#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هشتاد و هفتم
[محمد]
اومدنم، آسون نبود.
احتما گير افتادن زياد بود و بخاطر همين، هر چيزي که مربوط به سايت ميشد رو قبل از سوار شدن به اون ماشينِ باربري از بين برده بودم..
حتي اگر گير ميفتادم، نبايد اسمم به جايي گره ميخورد!
خدا رو شکر با همه ي سختي و استرسي که همراهم بود، به ايران رسيده بودم. اروميه! ماموريتِ اون راننده تا همونجا بود و من، توي اروميه مسيرم ازش جدا شد.
و الان، من داخل ايران بودم. مستقيم به سمت فرودگاه رفتم و بعد، از همونجا به مهدي زنگ زدم تا بليطي به سمت تهران
برام جور کنه!
تنها کسي که از اومدنم خبر داشت آقاي عبدي بود!
تو همه ي اين شلوغيا، متوجه شده بوديم فراهاني قراره امروز ظهر با يه ت.ميم به تهران بياد و من قبل از رسيدنش بايد همه چيز رو هماهنگ ميکردم!
ساعت پنج صبح بود و من، توي فرودگاهِ اروميه منتظر خبري از مهدي بودم.
نيم ساعتي نشسته بودم که باهام تماس گرفت و گفت بليط رو هماهنگ کرده و ميتونم سوارِ هواپيما بشم.
امروز، کار هاي زيادي براي انجام دادن داشتم.
رسول دو روزي ميشد تهران بود و هنوز، خانوادهش خبر نداشتن.. ميخواستم بگم قبل از اومدنم هماهنگيشو انجام بدن اما، مسئله ي آسوني نبود.. خواستم صبر کنن!
وقتي رسيدم تهران، مستقيم به سمت سايت رفتم.
شهاب شيفت شب بود و ميدونستم سايته.. اما به بقيه پيام داده بودم که زودتر خودشون رو برسونن.
تا ظهر زمان زيادي نداشتيم.. بايد براي رسيدن فراهاني آماده ميشديم..قرار بود سعيد بياد فرودگاه دنبالم و بعد باهم به سمت سايت بريم.
از در خروجي بيرون رفتم. کنار ماشين منتظرم ايستاده بود.. وقتي منو ديد چند قدمي جلو اومد و گفت: سلام آقا.. صبحتون بخير... خسته نباشيد.
گفتم: سلام سعيد.. ممنون! صبح تو هم بخير... خوبي؟!
همونطوري که سوار ماشين ميشد گفت: خوبم آقا، خدا رو شکر... آقا گفتيد زودتر بيايم سايت.. خبري شده..؟ اتفاقي افتاده؟!
تمام شب رو بيدار بودم.. حتي پلک رويِ هم نگذاشته بودم و با توجه به اتفاق هايي که امروز قرار بود رخ بده، ميدونستم امکان خوابيدن ندارم!
در حاليکه پشتي صندلي رو ميخوابوندم، کلاهِ لبه دارم رو روي صورتم گذاشتم تا نور توي چشم هام نيفته و گفتم: نظرت چيه من تو اين نيم ساعت بخوابم، بعد رسيديم سايت برا همهتون توضيح بدم؟!
خنده ي خجلي کرد و گفت: حتما آقا..
و حس کردم رانندگيش رو آروم تر کرد..
خوابم نبرد اما، کمي از خستگيم کمتر شده بود..
بعد از حدود بيست دقيقه به سايت رسيديم.. وارد پارکينگ شد و بعد باهم با آسانسور بالا رفتيم.. رو به سعيد گفتم: بريد تو اتاق من همهتون تا بيام!
چشمي گفت و از پله ها پايين رفت تا بچه ها رو صدا کنه و من به سمت اتاقِ آقاي عبدي رفتم.
در زدم و وارد شدم!
پشتِ ميزش نشسته بود و در حاليکه عينکِ مطالعهش رو رويِ وسطِ بينيش گذاشته بود، توي سررسيدش چيز هايي رو مينوشت..
سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد!
گفتم: سلام آقا..
عينکش رو از روي چشمش برداشت و به بندي که دور گردنش آويز شده بود رهاش کرد.
از روي صندلي بلند شد و گفت: محمد!! سلام... خسته نباشي..
نفس عميقي کشيدم و گفتم: نيستم آقا!!
خنديد! ميز رو دور زد و اومد روبروي من ايستاد!
گفت: عالي بود کارت محمد!
سرم رو پايين انداختم.. گفتم: آقا فقط خدا کمک کرد.
دستش رو روي شونهم زد و گفت: خدا به همه کمک ميکنه محمد... اما همه نميتونن کمکشو ببينن و درست و به موقع ازش
استفاده کنن! به موقع تصميم گرفتي و اينم نتيجهش!
سرم رو بالا آوردم.. لبخند زدم! گفت: وصلي به بچه هاي ترکيه؟! راه افتاده فراهاني!؟
سري تکون دادم و گفتم: نه آقا.. ساعت هشت و چهل دقيقه به وقت تهران پروازش بلند ميشه و نزديک هاي ظهر ميرسه تهران..
نگاهي به ساعتش انداخت و گفت: پس زمانِ زيادي نداري، برو هماهنگ شو با بچه هات.
چشمي گفتم و خواستم به سمت در برم که گفت: راستي محمد..
ايستادم.. گفتم: جانم آقا؟
گفت: ديشب رفتم پيش رسول..خوب بود حالش خدا رو شکر... فقط.. کي ميخواي به خانوادهش خبر بدي؟
سخت بود.. خيلي سخت! با اينکه شايد بهترين خبري بود که توي تمام عمرم ميتونستم به کسي بدم و اون ها بهترين خبري بود که ميتونستن بشنون، اما سخت بود.
گفتم: آقا هماهنگ بشيم براي اين قضيه فراهاني، ت.ميمش رو بذارم.. مطمئن بشم روش سواريم.. بعد.. احتمالا بعد از ظهر
انشاءالله آقا..
گفت: خوبه..منتظرشون نذار..! پس برو به کارت برس دير نکني.
سري تکون دادم و گفتم: چشم آقا..
و از اتاق بيرون رفتم..
به سمت اتاق خودم رفتم.. هر چهار نفرشون توي اتاق روي صندلي ها نشسته بودن.
وارد که شدم، بلند شدن و سلام و خسته نباشيد گفتن.. برق نگاِه شهاب و داوود کاملا واضح بود..
روي صندليم نشستم و سيستمم رو روشن کردم.
رو به بچه ها گفتم: خوبين؟ همه چيز رو به راهه؟!
زير لب تاييد کردن..
داوود رو نگاه کردم.. با لبخندي که تو مهارش ناتوان بودم!
گفتم: آقاي رستمي شما خوب هستيد انشاءاللّٰه...!؟
نگاهم به داوود بود که "بله"ي کوتاهي گفت اما متوجه شدم سعيد و فرشيد با تعجب همديگه رو نگاه کردن! الان وقت گفتن بهشون نبود.. ميترسيدم بچه هاي سايت بفهمن و خبر تو کل سايت بپيچه و بعد بدون آمادگي به گوش خانوادهش برسه..!
صدام رو صاف کردم و شروع به صحبت کردم..از اومدن فراهاني گفتم.. از حساسيت اين عمليات.. از اينکه چند وقت بايد کاملا مراقبش باشيم و چشم ازش برنداريم..
فرشيد گفت: آقا.. چرا همين امروز کارو تموم نميکنيم دستگيرش کنيم؟!
نگاهش کردم و گفتم: فراهاني، بدون شبکهش به دردِ ما نميخوره فرشيد! اونم شبکه اي که خارج از کشوره و عملا ما هيچگونه دسترسي بهش نداريم..
ما بايد اول روي خودش و کاراش سوار باشيم.. جاهايي که ميره، مياد، ملاقات هاش.. تا بتونيم اسنادمون رو کامل کنيم و تحويل اينترُپل بديم.. و بعد که از دستگيري تمام عوامل ترکيه مطمئن شديم، براي دستگيرس خودش اقدام کنيم!
سعيد گفت: شدنيه آقا..؟
سخت بود اما، من نميخواستم اين موقعيتو از دست بديم!
مطمئن گفتم: خدا بخواد، شدنيه.
و بعد ادامه ي توضيحات رو براشون گفتم..
قرار شد داوود و سعيد، جدا جدا توي فرودگاه باشن و گوش به زنگ ت.ميمِ فراهاني..
تا اگر تغييري توي ظاهرش ايجاد کرد قبل از بيرون رفتنش از فرودگاه مطمئن بشن..
فرشيد پيشِ من توي سايت ميموند و کار هاي پشتيباني رو انجام ميداد و شهاب هم توي مسير مي ايستاد..
نگاهي به ساعت انداختم.. حواليِ ۱۰ بود..
رو به بچه ها گفتم: خب.. اگر سوالي نداريد کم کم آماده ي رفتن بشين.. اگر زودتر اونجا مستقر باشين و ارتباطاتتونو تنظيم کنيد خيلي بهتره!
سري تکون دادن و مشغول جمع کردنِ وسيله ها و پروندههاشون از روي ميز شدن..
گوشي رو برداشتم تا تماسي با علي بگيرم.
سرم رو بالا آوردم.. بچه ها رفته بودن اما داوود در حاليکه لپ تاپش رو با دو دستش توي سينهش گرفته بود و مراقب بود برگه ها از زيرش پايين نريزه، کنار در ايستاده بود.
لبخند زدم! منتظر نگاهش کردم..گفتم: کاري داري داوود؟!
سرش رو به نشونه ي منفي تکون داد..
صدايِ علي توي گوشم يادم آورد که شمارهش رو گرفته بودم.. داوود نگاهي به تلفنِ توي دستم انداخت و متوجه تماسم
شد. قبل از اينکه چيزي بهش بگم گفت: ممنون آقا..
و بعد آروم از در بيرون رفت.
با علي صحبت کردم تا بياد و روي دوربين هاي فرودگاه سوار باشه.
بايد همه چيز طبقِ برنامه پيش ميرفت. سهيل فراهاني جلويِ چشممون بود.. نبايد از دستش ميداديم.. نبايد!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هشتاد و هشتم
[محمد]
ساعت يازده و ربع بود.
با علي و فرشيد دوِر ميز مرکزي نشسته بوديم و روي اتفاقاتِ فرودگاه نظارت داشتيم. پروازِ فراهاني نشسته بود.
ارتباطم همزمان به سعيد و داوود وصل بود.
گفتم: بچه ها چهار چشمي حواستون به اطراف باشه.. هيچ حرکت اضافه اي هم انجام نميديد.. بعيد نيست تامين داشته باشه! اگر هر کدوم ديدينش، خبر بدين!
و بعد رو به علي گفتم: دوربين بخشِ تحويل بار رو هم بيار بالا علي!
چشمي گفت و مشغول کار شد.
چند دقيقه بيشتر نگذشته بود که فرشيد گفت: آقا.. اينجا.. اومد!
به جايي که روي مانيتور نشون ميداد نگاه کردم.
توي ميکروفون هدفونم گفتم: سعيد داري صدامو؟!
گفت: بله آقا..
گفتم: سعيد ضلع شرقي داره از بين جمعيت مياد، تو بهش نزديکتري..
داوود تو همونجا سر جات بمون مراقب اوضاع باش.. مفهومه؟
گفت: بله آقا..
دوباره گفتم: سعيد کت طوسي تنشه، شلوار مشکي، يه کيف ديپلمات مشکي دستشه.
هر وقت ديديش بگو..
مکث نسبتا کوتاهي کرد و گفت: ديدمش آقا.. حواسم بهش هست..
گفتم: گمش نکني سعيد!!
جواب داد: نه آقا.. دارمش!
هدفون رو از روي گوشم برداشتم و دورِ گردنم گذاشتم..
چشم از مانيتور برنميداشتم. از فرودگاه که بيرون رفت، سعيد هم با فاصله دنبالش راه افتاد.
علي گفت: آقا کواد گذاشتم براي دنبال کردنشون.. که يه وقت عقب نمونه سعيد.. بذاريد فراهاني سوار ماشين بشه، قفل ميشم روش..
سر تکون دادم و گفتم: تصويرش رو بنداز رو وال مَپ علي.
چند دقيقه گذشته بود.. همه چيز تحت کنترل بود.
وارد شهر شده بودن و سعيد خيلي محتاط با فاصله ي دو، سه ماشين پشتِ شاسي بلندِ مشکيشون حرکت ميکرد و تمام اينا براي ما از دوربين پرندهمون قابل رويت بود!
ده دقيقه بعد از رد شدنشون از عوارضيِ تهران واردِ راه هايِ محلي و فرعي شدن.
هدفون رو روي گوشم گذاشتم و گفتم: سعيد فاصلهتو باهاش بيشتر کن.. احتمالا داره ميره به مقصدش!
فرشيد گفت: آقا اينجا..؟!
نگاهي بهش انداختم و گفتم: جاي خاصي بايد بره؟!
نگاهش رو به مانيتور انداخت و گفت: آقا حدس ميزدم بالاتر بره.. يا حداقل مرکز.. جايي که دسترسي بيشتري داشته باشن..
آخه آقا خرده فروشِ مواد مخدر نيستن که لازم باشه دور از ديد باشه.. اينا اتفاقا هميشه تو چشم بودن!
بي راه نميگفت! گفتم: بايد صبر کنيم ببينيم..
ماشين حاملِ فراهاني ميرفت و سعيد هم با حفظ همون فاصله دنبالش.
خيابون دو طرفه ي باريکي بود، دو رديف ماشين طرفين پارک کرده بودن و فقط هر طرف، يک لاين براي حرکت داشت.
توي يکي از چهار راه هايِ کوچيک، وقتي ماشينِ فراهاني رد شد، از سمت راست پژويِ مشکي رنگي به سرعت بيرون اومد و با ماشيني که پشتِ سر فراهاني بود برخورد کرد!
بي اراده از روي صندليم بلند شدم!
