eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
33 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت نود و سوم [محمد] تعدادمون زياد نبود اما جلسه توي اتاق کنفرانس اداره برگزار شده بود.. اينکه محيط سايت خودمون نبود، فضا رو يکم سنگين تر ميکرد.. به رسول گفته بودم بره داخل تا من يه پرونده رو به دفتر تحويل بدم و برم.. وارد اتاق کنفرانس شدم. ساعت ده دقيقه به ده بود.. رسول همونجا، نزديک در روي يکي از صندلي ها نشسته بود و آقاي عبدي، جلوتر و نزديک تر به ميز. از کنار رسول رد شدم.. دستي روي شونه‌ش زدم و ميزو دور زدم. کنار آقاي عبدي نشستم. چند دقيقه بيشتر نگذشت که آقاي مرادي، امامي و موحد به همراه يکي از پزشک هاي اداره وارد شدن و نشستن. با ما سلام و احوال پرسي کردن و با رسول، گرم تر! جلسه راس ساعت آغاز شد و آقاي مرادي شروع به صحبت کردن کرد. بر خلاف انتظارم، که فکر ميکردم در شروع صحبتش حرف‌هايي از برگشت رسول و زنده بودنش بزنه، شروع به صحبت درباره ي کليت پرونده کرد.. از مسيري که طي کرده گفت، از پيشرفت هايي که اتفاق افتاده و از نقص هايي که وجود داره.. بعد از اينکه صحبت هاش راجع به پرونده تموم شد، نگاهي به رسول انداخت و گفت: و آقاي کريمي..! يکي از اصلي ترين نيرو هاي مربوط به اين پرونده، که بخش مهمي از جلسه ي امروز به ايشون اختصاص داره. گزارش هايي که توسط جناب عبدي و حسني به دست ما رسيده، حاکي از نقش قابل توجه شما در پيشرفت اين پرونده بوده و اين اصلا قابل کتمان نيست.. توجهتون به مأموريتي که بهتون محول شده و انجام چيزي فراتر از وظايفتون در محيطي که انجام کار توش به شدت مشکله، خودش نشون دهنده ي توانايي هاي شماست.. رسول زير لب تشکر کرد..! احتمالا، اون هم مثل من از روش نقدِ آقاي مرادي خبر داشت. هميشه تو صحبت هاش، نکاتِ مثبت پيشي ميگرفتن اما، معلوم نبود بعدش دقيقا چي قراره شنيده بشه! آقاي مرادي ادامه داد: آقاي کريمي، شما خيلي خوب تونستيد از شرايطي که داخلش بوديد بهترين بهره رو ببريد و مسير رو به نفع هدفي که داشتيد تغيير بديد، اما نکته ي قابل توجه اينه که مسبب اصلي شرايطي که پيش اومده بود خود شما بوديد! رسول حالا نگاهش رو از ميز گرفته بود و به آقاي مرادي نگاه ميکرد. مرادي سري تکون داد و گفت: حذف شما توسط مافوقتون، توي اون بازه ي زماني تاييد شده آقاي کريمي! به استناد چيزي که ازش مطمئن بود! به استناد دستبندي که مختص ما بود! ما الان متوجه شديم که اون دستِ فرد ديگه اي به اسم عرفان خادمي بوده! من گزارش هاي جناب حسني رو خوندم، خودتون چه توضيحي داريد؟! به رسول نگاه کردم. دست هاش رو روي ميز تو هم گره کرده بود. رو صندليش جا به جا شد و گفت: راستش، آقا.. اتفاقي که افتاد اين بود که.. شرايطي پيش اومد، که من مجبور شدم دستبندم رو در اختيار عرفان خادمي بگذارم.. فکر نميکردم ديگه نتونم تا چند دقيقه ي بعد ازش پس بگيرم.. جَوي که پيش اومده بود طوري بود که شايد مقاومت کردنم براي انجام ندادن اين کار، باعث ميشد ظن اطرافيان بهم زياد بشه و مجدد نتيجه ي عکس بده. آقاي مرادي جدي گفت: حتي اگر مافوقت تاکيد داشته باشه به هيچ وجه از دستت درش نياري..؟! رسول آروم سرش رو به طرفين تکون داد و نگاهش رو پايين انداخت. مرادي گفت: مسئله الان اين نيست آقاي کريمي، ولي از يه ماموري مثل شما که ازش انتظار ميره تمام کارهاش بي نقص باشه، ديدن همچين حرکتِ آماتوري خيلي خوشايند نيست! حکم ميگه مامور حين ماموريت اگر همراه مافوقش نباشه اجازه داره براي پيشامد هاي ناگهاني به تصميم خودش مبني بر قوانين مرجع اتکا کنه، اما آيا همون تبصره، حکم نکرده که در صورت انجام هرگونه پيشامد ناگهاني و تصميمات غيرِ برنامه ريزي شده، مراتب سريعا به سمع و نظر مافوق برسه، مگر موقعيت مناسب نباشه؟! طبق گزارشات، شما زمان و مکان مناسب براي اطلاع دادن داشتيد آقاي کريمي، نداشتيد؟! رسول دوباره زير لب گفت: بله آقا. داشتم.. مرادي که حالا تقريبا جلسه رو متکلم وحده اداره ميکرد گفت: خوب پيش رفتن جريان دليلي بر اين نيست که اين خطاي شما کتمان بشه! پرونده ميتونست خيلي پيچيده تر از اين پيش بره و با اين اشتباه شما، خيلي مسائل اشتباه جلو برن.. البته، گفتن اين ها باعث نشه اينطور برداشت بشه که توجه ما به فعاليت هاي شما و عملکرد خوبتون طي اين مدت نبوده.. جداي از اين اشتباِه پيش اومده، نوشته ها و گفته ها از وقت شناسي، دقيق بودن و مديريت بحران بي نظير شما حمايت ميکنه.. اونم زماني که با يه مشکل جسمي سخت دست و پنجه نرم ميکردين.. مکث کوتاهي کرد و گفت: و ميکنين! تقريبا ميشه گفت شما بدون اتصال به هيچکدوم از اعضاي گروهتون تونستين به خوبي از پسِ يه ماموريتي که نياز به گروِه کامل داشته براي انجام بربيايد و اين شايسته ي تقديره! و به حول و قوه ي الهي،اين تقدير ازتون به عمل مياد انشاءالّٰله..
تقه اي به در زده شد و مردِ ميانسالي در حاليکه سيني چاي دستش بود داخل شد. چاي ها رو روي ميز و جلوي ما گذاشت و اين باعث شد اتاق چند دقيقه اي توي سکوت قرار بگيره.. آقاي مرادي با آقاي عبدي صحبت ميکرد اما من چيزي نميشنيدم. به رسول نگاه کردم. با دو دستش ليوان چاييش رو روي ميز تو دستش گرفته بود اما، اصلا ازش نمينوشيد و حواسش به جايي نبود.. بعد از اين سکوت نسبتا طولاني، آقاي مرادي گفت: مسئله ي مهم ديگه اي که وجود داره، بحث تعليق يا عدم تعليق آقاي کريمي هست.. چيزي که هميشه مد نظر ماست، که بعد از برگشت نيرو ها از خارج از کشور بررسي ميشه، بحثِ امنيتي ماجراست.. وقتي يه نيرو، مدتي ناخواسته و جداي ماموريتش وارد شبکه اي ميشه، بعد از برگشتن، خواه نا خواه، قوانين حکم ميکنه که مدتي از سيستم ما دور باشه..که حالا بر اساس شرايط اين مدت براي افراد مختلف متفاوته.. آقاي حسني، توي گزارششون اظهاراتي رو داشتن مبني بر اينکه اين اتفاق راجع به شما صدق نميکنه! ايشون ميگن که هدف اصلي ماموريت شما، ورود به شبکه‌اي هست که توي پرونده ي مهاجر ازش صحبت ميشه.. يني شبکه اي که يکي از اعضاي اصلي و شايد پررنگش سيروس اتابکيه.. و اين مسئله اي که براي شما پيش اومده، امر غير عادي نبوده و در طول ماموريتتون بوده و منافاتي با برنامه هاي روالِ ماموريتتون نداشته.. صرف نظر از اينکه يه مدت ما از شما بي خبر بوديم، هدف نفوذِ شما به شبکه ي اتابکي بوده که حاصل شده. و گزارشاتي که به دستمون رسيده، از آقاي عبدي و حسني و همچنين بررسي ها و راستي آزمايي هايِ خود سازمان اين رو تاييد کرده که طي اين مدت ماموريت شما، هيچ شناختي نسبت به شما و عملکردتون پيش نيومده بوده، و رفت و برگشتتون کاملا در چهارچوب انجام شده و.. از نظر بنده و آقاي موحد، مانعي از اين حيث براي عدم تعليقتون وجود نداره..! به وضوح صدايِ رها شدنِ نفسِ حبس شده ي رسول رو شنيدم! لبخندِ کمرنگي که هاله هاي ترديد توش نمايان بود روي لبش نشسته بود و احتمالا پاش رو زي ِر ميز تند تند تکون ميداد! اين بار، موحد در حاليکه يک سري پرونده رو از جلويِ فردي که به عنوان پزشک معتمد توي جلسه حضور داشت برميداشت گفت: بسم الّٰله الرحمن الرحيم...! خب، بنده بايد خدمتتون عرض کنم که جناب کريمي.. مسئله اي که وجود داره و چيزي نيست که بشه ازش چشم پوشي کرد، بيماري‌اي هست که براي شما پيش اومده.. ميدونستم.. ميدونستم حتي اگر از اون مسئله رد بشيم، مانعِ بيماريش جايِ تأمل داره..! ادامه داد: طبق پرونده ي پزشکي که خودتون در اختيار ما قرار داديد، و طبق بررسي‌هاي پزشک معتمد ما، مشکلي که براي شما پيش اومده يه مشکل جدي هست توي حوزه ي کاريتون! چيزي که ازش به عنوان "عدم شناخت چهره ي افراد" ياد شده، براي فردي مثل شما که يه نيروي امنيتي هستيد، يه مشکل بزرگ رو ايجاد ميکنه! مشکلي که قطعا توي انجام وظيفتون خلل ايجاد ميکنه.. بر اساس اين شواهد و مدارک و اظهارات خودتون و تاييد پزشک سازمان، بهترين تصميم اين هست که شما تا وقتي وضعيت جسميتون به ثبات برسه و اين مشکلتون برطرف بشه، مدتي از فضاي کار دور بمونيد و استراحت کنيد تا انشاءالّٰله بهبود کامل حاصل بشه. به آقاي عبدي نگاه کردم.. نگاهم کرد و آروم سرش رو تکون داد. ميدونستم.. ميدونستم که اين شرايط براي همه هست و از قضا درسته! اما.. رسول کسي بود که تونسته بود يه مرحله‌ي سخت از پرونده رو به تنهايي به سرانجام برسونه! آيا براي همچين آدمي حکم تعليق پزشکي به بهونه ي ناکارآمدي به حق بود؟! خودکارم رو توي دستم تکون ميدادم.. کاش آقاي عبدي چيزي ميگفت.. فعلا.. تو اون زمان..جايي برايِ صحبتِ من نبود! رسولو نگاه کردم.. سرش پايين بود و زير لب انگار.. چيزي ميگفت... آقاي موحد، دوباره گفت: همونطوري که خدمتتون عرض کردم، طبق بند دوازده اصول پذيرش سازمان، براي نيروهايي که حين انجام وظيفه يا غير از اون دچار عارضه‌اي بشن که موجبِ اختلال در مسئوليتشون بشه، مرخصي استعلاجي اجباري رد ميشه و به اميد خدا بعد از اينکه بهبودي حاصل شد ميتونن با نظر مسئول مربوطه به سر کارشون برگردن. اخمِ ريزي کرده بودم.. داشتم دنبالِ کلمات ميگشتم تا حرفي بزنم.. برگشتم سمتِ آقاي عبدي تا چيزي بهش بگم که.. صدايِ کشيده شدنِ صندليِ رسول رو شنيدم..! به سمتش برگشتم.. صندليش رو عقب کشيده بود.. از روي صندلي بلند شد و ايستاد.. بي مقدمه گفت: فرمايشات شما راجع به بنده و نيرو هايي که دچار همچين مسئله اي ميشن کاملا صحيح هست جناب موحد.. اما.. و مکث کرد.. نگاهش رو به من و آقاي عبدي انداخت.. انگار.. چيزي يادش افتاده بود.. انگار ميخواست براي صحبت کردن
اجازه بگيره..! آروم سر تکون دادم و پلک روي هم گذاشتم..! نامحسوس سري تکون داد و ادامه داد: اما آقا داخل همون اصلي که شما فرموديد، ذکر شده که مرخصي استعلاجي اجباري براي اون دسته از نيرو هايي تعريف ميشه که توانايي ادامه ي خدمت تو حيطه اي که داخلش پذيرش شدن رو نداشته باشن.. من، حدود پنج سال پيش، طبق گزينش خود سازمان، به عنوان نيروي مديريت و امنيت شبکه اينجا استخدام شدم.. من.. من درسته با توجه به آموزش هاي ضمن خدمت توانايي شرکت توي بخش هاي ديگه اي رو کسب کردم و فعاليت ميکنم اما، مسئوليتي که براي من و به نام من توي سامانه ي اداره ثبت شده يه کار پشتيباني هست که با توجه به توانايي من توي علم سايبري و امنيت شبکه تا الان خدا رو شکر تونستم از پسش بربيام... نگاهش رو گاهي از روي ميز به چشم هاي موحد مينداخت.. آروم و با طمانينه و اعتماد به نفس حرف ميزد! ادامه داد: اگر من نيروي عملياتي بودم، با توجه به مشکلي که ازش صحبت کرديد، نميتونستم عملکرد خوبي تو کار از خودم نشون بدم و حرف شما کاملا قابل قبول و صحيح بود..اما.. اما لطفا اجازه بديد که الان، حداقل اين رو خدمتتون بگم که مشکلي که دارم عملا، جلوي فعاليتم توي جايگاهي که در حال حاضر توي سايت دارم رو نميگيره! من ميتونم به ضرس قاطع بگم که هيچ مشکلي براي انجام مسئوليتي که بابتش توي سايت کار ميکنم ندارم! شما فرموديد تعليق من از کار، ارتباطي به مسائل امنيتي نداره که اگر اينطوري بود، بدونِ هيچ برو و برگرد و کلام اضافه اي، علي رغم ميل باطنيم به ديده ميپذيرفتم حرفتون رو چون ميدونم چقدر اين ورطه حساسه.. اما الان، که حرف از کارآمد بودن يا نبودن توي اين حوزه هست..توي فعاليتي هست که ميدونم ميتونم از پسش بربيام... اجازه بديد اين دفاع رو از خودم بکنم..! نگاهش کردم.. نفسم رو آهسته بيرون دادم..! بي هيچ اشتباهي..انگار از رويِ يه برگ از پيش تعيين شده ميخوند..! هنوز ايستاده بود و دست هاش رو توي هم قُلاب کرده بود.. با صدايِ آروم تري گفت: آقاي موحد، آقاي مرادي.. نيرويي که بتونه صدق يا عدم صدقِ ادعاي من رو ثابت کنه کم نيست.. من آماده ي هر گزينشي هستم.. هر گزينشي توسط هر کسي.. من.. من جلوي مافوقم دارم اين حرف رو ميزنم.. که اگر حتي ذره اي شک داشتم به اين حرف، اينجا، اينطوري.. با اين اطمينان بيانش نميکردم.. پس لطفاً اين اجازه رو به من بديد.. که حداقل، مورد گزينش قرار بگيرم و بعد، اگر عدم تواناييم توي بخش تخصصم ثابت شد، کنار گذاشته بشم.. و ديگه صدايي ازش شنيده نشد.. هنوز ايستاده بود.. سکوتِ اتاق رو، فقط صحبت هاي آروم و زمزمه وارِ آقاي عبدي و مرادي ميشکست..! با ترديد، به آقاي عبدي نگاه کردم.. لبخند روي لب داشت و اين.. توي اون لحظه.. شايد بهترين چيزي بود که ميتونستم ازش بگيرم و منو، بيشتر به آخرِ اين قضيه اميدوار ميکرد...!•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
بچه‌ها امشب پارت نداریم، به جاش فردا ان شاءالله جبرانی داریم🦋