eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
33 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت نود و يکم [رسول] محمد ماشينو تو پارکينگِ سايت پارک کرد و پياده شديم.. استرس داشتم. ناخودآگاه گفتم: آقا من خجالت ميکشم! محمد در حاليکه داشت دِر ماشينو قفل ميکرد گفت: از چي!؟ دستامو تو هم گره کردم و گفتم: هيچي آقا.. يني.. چون.. الان بريم بالا همه هستن و اينا.. براي همين..! لبخندي زد و همونطوري که به سمت آسانسور ميرفت گفت: چقدرم که شما خجالتي هستي! سوار آسانسور شده بوديم.. و من واقعا استرس داشتم. در باز شد.. توي راهرو کسي نبود.. به سمت اتاق آقاي عبدي رفتيم که يهو، يه نفر با صدايِ آشنا و بلندي از پشت سرمون گفت: آقاي کريمي شمايين!؟ محمد دستي روي شونه‌م زد و با خنده گفت: خب به سلامتي شروع شد! به خدا ميسپارمت...! به سمتش برگشتم.. منتظر شدم تا بيشتر حرف بزنه.. دوباره گفت: آقاي کريمي!! عامر بود.. از بچه هايِ سايبري.. جلو اومد و با خوشحالي باهام دست داد.. ذوقي که توي چشم هاش و صورتش بود رو کامل موقع حرف زدن منتقل ميکرد! تند تند و پيوسته همونطوري که دستم رو ميفشرد گفت: من دورادور ميشناختمون، ولي نميدونيد از ديروز که اين خبرو شنيدم چقدر خوشحال شدم! انشاءالّٰله هميشه سالم باشين...! لبخند زدم و تشکر کردم.. صداي علي از انتهاي راهرو به گوشم رسيد. انگار که از همهمه ي عامر متوجه شده بود. دو بار اسمم رو صدا زده بود.. جلو اومد و عامرو کنار زد و بغلم کرد! محمد که حالا کنار آقايِ عبدي، د ِم اتاقش ايستاده بود اين معرکه رو نگاه ميکرد!انگار بي وقفه حرف زدن و هيجان، شده بود فصل مشترک همه‌شون! علي همونطوري که شونه هام رو با دوتا دستش گرفته بود گفت: واي رسول واي! باورم نميشه!! ما که مرديم و زنده شديم.. خدا رو شکر که اينجايي. و من لبخندِ آکنده از بغض و هيجان روي لب هام داشتم.. خواستم چيزي بگم که صداي قدم که نه.. صدايِ دوين از پله‌ها اومد. کم کم دورم داشت شلو ِغ شلوغ ميشد.. همون اول راه، توي راهرو.. قبل از اينکه حتي به اتاقي برسم! قبل از اينکه حرف بزنن.. کسيو نميشناختم و اين، براي بقيه که از مشکلِ من خبر نداشتن، قطعا عجيب بود. بچه هايي که از پايين اومده بودنو نگاه کردم.. حتي اگر فرشيد رو از رنگِ خاص موهاش و داوود رو از اختلافِ قدش با بقيه تشخيص نميدادم، کامل ميتونستم بفهمم نگاهِ اين چهار، پنج نفر، با بقيه فرق داره.. داوود بي معطلي جلو اومد و انگار نه انگار که همديگه رو ديديم، مثلِ کسي که يک ماه ازم دور بوده منو بغل کرد! نفهميده بودم کي بود که بعد از داوود جلو اومد اما، کسي بود که صداش خيلي شبيه سعيد بود. گفت: دوبار دوبار حساب نيستا آقا داوود.. و بعد آروم بازوش رو کشيد و کنار آورد.. داوود، با پشت دست روي چشم هاش کشيد! هميشه توي تنهايي هامون بهش ميگفتم "آقاي مرادي اگه تو گزينش ميفهميد انقدر اشکت دمِ مشکته استخدامت نميکرد" و اون هميشه با حاضر جوابي ميگفت که "من اولين نظاميِ دل گنجيشکيِ تاريخم"! سعيد روبروم ايستاد. لبخندي که داشت تمام پهنايِ صورتش رو پوشونده بود! زير لب گفت: عجالتا تا نيومدن بهمون بگن خواب ديدين صبح شده بيدار شين بيا بغلت کنم!! و دست هاش رو دورم پيچيد. اول انگار فقط ميخواست اين بودنو باور کنه و بعد، دست‌هاش دورم محکم تر شده بود. دورمون خيلي شلوغ بود.. خيلي بيشتر از اون حدي که فکرشو ميکردم.. فرصت نبود حتي درست با بچه ها صحبت کنم.. بعد از سعيد نوبت فرشيد بود که جلو اومد و روبروم ايستاد. قبل از اينکه چيزي بگه گفتم: فرشيد. نگاهش رو بين چشم هام جا به جا کرد و بعد داوود و سعيد رو نگاه کرد. احساس کردم از اينکه قبل از هر حرفي شناختمش، تعجب کرد. سرمو جلو بردم و کنارِ گوشش گفتم: ديگه هر کيو يادم نياد داداشِ کمرنگمو که يادم نميره! خواستم عقب بيام که دست هاش اجازه نداد و در آغوشم کشيد! با صدايي که سعي داشت کنترلش کنه گفت: هزار بار کمه اگه بگم از ديشب از بچه ها پرسيدم خودشون ديدنت يا نه! رسول هزار بار! عقب تر رفت و گفت: خوبي رسول..؟ مگه نه؟! خنديدم! جمله هاشون بدون ترتيب و بدون نوبت گفته ميشد.. انگار که اون ها هم مثل من، تمامِ حرف هايي رو که آماده کرده بودن يادشون رفته بود! سر تکون دادم و گفتم: خوبم.! خدا رو شکر. چند ثانيه بيشتر نگذشته بود که حامد در حاليکه از انتهاي راهرو به اين سمت ميومد و بلند بلند صحبت ميکرد دست‌هاش رو کامل باز کرده بود و به سمتِ ما ميومد! بچه ها ميخنديدن! بچه ها، به جز همون چهار پنج نفر.. ميخنديدن! حامد نزديک ما اومد اما، قبل از اينکه جلو بياد شهاب دِر گوشش چيزي گفت و حامد سر تکون داد.. و بعد، بر خلافِ هيجاني که تا قبل از اون داشت، آروم جلو اومد و باهام دست داد و رويِ شونم رو بوسيد و حرف زد!
هر کسي چيزي ميگفت.. صداها تو هم گم بود و همهمه زياد! حسين آقا دير تر از بقيه رسيده بود و به فرشيد شکايت ميکرد که: مگه نگفتيد وقتي آقا رسول اومد خبرم ميکني اسفند دود کنم؟! و فرشيد انقدر درگيرِ اون لحظه بود که فقط به گفتن "شرمنده، فراموش کردم" اکتفا کرده بود. نميدونم چقدر بين اون جمعيت بودم که آقاي عبدي گفت: اگر اجازه بديد اين مسافرِ خسته ي ما از جمعتون مرخص بشه ما هم ببينيمش! بچه ها اين پا و اون پا کردن و با اکراه دونه دونه در حاليکه هنوز نگاهشون به ما بود، سر کار هاشون برگشتن. مونده بوديم ما. آقاي عبدي رو ديده بودم.. دو شبِ قبل.. وقتي اومده بود اون خونه اي که مونده بودم و باهام صحبت کرده بود.. شايد بيشترين صحبتِ اين روزام، بيشتر درد دل و بيشترين حرفام، با خودش بوده.. که از هر چيزي گفته بوديم.. از دغدغه‌م براي کارم.. براي تعليقي که ميدونستم پيش مياد.. از وضعيتم و اتفاقي که برام پيش اومده.. از تمامش گفته بودم و اون، فقط گوش کرده بود و اين اطمينان رو داده بود که هر مسيري پيش بياد کنارمه.. و من دلگرم بودم به اين قولِ پدرانه‌ش! انگار اون هم ميدونست اين ديدارِ چند دقيقه اي بين ما کفايت اينهمه دوري رو نميکنه! نگاهي به اطراف انداخت و گفت: انقدر دلتنگن که اگر من چيزي نگم اصلا مراعات حالتو نميکنن! تا صبح دورت جمع ميشن.. خوبي؟! لبخندِ خجلي زدم و گفتم: بله آقا. خوبم. خدا رو شکر... آقا منم خيلي دلم تنگ شده..! براي همه! خنديد و اشاره اي به بچه ها که کنارم ايستاده بودن کرد و گفت: نه به اندازه ي اينا! سرم رو پايين انداختم. محمد دستي روي شونه ي من زد و گفت: بريد اتاق من، منم ميام. نگاهي بهش کردم و گفتم: چشم آقا.. هنوز يه قدم از کنارِ آقاي عبدي و محمد دور نشده بوديم که سعيد از يک طرف و فرشيد از طرفِ ديگه دستشون رو دورِ گردنم انداختن و صداي خنده ي آقاي عبدي بلند شد! فرشيد که سمت چپم ايستاده بود و کاملا مراقب بود بهم برخورد نکنه گفت: رسول.. رسول من بخدا هنوز باور نميکنم اينجايي! از خوِد ديشب با سعيد مات مونديم.. ميدوني چي شد و چي نشد تو نبودت آخه؟ سعيد گفت: آقا محمد گفته بود نيايم اما من از ديشب دو بار با ماشين اومدم دم خونه‌تون.. دل دل ميکردم در بزنم يا نه.. روم نشد وگرنه ما مگه ميتونستيم صبر کنيم تا الان!؟ به درِ اتاق محمد رسيديم! تک تک داخل رفتيم.. روي چهار تا صندليِ اتاق محمد نشستيم و فرشيد اما، رويِ پا ايستاد.. شهاب گفت: خوبي رسول..؟ بهتري..؟! گفتم: اِي بد نيستم.. بذارن بيام سايت بهترم ميشم! داوود نگران گفت: خبر نداري از تصميمشون..؟ شونه اي بالا انداختم و گفتم: نه چيزي نميدونم.. جلسه ي معاونت بايد برگزار بشه تا معلوم شه. و بعد نگاهم به سعيد افتاد. در حاليکه انگار فکرش جايِ ديگه‌اي بود به جايي حواليِ ميز وسط خيره شده بود.. دستم رو جلوش تکون دادم و گفتم: کجايي آقا سعيد؟! دو دقيقه اومديم خودتونو ببينيم.. نفس عميقي با دهانش کشيد و با آه بيرونش داد.. گفت: دارم به اين فکر ميکنم که اين.. اين اتفاق انقدر مثل يه معجزه مي مونه... که ما حتي يه بار از خدا نخواستيمش. اومدنت.. برگشتنت.. انقدر نشدني بود که حتي نميشد براي داشتنش دعا کرد. امکانش بي امکان بود! غير ممکن.. اما الان، تو اينجايي. نميدونم بايد چجوري شکر کنم و چي بگم که خدا رو خوش بياد. فرشيد ديروز بهم ميگفت که سعيد فردا رسول مياد، بايد چيکار کنيم!؟ نگاهمو به فرشيد انداختم. دست به سينه به ديوار تکيه داده بود و سرش پايين بود. سعيد ادامه داد: رسول بهش گفتم يني چي بايد چيکار کنيم..؟! اما بعد.. بعد فکر کردم و ديدم حتي نميدونيم بايد چيکار کنيم.. چي بگيم..! از سفر برنگشتي که فقط بغلت کنيم و خوشحال باشيم و خوش آمد بگيم.. فقط راه دور نبودي خسته نباشيد بگيم. یني.. يني براي تو همه ي اينا بوده اما، براي ما.. نه.. دم گرفت تا ادامه ي حرفش رو بزنه که محمد در رو باز کرد و اومد داخل. خواستيم به پاش بلند بشيم که دستش رو جلو گرفت و گفت: بشينين بچه ها.. و بعد نگاهي به من انداخت و گفت: بشين شما! فرشيد ايستاده بود و صندلی محمد خالي. رو به فرشيد گفت: چرا َنشِستي فرشيد..؟ صندلي خاليه..! فرشيد که تا اونموقع دست به سينه بود، دست هاش رو پايين انداخت و گفت: نه آقا.. خوبه.. راحتم ممنون! محمد سري تکون داد و اون هم، کنار ميزش رفت و دستش رو بهش تکيه داد و ايستاد. از صبح که باهم ميرفتيم بيمارستان، سر حال تر بود! نگاهي به بچه ها انداخت و گفت: زيارت قبول باشه! و به من اشاره کرد!
بچه ها سکوت کرده بودن..! هيچي نميگفتن و اين سکوت کم کم داشت سنگين ميشد! نبايد اينطوري ميموند. رويِ صندليم جا به جا شدم و گفتم: آقا فقط تورِش چند روزه‌ست؟! محمد با ابرو هايِ بالا رفته نگاهم کرد! ادامه دادم: تورِ زيارتي رو عرض کردم! لبخند زد و بچه ها، کوتاه خنديدن! فرشيد که انگار تازه چيزي يادش افتاده بود از ديوار فاصله گرفت و گفت: راستي.. رسول.. شهاب گفت که.. زخمي شدي، آره؟! تير خوردي..؟ نگاهم بي پروا خواسته بود سمتِ محمد بره اما، لجامش رو رها نکرده بودم. صدامو صاف کردم و در حاليکه تمام ذهنم پيشِ جمله هايي بود که ميچيدم گفتم: آره.. چيز.. چيز مهمي نبود.. خوبم الان. خدا رو شکر.. دوباره پرسيد: تو درگيري بود يا.. يا.. خيال کرده بود اعتراف گرفتن در کار بوده..! گفتن اين جمله براش سخت بود پس کمکش کردم و گفتم: نه.. تو يه درگيري‌اتفاق افتاد.. تا اون لحظه همه‌شون ساکت بودن! هيچ حرفي براي گفتن نبود و حالا، پيشِ پا افتاده ترين موضوع شده بود پُر بحث ترينشون و سوهان ذهن من! پام رو عصبي تکون ميدادم.. سعيد پرسيد: درگيري بين رفيع و اتابکي بود؟! يني از آدمايِ رفيع بود؟! روبروم نشسته بود.. نگاهش کردم و گفتم: دقيق نميدونم.. ولي.. اونا اينطوري ميگفتن! خيال ميکردم اين بحثي که براي من از هر چيزي آزار دهنده تر بود تموم شده که داوود، تير خلاص رو زد.. زير لب، پر غيظ گفت: الهي دستش بشکنه! انگار بدنم يخ کرد و بعد.. بعد.. از هُرمِ خجالت آب شد.. من اين حرف رو نزده بودم اما حتي نميتونستم نگاهم رو سمتِ محمد ببرم.. چند باري دهانم رو باز و بسته کردم چيزي بگم اما، نشد. در حال تقلا براي پيدا کرد ِن راهي براي حرف زدن بودم و هيچ چيزي پيدا نميکردم که محمد رو به داوود گفت: دست شکسته خوب ميشه آقا داوود.. کاش اثرِ يه سري چيزا به همين سادگي پاک ميشد. بچه ها گنگ به محمد نگاه ميکردن.. صادق که اون لحظه انگار فرشته ي نجاتم شده بود و بعد از صحبت کردن شناختمش، تقه اي به در زد و در رو باز کرد. نگاهي به من کرد و بعد به محمد.. با اجازه اي گفت و با قدم هايِ بلندش به سمتم اومد.. وقتي توي راهرو بوديم، سراغش رو از بچه ها گرفته بودم، بهم گفته بودن مراقبت ثابته و سايت نيست.. و من حالا، فکر ميکردم بهترين زمان براي ديدنش، براي اومدنش به اتاق و براي تموم کردنِ اون چيزايي که از شنيدنشون فرار ميکردم، همين حالا بود! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
پارت نود و یک خدمت شما بچه‌ها🌱👆🏻 ‌
این پارت دیروزه، پارت امروز رو شب حوالی ساعت ۱۰ میگذارم.❤️ ‌
از امروز، همون حوالی ۱۰ شب منتظر پارت باشید🦋 ‌
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت نود و دوم [محمد] چند روزي از برگشتن رسول ميگذشت. وقتي خبر برگشتنِ رسول رو به عطيه و عزيز دادم، براي يک لحظه حس کردم که عزيز، براي برگشتن پسرش و عطيه براي برگشتن برادرش اونطور اشکِ شوق ميريزن! نرگس، که تا اون روز، با عطيه اسم رسول رو جلوش نمياورديم که چيزي يادش نياد و چيزي نگه و نپرسه، حالا با شنيدنِ اسمش، دلتنيگشو بروز ميداد! يه دلتنگي، مثلِ دلتنگي براي عمه فاطمه و دايي عطاش..! و من بهش قول داده بودم که عموشو ميبينه! توي اين مدت که حدود يک هفته ميشد، رسول هر روز پيام ميداد و سراغ جلسه ي سازمانو ميگرفت و من هر روز ميگفتم که معلوم نيست! ديگه نيومده بود سايت.. يني.. اگر هم ميخواست بياد، احتمالا اجازه‌ش صادر نميشد! با اينکه توي گزارشاتي که براي ماموريتش رد کرده بودم هيچ نقطه ي سياهي وجود نداشت اما، بعيد ميدونستم به همين راحتي بتونه برگرده سر کارش! تو اين چند روز دو بار بهش سر زده بودم و تنها چيزي که نگرانم ميکرد، ذهنِ درگيرش براي نتيجه ي جلسه بود! امروز بعد از ظهر وقتي داشتم آماده ميشدم تا برگردم، تلفن اتاقم زنگ خورده بود. آقاي عبدي بود.. تلفن رو جواب دادم و گفتم: جانم آقا؟! گفت: داري ميري محمد؟! جواب دادم: با اجازه‌تون آقا.. کاري دارين؟! گفت: نه، فقط خواستم بگم از اداره تماس گرفتن، جلسه فردا ساعت ۱۰ صبح. يه استرسِ عجيب زيرِ پوستم دويد.. گفتم: آقا جلسه.. براي پرونده مهاجر؟! تاييد کرد و گفت: آره.. احتمالا حکم رسول هم مشخص ميشه. گفتم: آقا شما خبر نداريد حکمش چيه؟! گفت: نه، فعلا هيچي نميدونم..ولي انشاءاللّٰه که خيره. زير لب "انشاءاللّٰه"ي گفتم و بعد از تشکر بابت خبر دادن تماس رو قطع کردم. و حالا توي حياطِ خونه، لبه ي حوض نشسته بودم و به اين فکر ميکردم که فردا، چه اتفاقي ممکن بود بيفته. توي اين يه هفته، جواب آزمايشات رسول اومده بود و پرونده ي پزشکيش تکميل شده بود. پزشک معالجش گفته بود آسيبي که به سلول هاي مغزيش رسيده، اونقدر نيست که باعث ايجاد يه ضايعه يا نقص دائمي توي اون ها شده باشه اما، نميشه با اطمينان از برگشتنش به حالت طبيعي حرف زد.. گفته بود زمان طلايي براي اينکه بتونيم نظر بديم که آيا رسول برميگرده يا نه، چند ماه بيشتر نيست.. و بعد از اون، شايد بايد بپذيريم که اون، براي هميشه با اين مشکل دست و پنجه نرم کنه.. گوشيم رو توي دستم ميچرخوندم. گوشيمو باز کردم و شماره‌شو گرفتم.. عبارت "پ رسول" روي گوشيم نقش بست. بعد از چند تا بوق جواب داد: سلام آقا. گفتم: سلام رسول... شبت بخير. خوبي؟! گفت: شب شما هم بخير آقا. ممنون، شما خوبين؟! همونطوري که دست راستمو داخل آبِ خنکِ حوض تکون ميدادم گفتم: خدا رو شکر. رسول جان، فردا صبح آماده باش حدوداي ساعت نُه، ميان دنبالت بايد بريم اداره. چند ثانيه سکوت کرد.. و بعد آروم گفت: آقا.. جلسه.. جلسه‌ي مهاجر..؟! سعي ميکردم کاملا آروم صحبت کنم تا استرسي که گرفته از بين بره.. گفتم: بله آقا رسول.. هي ميپرسي جلسه ِکيه، جلسه کِيه، شد فردا..آماده باش من ميام دنبالت. گفت: آقا شما.. شما نميدونين که.. و مکث کرد.. ادامه ي حرفش رو گرفتم و گفتم: نه رسول، منم مثل تو بي خبرم.. ولي انشاءالله که اتفاق خوبي ميفته. ميريم فردا متوجه ميشيم.. گفت: ولي آقا من نگرانم..! نيازي به گفتنش نبود.. ميدونستم! از لبه ي حوض بلند شدم و گفتم: تاثيري داره..؟! با تعجب جواب داد: چي آقا؟! گفتم: نگرانيت، تو نظر و حکمشون تاثيري داره..؟! بريده گفت: ن..نه.. ولي خب.. گفتم: ولي خب نگران نباش... همه چيو بسپار دست خدا... الانم برو بخواب فردا ميام دنبالت.. توکل کن رسول.. از خودش که بهترينو بخواي چيزِ بدي بهت نميده.. صدايِ نفس عميقي که کشيد از پشت گوشي هم حس شد.. گفت: آقا دعا کنين تو رو خدا! لبخند زدم! نيازي به گفتنش نبود. گفتم: باشه دعا هم ميکنم.. ديگه؟! آروم گفت: هيچي آقا! گفتم: خب پس.. مراقبت کن! شب بخير. شب بخيري گفت و تماس رو قطع کرد.. نگاهي به آسمون انداختم.. ماِه کامل پشت تکه هايِ ابر پنهان بود اما مهتاب، از بين همون ابر هاي پاره، کل آسمون رو روشن کرده بود.. دِر چوبيِ خونه باز شد.. عطيه در حاليکه نرگس رو تو بغل گرفته بود از بالاي پله ها نگاهي بهم انداخت و گفت: محمد جان، بيا شام.. نگاهش کردم.. لبخندي زدم، سري تکون دادم و به سمت خونه رفتم.. صبحِ روِز بعد، قبل از بيرون رفتن از خونه، تمام پرونده ها و مدارک پزشکي رسول که دستم بود و گزارش هاي پرونده رو همراهم برداشتم..
توي کوچه‌شون پيچيدم و ساعتم رو نگاه کردم. پنج دقيقه به نه بود. نزديک خونه‌شون پارک کردم و منتظر موندم.. چند دقيقه بيشتر نگذشته بود که از دِر خونه‌شون بيرون اومد، نگاهي به ماشين انداخت، سوار شد و گفت: سلام آقا. صبح بخير. باهاش دست دادم و گفتم: سلام، آقا رسول! صبح شما هم بخير... سر انگشتاش سرد و بود و کاملا ميشد اضطرابِ توي کلام و حرکاتش رو متوجه شد. امروز نياز ميشد حرف بزنه.. پس نبايد اين اضطراب ادامه پيدا ميکرد! من نميخواستم ترس از اتفاقي که قراره بيفته، حالت هر چي، باعثِ ضعف جلوي ديدِ بقيه بشه! ماشين رو روشن کردم و رو بهش گفتم: خيلي زود جلسه رو چيدن.. فکر ميکردم بيشتر از اينا طول بکشه.. نگاهش رو به سمتم چرخوند و گفت: آقا..يني بيشتر از اين؟! گفتم: بيشتر؟! مصطفي رو يادت نيست؟! يک ماه طول کشيد تا فقط جلسه‌ش برگزار بشه! که حالا بعدش که هم قرار شد تا يه مدت دور باشه ازمون.. کامل به سمتم چرخيد.. من ميخواستم نهايتِ چيزي رو که ممکن بود امروز ببينه رو الان نشونش بدم! گفت: آقا، خب.. خب شرايط مصطفي فرق ميکرد ديگه.. اونو.. اونو گرفته بودن! وارد خيابون اصلي شدم و گفتم: تو هم در اصل همين اتفاق برات افتاده رسول.. فقط فرقت اينه که شناسايي نشدي، و البته من و تو به اين باور داريم.. اثبات اينکه شناسايي نشدي، خودش مشکله! و دوم.. مشکل پزشکي که برات پيش اومده.. شايد خللي ايجاد کنه توي پذيرش دوباره‌ت. آروم گفتم: آقا.. دارين تو دلمو خالي ميکنين! بيخيال گفتم: با حقيقت روبروت ميکنم رسول! امکان شنيدن هر کدوم از اين حرفا هست امروز.. اگر حس ميکني حرفاي منطقي هست، پس بپذيرشون اما اگر فکر ميکني جوابي براشون داري، پس آماده‌ش کن! هر چيزي ممکنه امروز اتفاق بيفته رسول.. و مهم تر از اين پذيرششه! اينايي که بهت گفتم همه حدس و شايد بود! اما، در رابطه با اين پرونده، تو کم کاري نکردي. شايد خودت ندوني ارزش کارتو اما من ميدونم! يه مامور امنيتي، بدون شناسايي شدن، تنها، بتونه يه مجموعه رو جلو ببره، حرف کمي نيست! جداي همه ي اينا، هر اتفاقي بيفته و حکم هر چيزي که باشه، من پشتت هستم.. و مطمئنم که آقاي عبدي هم همين نظر رو داره.. پس توکل کن به خدا و بسپار به خودش.. درست ميشه.. نگاهش رو با مکث ازم گرفت و به مسير روبرو خيره شد. چيزي که فکر ميکردم اين بود که اوضاع خيلي از حرف‌هايي که زدم بهتره اما، تا برگزاري جلسه، هيچ چيزي مشخص نبود..! هيچ چيزي.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت نود و سوم [محمد] تعدادمون زياد نبود اما جلسه توي اتاق کنفرانس اداره برگزار شده بود.. اينکه محيط سايت خودمون نبود، فضا رو يکم سنگين تر ميکرد.. به رسول گفته بودم بره داخل تا من يه پرونده رو به دفتر تحويل بدم و برم.. وارد اتاق کنفرانس شدم. ساعت ده دقيقه به ده بود.. رسول همونجا، نزديک در روي يکي از صندلي ها نشسته بود و آقاي عبدي، جلوتر و نزديک تر به ميز. از کنار رسول رد شدم.. دستي روي شونه‌ش زدم و ميزو دور زدم. کنار آقاي عبدي نشستم. چند دقيقه بيشتر نگذشت که آقاي مرادي، امامي و موحد به همراه يکي از پزشک هاي اداره وارد شدن و نشستن. با ما سلام و احوال پرسي کردن و با رسول، گرم تر! جلسه راس ساعت آغاز شد و آقاي مرادي شروع به صحبت کردن کرد. بر خلاف انتظارم، که فکر ميکردم در شروع صحبتش حرف‌هايي از برگشت رسول و زنده بودنش بزنه، شروع به صحبت درباره ي کليت پرونده کرد.. از مسيري که طي کرده گفت، از پيشرفت هايي که اتفاق افتاده و از نقص هايي که وجود داره.. بعد از اينکه صحبت هاش راجع به پرونده تموم شد، نگاهي به رسول انداخت و گفت: و آقاي کريمي..! يکي از اصلي ترين نيرو هاي مربوط به اين پرونده، که بخش مهمي از جلسه ي امروز به ايشون اختصاص داره. گزارش هايي که توسط جناب عبدي و حسني به دست ما رسيده، حاکي از نقش قابل توجه شما در پيشرفت اين پرونده بوده و اين اصلا قابل کتمان نيست.. توجهتون به مأموريتي که بهتون محول شده و انجام چيزي فراتر از وظايفتون در محيطي که انجام کار توش به شدت مشکله، خودش نشون دهنده ي توانايي هاي شماست.. رسول زير لب تشکر کرد..! احتمالا، اون هم مثل من از روش نقدِ آقاي مرادي خبر داشت. هميشه تو صحبت هاش، نکاتِ مثبت پيشي ميگرفتن اما، معلوم نبود بعدش دقيقا چي قراره شنيده بشه! آقاي مرادي ادامه داد: آقاي کريمي، شما خيلي خوب تونستيد از شرايطي که داخلش بوديد بهترين بهره رو ببريد و مسير رو به نفع هدفي که داشتيد تغيير بديد، اما نکته ي قابل توجه اينه که مسبب اصلي شرايطي که پيش اومده بود خود شما بوديد! رسول حالا نگاهش رو از ميز گرفته بود و به آقاي مرادي نگاه ميکرد. مرادي سري تکون داد و گفت: حذف شما توسط مافوقتون، توي اون بازه ي زماني تاييد شده آقاي کريمي! به استناد چيزي که ازش مطمئن بود! به استناد دستبندي که مختص ما بود! ما الان متوجه شديم که اون دستِ فرد ديگه اي به اسم عرفان خادمي بوده! من گزارش هاي جناب حسني رو خوندم، خودتون چه توضيحي داريد؟! به رسول نگاه کردم. دست هاش رو روي ميز تو هم گره کرده بود. رو صندليش جا به جا شد و گفت: راستش، آقا.. اتفاقي که افتاد اين بود که.. شرايطي پيش اومد، که من مجبور شدم دستبندم رو در اختيار عرفان خادمي بگذارم.. فکر نميکردم ديگه نتونم تا چند دقيقه ي بعد ازش پس بگيرم.. جَوي که پيش اومده بود طوري بود که شايد مقاومت کردنم براي انجام ندادن اين کار، باعث ميشد ظن اطرافيان بهم زياد بشه و مجدد نتيجه ي عکس بده. آقاي مرادي جدي گفت: حتي اگر مافوقت تاکيد داشته باشه به هيچ وجه از دستت درش نياري..؟! رسول آروم سرش رو به طرفين تکون داد و نگاهش رو پايين انداخت. مرادي گفت: مسئله الان اين نيست آقاي کريمي، ولي از يه ماموري مثل شما که ازش انتظار ميره تمام کارهاش بي نقص باشه، ديدن همچين حرکتِ آماتوري خيلي خوشايند نيست! حکم ميگه مامور حين ماموريت اگر همراه مافوقش نباشه اجازه داره براي پيشامد هاي ناگهاني به تصميم خودش مبني بر قوانين مرجع اتکا کنه، اما آيا همون تبصره، حکم نکرده که در صورت انجام هرگونه پيشامد ناگهاني و تصميمات غيرِ برنامه ريزي شده، مراتب سريعا به سمع و نظر مافوق برسه، مگر موقعيت مناسب نباشه؟! طبق گزارشات، شما زمان و مکان مناسب براي اطلاع دادن داشتيد آقاي کريمي، نداشتيد؟! رسول دوباره زير لب گفت: بله آقا. داشتم.. مرادي که حالا تقريبا جلسه رو متکلم وحده اداره ميکرد گفت: خوب پيش رفتن جريان دليلي بر اين نيست که اين خطاي شما کتمان بشه! پرونده ميتونست خيلي پيچيده تر از اين پيش بره و با اين اشتباه شما، خيلي مسائل اشتباه جلو برن.. البته، گفتن اين ها باعث نشه اينطور برداشت بشه که توجه ما به فعاليت هاي شما و عملکرد خوبتون طي اين مدت نبوده.. جداي از اين اشتباِه پيش اومده، نوشته ها و گفته ها از وقت شناسي، دقيق بودن و مديريت بحران بي نظير شما حمايت ميکنه.. اونم زماني که با يه مشکل جسمي سخت دست و پنجه نرم ميکردين.. مکث کوتاهي کرد و گفت: و ميکنين! تقريبا ميشه گفت شما بدون اتصال به هيچکدوم از اعضاي گروهتون تونستين به خوبي از پسِ يه ماموريتي که نياز به گروِه کامل داشته براي انجام بربيايد و اين شايسته ي تقديره! و به حول و قوه ي الهي،اين تقدير ازتون به عمل مياد انشاءالّٰله..
تقه اي به در زده شد و مردِ ميانسالي در حاليکه سيني چاي دستش بود داخل شد. چاي ها رو روي ميز و جلوي ما گذاشت و اين باعث شد اتاق چند دقيقه اي توي سکوت قرار بگيره.. آقاي مرادي با آقاي عبدي صحبت ميکرد اما من چيزي نميشنيدم. به رسول نگاه کردم. با دو دستش ليوان چاييش رو روي ميز تو دستش گرفته بود اما، اصلا ازش نمينوشيد و حواسش به جايي نبود.. بعد از اين سکوت نسبتا طولاني، آقاي مرادي گفت: مسئله ي مهم ديگه اي که وجود داره، بحث تعليق يا عدم تعليق آقاي کريمي هست.. چيزي که هميشه مد نظر ماست، که بعد از برگشت نيرو ها از خارج از کشور بررسي ميشه، بحثِ امنيتي ماجراست.. وقتي يه نيرو، مدتي ناخواسته و جداي ماموريتش وارد شبکه اي ميشه، بعد از برگشتن، خواه نا خواه، قوانين حکم ميکنه که مدتي از سيستم ما دور باشه..که حالا بر اساس شرايط اين مدت براي افراد مختلف متفاوته.. آقاي حسني، توي گزارششون اظهاراتي رو داشتن مبني بر اينکه اين اتفاق راجع به شما صدق نميکنه! ايشون ميگن که هدف اصلي ماموريت شما، ورود به شبکه‌اي هست که توي پرونده ي مهاجر ازش صحبت ميشه.. يني شبکه اي که يکي از اعضاي اصلي و شايد پررنگش سيروس اتابکيه.. و اين مسئله اي که براي شما پيش اومده، امر غير عادي نبوده و در طول ماموريتتون بوده و منافاتي با برنامه هاي روالِ ماموريتتون نداشته.. صرف نظر از اينکه يه مدت ما از شما بي خبر بوديم، هدف نفوذِ شما به شبکه ي اتابکي بوده که حاصل شده. و گزارشاتي که به دستمون رسيده، از آقاي عبدي و حسني و همچنين بررسي ها و راستي آزمايي هايِ خود سازمان اين رو تاييد کرده که طي اين مدت ماموريت شما، هيچ شناختي نسبت به شما و عملکردتون پيش نيومده بوده، و رفت و برگشتتون کاملا در چهارچوب انجام شده و.. از نظر بنده و آقاي موحد، مانعي از اين حيث براي عدم تعليقتون وجود نداره..! به وضوح صدايِ رها شدنِ نفسِ حبس شده ي رسول رو شنيدم! لبخندِ کمرنگي که هاله هاي ترديد توش نمايان بود روي لبش نشسته بود و احتمالا پاش رو زي ِر ميز تند تند تکون ميداد! اين بار، موحد در حاليکه يک سري پرونده رو از جلويِ فردي که به عنوان پزشک معتمد توي جلسه حضور داشت برميداشت گفت: بسم الّٰله الرحمن الرحيم...! خب، بنده بايد خدمتتون عرض کنم که جناب کريمي.. مسئله اي که وجود داره و چيزي نيست که بشه ازش چشم پوشي کرد، بيماري‌اي هست که براي شما پيش اومده.. ميدونستم.. ميدونستم حتي اگر از اون مسئله رد بشيم، مانعِ بيماريش جايِ تأمل داره..! ادامه داد: طبق پرونده ي پزشکي که خودتون در اختيار ما قرار داديد، و طبق بررسي‌هاي پزشک معتمد ما، مشکلي که براي شما پيش اومده يه مشکل جدي هست توي حوزه ي کاريتون! چيزي که ازش به عنوان "عدم شناخت چهره ي افراد" ياد شده، براي فردي مثل شما که يه نيروي امنيتي هستيد، يه مشکل بزرگ رو ايجاد ميکنه! مشکلي که قطعا توي انجام وظيفتون خلل ايجاد ميکنه.. بر اساس اين شواهد و مدارک و اظهارات خودتون و تاييد پزشک سازمان، بهترين تصميم اين هست که شما تا وقتي وضعيت جسميتون به ثبات برسه و اين مشکلتون برطرف بشه، مدتي از فضاي کار دور بمونيد و استراحت کنيد تا انشاءالّٰله بهبود کامل حاصل بشه. به آقاي عبدي نگاه کردم.. نگاهم کرد و آروم سرش رو تکون داد. ميدونستم.. ميدونستم که اين شرايط براي همه هست و از قضا درسته! اما.. رسول کسي بود که تونسته بود يه مرحله‌ي سخت از پرونده رو به تنهايي به سرانجام برسونه! آيا براي همچين آدمي حکم تعليق پزشکي به بهونه ي ناکارآمدي به حق بود؟! خودکارم رو توي دستم تکون ميدادم.. کاش آقاي عبدي چيزي ميگفت.. فعلا.. تو اون زمان..جايي برايِ صحبتِ من نبود! رسولو نگاه کردم.. سرش پايين بود و زير لب انگار.. چيزي ميگفت... آقاي موحد، دوباره گفت: همونطوري که خدمتتون عرض کردم، طبق بند دوازده اصول پذيرش سازمان، براي نيروهايي که حين انجام وظيفه يا غير از اون دچار عارضه‌اي بشن که موجبِ اختلال در مسئوليتشون بشه، مرخصي استعلاجي اجباري رد ميشه و به اميد خدا بعد از اينکه بهبودي حاصل شد ميتونن با نظر مسئول مربوطه به سر کارشون برگردن. اخمِ ريزي کرده بودم.. داشتم دنبالِ کلمات ميگشتم تا حرفي بزنم.. برگشتم سمتِ آقاي عبدي تا چيزي بهش بگم که.. صدايِ کشيده شدنِ صندليِ رسول رو شنيدم..! به سمتش برگشتم.. صندليش رو عقب کشيده بود.. از روي صندلي بلند شد و ايستاد.. بي مقدمه گفت: فرمايشات شما راجع به بنده و نيرو هايي که دچار همچين مسئله اي ميشن کاملا صحيح هست جناب موحد.. اما.. و مکث کرد.. نگاهش رو به من و آقاي عبدي انداخت.. انگار.. چيزي يادش افتاده بود.. انگار ميخواست براي صحبت کردن
اجازه بگيره..! آروم سر تکون دادم و پلک روي هم گذاشتم..! نامحسوس سري تکون داد و ادامه داد: اما آقا داخل همون اصلي که شما فرموديد، ذکر شده که مرخصي استعلاجي اجباري براي اون دسته از نيرو هايي تعريف ميشه که توانايي ادامه ي خدمت تو حيطه اي که داخلش پذيرش شدن رو نداشته باشن.. من، حدود پنج سال پيش، طبق گزينش خود سازمان، به عنوان نيروي مديريت و امنيت شبکه اينجا استخدام شدم.. من.. من درسته با توجه به آموزش هاي ضمن خدمت توانايي شرکت توي بخش هاي ديگه اي رو کسب کردم و فعاليت ميکنم اما، مسئوليتي که براي من و به نام من توي سامانه ي اداره ثبت شده يه کار پشتيباني هست که با توجه به توانايي من توي علم سايبري و امنيت شبکه تا الان خدا رو شکر تونستم از پسش بربيام... نگاهش رو گاهي از روي ميز به چشم هاي موحد مينداخت.. آروم و با طمانينه و اعتماد به نفس حرف ميزد! ادامه داد: اگر من نيروي عملياتي بودم، با توجه به مشکلي که ازش صحبت کرديد، نميتونستم عملکرد خوبي تو کار از خودم نشون بدم و حرف شما کاملا قابل قبول و صحيح بود..اما.. اما لطفا اجازه بديد که الان، حداقل اين رو خدمتتون بگم که مشکلي که دارم عملا، جلوي فعاليتم توي جايگاهي که در حال حاضر توي سايت دارم رو نميگيره! من ميتونم به ضرس قاطع بگم که هيچ مشکلي براي انجام مسئوليتي که بابتش توي سايت کار ميکنم ندارم! شما فرموديد تعليق من از کار، ارتباطي به مسائل امنيتي نداره که اگر اينطوري بود، بدونِ هيچ برو و برگرد و کلام اضافه اي، علي رغم ميل باطنيم به ديده ميپذيرفتم حرفتون رو چون ميدونم چقدر اين ورطه حساسه.. اما الان، که حرف از کارآمد بودن يا نبودن توي اين حوزه هست..توي فعاليتي هست که ميدونم ميتونم از پسش بربيام... اجازه بديد اين دفاع رو از خودم بکنم..! نگاهش کردم.. نفسم رو آهسته بيرون دادم..! بي هيچ اشتباهي..انگار از رويِ يه برگ از پيش تعيين شده ميخوند..! هنوز ايستاده بود و دست هاش رو توي هم قُلاب کرده بود.. با صدايِ آروم تري گفت: آقاي موحد، آقاي مرادي.. نيرويي که بتونه صدق يا عدم صدقِ ادعاي من رو ثابت کنه کم نيست.. من آماده ي هر گزينشي هستم.. هر گزينشي توسط هر کسي.. من.. من جلوي مافوقم دارم اين حرف رو ميزنم.. که اگر حتي ذره اي شک داشتم به اين حرف، اينجا، اينطوري.. با اين اطمينان بيانش نميکردم.. پس لطفاً اين اجازه رو به من بديد.. که حداقل، مورد گزينش قرار بگيرم و بعد، اگر عدم تواناييم توي بخش تخصصم ثابت شد، کنار گذاشته بشم.. و ديگه صدايي ازش شنيده نشد.. هنوز ايستاده بود.. سکوتِ اتاق رو، فقط صحبت هاي آروم و زمزمه وارِ آقاي عبدي و مرادي ميشکست..! با ترديد، به آقاي عبدي نگاه کردم.. لبخند روي لب داشت و اين.. توي اون لحظه.. شايد بهترين چيزي بود که ميتونستم ازش بگيرم و منو، بيشتر به آخرِ اين قضيه اميدوار ميکرد...!•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown