفتم، خداحافظي کرديم و تماس رو قطع کرديم. دلم نميخواست کسي چيزي بدونه. بچه هاي خودمون نه اما، دلم نميخواست اين اتفاق دهن به دهن بچرخه و تو هر جمعي تعريف بشه و هر کسي يه دليلِ خود ساخته براي خودش بسازه و بگه. دلم نميخواست بشنوم يکي بخواد قضاوت کنه و از بي دقتي يا ماهر نبودن يا هر چيز ديگه اي درباره ي آقا محمد حرف بزنه! من، دلم نميخواست کسي چيزي بدونه. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
پارت جدید🦋👆🏻
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هشتاد و ششم [رسول] زنگِ در زده شد و منو از افکارم بيرون کشيد. شهاب گفته بود در ميزنه که بفهمم داره مياد اما با کليد مياد تو و نيازی نيست من درو باز کنم. محمد، گفته بود داوود هم مياد. آروم از روي زمين بلند شدم.. مهتابيِ توي پذيرايي رو روشن کردم تا فضا از اون حالتِ بي حس و تاريک خارج بشه. در خونه باز شد و دو نفر اومدن داخل.. هر دوشون دم در ايستاده بودن. هيچکدوم رو نميشناختم اما، ميدونستم يکيشون شهابه و اون يکي، داوود. نگاهم بينشون جا به جا شد. اختلاف قدي که بينشون وجود داشت، کاملا مشخص ميکرد که کي به کيه. اولين چيزي که توي هر دوشون مشترک بود، پيراهن هاي ساده ي مشکيشون بود. که از قضا، دليل مشترکي داشت. من! براي همين ميگفتم از برگشتن خجالت ميکشم! از نگاه کردن تو چشم کسايي که بخاطر من اذيت شدن، خجالت ميکشيدم. ميدونستم.. مطمئن بودم خودشه! با لبخند منتظر نگاهش کردم. داوود به سختي و با ترديد نيم قدمي جلو اومد.. زير لب گفت: رسول. بي حرف نگاهش کردم! از جاش تکون نميخورد و با ُبهت من رو نگاه ميکرد. دلم گرفت از غمي که توي نگاهشون ميديدم. دست هامو کمي باز کردم و نگاهش کردم. دو قدمِ اول رو آروم و با ترديد برداشت. و بعد، بدون هيچ حرفِ ديگه اي با قدم هاي بلند فاصله ي بينمون رو پر کرد و محکم بغلم کرد! شهاب نگران قدمي جلو اومد و خواست چيزي بگه.. در حاليکه داوود رو در آغوش گرفته بودم با حرکتِ سر بهش گفتم چيزي نيست. چيزي نميگفت! هيچي. اما دلم ميخواست حرفي بزنه.. تنها چيزي که ذهنم ميتونست باهاش ارتباط بگيره، شنيدنِ صداش بود! از خودم جداش کردم و دو طرف شونه هاش رو با دست گرفتم! هيچوقت اصطلاحِ "اشک هاش جاري شد" رو متوجه نشده بودم تا اينکه اون روز داوود رو ديدم! اشک هاش قطره قطره نه، انگار که به يه منبعِ نامتناهي وصل باشن، روي صورتش رويِ يه خط پايين ميومدن! توي سکوت..! چشم هاش ميجوشيد و از پشت اون پرده ي اشک، نگاهش رو روي صورتم ميچرخوند. لبخندي به روش زدم و اون اما هيچ احساسي توي چهرهش معلوم نبود! ساکت بود و من درکش ميکردم..! سکوت رو شکستم و گفتم: چيزي نميخواي بگي..؟ ما دلمون براتون تنگ شده ها. اينو که گفتم، انگار که نمک رويِ زخمش ريخته باشم، چونه‌ش لرزيد و سيلِ اشک هاش شدت گرفت! ميفهميدمش. رو به شهاب گفتم: چيکار کردين با اين!؟ دو روز نبودما.. اين سه وجب زبون داشت الان چرا اينطوريه؟! با صدايِ آشنايِ گرفتهش گفت: دو روز..؟ نگاهمو از شهاب گرفتم و بهش دوختم! يه قدم عقب رفت تا از حصار دست هايي که دوِر شونه‌ش رو گرفته بود بيرون بره! گفت: که حتي اگر دو روزم بود زياد بود! سر تکون دادم.. صداش ميلرزيد.. ادامه داد: اون شب.. اون شب.. داشتيم ميرفتيم فرودگاه.. که برسونمت تا بري.. بري ترکيه.. با پشتِ دست روي صورتش کشيد و ادامه داد: ازم پرسيدي به نظرت اين پرونده چقد طول ميکشه..؟ ميدوني چقد طول کشيد رسول..؟ به اندازه ي همه ي عمرم! حتي بيشتر.. خيلي بيشتر رسول! اين پرنده خيلي طول کشيد.. انقدري که ميدونستم هيچوقت تموم نميشه! هيچوقت براي هيچکس تموم نميشه رسول! ميدونستم تا قيامت اگه اسم اين پرونده بياد توي دل هممون باز باز ميشه رسول. نگاهش ميکردم.. بی حرف. گفت: ميبيني چقد راحت حرف ميزنم..؟ چقد راحت جلوت وايسادم و اسمتو ميگم..!؟ شايد تعجب کني! اما.. برام راحته.. حرف زدن باهات برام راحته چون کاريه که هر روز انجامش دادم! دقيقا از اون روزي که محمد حقيقتِ نبودنتو گرفت روبروي چشمام و مجبور شدم نگاهش کنم! صداش روون بود..! بي هيچ خشي.. و اشک هاش روون تر از صداش روي صورتش به پايين ميومدن! انگار هيچ اراده اي روشون نداشت! گفت: من.. من باور نکرده بودم! من اصلا باور نميکردم! اگه محمد مجبورم نميکرد.. اگه منو نميبرد بالا سر اون قبري که نميدونم کيو جلوي چشمامون به اسمت اون تو خوابوندن، اگه با حرفاش دست نميذاشت روي زخم باِز قلبم و با بي رحمي نميگفت "داوود باهاش خداحافظي نميکني؟!" من هنوز باور نکرده بودم! ولي اين کارو کرد.. اين کارو کرد و از همون روز من دارم باهات حرف ميزنم! از همون روز دارم خودمو لعنت ميکنم که چرا حواسمو جمع نکردم و جلوي اون ماشين لعنتيو نگرفتم! اينا رو به هيشکي نگفتم رسول جز خودت! يه ماهه دارم بهت ميگم.. يه ماهه دارم بهت ميگم و تو عينِ اين يه ماه مثل همين الان ساکت بودي.. مثل همين الان هيچي نميگفتي! صداش دوباره بغض آلود شد.. مظلومانه گفت: نميدونم! شايد اينم ادامه ي همون يه ماهه.. شايد هنوزم نميتوني چيزي بگي..
نگاهم کشيده شد به شهاب.. اخمِ کوچيکي کرده بود و با فک منقبض شده نگاهش رو به گوشه ي فرش دوخته بود. چيزي نميتونستم بگم.. انگار به زبونم قفل زده بودن..! حرفي براي گفتن نداشتم.. هيچي! چند بار دهانمو باز کردم و سعي کردم چيزي بهش بگم اما.. موفق نبودم..! از کنارش رد شدم و به سمت آشپزخونه رفتم. يه ليوان از توي آبچکون برداشتم و پر از آب کردم.. کنار داوود برگشتم و ليوان آب رو جلوش گرفتم. نگاهش خيره به مچ دستم بود.. رد نگاهشو گرفتم و به ساعتي که محمد بهم داده بود رسيدم. ليوان هنوز توي دستم بود. گفت: دستبندت چرا دستِ يکي ديگه بود رسول..؟؟ پرسيد..! بالاخره يه نفر، اين رو از من پرسيد! ليوانو جلوتر گرفتم و گفتم: اين آبو بخور داوود.. و دست آزادم رو سمت مچ دستش بردم تا بالا بيارمش و ليوان آب رو توش جا بدم. با تعجب نگاهي به دستش انداختم.. يا شايد.. شايد يه چيزي شبيهِ سوختگي! نگاهم به دست ديگه‌ش رفت.. اونم همينطور بود..بي توجه به حرف هايي که ميزد گفتم: دستات چيشدن داوود!؟ خنده ي تلخي کرد.. شهابو سوالي نگاه کردم..! به نشونه ي بي اطلاعي آروم شونه بالا انداخت.. منتظر داوودو نگاه کردم که گفت: چيز خاصي نيست..فقط ميخواستم بدنِ سوخته ي کسايي که اون تو گير کرده بودنو بيرون بيارم، يه درصد از داغيِ اون آتيشي که تو و اون بچه‌ها رو تو خودش سوزوند گرفت بهش. گُنگ نگاهش ميکردم.. بهش فکر کرده بودم.. به همه‌شون.. با اتفاق ها و سختي هايي که کشيدن اما.. هيچوقت به اين عمق نرسيده بودم.. شهاب تکيه‌شو از ديوار گرفت و جلو اومد و گفت: بشين رسول.. بشين.. واينسا. و بعد دستش رو روي کمر داوود گذاشت و گفت: برو صورتتو بشور بيا داوود.. و به سمت روشويي هُلش داد.. داوود نگاهي به من کرد و با اکراه رفت. عقب برگشتم و آروم روي زمين نشستم.. شهاب گفت: خوبي رسول؟! پلک روي هم گذاشتم.. خوب بودن و نبودم.. خوشحال بودم و نبودم.. پر از درد بودم و نبودم! بعد از چند دقيقه داوود برگشت و با فاصله از من و شهاب، به ديوار تکيه داد و نشست.. سر به زير، طلبکار، غمگين، با چشم هايي سرخ و سري افتاده! نگاهش کردم و گفتم: با من قهري حالا چرا از شهاب انقد دور نشستي!؟ چيزي نگفت! من.. من بخدا فقط ميخواستم جو عوض بشه.. گفتم: اگه وقتي ت.ميم ميذارنت همه ي حواست به سوژه‌ت باشه آقا داوود، اينطوري نميشه! ديگه هميشه سوژه شارلوت نيست از سفارت بياد بيرون نبيني! گاهي وقتا اينطوري ميشه يهو مرغ از قفست ميپره!! سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد.. خجالت زده..! آروم گفت: من.. من رفتم ِپي راننده‌تون.. خيلي وقت بود که از سر ميز بلند شده بود.. من فهميدم داره يه کارايي ميکنه.. فقط.. فقط دير فهميدم! سري تکون دادم.. به سختي بلند شدم و به سمتش رفتم.. روبروش نشستم.. بهش گفتم: تو همه ي کاري که ميتونستي بکنيو کردي.. اينو حداقل مني که ميشناسمت ميدونم..! تو کم کاري و اهمال نکردي.. من حتي اگر از دور نميديدم که اونجا چطور تمام تلاشت رو ميکردي، ميتونستم به جرات بگم تو تمامِ خودتو گذاشتي..! نگاهم سمت دست هاش کشيده شد و گفتم: که اگه اينطوري نبود، الان اين نشونه‌ش نبود..! دست هاشو ناخودآگاه مشت کرد..! انگار ميخواست ردِ زخمهاش رو بپوشونه! با صدايي که به زور از گلوش بيرون ميومد گفت: عادت نکردم به نبودنت اما، يادم نمياد وقتي بودي چطوري بود..! يادم نمياد وقتي جوابمو ميدادي چطوري بود! شايد نتوني درکش کني اما، هر روز به جاي اينکه اوضاع بهتر بشه، سخت تر ميشد.. هر روز به جاي اينکه عادت کنيم، دلتنگ تر ميشديم! داشت دوباره بغض سراغش ميومد.. خنده ي تصنعيِ غم داري کرد و گفت: چي دارم ميگم الان..؟ چرا دارم اينا رو ميگم!!؟ بخدا باورم نميشه اينجا نشستي! لبخند زدم.. گفتم: آره بخدا.. خودمم باورم نميشه.. من الان بايد تو کتابخونه ي دانشگاه هاروارد واسه کنفرانسِ کلاسِ داکتِر جِيمز مَجستيک آماده ميشدم، نه اينکه پيشِ دوتا افسر دون پايه بشينم! و بعد به حالتِ قهر رومو برگردوندم! خنديدن..! هر دوشون..واقعي! رو به داوود گفتم: الان ديگه فکر کنم قشنگ باورت شد اينجا نشستم! نفس عميقي کشيد و سرش رو به چپ و راست تکون داد.. چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: داداش گرفتي ما رو فکر کنم..! يهو همونطوري که نشسته بود، نگاهش بين من و شهاب جا به جا شد.. چهار زانو نشسته بود.. روي دو زانوش نشست و گفت: شهاب.. شهاب گفتش که.. يني.. جاييت، يني.. چيزيت شده؟! بهتر از چيزي بودم که بخوام نگرانش کنم.. گفتم: نه چيزي نيست.. يه زخم کوچيک بود، خوبه الان.
از نگاهش مشخص بود باور نکرده.. ميخواستم بحث عوض بشه.. آروم به سمت عقب برگشتم و رو به شهاب به شوخي گفتم: تايم خوابتون نگذشته شما دوتا؟! قصد رفعِ زحمت و اينا ندارين نه؟! شهاب در حاليکه کُت کتونِ مشکي رنگشو از تنش بيرون مياورد گفت: نخير، آقا محمد گفتن که افسرايِ دون پايه اينجا بمونن از ژنرال هِموسو مراقبت کنن! در حاليکه تو کنترل کردنِ خنده‌م موفق نبودم سرمو به نشونه ي تاسف براش تکون دادم و گفتم: نه.. نبوِد من قشنگ ساخته به همتون.. متاسفم واقعا! و به داوود نگاهي کردم و گفتم: ميبينيش!؟ داوود اما، هنوز بالا و پايين رفتنِ سيبک گلوش نشون ميداد داره واسه حفظِ حالتي که توشه خيلي تلاش ميکنه! دستمو روي زانوش گذاشتم و گفتم: راستي.. از کجا فهميدي..!؟ قرار نبود کسي چيزي بدونه.. داوود شونه اي بالا انداخت و گفت: همينطوري..ميگم بهت حالا.. راستي شهاب.. اسپريشو بهش نميدي..؟! زير لب گفتم: اسپريم؟! شهاب بلند شد و از روي اوپن پاکتي رو برداشت، جلو اومد و گفت: داخل اين يه سري مسکن و آنتي بيوتيک و اينطور چيزا هست.. تجويز دکتر شريفيه.. يني من نميدونم چيه، آقا محمد گفته تجويز دکتر شريفيه.. نحوه ي مصرف رو هم روش زده..جعبه ي کوچيکي رو هم بيرون آورد و گفت: اينم بفرماييد! با تعجب جعبه ي اسپري رو ازش گرفتم و سوالي نگاهش کردم.. اسپريم داشت تموم ميشد.. و اينو به کسي نگفته بودم! زير لب ممنوني گفتم.. نگاهم به اسپري توي دستم بود.. و به اين فکر ميکردم چطور ممکنه يه نفر، بينِ تمام دغدغه ها و دل نگراني ها و شلوغي هايِ دور و برش.. حواسش به همه چيز باشه.. به همه چيز! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown