#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هشتاد و ششم
[رسول]
زنگِ در زده شد و منو از افکارم بيرون کشيد.
شهاب گفته بود در ميزنه که بفهمم داره مياد اما با کليد مياد تو و نيازی نيست من درو باز کنم. محمد، گفته بود داوود هم مياد.
آروم از روي زمين بلند شدم.. مهتابيِ توي پذيرايي رو روشن کردم تا فضا از اون حالتِ بي حس و تاريک خارج بشه.
در خونه باز شد و دو نفر اومدن داخل..
هر دوشون دم در ايستاده بودن.
هيچکدوم رو نميشناختم اما، ميدونستم يکيشون شهابه و اون يکي، داوود.
نگاهم بينشون جا به جا شد.
اختلاف قدي که بينشون وجود داشت، کاملا مشخص ميکرد که کي به کيه.
اولين چيزي که توي هر دوشون مشترک بود، پيراهن هاي ساده ي مشکيشون بود. که از قضا، دليل مشترکي داشت. من!
براي همين ميگفتم از برگشتن خجالت ميکشم! از نگاه کردن تو چشم کسايي که بخاطر من اذيت شدن، خجالت ميکشيدم.
ميدونستم.. مطمئن بودم خودشه! با لبخند منتظر نگاهش کردم.
داوود به سختي و با ترديد نيم قدمي جلو اومد.. زير لب گفت: رسول.
بي حرف نگاهش کردم!
از جاش تکون نميخورد و با ُبهت من رو نگاه ميکرد.
دلم گرفت از غمي که توي نگاهشون ميديدم.
دست هامو کمي باز کردم و نگاهش کردم. دو قدمِ اول رو آروم و با ترديد برداشت. و بعد، بدون هيچ حرفِ ديگه اي با قدم هاي بلند فاصله ي بينمون رو پر کرد و محکم بغلم کرد!
شهاب نگران قدمي جلو اومد و خواست چيزي بگه.. در حاليکه داوود رو در آغوش گرفته بودم با حرکتِ سر بهش گفتم چيزي نيست.
چيزي نميگفت! هيچي.
اما دلم ميخواست حرفي بزنه.. تنها چيزي که ذهنم ميتونست باهاش ارتباط بگيره، شنيدنِ صداش بود!
از خودم جداش کردم و دو طرف شونه هاش رو با دست گرفتم!
هيچوقت اصطلاحِ "اشک هاش جاري شد" رو متوجه نشده بودم تا اينکه اون روز داوود رو ديدم!
اشک هاش قطره قطره نه، انگار که به يه منبعِ نامتناهي وصل باشن، روي صورتش رويِ يه خط پايين ميومدن! توي سکوت..! چشم هاش ميجوشيد و از پشت اون پرده ي اشک، نگاهش رو روي صورتم ميچرخوند.
لبخندي به روش زدم و اون اما هيچ احساسي توي چهرهش معلوم نبود!
ساکت بود و من درکش ميکردم..!
سکوت رو شکستم و گفتم: چيزي نميخواي بگي..؟ ما دلمون براتون تنگ شده ها.
اينو که گفتم، انگار که نمک رويِ زخمش ريخته باشم، چونهش لرزيد و سيلِ اشک هاش شدت گرفت! ميفهميدمش.
رو به شهاب گفتم: چيکار کردين با اين!؟ دو روز نبودما.. اين سه وجب زبون داشت الان چرا اينطوريه؟!
با صدايِ آشنايِ گرفتهش گفت: دو روز..؟
نگاهمو از شهاب گرفتم و بهش دوختم!
يه قدم عقب رفت تا از حصار دست هايي که دوِر شونهش رو گرفته بود بيرون بره!
گفت: که حتي اگر دو روزم بود زياد بود!
سر تکون دادم..
صداش ميلرزيد.. ادامه داد: اون شب.. اون شب.. داشتيم ميرفتيم فرودگاه.. که برسونمت تا بري.. بري ترکيه..
با پشتِ دست روي صورتش کشيد و ادامه داد: ازم پرسيدي به نظرت اين پرونده چقد طول ميکشه..؟ ميدوني چقد طول کشيد رسول..؟ به اندازه ي همه ي عمرم! حتي بيشتر.. خيلي بيشتر رسول! اين پرنده خيلي طول کشيد.. انقدري که
ميدونستم هيچوقت تموم نميشه! هيچوقت براي هيچکس تموم نميشه رسول! ميدونستم تا قيامت اگه اسم اين پرونده بياد توي دل هممون باز باز ميشه رسول.
نگاهش ميکردم.. بی حرف.
گفت: ميبيني چقد راحت حرف ميزنم..؟
چقد راحت جلوت وايسادم و اسمتو ميگم..!؟ شايد تعجب کني! اما.. برام راحته.. حرف زدن باهات برام راحته چون کاريه که هر روز انجامش دادم! دقيقا از اون روزي که محمد حقيقتِ نبودنتو گرفت روبروي چشمام و مجبور شدم نگاهش کنم!
صداش روون بود..! بي هيچ خشي.. و اشک هاش روون تر از صداش روي صورتش به پايين ميومدن! انگار هيچ اراده اي روشون نداشت!
گفت: من.. من باور نکرده بودم! من اصلا باور نميکردم! اگه محمد مجبورم نميکرد.. اگه منو نميبرد بالا سر اون قبري که
نميدونم کيو جلوي چشمامون به اسمت اون تو خوابوندن، اگه با حرفاش دست نميذاشت روي زخم باِز قلبم و با بي رحمي نميگفت "داوود باهاش خداحافظي نميکني؟!" من هنوز باور نکرده بودم!
ولي اين کارو کرد.. اين کارو کرد و از همون روز من دارم باهات حرف ميزنم!
از همون روز دارم خودمو لعنت ميکنم که چرا حواسمو جمع نکردم و جلوي اون ماشين لعنتيو نگرفتم!
اينا رو به هيشکي نگفتم رسول جز خودت! يه ماهه دارم بهت ميگم.. يه ماهه دارم بهت ميگم و تو عينِ اين يه ماه مثل همين الان ساکت بودي..
مثل همين الان هيچي نميگفتي!
صداش دوباره بغض آلود شد.. مظلومانه گفت: نميدونم! شايد اينم ادامه ي همون يه ماهه.. شايد هنوزم نميتوني چيزي بگي..
نگاهم کشيده شد به شهاب.. اخمِ کوچيکي کرده بود و با فک منقبض شده نگاهش رو به گوشه ي فرش دوخته بود.
چيزي نميتونستم بگم.. انگار به زبونم قفل زده بودن..! حرفي براي گفتن نداشتم.. هيچي!
چند بار دهانمو باز کردم و سعي کردم چيزي بهش بگم اما.. موفق نبودم..!
از کنارش رد شدم و به سمت آشپزخونه رفتم.
يه ليوان از توي آبچکون برداشتم و پر از آب کردم.. کنار داوود برگشتم و ليوان آب رو جلوش گرفتم.
نگاهش خيره به مچ دستم بود.. رد نگاهشو گرفتم و به ساعتي که محمد بهم داده بود رسيدم.
ليوان هنوز توي دستم بود.
گفت: دستبندت چرا دستِ يکي ديگه بود رسول..؟؟
پرسيد..! بالاخره يه نفر، اين رو از من پرسيد!
ليوانو جلوتر گرفتم و گفتم: اين آبو بخور داوود..
و دست آزادم رو سمت مچ دستش بردم تا بالا بيارمش و ليوان آب رو توش جا بدم.
با تعجب نگاهي به دستش انداختم.. يا شايد.. شايد يه چيزي شبيهِ سوختگي!
نگاهم به دست ديگهش رفت.. اونم همينطور بود..بي توجه به حرف هايي که ميزد گفتم: دستات چيشدن داوود!؟
خنده ي تلخي کرد.. شهابو سوالي نگاه کردم..!
به نشونه ي بي اطلاعي آروم شونه بالا انداخت..
منتظر داوودو نگاه کردم که گفت: چيز خاصي نيست..فقط ميخواستم بدنِ سوخته ي کسايي که اون تو گير کرده بودنو بيرون بيارم، يه درصد از داغيِ اون آتيشي که تو و اون بچهها رو تو خودش سوزوند گرفت بهش.
گُنگ نگاهش ميکردم..
بهش فکر کرده بودم.. به همهشون.. با اتفاق ها و سختي هايي که کشيدن اما.. هيچوقت به اين عمق نرسيده بودم.. شهاب تکيهشو از ديوار گرفت و جلو اومد و گفت: بشين رسول.. بشين.. واينسا.
و بعد دستش رو روي کمر داوود گذاشت و گفت: برو صورتتو بشور بيا داوود..
و به سمت روشويي هُلش داد.. داوود نگاهي به من کرد و با اکراه رفت.
عقب برگشتم و آروم روي زمين نشستم.. شهاب گفت: خوبي رسول؟!
پلک روي هم گذاشتم.. خوب بودن و نبودم.. خوشحال بودم و نبودم.. پر از درد بودم و نبودم!
بعد از چند دقيقه داوود برگشت و با فاصله از من و شهاب، به ديوار تکيه داد و نشست..
سر به زير، طلبکار، غمگين، با چشم هايي سرخ و سري افتاده!
نگاهش کردم و گفتم: با من قهري حالا چرا از شهاب انقد دور نشستي!؟
چيزي نگفت!
من.. من بخدا فقط ميخواستم جو عوض بشه.. گفتم: اگه وقتي ت.ميم ميذارنت همه ي حواست به سوژهت باشه آقا داوود، اينطوري نميشه! ديگه هميشه سوژه شارلوت نيست از سفارت بياد بيرون نبيني! گاهي وقتا اينطوري ميشه يهو مرغ از قفست ميپره!!
سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد.. خجالت زده..!
آروم گفت: من.. من رفتم ِپي رانندهتون.. خيلي وقت بود که از سر ميز بلند شده بود.. من فهميدم داره يه کارايي ميکنه.. فقط.. فقط دير فهميدم!
سري تکون دادم.. به سختي بلند شدم و به سمتش رفتم.. روبروش نشستم.. بهش گفتم: تو همه ي کاري که ميتونستي بکنيو کردي.. اينو حداقل مني که ميشناسمت ميدونم..! تو کم کاري و اهمال نکردي.. من حتي اگر از دور نميديدم که اونجا چطور
تمام تلاشت رو ميکردي، ميتونستم به جرات بگم تو تمامِ خودتو گذاشتي..!
نگاهم سمت دست هاش کشيده شد و گفتم: که اگه اينطوري نبود، الان اين نشونهش نبود..!
دست هاشو ناخودآگاه مشت کرد..! انگار ميخواست ردِ زخمهاش رو بپوشونه!
با صدايي که به زور از گلوش بيرون ميومد گفت: عادت نکردم به نبودنت اما، يادم نمياد وقتي بودي چطوري بود..! يادم نمياد وقتي جوابمو ميدادي چطوري بود! شايد نتوني درکش کني اما، هر روز به جاي اينکه اوضاع بهتر بشه، سخت تر ميشد.. هر روز به جاي اينکه عادت کنيم، دلتنگ تر ميشديم!
داشت دوباره بغض سراغش ميومد..
خنده ي تصنعيِ غم داري کرد و گفت: چي دارم ميگم الان..؟ چرا دارم اينا رو ميگم!!؟ بخدا باورم نميشه اينجا نشستي!
لبخند زدم.. گفتم: آره بخدا.. خودمم باورم نميشه.. من الان بايد تو کتابخونه ي دانشگاه هاروارد واسه کنفرانسِ کلاسِ داکتِر جِيمز مَجستيک آماده ميشدم، نه اينکه پيشِ دوتا افسر دون پايه بشينم!
و بعد به حالتِ قهر رومو برگردوندم!
خنديدن..! هر دوشون..واقعي!
رو به داوود گفتم: الان ديگه فکر کنم قشنگ باورت شد اينجا نشستم!
نفس عميقي کشيد و سرش رو به چپ و راست تکون داد..
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: داداش گرفتي ما رو فکر کنم..!
يهو همونطوري که نشسته بود، نگاهش بين من و شهاب جا به جا شد..
چهار زانو نشسته بود.. روي دو زانوش نشست و گفت: شهاب.. شهاب گفتش که.. يني.. جاييت، يني.. چيزيت شده؟!
بهتر از چيزي بودم که بخوام نگرانش کنم.. گفتم: نه چيزي نيست.. يه زخم کوچيک بود، خوبه الان.
از نگاهش مشخص بود باور نکرده.. ميخواستم بحث عوض بشه.. آروم به سمت عقب برگشتم و رو به شهاب به شوخي گفتم: تايم خوابتون نگذشته شما دوتا؟! قصد رفعِ زحمت و اينا ندارين نه؟!
شهاب در حاليکه کُت کتونِ مشکي رنگشو از تنش بيرون مياورد گفت: نخير، آقا محمد گفتن که افسرايِ دون پايه اينجا بمونن از ژنرال هِموسو مراقبت کنن!
در حاليکه تو کنترل کردنِ خندهم موفق نبودم سرمو به نشونه ي تاسف براش تکون دادم و گفتم: نه.. نبوِد من قشنگ ساخته به همتون.. متاسفم واقعا!
و به داوود نگاهي کردم و گفتم: ميبينيش!؟
داوود اما، هنوز بالا و پايين رفتنِ سيبک گلوش نشون ميداد داره واسه حفظِ حالتي که توشه خيلي تلاش ميکنه! دستمو روي زانوش گذاشتم و گفتم: راستي.. از کجا فهميدي..!؟ قرار نبود کسي چيزي بدونه..
داوود شونه اي بالا انداخت و گفت: همينطوري..ميگم بهت حالا.. راستي شهاب.. اسپريشو بهش نميدي..؟!
زير لب گفتم: اسپريم؟!
شهاب بلند شد و از روي اوپن پاکتي رو برداشت، جلو اومد و گفت: داخل اين يه سري مسکن و آنتي بيوتيک و اينطور چيزا هست.. تجويز دکتر شريفيه.. يني من نميدونم چيه، آقا محمد گفته تجويز دکتر شريفيه.. نحوه ي مصرف رو هم روش زده..جعبه ي کوچيکي رو هم بيرون آورد و گفت: اينم بفرماييد!
با تعجب جعبه ي اسپري رو ازش گرفتم و سوالي نگاهش کردم..
اسپريم داشت تموم ميشد.. و اينو به کسي نگفته بودم! زير لب ممنوني گفتم.. نگاهم به اسپري توي دستم بود.. و به اين فکر ميکردم چطور ممکنه يه نفر، بينِ تمام دغدغه ها و دل نگراني ها و شلوغي هايِ دور و برش.. حواسش به همه چيز باشه.. به همه چيز!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هشتاد و هفتم
[محمد]
اومدنم، آسون نبود.
احتما گير افتادن زياد بود و بخاطر همين، هر چيزي که مربوط به سايت ميشد رو قبل از سوار شدن به اون ماشينِ باربري از بين برده بودم..
حتي اگر گير ميفتادم، نبايد اسمم به جايي گره ميخورد!
خدا رو شکر با همه ي سختي و استرسي که همراهم بود، به ايران رسيده بودم. اروميه! ماموريتِ اون راننده تا همونجا بود و من، توي اروميه مسيرم ازش جدا شد.
و الان، من داخل ايران بودم. مستقيم به سمت فرودگاه رفتم و بعد، از همونجا به مهدي زنگ زدم تا بليطي به سمت تهران
برام جور کنه!
تنها کسي که از اومدنم خبر داشت آقاي عبدي بود!
تو همه ي اين شلوغيا، متوجه شده بوديم فراهاني قراره امروز ظهر با يه ت.ميم به تهران بياد و من قبل از رسيدنش بايد همه چيز رو هماهنگ ميکردم!
ساعت پنج صبح بود و من، توي فرودگاهِ اروميه منتظر خبري از مهدي بودم.
نيم ساعتي نشسته بودم که باهام تماس گرفت و گفت بليط رو هماهنگ کرده و ميتونم سوارِ هواپيما بشم.
امروز، کار هاي زيادي براي انجام دادن داشتم.
رسول دو روزي ميشد تهران بود و هنوز، خانوادهش خبر نداشتن.. ميخواستم بگم قبل از اومدنم هماهنگيشو انجام بدن اما، مسئله ي آسوني نبود.. خواستم صبر کنن!
وقتي رسيدم تهران، مستقيم به سمت سايت رفتم.
شهاب شيفت شب بود و ميدونستم سايته.. اما به بقيه پيام داده بودم که زودتر خودشون رو برسونن.
تا ظهر زمان زيادي نداشتيم.. بايد براي رسيدن فراهاني آماده ميشديم..قرار بود سعيد بياد فرودگاه دنبالم و بعد باهم به سمت سايت بريم.
از در خروجي بيرون رفتم. کنار ماشين منتظرم ايستاده بود.. وقتي منو ديد چند قدمي جلو اومد و گفت: سلام آقا.. صبحتون بخير... خسته نباشيد.
گفتم: سلام سعيد.. ممنون! صبح تو هم بخير... خوبي؟!
همونطوري که سوار ماشين ميشد گفت: خوبم آقا، خدا رو شکر... آقا گفتيد زودتر بيايم سايت.. خبري شده..؟ اتفاقي افتاده؟!
تمام شب رو بيدار بودم.. حتي پلک رويِ هم نگذاشته بودم و با توجه به اتفاق هايي که امروز قرار بود رخ بده، ميدونستم امکان خوابيدن ندارم!
در حاليکه پشتي صندلي رو ميخوابوندم، کلاهِ لبه دارم رو روي صورتم گذاشتم تا نور توي چشم هام نيفته و گفتم: نظرت چيه من تو اين نيم ساعت بخوابم، بعد رسيديم سايت برا همهتون توضيح بدم؟!
خنده ي خجلي کرد و گفت: حتما آقا..
و حس کردم رانندگيش رو آروم تر کرد..
خوابم نبرد اما، کمي از خستگيم کمتر شده بود..
بعد از حدود بيست دقيقه به سايت رسيديم.. وارد پارکينگ شد و بعد باهم با آسانسور بالا رفتيم.. رو به سعيد گفتم: بريد تو اتاق من همهتون تا بيام!
چشمي گفت و از پله ها پايين رفت تا بچه ها رو صدا کنه و من به سمت اتاقِ آقاي عبدي رفتم.
در زدم و وارد شدم!
پشتِ ميزش نشسته بود و در حاليکه عينکِ مطالعهش رو رويِ وسطِ بينيش گذاشته بود، توي سررسيدش چيز هايي رو مينوشت..
سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد!
گفتم: سلام آقا..
عينکش رو از روي چشمش برداشت و به بندي که دور گردنش آويز شده بود رهاش کرد.
از روي صندلي بلند شد و گفت: محمد!! سلام... خسته نباشي..
نفس عميقي کشيدم و گفتم: نيستم آقا!!
خنديد! ميز رو دور زد و اومد روبروي من ايستاد!
گفت: عالي بود کارت محمد!
سرم رو پايين انداختم.. گفتم: آقا فقط خدا کمک کرد.
دستش رو روي شونهم زد و گفت: خدا به همه کمک ميکنه محمد... اما همه نميتونن کمکشو ببينن و درست و به موقع ازش
استفاده کنن! به موقع تصميم گرفتي و اينم نتيجهش!
سرم رو بالا آوردم.. لبخند زدم! گفت: وصلي به بچه هاي ترکيه؟! راه افتاده فراهاني!؟
سري تکون دادم و گفتم: نه آقا.. ساعت هشت و چهل دقيقه به وقت تهران پروازش بلند ميشه و نزديک هاي ظهر ميرسه تهران..
نگاهي به ساعتش انداخت و گفت: پس زمانِ زيادي نداري، برو هماهنگ شو با بچه هات.
چشمي گفتم و خواستم به سمت در برم که گفت: راستي محمد..
ايستادم.. گفتم: جانم آقا؟
گفت: ديشب رفتم پيش رسول..خوب بود حالش خدا رو شکر... فقط.. کي ميخواي به خانوادهش خبر بدي؟
سخت بود.. خيلي سخت! با اينکه شايد بهترين خبري بود که توي تمام عمرم ميتونستم به کسي بدم و اون ها بهترين خبري بود که ميتونستن بشنون، اما سخت بود.
گفتم: آقا هماهنگ بشيم براي اين قضيه فراهاني، ت.ميمش رو بذارم.. مطمئن بشم روش سواريم.. بعد.. احتمالا بعد از ظهر
انشاءالله آقا..
گفت: خوبه..منتظرشون نذار..! پس برو به کارت برس دير نکني.
سري تکون دادم و گفتم: چشم آقا..
و از اتاق بيرون رفتم..
به سمت اتاق خودم رفتم.. هر چهار نفرشون توي اتاق روي صندلي ها نشسته بودن.
وارد که شدم، بلند شدن و سلام و خسته نباشيد گفتن.. برق نگاِه شهاب و داوود کاملا واضح بود..
روي صندليم نشستم و سيستمم رو روشن کردم.
رو به بچه ها گفتم: خوبين؟ همه چيز رو به راهه؟!
زير لب تاييد کردن..
داوود رو نگاه کردم.. با لبخندي که تو مهارش ناتوان بودم!
گفتم: آقاي رستمي شما خوب هستيد انشاءاللّٰه...!؟
نگاهم به داوود بود که "بله"ي کوتاهي گفت اما متوجه شدم سعيد و فرشيد با تعجب همديگه رو نگاه کردن! الان وقت گفتن بهشون نبود.. ميترسيدم بچه هاي سايت بفهمن و خبر تو کل سايت بپيچه و بعد بدون آمادگي به گوش خانوادهش برسه..!
صدام رو صاف کردم و شروع به صحبت کردم..از اومدن فراهاني گفتم.. از حساسيت اين عمليات.. از اينکه چند وقت بايد کاملا مراقبش باشيم و چشم ازش برنداريم..
فرشيد گفت: آقا.. چرا همين امروز کارو تموم نميکنيم دستگيرش کنيم؟!
نگاهش کردم و گفتم: فراهاني، بدون شبکهش به دردِ ما نميخوره فرشيد! اونم شبکه اي که خارج از کشوره و عملا ما هيچگونه دسترسي بهش نداريم..
ما بايد اول روي خودش و کاراش سوار باشيم.. جاهايي که ميره، مياد، ملاقات هاش.. تا بتونيم اسنادمون رو کامل کنيم و تحويل اينترُپل بديم.. و بعد که از دستگيري تمام عوامل ترکيه مطمئن شديم، براي دستگيرس خودش اقدام کنيم!
سعيد گفت: شدنيه آقا..؟
سخت بود اما، من نميخواستم اين موقعيتو از دست بديم!
مطمئن گفتم: خدا بخواد، شدنيه.
و بعد ادامه ي توضيحات رو براشون گفتم..
قرار شد داوود و سعيد، جدا جدا توي فرودگاه باشن و گوش به زنگ ت.ميمِ فراهاني..
تا اگر تغييري توي ظاهرش ايجاد کرد قبل از بيرون رفتنش از فرودگاه مطمئن بشن..
فرشيد پيشِ من توي سايت ميموند و کار هاي پشتيباني رو انجام ميداد و شهاب هم توي مسير مي ايستاد..
نگاهي به ساعت انداختم.. حواليِ ۱۰ بود..
رو به بچه ها گفتم: خب.. اگر سوالي نداريد کم کم آماده ي رفتن بشين.. اگر زودتر اونجا مستقر باشين و ارتباطاتتونو تنظيم کنيد خيلي بهتره!
سري تکون دادن و مشغول جمع کردنِ وسيله ها و پروندههاشون از روي ميز شدن..
گوشي رو برداشتم تا تماسي با علي بگيرم.
سرم رو بالا آوردم.. بچه ها رفته بودن اما داوود در حاليکه لپ تاپش رو با دو دستش توي سينهش گرفته بود و مراقب بود برگه ها از زيرش پايين نريزه، کنار در ايستاده بود.
لبخند زدم! منتظر نگاهش کردم..گفتم: کاري داري داوود؟!
سرش رو به نشونه ي منفي تکون داد..
صدايِ علي توي گوشم يادم آورد که شمارهش رو گرفته بودم.. داوود نگاهي به تلفنِ توي دستم انداخت و متوجه تماسم
شد. قبل از اينکه چيزي بهش بگم گفت: ممنون آقا..
و بعد آروم از در بيرون رفت.
با علي صحبت کردم تا بياد و روي دوربين هاي فرودگاه سوار باشه.
بايد همه چيز طبقِ برنامه پيش ميرفت. سهيل فراهاني جلويِ چشممون بود.. نبايد از دستش ميداديم.. نبايد!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هشتاد و هشتم
[محمد]
ساعت يازده و ربع بود.
با علي و فرشيد دوِر ميز مرکزي نشسته بوديم و روي اتفاقاتِ فرودگاه نظارت داشتيم. پروازِ فراهاني نشسته بود.
ارتباطم همزمان به سعيد و داوود وصل بود.
گفتم: بچه ها چهار چشمي حواستون به اطراف باشه.. هيچ حرکت اضافه اي هم انجام نميديد.. بعيد نيست تامين داشته باشه! اگر هر کدوم ديدينش، خبر بدين!
و بعد رو به علي گفتم: دوربين بخشِ تحويل بار رو هم بيار بالا علي!
چشمي گفت و مشغول کار شد.
چند دقيقه بيشتر نگذشته بود که فرشيد گفت: آقا.. اينجا.. اومد!
به جايي که روي مانيتور نشون ميداد نگاه کردم.
توي ميکروفون هدفونم گفتم: سعيد داري صدامو؟!
گفت: بله آقا..
گفتم: سعيد ضلع شرقي داره از بين جمعيت مياد، تو بهش نزديکتري..
داوود تو همونجا سر جات بمون مراقب اوضاع باش.. مفهومه؟
گفت: بله آقا..
دوباره گفتم: سعيد کت طوسي تنشه، شلوار مشکي، يه کيف ديپلمات مشکي دستشه.
هر وقت ديديش بگو..
مکث نسبتا کوتاهي کرد و گفت: ديدمش آقا.. حواسم بهش هست..
گفتم: گمش نکني سعيد!!
جواب داد: نه آقا.. دارمش!
هدفون رو از روي گوشم برداشتم و دورِ گردنم گذاشتم..
چشم از مانيتور برنميداشتم. از فرودگاه که بيرون رفت، سعيد هم با فاصله دنبالش راه افتاد.
علي گفت: آقا کواد گذاشتم براي دنبال کردنشون.. که يه وقت عقب نمونه سعيد.. بذاريد فراهاني سوار ماشين بشه، قفل ميشم روش..
سر تکون دادم و گفتم: تصويرش رو بنداز رو وال مَپ علي.
چند دقيقه گذشته بود.. همه چيز تحت کنترل بود.
وارد شهر شده بودن و سعيد خيلي محتاط با فاصله ي دو، سه ماشين پشتِ شاسي بلندِ مشکيشون حرکت ميکرد و تمام اينا براي ما از دوربين پرندهمون قابل رويت بود!
ده دقيقه بعد از رد شدنشون از عوارضيِ تهران واردِ راه هايِ محلي و فرعي شدن.
هدفون رو روي گوشم گذاشتم و گفتم: سعيد فاصلهتو باهاش بيشتر کن.. احتمالا داره ميره به مقصدش!
فرشيد گفت: آقا اينجا..؟!
نگاهي بهش انداختم و گفتم: جاي خاصي بايد بره؟!
نگاهش رو به مانيتور انداخت و گفت: آقا حدس ميزدم بالاتر بره.. يا حداقل مرکز.. جايي که دسترسي بيشتري داشته باشن..
آخه آقا خرده فروشِ مواد مخدر نيستن که لازم باشه دور از ديد باشه.. اينا اتفاقا هميشه تو چشم بودن!
بي راه نميگفت! گفتم: بايد صبر کنيم ببينيم..
ماشين حاملِ فراهاني ميرفت و سعيد هم با حفظ همون فاصله دنبالش.
خيابون دو طرفه ي باريکي بود، دو رديف ماشين طرفين پارک کرده بودن و فقط هر طرف، يک لاين براي حرکت داشت.
توي يکي از چهار راه هايِ کوچيک، وقتي ماشينِ فراهاني رد شد، از سمت راست پژويِ مشکي رنگي به سرعت بيرون اومد و با ماشيني که پشتِ سر فراهاني بود برخورد کرد!
بي اراده از روي صندليم بلند شدم!
صداي سعيد تو گوشم پيچيد: آقا محمد.
سريع گفتم: ديدم سعيد، صبر کن!
رو به علي گفتم: علي پرنده رو فراهاني قفل باشه!
گفت: چشم آقا.
نگاِه معني داري به فرشيد انداختم!
گفت: آقا يني فهميده کسي دنبالشه؟ از عمد کشوندتمون تو اين محله؟!
همونطوري که نگاهم به وال مپ بود گفتم: فکر نميکنم مطمئن باشه، اما احتياط کردن.. براي اون، اونم توي ايران، از هر چيزي واجب تره. رو به علي گفتم: پرندهت تا چقد باهامون راه مياد علي؟
پنجره ي کوچيکي رو باز کرد و گفت: آقا تا آشيونه ي بعدي که تقريبا ۱۲ کيلومتره ميکشه.. بعد بايد شارژ بشه.
کم بود..! معلوم نبود ميخواست کجا بره!
گفتم: کمه علي.. کمه.
گوشيمو از جيبم بيرون آوردم.. شماره ي شهابو گرفتم.. جواب داد: جانم آقا؟!
گفتم: شهاب موقعيت؟!
گفت: همونجا که گفتيد بايستم.. بين مسيرشون..
جواب دادم: ببين شهاب، يه لوکيشن لايو ميفرستم برات همين الان برو دنبالش، رسيدي بهم خبر بده!
و بعد به علي گفتم تا لوکيشن پرنده رو براي شهاب ارسال کنه!
بايد بيشتر دقت ميکرديم..! خيلي بيشتر.
بعيد ميدونستم فراهاني به دليلِ خاصي اين کارو کرده باشه اما، الان که فهميده بوديم انقدر روي رفت و آمدش حساسه و دقت داره، کارمون خيلي سخت تر شده بود.. شهاب دنبالش بود.. با فاصله ي خيلي بيشتر..
و بعد از يک ساعتي که توي خيابون چرخيده بود، بالاخره به مقصدش رفته بود.
يه آپارتمان که تو يه ساختمون ۱۵ طبقه قرار گرفته بود.. احتمالِ جا به جاييش بود اما، فعلا اوضاع اينطوري بود!
شهاب تماس گرفته بود و اطلاعاتي که تا اون لحظه به دست آورده بود رو مبادله کرد.. مرحله ي اولِ اين عمليات با موفقيت طي شده بود و اين خيلي خوب بود! يک قدم، از ده ها قدمِ باقي مونده!
با شهاب هماهنگ کردم تا اونجا بمونه تا عصر، و بعد با فرشيد جا به جا بشه..
بايد يه برنامه ي دقيق تنظيم ميکردن براي مراقبت ازش..
از روي صندلي بلند شدم و رو به علي و فرشيد گفتم: خسته نباشيد بچه ها... عالي بود کارتون..
و به سمت پله ها رفتم تا گزارش کار رو به آقاي عبدي بدم و بعد به اتاق خودم برگشتم..
ساعت ۱۲ و نيم بود..
به قسمت سختِ امروز نزديک شده بودم.. به صحبت کردن.. با خانواده ي رسول.
چيزي که به نظرم ميومد، اين بود که ميتونم با پدرش صحبت کنم و آروم آروم ماجرا رو براش تعريف کنم.. و بعد مسئوليت گفتن به مادرش رو به ايشون بسپارم.. اين شايد، بهترين راهي بود که وجود داشت..!وقت نهار بود.. اما، اول بايد اين کار رو انجام ميدادم.. ماشينم خونه بود.. بايد يه سر ميرفتم خونه، لباس عوض ميکردم و بعد با ماشين ميرفتم محل کار پدر رسول.
يه جايي دور از خونهشون، شايد محیط بهتري بود براي صحبت کردن باهاش.
کوله پشتي که از سفر همراهم بود از روي ميز برداشتم و به سمت در رفتم..
ديدن عزيز، عطيه و نرگس، هر چند کوتاه، بعد از اينهمه سختي و دوري، ميتونست مثلِ يه نسيم لطيف، حالم رو بهتر کنه!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هشتاد و نهم
[داناي کل]
محمد "بسم اللّٰه"ي گفته بود و آرام از پله هاي محلِ کارِ پدِر رسول بالا رفته بود.
قبل از اينکه به اينجا بيايد، با رسول تماس گرفته بود و به او اطلاع داده بود. و حالا براي صحبت کردن با پدرش آماده ميشد.
آقاي کريمي وقتي محمد را آنجا ديده بود، کمي تعجب کرده بود اما مثلِ هميشه با احترامِ زياد با او احوال پرسي کرده بود. در تمام اين مدت، اين شايد اولين بار بود که محمد در چشم هايِ پدرِ رسول نگاه ميکرد.
نگاهي به اطراف انداخت. اينجا نميتوانست چيزي بگويد.. کمي اين پا و آن پا کرد و بعد از پدر رسول خواست تا همراهش به پايين بيايد تا در ماشين باهم صحبت کنند.. از صبح چند باري خواسته بود دلش را به دريا بزند و مستقيم با هر دويشان.
يعني پدر و مادرِ رسول حرف بزند اما، در نهايت فهميده بود نميتواند!
محمد دلش را نداشت.. حتي اگر هم داشت، جرات نميکرد مستقيم با مادرِ رسول حرف بزند.
جرات نداشت با قلبِ بيمار و شکسته و بي طاقتش مواجه شود.
محمد تمام توانش و تمام قدرتش، صحبت با پدِر رسول بود که آن هم، با کلي مقدمه چيني و آسمان ريسمان بافتن و سبک
سنگين کردن بود. آخر چيز کمي نبود!
پسرِ دسته ي گُلشان که حالا کم کم برايِ چهلمش آماده ميشدند، زنده بود!
زنده بود و توي هوايي در همين حوالي نفس ميکشيد.
گريه هايِ بلندِ پدرش در ماشين مشکي رنگِ محمد و "يا امام حسين" گفتن هايِ ممتدش شايد بهترين واکنشي بود که
ميتوانست نشان دهد. اشک پهناي صورتش را پوشانده بود و محاسنِ کوتاهِ سفيدش را تر کرده بود.
دست هايش لرزيده بود و با تمام وجود با صدايِ شکسته اش خدا را شکر کرده بود.
خدا را بابتِ چيزي که هنوز درست و حسابي باورش نکرده بود، شکر کرده بود. اول خواسته بود رسول را ببيند و به محمد گفته بود او را پيش پسرش ببرد اما بعد، دلش نيامده بود او را زودتر از مادرش ببيند!
مادرش..! آمنه خانمِ صالحي! آمنه خانمي که در تمامِ اين سي و اندي روز يک شب نبوده که اشک رهايش کرده باشد و سوز، سينه اش را چاک نداده باشد.
آمنه خانمي که حالا رسول، بيشتر از هر چيزي نگرانِ قلبش بود.. قلبي که دو سال بيشتر از عمل کردنش نگذشته بود!
قرار بر اين شده بود که پدرش، به خانه برود و آمنه را آماده کند.. و بعد محمد به دنبال رسول برود و باهم به آنجا بروند.
محمد نگران بود.. خيلي زياد..!
آنقدري که قبل از رفتن به دنبال رسول، به سايت رفته بود و پسرِ جواني که به تازگي دستيارِ دکتر شريفي شده بود را
همراهش برده بود.. ميترسيد.. نگران بود نکند اتفاقي براي مادر رسول بيفتد!
و حالا رسول، کناِر محمد توي ماشين، که تويِ کوچهشان پارک شدن بود نشسته بود.
پدرش، سمانه را هم صدا کرده بود. سمانه اي که حالا، او هم همه چيز را ميدانست.
دست هاي رسول يخ کرده بودند.. دهانش خشک شده بود.. ميترسيد.. ميترسيد با اين هيجان اتفاقي براي مادرش بيفتد!
مثلِ يک پسر بچه ي کوچک گوشه ي صندلي کز کرده بود.. محمد حالش را ميفهميد.
با بغض، مستأصل به محمد نگاه کرده بود..!
محمد دستش را رويِ دستش گذاشته بود.. ميخواست به او اطمينان بدهد همه چيز خوب پيش خواهد رفت..! قرار بود پدرش خوب با آمنه خانم صحبت کند.. آماده اش کند.. و وقتي همه چيز مهيا شد، رسول با محمد به خانه بروند.
يک ساعتي گذشته بود.. قرار بود پدرش هر وقت موقعيت آماده شد به محمد زنگ بزند.
ساعت حوالي سه بعد از ظهر بود و کوچه، تقريبا خلوت.
محمد نگاهي به ساعتي انداخت.. دير کرده بودند! کمي نگران شده بود اما نميخواست رسول را هم نگران کند.. همين موقع بود که دِر خانه باز شد.. محمد.. بيشتر ترسيد.. توي دلش گفت که نکند اتفاقي افتاده باشد! ترسيد بود اما نگراني اش چند ثانيه بيشتر طول نکشيد..
آمنه خانم، چادِر رنگي گلداري را روي سرش کشيده بود و گويا براي سر کردنش عجله کرده بود.
قدمي از خانه بيرون آمد و دستش را به دِر آهني تکيه داد.
چادرش، روي سرش مرتب نبود.. نيمه ي چپِ چادرش تا رويِ زانويش بالا بود و نيمه ي راستش روي زمين افتاده بود.
انگار از قبل ميدانست بايد کجا را نگاه کند.. انگار ميدانست رسولش کجاست.. در را که باز کرده بود، مستقيم به ماشين محمد خيره شده بود..
از همان فاصله نفس کشيدن هاي عميق و پي در پي اش مشخص بود..آقا محمود، پدرش و سمانه هم از در بيرون آمده بودند.. سمانه حالا با وضوح و با صدايِ بلند گريه ميکرد و هيچ ملاحضه اي
نداشت..
رسول نفس هاي عميق ميکشيد..
دست هاي لرزانش را سمت دستگيره ي در برد و آن را باز کرد. ميترسيد پاهايش را از ماشين بيرون بگذارد.. ميترسيد چون ميدانست نميتواند روي آنها بايستد..
در را کامل باز کرد و همانطور که نگاهِ پر از اشکش به مادرش بود از ماشين پايين رفت.
دست هايش..؟ پاهايش..؟ نه.. تمام وجودش ميلرزيد.. به مادرش خيره بود.. کسي که چهره اش را به خاطر نمي آورد اما، از هر کسي برايش آشنا تر بود.
آمنه خانم تا قامت رسول را ديد، ديگر ماندن را جايز ندانست.
کسي که تا آن لحظه حتي براي ايستادن از تکيه به درب آهني کمک گرفته بود، دستش را از در جدا کرد.
قدمي جلو آمد.. مکث کرد.. و بعد جلوي چشم هاي نگران همه به سمت رسول دويد و رسول با قدم هاي بلند، مسير کوتاِه بينشان را پر کرد..
نميدانم.. من اصلا نفهميدم چطور رسول با آن قد و قامت توي آغوشِ کوچکِ آمنه خانم جا شد و نفهميدم چطور دستهاي
ظريف مادر دورِ او را فرا گرفت اما، تنها چيزي که ديدم اين بود که مادري پسر بچه اش را وسط کوچه در آغوش گرفت و روي زمين نشست و صدايِ گريه هايشان در هم گم شد.
انگار اصلا دنيا شده بود رسول و مادرش. انگار هيچ کس ديگري ديده نميشد! اصلا.. اصلا نبايد هم ديده ميشد.
من فکر ميکردم آمنه خانم وقتي رسول را ببيند، او را ميبوسد و ميبويد و دست بر صورتش ميکشد اما، نه.. اينگونه نبود..
او فقط رسول را در آغوش گرفته بود و گريه ميکرد.. چشمهايش را بسته بود و رسول را محکم بغل کرده بود و حتي از او جدا نميشد تا چهره اش را ببيند! لباس رسول از پشت تويِ مشت مادرش مچاله شده بود! رسول نفسِ آنهمه گريه کردن و هيجان را نداشت! ميدانستم ندارد.. هر لحظه منتظر بودم خش خش سينه اش تاب را از او بگيرد و مجبورش کند از مادرش جدا شود اما، اينگونه نبود!
نفس هايِ عميقي که ميکشيد، ريه هايش را ُپر ميکرد از عطرِ روسريِ آمنه و من آنجا فهميدم که هيچ مسکني بهتر از اين
نميتوانست دردِ سينه ي رسول را آرام کند. حجمِ گريه اگر امانشان ميداد، مادرش جز صدا کردنِ اسمش هيچ کلامِ ديگري را بر زبانش نميراند.
پدرش.. چند باري تلاش کرد جلو بيايد. پاهاي لرزانش را از در پايين گذاشته بود اما.. نتوانسته بود و همانجا ايستاده بود!
انگار.. انگار او هم باورش شده بود که رسول در آن لحظه، جز مادرش به هيچکس تعلق ندارد.
سمانه اما، کم کم جراتِ جلو آمدن پيدا کرده بود.. قدم هايِ سنگينش را مثل چادري که رويِ شانه هايش افتاده بود، رويِ زمين ميکشيد و جلو مي آمد. کنار مادرش و رسول، روي زانوهايش رويِ زمين نشست.. مادرش اما، انگار از رسول دل نميکند! هنوز او را توي آغوشش گرفته بود و ننو وار تکان ميداد و زيرِ لب چيز هايي ميگفت.. چيز هايي که شايد فقط خودش و رسول ميشنيدند.
گريه هاي سمانه بند که نه اما، به هِق ِهق ريزي تبديل شده بود..ميترسيد.. ميترسيد از اينکه رسول را صدا کند و جوابي
نگيرد.. نفس هايش تکه تکه پايين ميرفتند! عزمش را جزم کرد.. دست هايِ بيجانش را ُمشت کرد و لرزان گفت: داداش..
آمنه مکث کرد.. حرکتِ گهواره وارش را ادامه نداد.. نه که از رسولش سير شدن باشد نه.. اما ياد بي تابي هاي سمانه افتاده بود.. يادِ اشک هايش.. ياد تمامِ روز هايي که گذرانده بودند!
دست هايش آرام آرام دورِ رسول شُل شدند..هنوز زيرِ لب چيز هايي ميگفت..
با دست رسول را از خودش فاصله داد و حالا نگاهش کرد.. چشم هايش را رويِ صورتش را ميچرخاند و داشت به اين فکر ميکرد که چرا زبانش ياري اش نميکند تا مثل هميشه قربان صدقه اش برود.
زير لب فقط پشت هم "رسولم.." را تکرار ميکرد.. سمانه که حالا ميتوانست رسول را ببيند، دوباره برادرش را صدا زد.
رسول نميدانست چه کند.. چه کسي را دريابد.. تمام وجودش شده بود مادرش اما، سوختن سمانه را کنارش ميديد!
دستِ راستش را از شانه ي مادرش برداشت و سمتِ سمانه گرفت.. و سمانه بدونِ ثانيه اي مکث، خودش را در آغوش رسول انداخت.
اتفاق هايِ زيادي افتاد.. اشک ها و لبخند ها در هم آميخته شده بودند اما، من ديگر تابِ ديدن نداشتم.
خواستم بگويم بقيه اش را از محمد بپرسيد اما، بعد فهميدم در تمام اين مدت سرش را رويِ فرمانِ ماشينش گذاشته بود و چيزي را نميديد.
نميدانم چقدر توي آن کوچه ماندند و همسايه ها از صدايِ آنها بيرون آمدند و چه شد و چه گذشت.. اما، تنها چيزي که
ميدانم اين بود که آن شب، محمد کمي راحت تر ميخوابيد.. حداقل، کمي راحت تر!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت نودم
[رسول]
ديشب، بر خلافِ هميشه. مثلِ بچگيام کنارِش خوابيده بودم.. خوابم نميبرد. شايد تا دم دم هاي صبح بيدار شدم و به وضوح ديدم چند بار با تپشِ قلب از خواب پريد و توي اون تاريکي با دست دنبالم گشته بود و من فقط تونسته بودم بگه که بخواب مامان.. بخواب قربونت برم همينجام..!
ديروز از وقتي رفتم خونه، نميدونم خبر چطور انقدر سريع همه جا پيچيد اما تا شب آشنايي نمونده بود که به خونمون سر نزده باشه!
و من، که نميخواستم کسي از خانواده مشکلي که برام پيش اومده بود رو بفهمه، تا آخر شب مردم و زنده شدم. وقتي کسي رو ميديدم، يا خودم رو ميزدم به اون راه که توي شلوغي متوجهِ اومدنش نشدم و يا شروع به سلام و احوال پرسي ميکردم تا حرف بزنه و بفهمم کيه.
شبِ سختي بود! خيلي سخت..
دلم نميخواست الان که اومدم، با اين فکر اذيتشون کنم.. من، بايد ميتونستم از پسِ خودم بربيام.
آقا محمد که فهميده بود فعلا نميخوام چيزي به خانوادهم بگم، مصِر شده بود که هر چه زودتر براي ادامه ي درمان برم پيشِ يه پزشک..
و من که ميدونستم چقدر الان درگيرِ کار و سايته، نخواسته بودم منم به يکي از دغدغه هاش اضافه بشم..
اما ديشب، حواليِ ساعت يک بود که بهم پيام داد "رسول براي تکميلِ گزارش عمليات، پرونده ي پزشکيت لازمه، بايد کامل بشه، صبح آماده باش ميام دنبالت" و من، مطمئن بودم هيچوقت نيازي نيست گزارشِ يه عملياتِ بلند مدت رو با عجله ارائه بدي!
ساعت هشتِ صبح بود.. وقتي بلند شده بودم، يني.. يني وقتي تکون خورده بودم و تو جام نشسته بودم، مامان بيدار شده بود.
يه بار گفتم.. من شايد درک نميکردم اون ها رو.. براي من دلتنگي مثل يه دلتنگيِ معمولي ميموند.. مثل يه دلتنگي بعد از
سفرِ طولاني.. اما اونا، فرق داشتن..
بهش گفتم که بايد برم سايت..! و اون ناچارا قبول کرده بود.
به اتاقم رفتم و آماده شدم و حالا منتظ ِر تک زنگِ محمد توي راه پله ايستاده بودم.
صدايِ ايستادنِ يه ماشين توي کوچه اومد، اما محمد هنوز زنگ نزده بود..
ساعت گوشيم رو نگاه کردم.. دو دقيقه به نُه مونده بود! مطمئن شدم محمده.. هميشه صبر ميکرد و سرِ همون ساعتي که قرار داشتيم زنگ ميزد..
درو باز کردم و بيرون رفتم.. برايِ شناختن آدم ها از راه دور، به خصوصيت هايِ غير چهره اي، يا حتي گاهي غير فردي متکي ميشدم!
نگاهم به ماشين و پلاکش کشيده شده بود براي شناختن.
ديروز عصر، حتي نفهميده بودم که ِکي از اينجا رفته بود!
سوار ماشين شدم و گفتم: سلام آقا.
لبخندِ کوچيکي زد و گفت: سلام آقا رسول، صبحت بخير..
چيزي به ذهنم رسيد.. لبخند رويِ لبم اومده بود! پيراهنِ زيتوني رنگي تنش بود و از اون لباسِ مشکي رنگش خبري نبود.
گفتم: آقا.. چه پيرهن قشنگي!
منظوِر حرفم رو متوجه نشده بود.. نگاِه گذرايي به لباسش انداخت و گفت: ممنون! قابلي نداره..
سري تکون دادم و گفتم: جنسش چطوره آقا؟
گنگ نگاهم کرد.. گفت: جنسش..
مکثِ کوتاهي کرد و بعد، چشم هاش خنديد!
نفس عميقي کشيد و گفت: جنسش خيلي خوبه آقا رسول! الان نميتوني ببيني، ولي خوبه!
خنديدم!
کمربندش رو بست.
استارت زد و شروع به حرکت کردن کرد..
عادتش بود هميشه به همراهش ميگفت تا اون هم کمربندش رو ببنده.
گفتم: آقا ديگه ديدين بادمجونِ بم آفت نداره قيد کمربند بستنِ ما رو زدينا..
بدون اينکه توجهي به طنزِ کلامم بکنه، با صدايِ آرومي گفت: حواسم هست.. دارم آروم ميرم.. تو الان کمربند نميتوني ببندي که..
و من اون لحظه.. اصلا حواسم به زخمي که سمتِ چپِ پهلوم نشسته بود، نبود!
پشيمون بودم از حرفي که زدم.. از اينکه نکنه فکر کنه از عمد همچين چيزي گفتم تا بهش يادآوري کنم..! من آدمِ اين کار
نبودم.
انگار که تمام ذوقم براي رفتن به سايت گرفته شده باشه، آروم روي صندليم نشستم..
چند دقيقه بيشتر نگذشته بود که گفت: انقدري ميشناسمت که ميفهمم چيو کِي به چه منظوري ميگي. خودخوري نکن!
با تعجب به سمتش برگشتم.. گفتم: آقا، ذهن خوني هم بلدين شما؟!
همونطوري که دنده رو عوض ميکرد و توي خيابونِ فرعي ميپيچيد گفت: ذهن خوني نميخواد.. اگر روي ارتباط با افرادِ دور و برت دقت کني، فهميدنِ اينا کاِر سختي نيست!
خنده ي کوتاهي کردم و گفتم: آقا الان ميخوايد حواسِ منو از هوش سرشارتون پرت کنيد؟ باشه پرت شد!
نگاهي بهم کرد.. لبخندِ محوي زد و سر تکون داد..!
گفت: ميدوني از چي خوشحالم رسول؟!
گفتم: از چي آقا..؟!
جواب داد: از اينکه تو جايِ ما نبودي!
متعجب نگاهش کردم..
ادامه داد: عجيبه حرفم..نه!؟ اما.. چيزي که تجربهش کرديم.. انقدر سنگين بود.. که خوشحالم که تو حسش نکردي.. که درکش نکردي.. ما.. يني.. من.. حرف زياد دارم. خيلي زياد! اما، انقدر هنوز گيج و گمم که نميدونم چي بگم.. چيکار کنم! از چي و از کجا بگم..ديشب که رفتم سايت تا به بچه ها هم خبر بدم، حالشون ديدني بود رسول!
ميدونم اونجا، با اتفاقاتي که برات افتاده، با شرايطي که داشتي.. چقدر بهت سخت گذشته! چقدر اميدت تموم شده. ميدونم ته خطو ديدي و کوتاه نيومدي و نتيجهش شده بودنت اينجا.. نتيجهش شده اين پرونده اي که روز به روز داره بيشتر
به بار ميشينه.
ميدونم حجم خستگيت رو اما.. واقعا خوشحالم که جايِ ما نبودي... خدا رو شکر که جاي ما نبودي.
نميشد اسمِ چيزي که روي صورتم نشست رو لبخند گذاشت.. که اگه لبخند بود، باِر خوشحالي نداشت..! دلم گرفته بود از
صافي حرف هاش! از اينکه بي پرده گفته بود چيزي رو که اين روزا، تو لفافه با خودم مرور ميکردمش.
زير لب گفتم: خدا نکنه که هيچوقت جايِ شما باشم...! که هيچوقت جايِ اين اتفاق عوض بشه.
نگاهش رو از روبرو گرفت و بهم انداخت.
ديگه چيزي نگفتم.. به قول خودش، حرف زياد داشتم اما، انقدر همه چيز به هم گره خورده و پي در پي بود که فرصتي براي
حرف زدن باقي نگذاشته بود.
کمي بعد، به بيمارستان رسيديم.. از نگهباني رد شد و داخل رفتيم.. ماشين رو زير سايه ي يه چنارِ بلند پارک کرد و پياده شديم..
کاغذِ کوچيکي رو از جيب پيراهنش بيرون آورد و زير لب گفت: طبقه ي دوم، اتاقِ دکتر سليمي.. بيا رسول!
و راه افتاد و منم پشت سرش حرکت کردم!
چيزي نميگفت اما، قدم هاش از هميشه کوتاه تر و آهسته تر بود.
از قبل نوبت گرفته شده بود چون اصلا معطل نمونديم.. آزمايشات و اسکن هايي رو نوشت و گفت بايد انجام بديم تا يکي دو روز بعد نتايجش بياد و دقيق بتونن راجع بهش صحبت کنن.
من چيزي از روندِ دقيق بيماريم نميدونستم اما، تويِ ذهنِ خودم تغييراتي رو حس ميکردم.
نه اينکه کسي رو بشناسم.. نه.. اما توي اين چند روز اخير، وقتي کسايي رو ميديدم که آشنا بودن، ديگه مثلِ قبل نبود که برام کاملا غريبه باشن.. انگار که قبلا جايي ديدمشون و فقط اسمشون رو يادم نمياد.
و اين اتفاق، براي همه به همين شکل نبود. و من نميتونستم بهش استناد کنم!
پس صبر کرده بودم تا نتايج آزمايش ها رو ببينيم.
از بيمارستان بيرون رفتيم..
قرار بود باهم بريم سايت..براي ديدنِ بچه ها.
بودنم توي سايت، به عنوان يه نيرو، تا روِز جلسه ي سازمان، تعليق شده بود اما، امروز براي ديدن بچه ها ميرفتم. محمد گفته بود همون ديشب وقتي فهميدن، تحملِ صبر نداشتن و ميخواستن بيان دمِ خونمون اما، چون ميدونسته الان دورم
به اندازه ي کافي شلوغ هست، نخواسته مزاحم بشن و بهشون گفته که امروز منو ميبره سايت.
سعي ميکردم چهره ي داوود و شهاب رو که ديده بودم به ياد بيارم اما، جز چند تا تصوير محو و تار، چيزي به خاطر نداشتم.
دلم براي تک تکشون تنگ شده بود.. حتي براي کارم.. براي پرونده ها.
کاش ميشد هر چي زودتر، همه چيز درست بشه و دوباره برگردم به سايت.
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت نود و يکم
[رسول]
محمد ماشينو تو پارکينگِ سايت پارک کرد و پياده شديم.. استرس داشتم. ناخودآگاه گفتم: آقا من خجالت ميکشم!
محمد در حاليکه داشت دِر ماشينو قفل ميکرد گفت: از چي!؟
دستامو تو هم گره کردم و گفتم: هيچي آقا.. يني.. چون.. الان بريم بالا همه هستن و اينا.. براي همين..!
لبخندي زد و همونطوري که به سمت آسانسور ميرفت گفت: چقدرم که شما خجالتي هستي!
سوار آسانسور شده بوديم.. و من واقعا استرس داشتم.
در باز شد.. توي راهرو کسي نبود.. به سمت اتاق آقاي عبدي رفتيم که يهو، يه نفر با صدايِ آشنا و بلندي از پشت سرمون گفت: آقاي کريمي شمايين!؟
محمد دستي روي شونهم زد و با خنده گفت: خب به سلامتي شروع شد! به خدا ميسپارمت...!
به سمتش برگشتم.. منتظر شدم تا بيشتر حرف بزنه.. دوباره گفت: آقاي کريمي!!
عامر بود.. از بچه هايِ سايبري..
جلو اومد و با خوشحالي باهام دست داد.. ذوقي که توي چشم هاش و صورتش بود رو کامل موقع حرف زدن منتقل ميکرد!
تند تند و پيوسته همونطوري که دستم رو ميفشرد گفت: من دورادور ميشناختمون، ولي نميدونيد از ديروز که اين خبرو
شنيدم چقدر خوشحال شدم! انشاءالّٰله هميشه سالم باشين...!
لبخند زدم و تشکر کردم.. صداي علي از انتهاي راهرو به گوشم رسيد.
انگار که از همهمه ي عامر متوجه شده بود.
دو بار اسمم رو صدا زده بود.. جلو اومد و عامرو کنار زد و بغلم کرد!
محمد که حالا کنار آقايِ عبدي، د ِم اتاقش ايستاده بود اين معرکه رو نگاه ميکرد!انگار بي وقفه حرف زدن و هيجان، شده بود فصل مشترک همهشون! علي همونطوري که شونه هام رو با دوتا دستش گرفته بود گفت: واي رسول واي! باورم نميشه!! ما که مرديم و زنده شديم.. خدا رو شکر که اينجايي.
و من لبخندِ آکنده از بغض و هيجان روي لب هام داشتم.. خواستم چيزي بگم که صداي قدم که نه.. صدايِ دوين از پلهها
اومد.
کم کم دورم داشت شلو ِغ شلوغ ميشد..
همون اول راه، توي راهرو.. قبل از اينکه حتي به اتاقي برسم!
قبل از اينکه حرف بزنن.. کسيو نميشناختم و اين، براي بقيه که از مشکلِ من خبر نداشتن، قطعا عجيب بود.
بچه هايي که از پايين اومده بودنو نگاه کردم.. حتي اگر فرشيد رو از رنگِ خاص موهاش و داوود رو از اختلافِ قدش با بقيه تشخيص نميدادم، کامل ميتونستم بفهمم نگاهِ اين چهار، پنج نفر، با بقيه فرق داره..
داوود بي معطلي جلو اومد و انگار نه انگار که همديگه رو ديديم، مثلِ کسي که يک ماه ازم دور بوده منو بغل کرد!
نفهميده بودم کي بود که بعد از داوود جلو اومد اما، کسي بود که صداش خيلي شبيه سعيد بود.
گفت: دوبار دوبار حساب نيستا آقا داوود..
و بعد آروم بازوش رو کشيد و کنار آورد..
داوود، با پشت دست روي چشم هاش کشيد!
هميشه توي تنهايي هامون بهش ميگفتم "آقاي مرادي اگه تو گزينش ميفهميد انقدر اشکت دمِ مشکته استخدامت نميکرد" و
اون هميشه با حاضر جوابي ميگفت که "من اولين نظاميِ دل گنجيشکيِ تاريخم"!
سعيد روبروم ايستاد.
لبخندي که داشت تمام پهنايِ صورتش رو پوشونده بود! زير لب گفت: عجالتا تا نيومدن بهمون بگن خواب ديدين صبح شده بيدار شين بيا بغلت کنم!!
و دست هاش رو دورم پيچيد.
اول انگار فقط ميخواست اين بودنو باور کنه و بعد، دستهاش دورم محکم تر شده بود.
دورمون خيلي شلوغ بود.. خيلي بيشتر از اون حدي که فکرشو ميکردم.. فرصت نبود حتي درست با بچه ها صحبت کنم..
بعد از سعيد نوبت فرشيد بود که جلو اومد و روبروم ايستاد.
قبل از اينکه چيزي بگه گفتم: فرشيد.
نگاهش رو بين چشم هام جا به جا کرد و بعد داوود و سعيد رو نگاه کرد.
احساس کردم از اينکه قبل از هر حرفي شناختمش، تعجب کرد.
سرمو جلو بردم و کنارِ گوشش گفتم: ديگه هر کيو يادم نياد داداشِ کمرنگمو که يادم نميره! خواستم عقب بيام که دست هاش اجازه نداد و در آغوشم کشيد!
با صدايي که سعي داشت کنترلش کنه گفت: هزار بار کمه اگه بگم از ديشب از بچه ها پرسيدم خودشون ديدنت يا نه! رسول هزار بار!
عقب تر رفت و گفت: خوبي رسول..؟ مگه نه؟!
خنديدم! جمله هاشون بدون ترتيب و بدون نوبت گفته ميشد.. انگار که اون ها هم مثل من، تمامِ حرف هايي رو که آماده کرده بودن يادشون رفته بود!
سر تکون دادم و گفتم: خوبم.! خدا رو شکر.
چند ثانيه بيشتر نگذشته بود که حامد در حاليکه از انتهاي راهرو به اين سمت ميومد و بلند بلند صحبت ميکرد دستهاش رو کامل باز کرده بود و به سمتِ ما ميومد!
بچه ها ميخنديدن! بچه ها، به جز همون چهار پنج نفر.. ميخنديدن!
حامد نزديک ما اومد اما، قبل از اينکه جلو بياد شهاب دِر گوشش چيزي گفت و حامد سر تکون داد.. و بعد، بر خلافِ هيجاني که تا قبل از اون داشت، آروم جلو اومد و باهام دست داد و رويِ شونم رو بوسيد و حرف زد!