صداي سعيد تو گوشم پيچيد: آقا محمد.
سريع گفتم: ديدم سعيد، صبر کن!
رو به علي گفتم: علي پرنده رو فراهاني قفل باشه!
گفت: چشم آقا.
نگاِه معني داري به فرشيد انداختم!
گفت: آقا يني فهميده کسي دنبالشه؟ از عمد کشوندتمون تو اين محله؟!
همونطوري که نگاهم به وال مپ بود گفتم: فکر نميکنم مطمئن باشه، اما احتياط کردن.. براي اون، اونم توي ايران، از هر چيزي واجب تره. رو به علي گفتم: پرندهت تا چقد باهامون راه مياد علي؟
پنجره ي کوچيکي رو باز کرد و گفت: آقا تا آشيونه ي بعدي که تقريبا ۱۲ کيلومتره ميکشه.. بعد بايد شارژ بشه.
کم بود..! معلوم نبود ميخواست کجا بره!
گفتم: کمه علي.. کمه.
گوشيمو از جيبم بيرون آوردم.. شماره ي شهابو گرفتم.. جواب داد: جانم آقا؟!
گفتم: شهاب موقعيت؟!
گفت: همونجا که گفتيد بايستم.. بين مسيرشون..
جواب دادم: ببين شهاب، يه لوکيشن لايو ميفرستم برات همين الان برو دنبالش، رسيدي بهم خبر بده!
و بعد به علي گفتم تا لوکيشن پرنده رو براي شهاب ارسال کنه!
بايد بيشتر دقت ميکرديم..! خيلي بيشتر.
بعيد ميدونستم فراهاني به دليلِ خاصي اين کارو کرده باشه اما، الان که فهميده بوديم انقدر روي رفت و آمدش حساسه و دقت داره، کارمون خيلي سخت تر شده بود.. شهاب دنبالش بود.. با فاصله ي خيلي بيشتر..
و بعد از يک ساعتي که توي خيابون چرخيده بود، بالاخره به مقصدش رفته بود.
يه آپارتمان که تو يه ساختمون ۱۵ طبقه قرار گرفته بود.. احتمالِ جا به جاييش بود اما، فعلا اوضاع اينطوري بود!
شهاب تماس گرفته بود و اطلاعاتي که تا اون لحظه به دست آورده بود رو مبادله کرد.. مرحله ي اولِ اين عمليات با موفقيت طي شده بود و اين خيلي خوب بود! يک قدم، از ده ها قدمِ باقي مونده!
با شهاب هماهنگ کردم تا اونجا بمونه تا عصر، و بعد با فرشيد جا به جا بشه..
بايد يه برنامه ي دقيق تنظيم ميکردن براي مراقبت ازش..
از روي صندلي بلند شدم و رو به علي و فرشيد گفتم: خسته نباشيد بچه ها... عالي بود کارتون..
و به سمت پله ها رفتم تا گزارش کار رو به آقاي عبدي بدم و بعد به اتاق خودم برگشتم..
ساعت ۱۲ و نيم بود..
به قسمت سختِ امروز نزديک شده بودم.. به صحبت کردن.. با خانواده ي رسول.
چيزي که به نظرم ميومد، اين بود که ميتونم با پدرش صحبت کنم و آروم آروم ماجرا رو براش تعريف کنم.. و بعد مسئوليت گفتن به مادرش رو به ايشون بسپارم.. اين شايد، بهترين راهي بود که وجود داشت..!وقت نهار بود.. اما، اول بايد اين کار رو انجام ميدادم.. ماشينم خونه بود.. بايد يه سر ميرفتم خونه، لباس عوض ميکردم و بعد با ماشين ميرفتم محل کار پدر رسول.
يه جايي دور از خونهشون، شايد محیط بهتري بود براي صحبت کردن باهاش.
کوله پشتي که از سفر همراهم بود از روي ميز برداشتم و به سمت در رفتم..
ديدن عزيز، عطيه و نرگس، هر چند کوتاه، بعد از اينهمه سختي و دوري، ميتونست مثلِ يه نسيم لطيف، حالم رو بهتر کنه!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هشتاد و نهم
[داناي کل]
محمد "بسم اللّٰه"ي گفته بود و آرام از پله هاي محلِ کارِ پدِر رسول بالا رفته بود.
قبل از اينکه به اينجا بيايد، با رسول تماس گرفته بود و به او اطلاع داده بود. و حالا براي صحبت کردن با پدرش آماده ميشد.
آقاي کريمي وقتي محمد را آنجا ديده بود، کمي تعجب کرده بود اما مثلِ هميشه با احترامِ زياد با او احوال پرسي کرده بود. در تمام اين مدت، اين شايد اولين بار بود که محمد در چشم هايِ پدرِ رسول نگاه ميکرد.
نگاهي به اطراف انداخت. اينجا نميتوانست چيزي بگويد.. کمي اين پا و آن پا کرد و بعد از پدر رسول خواست تا همراهش به پايين بيايد تا در ماشين باهم صحبت کنند.. از صبح چند باري خواسته بود دلش را به دريا بزند و مستقيم با هر دويشان.
يعني پدر و مادرِ رسول حرف بزند اما، در نهايت فهميده بود نميتواند!
محمد دلش را نداشت.. حتي اگر هم داشت، جرات نميکرد مستقيم با مادرِ رسول حرف بزند.
جرات نداشت با قلبِ بيمار و شکسته و بي طاقتش مواجه شود.
محمد تمام توانش و تمام قدرتش، صحبت با پدِر رسول بود که آن هم، با کلي مقدمه چيني و آسمان ريسمان بافتن و سبک
سنگين کردن بود. آخر چيز کمي نبود!
پسرِ دسته ي گُلشان که حالا کم کم برايِ چهلمش آماده ميشدند، زنده بود!
زنده بود و توي هوايي در همين حوالي نفس ميکشيد.
گريه هايِ بلندِ پدرش در ماشين مشکي رنگِ محمد و "يا امام حسين" گفتن هايِ ممتدش شايد بهترين واکنشي بود که
ميتوانست نشان دهد. اشک پهناي صورتش را پوشانده بود و محاسنِ کوتاهِ سفيدش را تر کرده بود.
دست هايش لرزيده بود و با تمام وجود با صدايِ شکسته اش خدا را شکر کرده بود.
خدا را بابتِ چيزي که هنوز درست و حسابي باورش نکرده بود، شکر کرده بود. اول خواسته بود رسول را ببيند و به محمد گفته بود او را پيش پسرش ببرد اما بعد، دلش نيامده بود او را زودتر از مادرش ببيند!
مادرش..! آمنه خانمِ صالحي! آمنه خانمي که در تمامِ اين سي و اندي روز يک شب نبوده که اشک رهايش کرده باشد و سوز، سينه اش را چاک نداده باشد.
آمنه خانمي که حالا رسول، بيشتر از هر چيزي نگرانِ قلبش بود.. قلبي که دو سال بيشتر از عمل کردنش نگذشته بود!
قرار بر اين شده بود که پدرش، به خانه برود و آمنه را آماده کند.. و بعد محمد به دنبال رسول برود و باهم به آنجا بروند.
محمد نگران بود.. خيلي زياد..!
آنقدري که قبل از رفتن به دنبال رسول، به سايت رفته بود و پسرِ جواني که به تازگي دستيارِ دکتر شريفي شده بود را
همراهش برده بود.. ميترسيد.. نگران بود نکند اتفاقي براي مادر رسول بيفتد!
و حالا رسول، کناِر محمد توي ماشين، که تويِ کوچهشان پارک شدن بود نشسته بود.
پدرش، سمانه را هم صدا کرده بود. سمانه اي که حالا، او هم همه چيز را ميدانست.
دست هاي رسول يخ کرده بودند.. دهانش خشک شده بود.. ميترسيد.. ميترسيد با اين هيجان اتفاقي براي مادرش بيفتد!
مثلِ يک پسر بچه ي کوچک گوشه ي صندلي کز کرده بود.. محمد حالش را ميفهميد.
با بغض، مستأصل به محمد نگاه کرده بود..!
محمد دستش را رويِ دستش گذاشته بود.. ميخواست به او اطمينان بدهد همه چيز خوب پيش خواهد رفت..! قرار بود پدرش خوب با آمنه خانم صحبت کند.. آماده اش کند.. و وقتي همه چيز مهيا شد، رسول با محمد به خانه بروند.
يک ساعتي گذشته بود.. قرار بود پدرش هر وقت موقعيت آماده شد به محمد زنگ بزند.
ساعت حوالي سه بعد از ظهر بود و کوچه، تقريبا خلوت.
محمد نگاهي به ساعتي انداخت.. دير کرده بودند! کمي نگران شده بود اما نميخواست رسول را هم نگران کند.. همين موقع بود که دِر خانه باز شد.. محمد.. بيشتر ترسيد.. توي دلش گفت که نکند اتفاقي افتاده باشد! ترسيد بود اما نگراني اش چند ثانيه بيشتر طول نکشيد..
آمنه خانم، چادِر رنگي گلداري را روي سرش کشيده بود و گويا براي سر کردنش عجله کرده بود.
قدمي از خانه بيرون آمد و دستش را به دِر آهني تکيه داد.
چادرش، روي سرش مرتب نبود.. نيمه ي چپِ چادرش تا رويِ زانويش بالا بود و نيمه ي راستش روي زمين افتاده بود.
انگار از قبل ميدانست بايد کجا را نگاه کند.. انگار ميدانست رسولش کجاست.. در را که باز کرده بود، مستقيم به ماشين محمد خيره شده بود..
از همان فاصله نفس کشيدن هاي عميق و پي در پي اش مشخص بود..آقا محمود، پدرش و سمانه هم از در بيرون آمده بودند.. سمانه حالا با وضوح و با صدايِ بلند گريه ميکرد و هيچ ملاحضه اي
نداشت..
رسول نفس هاي عميق ميکشيد..
دست هاي لرزانش را سمت دستگيره ي در برد و آن را باز کرد. ميترسيد پاهايش را از ماشين بيرون بگذارد.. ميترسيد چون ميدانست نميتواند روي آنها بايستد..
در را کامل باز کرد و همانطور که نگاهِ پر از اشکش به مادرش بود از ماشين پايين رفت.
دست هايش..؟ پاهايش..؟ نه.. تمام وجودش ميلرزيد.. به مادرش خيره بود.. کسي که چهره اش را به خاطر نمي آورد اما، از هر کسي برايش آشنا تر بود.
آمنه خانم تا قامت رسول را ديد، ديگر ماندن را جايز ندانست.
کسي که تا آن لحظه حتي براي ايستادن از تکيه به درب آهني کمک گرفته بود، دستش را از در جدا کرد.
قدمي جلو آمد.. مکث کرد.. و بعد جلوي چشم هاي نگران همه به سمت رسول دويد و رسول با قدم هاي بلند، مسير کوتاِه بينشان را پر کرد..
نميدانم.. من اصلا نفهميدم چطور رسول با آن قد و قامت توي آغوشِ کوچکِ آمنه خانم جا شد و نفهميدم چطور دستهاي
ظريف مادر دورِ او را فرا گرفت اما، تنها چيزي که ديدم اين بود که مادري پسر بچه اش را وسط کوچه در آغوش گرفت و روي زمين نشست و صدايِ گريه هايشان در هم گم شد.
انگار اصلا دنيا شده بود رسول و مادرش. انگار هيچ کس ديگري ديده نميشد! اصلا.. اصلا نبايد هم ديده ميشد.
من فکر ميکردم آمنه خانم وقتي رسول را ببيند، او را ميبوسد و ميبويد و دست بر صورتش ميکشد اما، نه.. اينگونه نبود..
او فقط رسول را در آغوش گرفته بود و گريه ميکرد.. چشمهايش را بسته بود و رسول را محکم بغل کرده بود و حتي از او جدا نميشد تا چهره اش را ببيند! لباس رسول از پشت تويِ مشت مادرش مچاله شده بود! رسول نفسِ آنهمه گريه کردن و هيجان را نداشت! ميدانستم ندارد.. هر لحظه منتظر بودم خش خش سينه اش تاب را از او بگيرد و مجبورش کند از مادرش جدا شود اما، اينگونه نبود!
نفس هايِ عميقي که ميکشيد، ريه هايش را ُپر ميکرد از عطرِ روسريِ آمنه و من آنجا فهميدم که هيچ مسکني بهتر از اين
نميتوانست دردِ سينه ي رسول را آرام کند. حجمِ گريه اگر امانشان ميداد، مادرش جز صدا کردنِ اسمش هيچ کلامِ ديگري را بر زبانش نميراند.
پدرش.. چند باري تلاش کرد جلو بيايد. پاهاي لرزانش را از در پايين گذاشته بود اما.. نتوانسته بود و همانجا ايستاده بود!
انگار.. انگار او هم باورش شده بود که رسول در آن لحظه، جز مادرش به هيچکس تعلق ندارد.
سمانه اما، کم کم جراتِ جلو آمدن پيدا کرده بود.. قدم هايِ سنگينش را مثل چادري که رويِ شانه هايش افتاده بود، رويِ زمين ميکشيد و جلو مي آمد. کنار مادرش و رسول، روي زانوهايش رويِ زمين نشست.. مادرش اما، انگار از رسول دل نميکند! هنوز او را توي آغوشش گرفته بود و ننو وار تکان ميداد و زيرِ لب چيز هايي ميگفت.. چيز هايي که شايد فقط خودش و رسول ميشنيدند.
گريه هاي سمانه بند که نه اما، به هِق ِهق ريزي تبديل شده بود..ميترسيد.. ميترسيد از اينکه رسول را صدا کند و جوابي
نگيرد.. نفس هايش تکه تکه پايين ميرفتند! عزمش را جزم کرد.. دست هايِ بيجانش را ُمشت کرد و لرزان گفت: داداش..
آمنه مکث کرد.. حرکتِ گهواره وارش را ادامه نداد.. نه که از رسولش سير شدن باشد نه.. اما ياد بي تابي هاي سمانه افتاده بود.. يادِ اشک هايش.. ياد تمامِ روز هايي که گذرانده بودند!
دست هايش آرام آرام دورِ رسول شُل شدند..هنوز زيرِ لب چيز هايي ميگفت..
با دست رسول را از خودش فاصله داد و حالا نگاهش کرد.. چشم هايش را رويِ صورتش را ميچرخاند و داشت به اين فکر ميکرد که چرا زبانش ياري اش نميکند تا مثل هميشه قربان صدقه اش برود.
زير لب فقط پشت هم "رسولم.." را تکرار ميکرد.. سمانه که حالا ميتوانست رسول را ببيند، دوباره برادرش را صدا زد.
رسول نميدانست چه کند.. چه کسي را دريابد.. تمام وجودش شده بود مادرش اما، سوختن سمانه را کنارش ميديد!
دستِ راستش را از شانه ي مادرش برداشت و سمتِ سمانه گرفت.. و سمانه بدونِ ثانيه اي مکث، خودش را در آغوش رسول انداخت.
اتفاق هايِ زيادي افتاد.. اشک ها و لبخند ها در هم آميخته شده بودند اما، من ديگر تابِ ديدن نداشتم.
خواستم بگويم بقيه اش را از محمد بپرسيد اما، بعد فهميدم در تمام اين مدت سرش را رويِ فرمانِ ماشينش گذاشته بود و چيزي را نميديد.
نميدانم چقدر توي آن کوچه ماندند و همسايه ها از صدايِ آنها بيرون آمدند و چه شد و چه گذشت.. اما، تنها چيزي که
ميدانم اين بود که آن شب، محمد کمي راحت تر ميخوابيد.. حداقل، کمي راحت تر!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت نودم
[رسول]
ديشب، بر خلافِ هميشه. مثلِ بچگيام کنارِش خوابيده بودم.. خوابم نميبرد. شايد تا دم دم هاي صبح بيدار شدم و به وضوح ديدم چند بار با تپشِ قلب از خواب پريد و توي اون تاريکي با دست دنبالم گشته بود و من فقط تونسته بودم بگه که بخواب مامان.. بخواب قربونت برم همينجام..!
ديروز از وقتي رفتم خونه، نميدونم خبر چطور انقدر سريع همه جا پيچيد اما تا شب آشنايي نمونده بود که به خونمون سر نزده باشه!
و من، که نميخواستم کسي از خانواده مشکلي که برام پيش اومده بود رو بفهمه، تا آخر شب مردم و زنده شدم. وقتي کسي رو ميديدم، يا خودم رو ميزدم به اون راه که توي شلوغي متوجهِ اومدنش نشدم و يا شروع به سلام و احوال پرسي ميکردم تا حرف بزنه و بفهمم کيه.
شبِ سختي بود! خيلي سخت..
دلم نميخواست الان که اومدم، با اين فکر اذيتشون کنم.. من، بايد ميتونستم از پسِ خودم بربيام.
آقا محمد که فهميده بود فعلا نميخوام چيزي به خانوادهم بگم، مصِر شده بود که هر چه زودتر براي ادامه ي درمان برم پيشِ يه پزشک..
و من که ميدونستم چقدر الان درگيرِ کار و سايته، نخواسته بودم منم به يکي از دغدغه هاش اضافه بشم..
اما ديشب، حواليِ ساعت يک بود که بهم پيام داد "رسول براي تکميلِ گزارش عمليات، پرونده ي پزشکيت لازمه، بايد کامل بشه، صبح آماده باش ميام دنبالت" و من، مطمئن بودم هيچوقت نيازي نيست گزارشِ يه عملياتِ بلند مدت رو با عجله ارائه بدي!
ساعت هشتِ صبح بود.. وقتي بلند شده بودم، يني.. يني وقتي تکون خورده بودم و تو جام نشسته بودم، مامان بيدار شده بود.
يه بار گفتم.. من شايد درک نميکردم اون ها رو.. براي من دلتنگي مثل يه دلتنگيِ معمولي ميموند.. مثل يه دلتنگي بعد از
سفرِ طولاني.. اما اونا، فرق داشتن..
بهش گفتم که بايد برم سايت..! و اون ناچارا قبول کرده بود.
به اتاقم رفتم و آماده شدم و حالا منتظ ِر تک زنگِ محمد توي راه پله ايستاده بودم.
صدايِ ايستادنِ يه ماشين توي کوچه اومد، اما محمد هنوز زنگ نزده بود..
ساعت گوشيم رو نگاه کردم.. دو دقيقه به نُه مونده بود! مطمئن شدم محمده.. هميشه صبر ميکرد و سرِ همون ساعتي که قرار داشتيم زنگ ميزد..
درو باز کردم و بيرون رفتم.. برايِ شناختن آدم ها از راه دور، به خصوصيت هايِ غير چهره اي، يا حتي گاهي غير فردي متکي ميشدم!
نگاهم به ماشين و پلاکش کشيده شده بود براي شناختن.
ديروز عصر، حتي نفهميده بودم که ِکي از اينجا رفته بود!
سوار ماشين شدم و گفتم: سلام آقا.
لبخندِ کوچيکي زد و گفت: سلام آقا رسول، صبحت بخير..
چيزي به ذهنم رسيد.. لبخند رويِ لبم اومده بود! پيراهنِ زيتوني رنگي تنش بود و از اون لباسِ مشکي رنگش خبري نبود.
گفتم: آقا.. چه پيرهن قشنگي!
منظوِر حرفم رو متوجه نشده بود.. نگاِه گذرايي به لباسش انداخت و گفت: ممنون! قابلي نداره..
سري تکون دادم و گفتم: جنسش چطوره آقا؟
گنگ نگاهم کرد.. گفت: جنسش..
مکثِ کوتاهي کرد و بعد، چشم هاش خنديد!
نفس عميقي کشيد و گفت: جنسش خيلي خوبه آقا رسول! الان نميتوني ببيني، ولي خوبه!
خنديدم!
کمربندش رو بست.
استارت زد و شروع به حرکت کردن کرد..
عادتش بود هميشه به همراهش ميگفت تا اون هم کمربندش رو ببنده.
گفتم: آقا ديگه ديدين بادمجونِ بم آفت نداره قيد کمربند بستنِ ما رو زدينا..
بدون اينکه توجهي به طنزِ کلامم بکنه، با صدايِ آرومي گفت: حواسم هست.. دارم آروم ميرم.. تو الان کمربند نميتوني ببندي که..
و من اون لحظه.. اصلا حواسم به زخمي که سمتِ چپِ پهلوم نشسته بود، نبود!
پشيمون بودم از حرفي که زدم.. از اينکه نکنه فکر کنه از عمد همچين چيزي گفتم تا بهش يادآوري کنم..! من آدمِ اين کار
نبودم.
انگار که تمام ذوقم براي رفتن به سايت گرفته شده باشه، آروم روي صندليم نشستم..
چند دقيقه بيشتر نگذشته بود که گفت: انقدري ميشناسمت که ميفهمم چيو کِي به چه منظوري ميگي. خودخوري نکن!
با تعجب به سمتش برگشتم.. گفتم: آقا، ذهن خوني هم بلدين شما؟!
همونطوري که دنده رو عوض ميکرد و توي خيابونِ فرعي ميپيچيد گفت: ذهن خوني نميخواد.. اگر روي ارتباط با افرادِ دور و برت دقت کني، فهميدنِ اينا کاِر سختي نيست!
خنده ي کوتاهي کردم و گفتم: آقا الان ميخوايد حواسِ منو از هوش سرشارتون پرت کنيد؟ باشه پرت شد!
نگاهي بهم کرد.. لبخندِ محوي زد و سر تکون داد..!
گفت: ميدوني از چي خوشحالم رسول؟!
گفتم: از چي آقا..؟!
جواب داد: از اينکه تو جايِ ما نبودي!
متعجب نگاهش کردم..
ادامه داد: عجيبه حرفم..نه!؟ اما.. چيزي که تجربهش کرديم.. انقدر سنگين بود.. که خوشحالم که تو حسش نکردي.. که درکش نکردي.. ما.. يني.. من.. حرف زياد دارم. خيلي زياد! اما، انقدر هنوز گيج و گمم که نميدونم چي بگم.. چيکار کنم! از چي و از کجا بگم..ديشب که رفتم سايت تا به بچه ها هم خبر بدم، حالشون ديدني بود رسول!
ميدونم اونجا، با اتفاقاتي که برات افتاده، با شرايطي که داشتي.. چقدر بهت سخت گذشته! چقدر اميدت تموم شده. ميدونم ته خطو ديدي و کوتاه نيومدي و نتيجهش شده بودنت اينجا.. نتيجهش شده اين پرونده اي که روز به روز داره بيشتر
به بار ميشينه.
ميدونم حجم خستگيت رو اما.. واقعا خوشحالم که جايِ ما نبودي... خدا رو شکر که جاي ما نبودي.
نميشد اسمِ چيزي که روي صورتم نشست رو لبخند گذاشت.. که اگه لبخند بود، باِر خوشحالي نداشت..! دلم گرفته بود از
صافي حرف هاش! از اينکه بي پرده گفته بود چيزي رو که اين روزا، تو لفافه با خودم مرور ميکردمش.
زير لب گفتم: خدا نکنه که هيچوقت جايِ شما باشم...! که هيچوقت جايِ اين اتفاق عوض بشه.
نگاهش رو از روبرو گرفت و بهم انداخت.
ديگه چيزي نگفتم.. به قول خودش، حرف زياد داشتم اما، انقدر همه چيز به هم گره خورده و پي در پي بود که فرصتي براي
حرف زدن باقي نگذاشته بود.
کمي بعد، به بيمارستان رسيديم.. از نگهباني رد شد و داخل رفتيم.. ماشين رو زير سايه ي يه چنارِ بلند پارک کرد و پياده شديم..
کاغذِ کوچيکي رو از جيب پيراهنش بيرون آورد و زير لب گفت: طبقه ي دوم، اتاقِ دکتر سليمي.. بيا رسول!
و راه افتاد و منم پشت سرش حرکت کردم!
چيزي نميگفت اما، قدم هاش از هميشه کوتاه تر و آهسته تر بود.
از قبل نوبت گرفته شده بود چون اصلا معطل نمونديم.. آزمايشات و اسکن هايي رو نوشت و گفت بايد انجام بديم تا يکي دو روز بعد نتايجش بياد و دقيق بتونن راجع بهش صحبت کنن.
من چيزي از روندِ دقيق بيماريم نميدونستم اما، تويِ ذهنِ خودم تغييراتي رو حس ميکردم.
نه اينکه کسي رو بشناسم.. نه.. اما توي اين چند روز اخير، وقتي کسايي رو ميديدم که آشنا بودن، ديگه مثلِ قبل نبود که برام کاملا غريبه باشن.. انگار که قبلا جايي ديدمشون و فقط اسمشون رو يادم نمياد.
و اين اتفاق، براي همه به همين شکل نبود. و من نميتونستم بهش استناد کنم!
پس صبر کرده بودم تا نتايج آزمايش ها رو ببينيم.
از بيمارستان بيرون رفتيم..
قرار بود باهم بريم سايت..براي ديدنِ بچه ها.
بودنم توي سايت، به عنوان يه نيرو، تا روِز جلسه ي سازمان، تعليق شده بود اما، امروز براي ديدن بچه ها ميرفتم. محمد گفته بود همون ديشب وقتي فهميدن، تحملِ صبر نداشتن و ميخواستن بيان دمِ خونمون اما، چون ميدونسته الان دورم
به اندازه ي کافي شلوغ هست، نخواسته مزاحم بشن و بهشون گفته که امروز منو ميبره سايت.
سعي ميکردم چهره ي داوود و شهاب رو که ديده بودم به ياد بيارم اما، جز چند تا تصوير محو و تار، چيزي به خاطر نداشتم.
دلم براي تک تکشون تنگ شده بود.. حتي براي کارم.. براي پرونده ها.
کاش ميشد هر چي زودتر، همه چيز درست بشه و دوباره برگردم به سايت.
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت نود و يکم
[رسول]
محمد ماشينو تو پارکينگِ سايت پارک کرد و پياده شديم.. استرس داشتم. ناخودآگاه گفتم: آقا من خجالت ميکشم!
محمد در حاليکه داشت دِر ماشينو قفل ميکرد گفت: از چي!؟
دستامو تو هم گره کردم و گفتم: هيچي آقا.. يني.. چون.. الان بريم بالا همه هستن و اينا.. براي همين..!
لبخندي زد و همونطوري که به سمت آسانسور ميرفت گفت: چقدرم که شما خجالتي هستي!
سوار آسانسور شده بوديم.. و من واقعا استرس داشتم.
در باز شد.. توي راهرو کسي نبود.. به سمت اتاق آقاي عبدي رفتيم که يهو، يه نفر با صدايِ آشنا و بلندي از پشت سرمون گفت: آقاي کريمي شمايين!؟
محمد دستي روي شونهم زد و با خنده گفت: خب به سلامتي شروع شد! به خدا ميسپارمت...!
به سمتش برگشتم.. منتظر شدم تا بيشتر حرف بزنه.. دوباره گفت: آقاي کريمي!!
عامر بود.. از بچه هايِ سايبري..
جلو اومد و با خوشحالي باهام دست داد.. ذوقي که توي چشم هاش و صورتش بود رو کامل موقع حرف زدن منتقل ميکرد!
تند تند و پيوسته همونطوري که دستم رو ميفشرد گفت: من دورادور ميشناختمون، ولي نميدونيد از ديروز که اين خبرو
شنيدم چقدر خوشحال شدم! انشاءالّٰله هميشه سالم باشين...!
لبخند زدم و تشکر کردم.. صداي علي از انتهاي راهرو به گوشم رسيد.
انگار که از همهمه ي عامر متوجه شده بود.
دو بار اسمم رو صدا زده بود.. جلو اومد و عامرو کنار زد و بغلم کرد!
محمد که حالا کنار آقايِ عبدي، د ِم اتاقش ايستاده بود اين معرکه رو نگاه ميکرد!انگار بي وقفه حرف زدن و هيجان، شده بود فصل مشترک همهشون! علي همونطوري که شونه هام رو با دوتا دستش گرفته بود گفت: واي رسول واي! باورم نميشه!! ما که مرديم و زنده شديم.. خدا رو شکر که اينجايي.
و من لبخندِ آکنده از بغض و هيجان روي لب هام داشتم.. خواستم چيزي بگم که صداي قدم که نه.. صدايِ دوين از پلهها
اومد.
کم کم دورم داشت شلو ِغ شلوغ ميشد..
همون اول راه، توي راهرو.. قبل از اينکه حتي به اتاقي برسم!
قبل از اينکه حرف بزنن.. کسيو نميشناختم و اين، براي بقيه که از مشکلِ من خبر نداشتن، قطعا عجيب بود.
بچه هايي که از پايين اومده بودنو نگاه کردم.. حتي اگر فرشيد رو از رنگِ خاص موهاش و داوود رو از اختلافِ قدش با بقيه تشخيص نميدادم، کامل ميتونستم بفهمم نگاهِ اين چهار، پنج نفر، با بقيه فرق داره..
داوود بي معطلي جلو اومد و انگار نه انگار که همديگه رو ديديم، مثلِ کسي که يک ماه ازم دور بوده منو بغل کرد!
نفهميده بودم کي بود که بعد از داوود جلو اومد اما، کسي بود که صداش خيلي شبيه سعيد بود.
گفت: دوبار دوبار حساب نيستا آقا داوود..
و بعد آروم بازوش رو کشيد و کنار آورد..
داوود، با پشت دست روي چشم هاش کشيد!
هميشه توي تنهايي هامون بهش ميگفتم "آقاي مرادي اگه تو گزينش ميفهميد انقدر اشکت دمِ مشکته استخدامت نميکرد" و
اون هميشه با حاضر جوابي ميگفت که "من اولين نظاميِ دل گنجيشکيِ تاريخم"!
سعيد روبروم ايستاد.
لبخندي که داشت تمام پهنايِ صورتش رو پوشونده بود! زير لب گفت: عجالتا تا نيومدن بهمون بگن خواب ديدين صبح شده بيدار شين بيا بغلت کنم!!
و دست هاش رو دورم پيچيد.
اول انگار فقط ميخواست اين بودنو باور کنه و بعد، دستهاش دورم محکم تر شده بود.
دورمون خيلي شلوغ بود.. خيلي بيشتر از اون حدي که فکرشو ميکردم.. فرصت نبود حتي درست با بچه ها صحبت کنم..
بعد از سعيد نوبت فرشيد بود که جلو اومد و روبروم ايستاد.
قبل از اينکه چيزي بگه گفتم: فرشيد.
نگاهش رو بين چشم هام جا به جا کرد و بعد داوود و سعيد رو نگاه کرد.
احساس کردم از اينکه قبل از هر حرفي شناختمش، تعجب کرد.
سرمو جلو بردم و کنارِ گوشش گفتم: ديگه هر کيو يادم نياد داداشِ کمرنگمو که يادم نميره! خواستم عقب بيام که دست هاش اجازه نداد و در آغوشم کشيد!
با صدايي که سعي داشت کنترلش کنه گفت: هزار بار کمه اگه بگم از ديشب از بچه ها پرسيدم خودشون ديدنت يا نه! رسول هزار بار!
عقب تر رفت و گفت: خوبي رسول..؟ مگه نه؟!
خنديدم! جمله هاشون بدون ترتيب و بدون نوبت گفته ميشد.. انگار که اون ها هم مثل من، تمامِ حرف هايي رو که آماده کرده بودن يادشون رفته بود!
سر تکون دادم و گفتم: خوبم.! خدا رو شکر.
چند ثانيه بيشتر نگذشته بود که حامد در حاليکه از انتهاي راهرو به اين سمت ميومد و بلند بلند صحبت ميکرد دستهاش رو کامل باز کرده بود و به سمتِ ما ميومد!
بچه ها ميخنديدن! بچه ها، به جز همون چهار پنج نفر.. ميخنديدن!
حامد نزديک ما اومد اما، قبل از اينکه جلو بياد شهاب دِر گوشش چيزي گفت و حامد سر تکون داد.. و بعد، بر خلافِ هيجاني که تا قبل از اون داشت، آروم جلو اومد و باهام دست داد و رويِ شونم رو بوسيد و حرف زد!
هر کسي چيزي ميگفت.. صداها تو هم گم بود و همهمه زياد! حسين آقا دير تر از بقيه رسيده بود و به فرشيد شکايت ميکرد که: مگه نگفتيد وقتي آقا رسول اومد خبرم ميکني اسفند دود کنم؟!
و فرشيد انقدر درگيرِ اون لحظه بود که فقط به گفتن "شرمنده، فراموش کردم" اکتفا کرده بود.
نميدونم چقدر بين اون جمعيت بودم که آقاي عبدي گفت: اگر اجازه بديد اين مسافرِ خسته ي ما از جمعتون مرخص بشه ما هم ببينيمش!
بچه ها اين پا و اون پا کردن و با اکراه دونه دونه در حاليکه هنوز نگاهشون به ما بود، سر کار هاشون برگشتن.
مونده بوديم ما.
آقاي عبدي رو ديده بودم.. دو شبِ قبل.. وقتي اومده بود اون خونه اي که مونده بودم و باهام صحبت کرده بود.. شايد بيشترين صحبتِ اين روزام، بيشتر درد دل و بيشترين حرفام، با خودش بوده.. که از هر چيزي گفته بوديم.. از دغدغهم براي کارم.. براي تعليقي که ميدونستم پيش مياد.. از وضعيتم و اتفاقي که برام پيش اومده.. از تمامش گفته بودم و اون، فقط گوش کرده بود و اين اطمينان رو داده بود که هر مسيري پيش بياد کنارمه.. و من دلگرم بودم به اين قولِ پدرانهش!
انگار اون هم ميدونست اين ديدارِ چند دقيقه اي بين ما کفايت اينهمه دوري رو نميکنه!
نگاهي به اطراف انداخت و گفت: انقدر دلتنگن که اگر من چيزي نگم اصلا مراعات حالتو نميکنن! تا صبح دورت جمع ميشن..
خوبي؟!
لبخندِ خجلي زدم و گفتم: بله آقا. خوبم. خدا رو شکر... آقا منم خيلي دلم تنگ شده..! براي همه!
خنديد و اشاره اي به بچه ها که کنارم ايستاده بودن کرد و گفت: نه به اندازه ي اينا!
سرم رو پايين انداختم.
محمد دستي روي شونه ي من زد و گفت: بريد اتاق من، منم ميام.
نگاهي بهش کردم و گفتم: چشم آقا..
هنوز يه قدم از کنارِ آقاي عبدي و محمد دور نشده بوديم که سعيد از يک طرف و فرشيد از طرفِ ديگه دستشون رو دورِ
گردنم انداختن و صداي خنده ي آقاي عبدي بلند شد!
فرشيد که سمت چپم ايستاده بود و کاملا مراقب بود بهم برخورد نکنه گفت: رسول.. رسول من بخدا هنوز باور نميکنم اينجايي! از خوِد ديشب با سعيد مات مونديم.. ميدوني چي شد و چي نشد تو نبودت آخه؟
سعيد گفت: آقا محمد گفته بود نيايم اما من از ديشب دو بار با ماشين اومدم دم خونهتون.. دل دل ميکردم در بزنم يا نه.. روم نشد وگرنه ما مگه ميتونستيم صبر کنيم تا الان!؟
به درِ اتاق محمد رسيديم! تک تک داخل رفتيم..
روي چهار تا صندليِ اتاق محمد نشستيم و فرشيد اما، رويِ پا ايستاد..
شهاب گفت: خوبي رسول..؟ بهتري..؟!
گفتم: اِي بد نيستم.. بذارن بيام سايت بهترم ميشم!
داوود نگران گفت: خبر نداري از تصميمشون..؟
شونه اي بالا انداختم و گفتم: نه چيزي نميدونم.. جلسه ي معاونت بايد برگزار بشه تا معلوم شه.
و بعد نگاهم به سعيد افتاد. در حاليکه انگار فکرش جايِ ديگهاي بود به جايي حواليِ ميز وسط خيره شده بود.. دستم رو جلوش تکون دادم و گفتم: کجايي آقا سعيد؟! دو دقيقه اومديم خودتونو ببينيم..
نفس عميقي با دهانش کشيد و با آه بيرونش داد..
گفت: دارم به اين فکر ميکنم که اين.. اين اتفاق انقدر مثل يه معجزه مي مونه... که ما حتي يه بار از خدا نخواستيمش.
اومدنت.. برگشتنت.. انقدر نشدني بود که حتي نميشد براي داشتنش دعا کرد. امکانش بي امکان بود! غير ممکن..
اما الان، تو اينجايي. نميدونم بايد چجوري شکر کنم و چي بگم که خدا رو خوش بياد. فرشيد ديروز بهم ميگفت که سعيد فردا رسول مياد، بايد چيکار کنيم!؟
نگاهمو به فرشيد انداختم. دست به سينه به ديوار تکيه داده بود و سرش پايين بود.
سعيد ادامه داد: رسول بهش گفتم يني چي بايد چيکار کنيم..؟!
اما بعد.. بعد فکر کردم و ديدم حتي نميدونيم بايد چيکار کنيم.. چي بگيم..!
از سفر برنگشتي که فقط بغلت کنيم و خوشحال باشيم و خوش آمد بگيم.. فقط راه دور نبودي خسته نباشيد بگيم. یني.. يني براي تو همه ي اينا بوده اما، براي ما.. نه..
دم گرفت تا ادامه ي حرفش رو بزنه که محمد در رو باز کرد و اومد داخل.
خواستيم به پاش بلند بشيم که دستش رو جلو گرفت و گفت: بشينين بچه ها..
و بعد نگاهي به من انداخت و گفت: بشين شما!
فرشيد ايستاده بود و صندلی محمد خالي.
رو به فرشيد گفت: چرا َنشِستي فرشيد..؟ صندلي خاليه..!
فرشيد که تا اونموقع دست به سينه بود، دست هاش رو پايين انداخت و گفت: نه آقا.. خوبه.. راحتم ممنون!
محمد سري تکون داد و اون هم، کنار ميزش رفت و دستش رو بهش تکيه داد و ايستاد.
از صبح که باهم ميرفتيم بيمارستان، سر حال تر بود!
نگاهي به بچه ها انداخت و گفت: زيارت قبول باشه!
و به من اشاره کرد!
بچه ها سکوت کرده بودن..! هيچي نميگفتن و اين سکوت کم کم داشت سنگين ميشد! نبايد اينطوري ميموند.
رويِ صندليم جا به جا شدم و گفتم: آقا فقط تورِش چند روزهست؟!
محمد با ابرو هايِ بالا رفته نگاهم کرد!
ادامه دادم: تورِ زيارتي رو عرض کردم!
لبخند زد و بچه ها، کوتاه خنديدن!
فرشيد که انگار تازه چيزي يادش افتاده بود از ديوار فاصله گرفت و گفت: راستي.. رسول.. شهاب گفت که.. زخمي شدي، آره؟! تير خوردي..؟
نگاهم بي پروا خواسته بود سمتِ محمد بره اما، لجامش رو رها نکرده بودم.
صدامو صاف کردم و در حاليکه تمام ذهنم پيشِ جمله هايي بود که ميچيدم گفتم: آره.. چيز.. چيز مهمي نبود.. خوبم الان.
خدا رو شکر..
دوباره پرسيد: تو درگيري بود يا.. يا..
خيال کرده بود اعتراف گرفتن در کار بوده..! گفتن اين جمله براش سخت بود پس کمکش کردم و گفتم: نه.. تو يه درگيرياتفاق افتاد..
تا اون لحظه همهشون ساکت بودن! هيچ حرفي براي گفتن نبود و حالا، پيشِ پا افتاده ترين موضوع شده بود پُر بحث ترينشون و سوهان ذهن من!
پام رو عصبي تکون ميدادم.. سعيد پرسيد: درگيري بين رفيع و اتابکي بود؟! يني از آدمايِ رفيع بود؟!
روبروم نشسته بود.. نگاهش کردم و گفتم: دقيق نميدونم.. ولي.. اونا اينطوري ميگفتن!
خيال ميکردم اين بحثي که براي من از هر چيزي آزار دهنده تر بود تموم شده که داوود، تير خلاص رو زد..
زير لب، پر غيظ گفت: الهي دستش بشکنه!
انگار بدنم يخ کرد و بعد.. بعد.. از هُرمِ خجالت آب شد.. من اين حرف رو نزده بودم اما حتي نميتونستم نگاهم رو سمتِ محمد ببرم..
چند باري دهانم رو باز و بسته کردم چيزي بگم اما، نشد.
در حال تقلا براي پيدا کرد ِن راهي براي حرف زدن بودم و هيچ چيزي پيدا نميکردم که محمد رو به داوود گفت: دست شکسته خوب ميشه آقا داوود.. کاش اثرِ يه سري چيزا به همين سادگي پاک ميشد.
بچه ها گنگ به محمد نگاه ميکردن..
صادق که اون لحظه انگار فرشته ي نجاتم شده بود و بعد از صحبت کردن شناختمش، تقه اي به در زد و در رو باز کرد.
نگاهي به من کرد و بعد به محمد..
با اجازه اي گفت و با قدم هايِ بلندش به سمتم اومد.. وقتي توي راهرو بوديم، سراغش رو از بچه ها گرفته بودم، بهم گفته بودن مراقبت ثابته و سايت نيست.. و من حالا، فکر ميکردم بهترين زمان براي ديدنش، براي اومدنش به اتاق و براي تموم کردنِ اون چيزايي که از شنيدنشون فرار ميکردم، همين حالا بود!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown