بچهها ببخشید،
واقعا بابت این بی نظمی عذرخواهم🥲
دو پارتی که قول داده بودم، ولی اسکرین شاتش❤️🦋
سلام عزیزانم
شبتون بخیر باشه.
من برگشتممم🙈❤️
ممنونم از صبوریتون.
ببخشید که پیامهاتون رو نتونستم جواب بدم ولی همه رو خوندم.
هنوز متاسفانه دور و برم شلوغه، اما گفتم بیام و پارتها رو براتون بگذارم که دیگه خیلی بد قول نشم.❤️
همهی پیامهای ناشناس رو میخونم اما اگر کار واجبی داشتید یا پیامی داشتید که خواستید حتما تو ناشناس جواب داده بشه، پایین پیامتون هشتگ #جواب_واجب رو بزنید😁🤝🏻
دوستتون دارم🦋
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت نود و چهارم
[سعيد]
نيمه هاي آذر بود.
از روزِ جلسه ي اداره، جلسه اي که براي رسول بود، حدود يک هفته ميگذشت و هنوز خبري نشده بود.
قرار بود توي اون جلسه حکمش داده بشه اما، اتفاقاتي افتاده بود که توي دادن حکم تاخير پيش اومده بود و قرار بود با نامه به سايت ابلاغ بشه..
اون روز، وقتي آقا محمد از اداره برميگشت، از اينکه شنيده بوديم رسول هنوز تکليفش مشخص نيست حسابي توي ذوقمون خورده بود اما، محمد اصلا ناراحت نشون نميداد! نميدونم چي شده بود و چي شنيده بود و دلش به چي قرص بود ولي، انگار اميد به برگشتن رسول داشت...! حالا اما، بعد از گذشتن اينهمه وقت، هنوز خبري نشده بود.
توي تمام اين مدت، ما روي پرونده و سوژه ها سوار بوديم.. فراهاني ارتباطش رو توي تهران گسترده تر کرده بود و توي اين مدت سفر هاي کوتاهي به اصفهان و يزد داشت! ملاقات هاش با افرا ِد شناخته شده اي که چندين ماه بود تحت نظر ما بودن، باعث شده بود کم کم مدار ِک ما براي ارائه به پليس بين الملل کامل بشه..
از طرفي، حسام خبر داده بود که رفت و آمد هاي اتابکي و اطرافيانش، گويايِ اينه که ميخواد به يه سفر طولاني بره.. سفري که نميدونستيم آيا بازگشتي داره يا نه..
اول خيال کرده بوديم ممکنه اون هم به ايران برگرده و کار رو براي ما راحت تر کنه اما اطلاعاتي که حسام به دست آورده بود، باعث شده بود که اين حدس خط بخوره و رفتنش به آلمان پررنگ تر بشه..
جايي که عملا ميدونستيم، پليسش به اندازه ي پليس ترکيه باهامون همکاري نميکنه و گرفتن اتابکي به شدت سخت يا حتي غير ممکن ميشه!
تمام تلاشمون اين بود که توي اين چند روز، تمهيدات لازم رو براي ارائه مدارک به اينترپل انجام بديم و بعد از دستگيري
اتابکي و افراد اصلي شبکهش توي ترکيه، عمليات دستگيري فراهاني که توي ايران تحت نظر داشتيمش رو شروع کنيم.
ساعت سه بعد از ظهر بود و يک ساعتي ميشد که داشتم صدا هاي ضبط شده ي شنود رو که داخل خونه ي يکي از افراد
مرتبط با فراهاني وارد کرده بوديم رو گوش ميدادم و بررسي ميکردم.
صدا هايي که مربوط به يه مهموني کوچيکِ حدودا چهار، پنج نفره بود..!
هدفون رو گوشم بود که دستي روي شونم نشست.. سرمو بالا بردم و نگاه کردم.. فرشيد بود!
هدفونو برداشتم و گفتم: جانم فرشيد؟!
نگاهي به چهار پايه ي کوچيک کنار صندليم کرد و گفت: بشينم؟!
سر تکون دادم و گفتم: حتما! جانم چيشده؟!
پوشه ي دکمه دار سفيد رنگو به دستم داد و گفت: آقا محمد گفتن همين الان اينو تطبيق بدي با فايلِ صفر شصت و هشت
اگر درست بود امضا کني بدي من ببرم براي علي..
لبخندي زدم و گفتم: چه با عجله!
سري تکون داد و گفت: آره.. آخه علي داره ميره خونه، تايمشو تا شب مرخصي گرفته.. فقط بخاطر همين يه کار مونده..
همونطور که پنجره هاي باِز سيستممو مخفي ميکردم تا سريع تر کار فرشيدو انجام بدم گفتم: اين علي چقد مرخصي ميگيره جديدا! مشکوک ميزنه ها.. جاسوس ماسوس نشده باشه و خنديدم!
فرشيد خنده ي کوتاهي کرد و گفت: نه.. ولي خب نبودي بالا، يه پيراهنِ شسته رفته سفيد تنش کرده، احتمالا عروسي، جايي ميخواد بره! بچه ها انقد اذيتش کردن..!مکثِ کوتاهي کرد و بعد خيلي جدي گفت: آهان راستي سعيد.. يه سوال داشت ازت گفتم بپرسم!
روي صندليم به سمتش چرخيدم و گفتم: بگو چي؟!
همونطور که سعي داشت به زور خندهش رو مهار کنه گفت: گفت ازت بپرسم کرواتو چجوري بايد ببندي خوب وايسه؟! يه گره باشه يا دو گره!؟
و بعد با يه لبخندِ پهن پيروزمندانه منو نگاه کرد!
چشمامو ريز کردم و گفتم: اينو تو از کجا ميدوني؟! تو که نبودي! يني اين بچه ها هر خاطره اي که به عمر تو قد نده هم برات تعريف ميکننا! دريغ از اينکه يه چيزي بذارن بمونه!!
همونطوري که صندليمو سمت مانيتورم ميچرخوند گفتم: حالا آقا سعيد شما کارتو انجام بده بچه ي مردم عجله داره، تو
همين حين سوالي که پرسيدمم جواب بده!
چپ چپ نگاهش کردم و مشغول کار شدم..
همونطوري که کاغذ ها رو از پوشه بيرون مياوردم به شوخي گفتم: هعي.. علي آقا بره عروسي، ما بشينيم اينجا شنود مهمونيِ جاسوسِ کُفُراتي گوش بديم!
بلند خنديد و بعد سريع دستش رو روي دهانش گذاشت تا صداش رو کنترل کنه..بعد گفت: حالا غر نزن.. کارتو بکن، شايد در آينده اي نه چندان دور تو کوچه ي شمام عروسي شد استخدامت کرديم به عنوان ساقدوش!
بيخيال سري تکون دادم و در حاليکه تمام حواسم پيش کاري بود که انجام ميدادم گفتم: اوهوم.. باشه باشه..!
و بعد، يهو ذهنم جمله اي که شنيده بودم رو حلاجي کرد!
سريع به سمتش برگشتم و گفتم: يني چي؟!
لبخندِ خجلي روي لب هاش بود! شونه بالا انداخت و گفت: يني همين ديگه!
گفتم: نه..! فرشيد منظورت.. منظورت..
و بعد با انگشت اشاره خودشو نشون دادم!
لبخندش به يه خنده ي دندون نما تبديل شد و سرش رو انداخت پايين!
ذوق زده دستمو رو زانوش زدم و گفتم: وااي خدا! کيه؟! کيه؟! چطوري؟! کجا بيايم؟! چرا تا الان چيزي نگفتي بهم؟!
در حاليکه اطرافو نگاه ميکرد گفت: آروم سعيد تو رو خدا! کي که.. يکي از فاميلامونه.. خيلي وقته قرار بود بريم خواستگاري..
جور نميشد.. ميدوني.. نزديک دو سالي ميشه! اما خب، حالا بيشتر صحبت کرديم و تقريبا اکيو گرفتيم..! اگه خدا بخواد جور بشه ديگه انشاءاللّٰه..
قبلا، يني همون يکي دو سال پيش يه چيزايي بهم گفته بود اما، ديگه پيِشو نگرفته بود و حالا، ميگفت که همه چي جور شده! واقعا براش خوشحال شدم!برگه هاي توي دستمو رو ميز گذاشتم و رو به فرشيد گفتم: انشاءالّٰله به سلامتي! نميدوني چقد خوشحال شدم داداش! به
پايِ هم پير شين، انشاءالّٰله خودم..
وسطِ صحبت هام بودم که صدايي که به شدت شبي ِه صدايِ آقا محمد بود گفت: فرشيد من تو رو فرستادم بياي اينجا که کاِر سريع براي من بياري!؟
خواستيم از روي صندلي بلند شيم که دستش رو روي شونههامون گذاشت!
من هنوز خوشحالي و لبخند چند لحظه پيشم روي لبم بود! محمد که انگار اصلا زمان براي پرسيدن دليل خنده هامون
نداشت، گفت: بجنبيد.. علي بره، کار بمونه من ميدونم با شما!
و سمتِ ميزِ صادق رفت!
نگاهي به فرشيد کردم و خواستم چيزي بگم که گفت: بزن اينو اول بعد حرف ميزنيم.. دير شد بخدا!
سري تکون دادم و مشغول کارم شدم..
چند دقيقه بيشتر نگذشت که توي سکوت کارو انجام دادم و تمومش کردم.. مشکلاتش رو اصلاح کردم، پرينت گرفتم و پايينش رو امضا زدن و دادم به فرشيد تا ببره برسونه به دست علي!
نگاهش کردم.. با اينکه فرصت نشده بود خوب راجع بهش حرف بزنيم اما، بعد از اينهمه اتفا ِق سخت، اين بهترين خبري بود که ميتونستم بشنوم!
خواستم هدفونم رو روي گوشم بذارم که ديدم داوود از پلهها پايين اومد و اطراف رو نگاه کرد.. نگاهش روي محمد که هنوز کناِر صادق بود ايستاد و به سمتش رفت..
پاکتِ سفيد رنگي توي دستش بود..
هدفونم رو روي ميز گذاشتم و دقيق شدم!
حس ميکردم.. حس ميکردم اون پاکت دقيقا همون چيزيه که بهش فکر ميکنم!
محمد داشت با صادق صحبت ميکرد و داوود خيلي آروم کنارشون ايستاده بود.. انگار منتظر تموم شدنِ حرفِ محمد بود!
به سمتم برگشت و نگاهم کرد.. و اين، باعث شد حسم راجع به محتويات پاکت قوي تر بشه!
هنوز نگاهم بهشون بود..
محمد کارش با صادق تموم شد و به سمت داوود برگشت.. صداشون اونقدر بلند نبود که بين سر و صداي سايت شنيده بشه!
داوود داشت باهاش صحبت ميکرد و بعد پاکت رو به دستش داد..
محمد اطراف رو نگاه کرد.. انگار داشت دنبال جايي براي نشستن ميگشت.. اول ميز مرکزي رو نگاه کرد.. حامد پشتش نشسته بود..
شهاب ت.ميم بود و ميزش خالي.. در حاليکه پاکت توي دستش بود به سمت ميز شهاب رفت و داوود هم پشت سرش!
بي اراده از روي صندليم بلند شدم و به سمتشون رفتم! محمد روي صندلي شهاب نشسته بود و ميخواست پاکت رو باز کنه که نگاهش به من افتاد!
و بعد داوودو نگاه کرد!
جدي رو به هر دومون گفت: کاري داريد؟!
سکوت کرده بوديم..!
پاکتو جلوم گرفت و گفت: روش اسم منو زده ولي ميخواي شما بخون آقا سعيد!
سريع گفتم: نه آقا.. ببخشيد.. اما.. گفتم شايد.. از اداره باشه..! يني.. براي اون قضيه!
محمد که انگار حريفِ اين کنجکاويِ توأم با نگراني ما نبود، سري تکون داد و گوشه ي پاکت رو پاره کرد.. بر خلاف استرسي
که توي من و داوود مشهود بود، محمد آروم بود..!
برگه ي آ چهاري که دو بار افقي تا شده بود رو از پاکت بيرون کشيد..
زير لب "بسم اللّٰه"ي گفت و بازش کرد.
اخمِ ريزي داشت و چشم هاش روی خطوط نامه حرکت ميکرد..
اخمش، تا انتهايِ نامه همراهش بود و اين، منو ميترسوند..
بعد از تموم شدنش، کاغذو توي دستش پايين آورد و برعکس روي پاش گذاشت..
هنوز اخم داشت.. داوود، به خودش جرات داد و آروم گفت: آقا.. درباره ي.. رسول بود..؟
محمد در حاليکه نگاهش به کاشي هايِ کفِ سايت بود بي حرف سر تکون داد!
هنوز اخم داشت..
تقريبا.. تقريبا ميشد فهميد خبر هاي خوبي توي اون نامه نوشته نشده..
ديگه دلِ پرسيدنِ چيزيو نداشتيم.. محمد از روي صندلی شهاب بلند شد.. پاکت خالي، و تکه کاغذ بريده شده از پاکت رو از روي ميز برداشت و توي دستش مشت کرد و در حاليکه يک قدم از ما دور شده بود، گفت: از اول هفته همکارِ جديد مياد
براتون..
لبخند کوچيکش رو نتونست مخفي کنه!
ادامه داد: اسمش رسوله.. رسول کريمي!
و به سمت پله ها رفت!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
#هموطن_دو
پارت نود و پنجم
[رسول]
از چهارشنبه که آقا محمد بهم زنگ زده بود و گفته بود نامهي سازمان اومده و ميتونم برگردم سايت، شوق رفتن تو تمام سلول هاي بدنم حس ميشد!
جايي که رفتن به اونجا برنامه ي هر روزم بودم و اصلا حس نميکردم که ممکنه انقدر زياد دلتنگش بشم، حالا تبديل شده بود به آرزو!
ديشب ساعتم رو براي شيش و نيم تنظيم کرده بودم.. حسِ عجيبي بود! قرار بود برم سايت، جايي که هميشه ميرفتم! جايي که هر روز ميرفتم! اما اين بار خيلي بيشتر براي رفتن به اونجا شوق داشتم..!
با صدايِ آلارمِ گوشيم از خواب بيدار شدم..
قطعا با توجه به اينکه هنوز.. هنوز تو شناخت آدما مشکل داشتم، روِز نسبتا سختي پيش روم بود اما، ميدونستم بايد همه يتلاشمو بکنم..!
من.. به سختي پس گرفته بودم اونجا رو.. و بايد براي نگه داشتنش تلاش ميکردم..!
لباس هامو پوشيدم و آروم، طوري که مزاحم خواب کسي نشم از راهرو رد شدم..
مامان گفته بود بيدارش کنم تا از زير قرآن ردم کنه اما، دلم نيومده بود..
قرآن رو از قفسه برداشتم و بوسيدم و رويِ پيشونيم گذاشتم.. با مکثِ کوتاهي، داخل کتابخونه گذاشتمش و بعد از خونه بيرون رفتم...
ديشب، موتورم رو که توي اين چند وقت تو پارکينگ خاک ميخورد، خوب تميز کرده بودم!
دلم براش تنگ شده بود! کلاهمو سرم گذاشتم و روشنش کردم..
و به سمت سايت راه افتادم!
ساعت نزديکاي هفت بود که به پارکينگ سايت رسيدم.. زود رفته بودم!
بچه هاي شيفت شب هنوز بودن و بچه هاي جديد هنوز نيومده بودن!
سوار آسانسور شدم و به طبقه ي بالا رفتم..!
هيجانِ عجيب و قشنگي داشتم!
نزديکِ دو ماه شده بود که من از اينجا دور بودم..!
محمد، هنوز نيومده بود.. چراغ اتاقش خاموش بود اما، آقاي عبدي داخل اتاقش نشسته بود..
آروم به سمت اتاقش قدم برداشتم.. در زدم و تا نيمه بازش کردم..!
اتاق هايِ شخصي، بهم اين اطمينانو ميدادن که افرادي که داخلشون هستن رو بدون شنيدن صداشون بشناسم!
سرش رو از تو برگه هايي که جلوش بود بالا آورد.. تا منو ديد، لبخندِ قشنگي زد و از روي صندليش بلند شد! گفت: رسول! بيا تو..
داخل رفتم و گفتم: سلام آقا.. صبحتون بخير...!
از پشت ميزش بيرون اومد و باهام با دو دستش دست داد!
گفت: سلام... صبح تو هم بخير..
حالت خوبه؟!
آروم گفتم: بله آقا.. خدا رو شکر..
خنديد و ساعتش رو نگاه کرد و گفت: زود اومدي!
اين پا و اون پا کردم تا جواب بدم که خودش گفت: ميفهمم..ميفهمم! دلتنگيت براي اينجا نذاشته بيشتر تعلل کني!
دستي به شونم زد و گفت: خوش اومدي..! برو سر کارت رسول جان!
ازشون تشکر کردم و خواستم به سمت در برم که گفت: راستي رسول!
مکث کردم.. نگاهش کردم.. گفتم: جانم آقا؟!
جواب داد: کارت تو جلسه ي اداره، هيچ بد نبود!
لبخند زدم! با اينکه اونجا چيزي بهم نگفته بودن اما همهش ميترسيدم نکنه آقاي عبدي ناراحت شده باشن!
سر پايين انداختم و گفتم: ممنون آقا.!
و بعد اتاقش رو ترک کردم..
خواستم به سمت پله ها برم که نگاهم افتاد به سمت اتاق محمد.. چراغش.. چراغش روشن شده بود..!
يني اومده بود سايت..؟!
به سمت اتاقش رفتم.. در زدم و منتظر موندم..!
بعد از چند ثانيه گفت: بيا تو.. رسول..!
درو باز کردم و رفتم داخل.. پشت ميزش ايستاده بود.. يه قدم رفتم داخل.. دست هامو تو هم گره کرده بودم..
آروم گفتم: سلام آقا...!
لبخندي زد و گفت: سلاام، استاد رسول!
خوش اومدين..!
خنده ي خجلي کردم و گفتم: ممنون آقا..
از پشتِ ميزش کنار اومد و به صندلي هاي جلوي ميزش اشاره کرد و گفت: بشين..
بي حرف به سمت صندلي ها رفتم و روي يکيشون نشستم.. خودش هم روبروي من، روي همون صندلي ها نشست. دستام هنوز توي هم گره بود.. تو تمام اين مدت، خيلي حرفها بود براي زدن اما، انقدر همه ي کار ها تو هم گره خورده بود،
فرصتي براي گفتنش پيش نميومد.
محمد گفت: خب، آقا رسول.. بهتري..؟ بابت جلسات تراپي که ميري پيش دکتر سليمي و..
چيزي که ميخواست بعد از "وَ" ضميمه کنه رو ميدونستم! کلامش رو گرفتم و ادامه دادم: بله آقا، خدا رو شکر خوبم..!!
لبخندي زد و سري تکون داد..! گفت: خودت تغييري احساس نميکني؟! چهره اي به يادت بمونه.. يا هر چيزي..؟
روي صندليم جا به جا شدم و گفتم: راستش آقا.. تا اون حدي که بخوام بگم ميشناسم نه.. اما.. اما يه تغييراتي رو حس ميکنم.. که مثلا، چهره ها برام آشنا تر شدن.. مثلا مثل قبل نيست که هيچ چيزي ازشون ندونم..! پريروز دکتر سليمي دوتا عکس نشونم داد.. يکيش يکي از دوستانم بود و يکيش يه آدم غريبه..