eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
33 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت نود و چهارم [سعيد] نيمه هاي آذر بود. از روزِ جلسه ي اداره، جلسه اي که براي رسول بود، حدود يک هفته ميگذشت و هنوز خبري نشده بود. قرار بود توي اون جلسه حکمش داده بشه اما، اتفاقاتي افتاده بود که توي دادن حکم تاخير پيش اومده بود و قرار بود با نامه به سايت ابلاغ بشه.. اون روز، وقتي آقا محمد از اداره برميگشت، از اينکه شنيده بوديم رسول هنوز تکليفش مشخص نيست حسابي توي ذوقمون خورده بود اما، محمد اصلا ناراحت نشون نميداد! نميدونم چي شده بود و چي شنيده بود و دلش به چي قرص بود ولي، انگار اميد به برگشتن رسول داشت...! حالا اما، بعد از گذشتن اينهمه وقت، هنوز خبري نشده بود. توي تمام اين مدت، ما روي پرونده و سوژه ها سوار بوديم.. فراهاني ارتباطش رو توي تهران گسترده تر کرده بود و توي اين مدت سفر هاي کوتاهي به اصفهان و يزد داشت! ملاقات هاش با افرا ِد شناخته شده اي که چندين ماه بود تحت نظر ما بودن، باعث شده بود کم کم مدار ِک ما براي ارائه به پليس بين الملل کامل بشه.. از طرفي، حسام خبر داده بود که رفت و آمد هاي اتابکي و اطرافيانش، گويايِ اينه که ميخواد به يه سفر طولاني بره.. سفري که نميدونستيم آيا بازگشتي داره يا نه.. اول خيال کرده بوديم ممکنه اون هم به ايران برگرده و کار رو براي ما راحت تر کنه اما اطلاعاتي که حسام به دست آورده بود، باعث شده بود که اين حدس خط بخوره و رفتنش به آلمان پررنگ تر بشه.. جايي که عملا ميدونستيم، پليسش به اندازه ي پليس ترکيه باهامون همکاري نميکنه و گرفتن اتابکي به شدت سخت يا حتي غير ممکن ميشه! تمام تلاشمون اين بود که توي اين چند روز، تمهيدات لازم رو براي ارائه مدارک به اينترپل انجام بديم و بعد از دستگيري اتابکي و افراد اصلي شبکه‌ش توي ترکيه، عمليات دستگيري فراهاني که توي ايران تحت نظر داشتيمش رو شروع کنيم. ساعت سه بعد از ظهر بود و يک ساعتي ميشد که داشتم صدا هاي ضبط شده ي شنود رو که داخل خونه ي يکي از افراد مرتبط با فراهاني وارد کرده بوديم رو گوش ميدادم و بررسي ميکردم. صدا هايي که مربوط به يه مهموني کوچيکِ حدودا چهار، پنج نفره بود..! هدفون رو گوشم بود که دستي روي شونم نشست.. سرمو بالا بردم و نگاه کردم.. فرشيد بود! هدفونو برداشتم و گفتم: جانم فرشيد؟! نگاهي به چهار پايه ي کوچيک کنار صندليم کرد و گفت: بشينم؟! سر تکون دادم و گفتم: حتما! جانم چيشده؟! پوشه ي دکمه دار سفيد رنگو به دستم داد و گفت: آقا محمد گفتن همين الان اينو تطبيق بدي با فايلِ صفر شصت و هشت اگر درست بود امضا کني بدي من ببرم براي علي.. لبخندي زدم و گفتم: چه با عجله! سري تکون داد و گفت: آره.. آخه علي داره ميره خونه، تايمشو تا شب مرخصي گرفته.. فقط بخاطر همين يه کار مونده.. همونطور که پنجره هاي باِز سيستممو مخفي ميکردم تا سريع تر کار فرشيدو انجام بدم گفتم: اين علي چقد مرخصي ميگيره جديدا! مشکوک ميزنه ها.. جاسوس ماسوس نشده باشه و خنديدم! فرشيد خنده ي کوتاهي کرد و گفت: نه.. ولي خب نبودي بالا، يه پيراهنِ شسته رفته سفيد تنش کرده، احتمالا عروسي، جايي ميخواد بره! بچه ها انقد اذيتش کردن..!مکثِ کوتاهي کرد و بعد خيلي جدي گفت: آهان راستي سعيد.. يه سوال داشت ازت گفتم بپرسم! روي صندليم به سمتش چرخيدم و گفتم: بگو چي؟! همونطور که سعي داشت به زور خنده‌ش رو مهار کنه گفت: گفت ازت بپرسم کرواتو چجوري بايد ببندي خوب وايسه؟! يه گره باشه يا دو گره!؟ و بعد با يه لبخندِ پهن پيروزمندانه منو نگاه کرد! چشمامو ريز کردم و گفتم: اينو تو از کجا ميدوني؟! تو که نبودي! يني اين بچه ها هر خاطره اي که به عمر تو قد نده هم برات تعريف ميکننا! دريغ از اينکه يه چيزي بذارن بمونه!! همونطوري که صندليمو سمت مانيتورم ميچرخوند گفتم: حالا آقا سعيد شما کارتو انجام بده بچه ي مردم عجله داره، تو همين حين سوالي که پرسيدمم جواب بده! چپ چپ نگاهش کردم و مشغول کار شدم.. همونطوري که کاغذ ها رو از پوشه بيرون مياوردم به شوخي گفتم: هعي.. علي آقا بره عروسي، ما بشينيم اينجا شنود مهمونيِ جاسوسِ کُفُراتي گوش بديم! بلند خنديد و بعد سريع دستش رو روي دهانش گذاشت تا صداش رو کنترل کنه..بعد گفت: حالا غر نزن.. کارتو بکن، شايد در آينده اي نه چندان دور تو کوچه ي شمام عروسي شد استخدامت کرديم به عنوان ساقدوش! بيخيال سري تکون دادم و در حاليکه تمام حواسم پيش کاري بود که انجام ميدادم گفتم: اوهوم.. باشه باشه..! و بعد، يهو ذهنم جمله اي که شنيده بودم رو حلاجي کرد!
سريع به سمتش برگشتم و گفتم: يني چي؟! لبخندِ خجلي روي لب هاش بود! شونه بالا انداخت و گفت: يني همين ديگه! گفتم: نه..! فرشيد منظورت.. منظورت.. و بعد با انگشت اشاره خودشو نشون دادم! لبخندش به يه خنده ي دندون نما تبديل شد و سرش رو انداخت پايين! ذوق زده دستمو رو زانوش زدم و گفتم: وااي خدا! کيه؟! کيه؟! چطوري؟! کجا بيايم؟! چرا تا الان چيزي نگفتي بهم؟! در حاليکه اطرافو نگاه ميکرد گفت: آروم سعيد تو رو خدا! کي که.. يکي از فاميلامونه.. خيلي وقته قرار بود بريم خواستگاري.. جور نميشد.. ميدوني.. نزديک دو سالي ميشه! اما خب، حالا بيشتر صحبت کرديم و تقريبا اکيو گرفتيم..! اگه خدا بخواد جور بشه ديگه انشاءاللّٰه.. قبلا، يني همون يکي دو سال پيش يه چيزايي بهم گفته بود اما، ديگه پيِ‌شو نگرفته بود و حالا، ميگفت که همه چي جور شده! واقعا براش خوشحال شدم!برگه هاي توي دستمو رو ميز گذاشتم و رو به فرشيد گفتم: انشاءالّٰله به سلامتي! نميدوني چقد خوشحال شدم داداش! به پايِ هم پير شين، انشاءالّٰله خودم.. وسطِ صحبت هام بودم که صدايي که به شدت شبي ِه صدايِ آقا محمد بود گفت: فرشيد من تو رو فرستادم بياي اينجا که کاِر سريع براي من بياري!؟ خواستيم از روي صندلي بلند شيم که دستش رو روي شونه‌هامون گذاشت! من هنوز خوشحالي و لبخند چند لحظه پيشم روي لبم بود! محمد که انگار اصلا زمان براي پرسيدن دليل خنده هامون نداشت، گفت: بجنبيد.. علي بره، کار بمونه من ميدونم با شما! و سمتِ ميزِ صادق رفت! نگاهي به فرشيد کردم و خواستم چيزي بگم که گفت: بزن اينو اول بعد حرف ميزنيم.. دير شد بخدا! سري تکون دادم و مشغول کارم شدم.. چند دقيقه بيشتر نگذشت که توي سکوت کارو انجام دادم و تمومش کردم.. مشکلاتش رو اصلاح کردم، پرينت گرفتم و پايينش رو امضا زدن و دادم به فرشيد تا ببره برسونه به دست علي! نگاهش کردم.. با اينکه فرصت نشده بود خوب راجع بهش حرف بزنيم اما، بعد از اينهمه اتفا ِق سخت، اين بهترين خبري بود که ميتونستم بشنوم! خواستم هدفونم رو روي گوشم بذارم که ديدم داوود از پله‌ها پايين اومد و اطراف رو نگاه کرد.. نگاهش روي محمد که هنوز کناِر صادق بود ايستاد و به سمتش رفت.. پاکتِ سفيد رنگي توي دستش بود.. هدفونم رو روي ميز گذاشتم و دقيق شدم! حس ميکردم.. حس ميکردم اون پاکت دقيقا همون چيزيه که بهش فکر ميکنم! محمد داشت با صادق صحبت ميکرد و داوود خيلي آروم کنارشون ايستاده بود.. انگار منتظر تموم شدنِ حرفِ محمد بود! به سمتم برگشت و نگاهم کرد.. و اين، باعث شد حسم راجع به محتويات پاکت قوي تر بشه! هنوز نگاهم بهشون بود.. محمد کارش با صادق تموم شد و به سمت داوود برگشت.. صداشون اونقدر بلند نبود که بين سر و صداي سايت شنيده بشه! داوود داشت باهاش صحبت ميکرد و بعد پاکت رو به دستش داد.. محمد اطراف رو نگاه کرد.. انگار داشت دنبال جايي براي نشستن ميگشت.. اول ميز مرکزي رو نگاه کرد.. حامد پشتش نشسته بود.. شهاب ت.ميم بود و ميزش خالي.. در حاليکه پاکت توي دستش بود به سمت ميز شهاب رفت و داوود هم پشت سرش! بي اراده از روي صندليم بلند شدم و به سمتشون رفتم! محمد روي صندلي شهاب نشسته بود و ميخواست پاکت رو باز کنه که نگاهش به من افتاد! و بعد داوودو نگاه کرد! جدي رو به هر دومون گفت: کاري داريد؟! سکوت کرده بوديم..! پاکتو جلوم گرفت و گفت: روش اسم منو زده ولي ميخواي شما بخون آقا سعيد! سريع گفتم: نه آقا.. ببخشيد.. اما.. گفتم شايد.. از اداره باشه..! يني.. براي اون قضيه! محمد که انگار حريفِ اين کنجکاويِ توأم با نگراني ما نبود، سري تکون داد و گوشه ي پاکت رو پاره کرد.. بر خلاف استرسي که توي من و داوود مشهود بود، محمد آروم بود..! برگه ي آ چهاري که دو بار افقي تا شده بود رو از پاکت بيرون کشيد.. زير لب "بسم اللّٰه"ي گفت و بازش کرد. اخمِ ريزي داشت و چشم هاش روی خطوط نامه حرکت ميکرد.. اخمش، تا انتهايِ نامه همراهش بود و اين، منو ميترسوند.. بعد از تموم شدنش، کاغذو توي دستش پايين آورد و برعکس روي پاش گذاشت.. هنوز اخم داشت.. داوود، به خودش جرات داد و آروم گفت: آقا.. درباره ي.. رسول بود..؟ محمد در حاليکه نگاهش به کاشي هايِ کفِ سايت بود بي حرف سر تکون داد! هنوز اخم داشت.. تقريبا.. تقريبا ميشد فهميد خبر هاي خوبي توي اون نامه نوشته نشده.. ديگه دلِ پرسيدنِ چيزيو نداشتيم.. محمد از روي صندلی شهاب بلند شد.. پاکت خالي، و تکه کاغذ بريده شده از پاکت رو از روي ميز برداشت و توي دستش مشت کرد و در حاليکه يک قدم از ما دور شده بود، گفت: از اول هفته همکارِ جديد مياد براتون.. لبخند کوچيکش رو نتونست مخفي کنه! ادامه داد: اسمش رسوله.. رسول کريمي! و به سمت پله ها رفت! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919
پارت نود و پنجم [رسول] از چهارشنبه که آقا محمد بهم زنگ زده بود و گفته بود نامه‌ي سازمان اومده و ميتونم برگردم سايت، شوق رفتن تو تمام سلول هاي بدنم حس ميشد! جايي که رفتن به اونجا برنامه ي هر روزم بودم و اصلا حس نميکردم که ممکنه انقدر زياد دلتنگش بشم، حالا تبديل شده بود به آرزو! ديشب ساعتم رو براي شيش و نيم تنظيم کرده بودم.. حسِ عجيبي بود! قرار بود برم سايت، جايي که هميشه ميرفتم! جايي که هر روز ميرفتم! اما اين بار خيلي بيشتر براي رفتن به اونجا شوق داشتم..! با صدايِ آلارمِ گوشيم از خواب بيدار شدم.. قطعا با توجه به اينکه هنوز.. هنوز تو شناخت آدما مشکل داشتم، روِز نسبتا سختي پيش روم بود اما، ميدونستم بايد همه يتلاشمو بکنم..! من.. به سختي پس گرفته بودم اونجا رو.. و بايد براي نگه داشتنش تلاش ميکردم..! لباس هامو پوشيدم و آروم، طوري که مزاحم خواب کسي نشم از راهرو رد شدم.. مامان گفته بود بيدارش کنم تا از زير قرآن ردم کنه اما، دلم نيومده بود.. قرآن رو از قفسه برداشتم و بوسيدم و رويِ پيشونيم گذاشتم.. با مکثِ کوتاهي، داخل کتابخونه گذاشتمش و بعد از خونه بيرون رفتم... ديشب، موتورم رو که توي اين چند وقت تو پارکينگ خاک ميخورد، خوب تميز کرده بودم! دلم براش تنگ شده بود! کلاهمو سرم گذاشتم و روشنش کردم.. و به سمت سايت راه افتادم! ساعت نزديکاي هفت بود که به پارکينگ سايت رسيدم.. زود رفته بودم! بچه هاي شيفت شب هنوز بودن و بچه هاي جديد هنوز نيومده بودن! سوار آسانسور شدم و به طبقه ي بالا رفتم..! هيجانِ عجيب و قشنگي داشتم! نزديکِ دو ماه شده بود که من از اينجا دور بودم..! محمد، هنوز نيومده بود.. چراغ اتاقش خاموش بود اما، آقاي عبدي داخل اتاقش نشسته بود.. آروم به سمت اتاقش قدم برداشتم.. در زدم و تا نيمه بازش کردم..! اتاق هايِ شخصي، بهم اين اطمينانو ميدادن که افرادي که داخلشون هستن رو بدون شنيدن صداشون بشناسم! سرش رو از تو برگه هايي که جلوش بود بالا آورد.. تا منو ديد، لبخندِ قشنگي زد و از روي صندليش بلند شد! گفت: رسول! بيا تو.. داخل رفتم و گفتم: سلام آقا.. صبحتون بخير...! از پشت ميزش بيرون اومد و باهام با دو دستش دست داد! گفت: سلام... صبح تو هم بخير.. حالت خوبه؟! آروم گفتم: بله آقا.. خدا رو شکر.. خنديد و ساعتش رو نگاه کرد و گفت: زود اومدي! اين پا و اون پا کردم تا جواب بدم که خودش گفت: ميفهمم..ميفهمم! دلتنگيت براي اينجا نذاشته بيشتر تعلل کني! دستي به شونم زد و گفت: خوش اومدي..! برو سر کارت رسول جان! ازشون تشکر کردم و خواستم به سمت در برم که گفت: راستي رسول! مکث کردم.. نگاهش کردم.. گفتم: جانم آقا؟! جواب داد: کارت تو جلسه ي اداره، هيچ بد نبود! لبخند زدم! با اينکه اونجا چيزي بهم نگفته بودن اما همه‌ش ميترسيدم نکنه آقاي عبدي ناراحت شده باشن! سر پايين انداختم و گفتم: ممنون آقا.! و بعد اتاقش رو ترک کردم.. خواستم به سمت پله ها برم که نگاهم افتاد به سمت اتاق محمد.. چراغش.. چراغش روشن شده بود..! يني اومده بود سايت..؟! به سمت اتاقش رفتم.. در زدم و منتظر موندم..! بعد از چند ثانيه گفت: بيا تو.. رسول..! درو باز کردم و رفتم داخل.. پشت ميزش ايستاده بود.. يه قدم رفتم داخل.. دست هامو تو هم گره کرده بودم.. آروم گفتم: سلام آقا...! لبخندي زد و گفت: سلاام، استاد رسول! خوش اومدين..! خنده ي خجلي کردم و گفتم: ممنون آقا.. از پشتِ ميزش کنار اومد و به صندلي هاي جلوي ميزش اشاره کرد و گفت: بشين.. بي حرف به سمت صندلي ها رفتم و روي يکيشون نشستم.. خودش هم روبروي من، روي همون صندلي ها نشست. دستام هنوز توي هم گره بود.. تو تمام اين مدت، خيلي حرف‌ها بود براي زدن اما، انقدر همه ي کار ها تو هم گره خورده بود، فرصتي براي گفتنش پيش نميومد. محمد گفت: خب، آقا رسول.. بهتري..؟ بابت جلسات تراپي که ميري پيش دکتر سليمي و.. چيزي که ميخواست بعد از "وَ" ضميمه کنه رو ميدونستم! کلامش رو گرفتم و ادامه دادم: بله آقا، خدا رو شکر خوبم..!! لبخندي زد و سري تکون داد..! گفت: خودت تغييري احساس نميکني؟! چهره اي به يادت بمونه.. يا هر چيزي..؟ روي صندليم جا به جا شدم و گفتم: راستش آقا.. تا اون حدي که بخوام بگم ميشناسم نه.. اما.. اما يه تغييراتي رو حس ميکنم.. که مثلا، چهره ها برام آشنا تر شدن.. مثلا مثل قبل نيست که هيچ چيزي ازشون ندونم..! پريروز دکتر سليمي دوتا عکس نشونم داد.. يکيش يکي از دوستانم بود و يکيش يه آدم غريبه..
آقا هيچکدومو نميشناختم دقيق اما، تونستم بفهمم اولي رو قبلا ديدم! خنده ي کوتاهي کردم و ادامه دادم: دکتر سليمي که ميگفت جاي اميدواريه..! ديگه نميدونم..! نگاهم کرد و گفت: انشاءاللّٰه همينطوريه.. جلساتتو مرتب برو رسول.. اين ديگه چشم پزشکي نيست پشت گوش بندازيا.. از اون زمان طلايي بهبود که راجع بهش صحبت کردن، خوب استفاده کن.. ميگذره اينم خدا بخواد. گفتم: چشم آقا.. نگاهي به ساعت اتاقش انداخت و گفت: خب.. ميتوني بري سر ميزت که احتمالا الان بچه ها هم اومدن و منتظرتن. نگاهش کردم.. آب دهانم رو قورت دادم.. احساس ميکردم الان، وقتِ گفتنِ يه سري از چيزاييه که تا الان نتونسته بودم بگم! گفتم: من.. ميخواستم يه چيزي بگم..! به پشتي صندليش تکيه داد و گفت: بگو رسول جان.. بريده گفتم: آقا محمد..من.. من.. راستش.. آقا هيچوقت فرصتي پيش نيومد.. من ميدونم که چقدر.. با کاري که کردم اذيت کردم شما و بقيه رو.. دست به سينه به حرفام گوش ميکرد! ادامه دادم: آقا تا الان چيزي ازش نگفتم چون رويي براي گفتن نداشتم.. وقتي.. وقتي ديدم انقدر شماها و خانواده‌م بخاطر يه اشتباهي که به نظر خودم کوچيک بود اذيت شديد.. انقدر پرونده گره خورده بخاطرش.. آقا اصلا نتونستم چيزي بگم.. ولي الان.. ميدونم.. ميدونم عذرخواهي من چيزيو درست نميکنه اما، واقعا.. متاسفم بابت درآوردن اون دستبند از دستم! واقعا متاسفم بابت اين مشکلاتي که پيش اومده..! هر چقدر هم همه چي الان درست بوده باشه.. خنده ي تلخي کردم و گفتم: به قول آقاي مرادي، نميشه اشتباه‌مو کتمان کنم آقا..! با يه لبخندِ کوچيک به حرفام گوش ميداد.. از روي صندلي بلند شد.. نگاهش کردم..سمت ميزش رفت و درِ کشوش رو باز کرد.. تو همون حال گفت: خواهرم، يه دختر داره.. اسمش ريحانه‌ست.. چند سال پيش تولدش رو توي شهربازي گرفته بود و باهم رفته بوديم.. خواهرم بهش گفته بود از کنارمون جايي نره و پيش ما بازي کنه.. يه پاکت سفيد رنگ رو از توي کشوش بيرون آورد و همونطوري که برميگشت تا روي صندلي، روبروي من بشينه ادامه داد: جلوي چشممون بود! ميديدمش.. داشت بازي ميکرد با توپش.. اما يهو، نفهميديم چي شد! به خودمون اومديم ديديم ريحانه نيست..! اطرافو نگاه کرديم.. نبود.. فکر ميکرديم پشت درختا قايم شده اما اونجام نبود.. خواهرم.. ديگه هيچيو نميفهميد! با تمام وجودش داد ميزد و دنبال ريحانه ميگشت و اسمشو صدا ميزد..! شايد.. شايد دو دقيقه بيشتر طول نکشيد که ريحانه ي پنج ساله کنارِ بادکنک فروش پيدا شد! اما، تو اون دو دقيقه، من با چشم خودم ديدم که خواهرم انگار مرد و زنده شد..! اينا رو.. نگفتم که بگم چي شد و همه چي کشيدن تو اين مدت.. گفتم که بگم وقتي ريحانه پيدا شد، خواهرم فقط خوشحال بود که پيدا شده.! که هست.! که اتفاقي براش نيفتاده..! ديگه.. بقيه ي چيزا.. حالي که داشت.. ترسي که کشيده بود.. همه‌ش براش کمرنگ شدن! درِ پاکت رو باز کرد و پلاستيک کوچيکي که روش برچسب داشت و جسمِ سياه رنگي داخلش بودو بيرون آورد.. سري تکون داد.. پلاستيک رو رويِ ميز گذاشت و گفت: اين.. تمامِ چيزي بود که ما داشتيم.. برايِ شناختنت.. با تعجب نگاهش کردم.. اين.. اين همون دستبند بود..؟ با دست هايي که حالا، آروم ميلرزيدن اون پاکتو برداشتم.. دوده ي سياه تمامِ دستبند رو پوشونده بود.. برچسبِ سفيدي روش چسبونده شده بود و روش به ترکي نوشته شده بود "اميرعلي حقاني"! محمدو نگاه کردم.. گفت: وقتي اينو دادن بهم.. انگار مهر تاييد بود به روي همه چي.. رسول همه چي! حتي.. حتي شک نميکردم که ممکنه اين توي دست تو نباشه! نگاهش رو ازم گرفت و گفت: که هرچند.. اي کاش توي دست هيچکس نبود.. زير لب گفتم: عرفان.. سر تکون داد.. گفتم: آقا.. تکليفش.. تکليفش چي شده..؟ نفس عميقي کشيد و گفت: خانواده اي نداشته، جز يه مادربزرگ پير.. بچه هاي مازندران پيگيري کردن، به مادربزرگش گفتن..هفته ي پيش اومده بود تهران.. من نتونستم برم.. جلسه داشتم اداره ولي، شهاب رفته بود.. حالِ خوبي نداشت موقع برگشتن..! تلفن اتاق محمد زنگ خورد.. بلند شد و کنار ميزش رفت.. جواب داد: جانم داوود؟!لبخندي زد و به من نگاه کرد! گفت: نيومده هنوز؟! مگه امروز قرار بوده بياد؟! خنديدم! دستش رو به نشونه ي هيس روي بينيش گرفت! ادامه داد: خب اگر قرار بوده امروز بياد و تا الان نيومده، اين ساعتِ اومدن سر کار نيست! هر وقت اومد بگيد بياد اتاق من، کارش دارم!! باشه.. فعلا! و تماس رو قطع کرد..! با لبخند نگاه ميکردم.. گفت: شايد يه روزي وقت شد، بيشتر صحبت کرديم از اين مدت..! فعلا مثل اينکه پايين خيلي چشم انتظار داري.. برم به کارات برس.. خوب انجامشون بده که مافوقت احتمالا وسط کار بياد براي راستي آزمايي! الکي که نيست، حرف زدي!
خنديدم و سر پايين انداختم.. گفتم: آقا پشيمونتون نميکنم.. از اينکه اون روز، آخر جلسه وقتي پرسيدن ازتون ضمانتمو کردين! از روي صندلي بلند شدم.. گفتم: آقا با اجازه‌تون! دو قدم بيشتر ازش دور نشده بودم که صدام کرد: رسول!؟ ايستادم.. به سمتش برگشتم.. جدي گفت: چيزي يادت نرفته..؟! روي ميز و صندلي رو نگاه کردم.. دستم به سمتِ جيب شلوارم رفت.. گوشيم سر جاش بود. گنگ گفتم: نه آقا.. چي..؟ گفت: به قولِ نرگسم، دق که دادي.. حداقل.. امانتيتو تحويلم بده! مکث کردم تا متوجهِ معني جمله‌ش بشم! دست هاشو که کمي از هم باز کرد، اخم ريز منم باز شد!! لبخند زدم.. بلند قدم برداشتم و به سمتش رفتم.. مافوق..؟! همکار..؟! نه.. برادرِ بزرگترم بود..! در آغوشم گرفت. آروم گفت: خدا دقيقا جايي که هيچ اميدي نبود برت گردوند. وقتي هيچ اميدي نبود..! و من مثل هميشه مديونشم.. شونه‌ش رو بوسيدم و ازش جدا شدم.. هنوز لبخند داشت.. گفت: حالا ميتوني بري! چشمِ آرومي گفتم و عقب گرد کردم و به سمت در رفتم. از پله ها پايين رفتم.. يه نفر..کنار نرده ها ايستاده بود و داشت با گوشيش کار ميکرد! حواسش به اطراف نبود! کنارش رفتم.. خواستم سلام کنم تا با جواب دادنش بشناسمش، که نگاهم به گوشي تويِ دستش، و جاي زخم انگشتاش کشيده شد..! داوود بود. آروم گفتم: سلام.. سريع سرش رو بالا آورد..گفت: سلام..سلام! خوبي؟! گفتم: خوبم... اينجا وايسادي چرا..!؟ جواب داد: منتظرت بوديم با بچه ها.. قرار بود بياي ديگه..! نيومدي.. نگرانت شديم! داشتم زنگ ميزدم بهت! خواستم بهش جواب بدم که سعيد، فرشيد و شهاب هم کنارمون اومدن.. باهم دست داديم و شهاب کوتاه بغلم کرد.. فرشيد سوال داوودو تکرار کرد و گفت: دير کردي رسول.. منتظرت بوديم خيلي وقته..! داوود که انگار حرف محمد تازه يادش افتاده باشه گفت: راستي.. راستي آقا محمد گفتش که اومدي بري پيشش.. گفتش که.. يني.. چون دير کردي..! همونطوري که سرک ميکشيدم تا ميزمو ببينم گفتم: بالا بودم وقتي زنگ زدي! و متوجه نگاهِ پر از سوالش شدم! نگاهمو از ميز گرفتم و به بچه ها دوختم و گفتم: ميبينم ميزم خاليه! سناريوي توقيف اموال نداشتين اين بار؟! سعيد در حاليکه دستش رو پشت کمرم گذاشته بود و به سمت ميز هدايت ميکرد گفت: اين بار حتي وقتي نبودي کسي با ميزت کاري نداشت.. کجايِ کاري..؟! دلم واقعا برايِ همه‌شون، براي اين محيط، براي ميزم.. تنگ شده بود! روي صندليم نشستم و به سمتشون چرخيدم! لبخند پهني روي لب هام بود! فرشيد گفت: يني ميشيني رو اين صندلي، فرمانرواييت شروع ميشه ها.. نگاش کنيد آخه! خنديدن. نگاهي به سيستمم کردم و گفتم: چه خبر..؟ اوضاع پرونده‌ها چطوره..؟! شهاب توضيحاتِ کوتاهي رو راجع به اتفاقات اين چند وقت بهم داد.. هنوز دقيق نميدونستم بايد چيکار کنم که يه نفر، سعيد و داوود رو کنار زد و بينشون ايستاد! گفت: سلام. علي بود.. روي صندلي نيم خيز شدم و باهاش سلام و احوال پرسي کردم! پرونده ي مقواييِ سبز رنگي توي دستش بود.. به سمتم گرفتش و گفت: اينو آقا محمد داد، گفت بدم بهت.. براي پرونده ي مهاجر، تا بعد از ظهر بايد انجام بشه! و لبخند زد..! بچه ها رو نگاه کردم.. اين.. اين ميشد شروعِ کارِ دوباره ي من. پرونده رو ازش گرفتم و ازش تشکر کردم.. دست هاش رو توي جيبش گذاشت و جدي گفت: رسول هر جايي از کارت گير کردي، هر سوالي داشتي، هر چيزي يادت نيومد، اصلا نگران نباش.. يه زنگ بزني سريع ميام پايين! و بعد، دست هاش رو از جيبش بيرون آورد و دست به سينه ايستاد و با لحني که طنز کلامش رو پررنگ ميکرد گفت: ديگه از قديم گفتن، گذرِ پوست به دباغ خونه ميفته! خنديدم..! از ته دل! به قول محمد، من.. من خيلي به خدا مديونم..... خيلي.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
این دو پارت تایم شده‌ی قبلی خدمت شما🦋❤️
پارت نود و ششم [فرشيد] ساعت دِو نيمه شب بود. توي کوچه اي که فراهاني توش ساکن بود مستقر بوديم. عملياتِ دستگيريش، همين امشب شروع ميشد! مدارک و اسناد از طريق وزارت به پليس ترکيه تحويل داده شده بود و طي يه سري توافقاتي که انجام داده بودن، قرار شده بود اتابکي و شبکه‌ش توي ترکيه دستگير بشن. وقت زياد نبود.. منتظر خبر از ترکيه بوديم.. ميدونستيم به محض دستگيري اتابکي، فراهاني اينجا مطلع ميشه.. تو کمين بوديم و منتظر خبر.. تا هر وقت از ترکيه خبر دستگيري اتابکي رو گرفتيم وارد عمل بشيم.. نميشد بي گدار به آب بزنيم و قبل از اينکه از دستگيري اتابکي مطمئن بشيم، فراهاني رو بگيريم.. چون هر خبري از ايران بهش ميرسيد، ميتونست خودش رو مخفي کنه و دستمون به جايي بند نباشه. پس منتظر بوديم. من، همراه سعيد انتهاي کوچه تو ماشين بوديم و داوود و محمد هم کنار موتور داوود همين طرف بودن. شهاب و داوود، اون طرفِ کوچه بودن..و يه سري ديگه از بچه ها هم پراکنده منتظر دستور بودن.. رسول سايت مونده بود و علي به عنوان نيروي پشتيباني توي ون بود.. شبِ حساسي بود.. بايد ميتونستيم فراهاني رو همين امشب دستگير کنيم! گوشي هايي که تو گوشمون بود، همه به يه خط وصل بود و محمد ميتونست با همه‌مون در ارتباط باشه.. صداي محمد توي گوشم پيچيد که گفت: فرشيد يه بار ديگه چک کن دوربينِ هشت رو.. گفتم: چشم آقا.. و مشغول شدم.. دوربين هشت، دوربيني بود که از يکي از آپارتمان هاي روبرويي به واحد فراهاني و واحد بغليش، که با هم در ارتباط بودن اشراف داشت.. مشغول بررسي شدم.. اوضاع تغيير نکرده بود.. هنوز فراهاني، به همراه دو نفر تو يکي از واحد ها بودن و دو نفر ديگه هم توي واحد بغلي.. ارتباطو وصل کردم و به محمد توضيحات رو دادم.. همه، منتظرِ شروع عمليات بوديم.. حدود بيست دقيقه ي بعد، صدايِ علي توي گوشمون پيچيد.. گفت: از واحد پشتيباني به کليه ي نيرو ها، آغاِز عمليات اعلام ميشود! آغاِز عمليات اعلام ميشود. طبق قرار قبلي از ماشين پياده شدم.. سعيد بايد بيرون ميموند و مراقب اوضاع ميشد.. محمد و داوود هم کنار من اومدن و باهم به سمت ساختمون رفتيم.. از اون سمت هم شهاب بهمون ملحق شد.. دو تا ديگه از بچه ها هم که توي پارکينگ ساختمون مستقر بودن، بدون اينکه از جلوي نگهباني رد بشن، قبل از ما آروم به سمت طبقه ي پنجم، جايي که فراهاني زندگي ميکرد رفتن. اما ما براي رد شدن، بايد از جلوي نگهباني رد ميشديم.. ميدونستيم تمام دوربين هاي ساختمون توسط فراهاني چک ميشه، براي همين دوربينِ لابي و راهرو هايي که قرار بود ازشون رد بشيم رو علي هک کرده بود و تصاويرِ قديمي نمايش داده ميشد.. کيوان و ميلاد رسيده بودن بالا و تو طبقه ي ۵ مستقر شدن و مراقب اوضاع بودن، ما هم داخل رفتيم. در ساختمون قفل بود.. محمد، با ريموت کوچيکي که از قبل داشت، در رو باز کرد و داخل رفتيم. نگهبان نگاهي به ساعت ديواري انداخت! دو و نيم شب بود! ترسيده از روي صندليش بلند شد و گفت: بفرماييد.. با کي کار داريد!؟ محمد جلو رفت، جاکارتيش رو از جيبش بيرون آورد و روبروي مرد گرفت و گفت: سلام پدر جان.. من مامورِ پليس هستم. نگهبان که ترسيده نگاهش رو بين ما چهار نفر ميچرخوند گفت: ميشه.. ميشه من زنگ بزنم به صد و ده!؟ محمد نگاهي به داوود انداخت و گفت: تو اينجا باش. و بعد رو به ما گفت: ميريم بالا! داوود جلويِ نگهبان که انگار داشت جمله ي از پيش ضبط شده ي "شما نميتونيد بريد بالا" رو تکرار ميکرد ايستاد و ما به سمت راه پله رفتيم و ديگه چيزي نشنيدم! محمد، درِ آسانسوِر طبقه ي همکف رو باز کرد و سطلِ زباله ي گوشه ي راهرو رو جلويِ درش گذاشت تا آسانسور نتونه بره بالا.. و بعد جلوتر از من و شهاب به سمت راه پله راه افتاد.. به طبقه ي پنج رسيديم.. کيوان و ميلاد جلوتر از ما اونجا ايستاده بودن..چند دقيقه بيشتر نگذشت که سه نفر ديگه از بچه ها هم بهمون ملحق شدن.. کلاه هايِ نقاب دار مشکي رنگمون رو روي صورتمون پايين کشيديم.. محمد با صدايِ پچ پچ مانندي گفت: دوباره تاييد ميکنم.. فقط در صورت نياز شليک ميکنيد.. فراهاني بايد زنده دستگير بشه.. مفهومه؟! بعد از اينکه تاييد کرديم، محمد گفت: من، فرشيد و شهاب و کيوان ميريم واحد فراهاني، شما سه نفر هم واحد کناريش.. همزمان ميريم داخل.. هر اتفاقي که افتاد، شما مسئول اتفاق هاي داخل ساختمونيد.. هر کسي از اينجا بيرون رفت، دنبالش نميريد.. بچه ها پايين تو لابي و بالا مستقرن.. متوجه شديد؟!
گفتيم: بله آقا..! نقابش رو روي صورتش پايين کشيد و گفت: خيلي خب! دنبالم بيايد! راهرو ها تاريک بود.. چراغ هاي راهرو ها، سنسورِ حرکتي داشتن و اگر کسي داخل راهرو تردد ميکرد روشن ميشدن.. اما داوود از پايين برق راهرو رو قطع کرده بود تا چراغي روشن نشه و کسي متوجه حضور ما نشه.. محمد، با چراغ قوه ي کوچيکش مسير رو نشون ميداد.. چيزي که دوربينا نشون ميدادن اين بود که فراهاني و هم خونه اي هاش خواب بودن اما واحد بغلي، بيدار.. محمد با اسلحه‌ش که صدا خفه کن داشت، قفل درو نشونه گرفت و همزمان، ميلاد هم از اون طرف قفلِ واحد بغل رو زد.. وقت کم بود! قطعا بيدار ميشدن و خودشونو تجهيز ميکردن.. بايد همه چي سريع انجام ميشد.. ما که از دوربين ديده بوديم اونا کجا مستقرن کار برامون توي اون تاريکي راحت تر بود..به سمت پذيرايي رفتيم.. خواستيم به سمت کاناپه هايي که ميدونستيم اون دو نفر که حالا بيدار شده بودن اونجان، بريم.. بيدار شده بودن.. تو آماده باشِ کامل بودن! پشتِ مبل نشسته بودن و به اين سمت شليک ميکردن! محمد کنار گوشم گفت: من ميرم اتاق فراهاني، اينا رو سرگرم کن.. و از پشت ستون دور زد.. نور کمي توي خونه بود.. برق وصل بود اما، فرصتِ روشن کردنِ چراغ رو نداشتن! شهاب از پشت ستونِ آشپزخونه به سمتشون شليک ميکرد که تونست يه نفرشون رو بزنه.. نفرِ دوم، متوجهِ محمد شد.. محمد، حالا نزديکِ اتاقِ فراهاني بود.. شهابو نگاه کردم.. با اشاره ي سر بهم گفت آماده‌ست.. همزمان باهم از پشتِ ستون و ديوار بيرون اومديم.. شهاب به سمتِ اون کسي که تير خورده بود رفت تا خلع سلاحش کنه.. نفرِ دوم که متوجهِ محمد شده بود، با صدايِ حرکتمون، به سمت ما برگشت و شليک کرد.. پشت سرش محمد بود و روبروش من.. محمد به سرعت خودش رو بهش رسوند و قبل از اينکه دوباره شليک کنه از پشت به گردنش زد و بيهوشش کرد. فراهاني توي اتاق بود.. حالا محمد، چراغ رو روشن کرد.. کيوان دم در ايستاده بود و شهاب، دست هاي اون مرد رو پشت سرش دستبند زده بود و کنارش ايستاده بود.. از واحد بغلي هم صداي شليک گلوله اومده بود.. من و محمد، طرفين اتاق فراهاني ايستاده بوديم.. محمد دستش رو دراز کرد و در رو باز کرد.. خم شد و از پايين، از جايي که امکان شليک گلوله کمتر بود اتاق رو نگاه کرد.. بلند شد و همونطوري که اسلحه‌ش رو به سمت اتاق گرفته بود گفت: بذار روي سرت دست هاتو.. و بعد آروم وارد اتاق شد. پشت سرش رفتم.. عجيب بود.. فراهاني روي تختش نشسته بود و به روبرو خيره بود.. نگاهم رفت سمت دست هاش تا ببينم اسلحه داره يا نه.. خالي بود. محمد جلوتر رفت.. اسلحه‌ش به سمتش گرفته شده بود.. بلند تر گفت: دست هاتو بذار روي سرت!فراهاني آروم دست هاشو برد بالا.. محمد بهم اشاره کرد.. جلو رفتم و دست هاشو پشت سرش دستبند زدم و بلندش کردم.. محمد داشت اتاق رو وارسي ميکرد.. گفت: ببرش بيرون فرشيد.. از اتاق بيرون برديمش.. محمد بعد از چند دقيقه با يه کيف و يه سري پوشه توي دستش از اتاق بيرون اومد.. نگاهش به فراهاني که حالا با دست هاي بسته روي مبل نشسته بود افتاد. نفهميدم.. نفهميدم يهو محمد چي ديد که کيف و پرونده ها رو همونجا رها کرد و به سمت ما دويد، از روي مبل اين طرف پريد و با دست محکم گردن فراهاني رو به سمت پايين فشار داد و بعد دست ديگه‌ش رو توي دهانش فرو برد.. داد ميزد: بندازش بيرون.. ميگم بندازش بيرون.. فراهاني همونطور که سرفه هايِ عميق ميکرد سرش رو به طرفين تکون ميداد و دست محمد، هنوز توي دهانش بود.. بعد از چند ثانيه، محمد جسمِ کپسول مانندِ کوچيکي رو از دهانش بيرون کشيد. نگاِه پر خشمي بهش انداخت و دستِ ديگه‌ش رو رويِ پيشونيِ عرق کردهش کشيد.. زير لب، آروم گفتم: سيانور؟! محمد سر تکون داد.. شهاب سريع پلاستيکِ کوچيکي رو آورد و محمد، اون کپسول رو داخلش انداخت.. ردِ دندون هاي فراهاني، کامل روي دستش مونده بود و از يکي دو جا، خون آورده بود.. با دستمال روي دستش کشيد و به سم ِت واحد کناري رفت.. بچه ها، اون طرف رو هم پاکسازي کرده بودن.. ميلاد مجروح شده بود اما، جراحتش نگران کننده نبود.. ساعت نزديکِ سه صبح بود.. آمبولانس پايينِ ساختمون ايستاده بود تا مجروح ها رو منتقل کنه.. فراهاني، همراه من و محمد، توي ماشين سعيد نشسته بود و آماده ي حرکت بوديم..بادِ سردي از پنجره ي نيمه باِز ماشين به داخل ميوزيد.. چشم هاي فراهاني بسته بود و من و محمد طرفينش نشسته بوديم.. منتظر اين بوديم که بقيه ي بچه ها هم سوار بشن تا حرکت کنيم.. اون شب، مظنونين و متهم هاي پرونده ي مهاجر، و حتي عقيق بعد از چند سال پيگيري، دستگير شده بودن.. حس ميکردم گره ي کورِ اين دوتا پرونده، با اتفاق هاي امشبِ تهران و ترکيه، حالا کمي راحت تر باز بشه.. نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919
پارت نود و هفتم [رسول] اون شب، عمليا ِت دستگيري فراهاني به خوبي انجام شده بود. توي ترکيه هم، اتابکي و افراد نزديکش گرفته شده بودن و حالا که سه روز از عمليات گذشته بود، قرارِ انتقالشون به ايران گذاشته شده بود.. بچه ها، راجع به اين ميگفتن که راهِ زيادي تا مختومه شدن اين پرونده باقي نمونده و من اما، به اين فکر ميکردم که اين پرونده، براي خانواده هايي که عزيزانشون رو تو اين ماجرا از دست دادن، هميشه بازه. براي خانواده ي عرفان.. محسن..! براي اونايي که توي آتيشِ قدرت و نفرت سوختن و برنگشتن..! بچه ها اين روزا خيلي فشرده کار ميکردن و بعضاً حتي خونه نميرفتن و همينجا توي سايت استراحت ميکردن تا بتونن کار هاشون رو برسونن و جمع کنن! محمد، ديشب شيفت شب بود و صبح رفته بود خونه.. قرار بود يه نامه و يه سري مدارک رو امروز تحويل وزارت خونه بديم تا براي تحويلِ اتابکي به ما، که توي همين يکي دو روز اتفاق ميفتاد مشکلي پيش نياد.. تو اين چند وقتي که برگشته بودم خيلي دلم ميخواست ميتونستم برم خونشون تا نرگسو ببينم اما، هم روم نميشد و هم شلوغ ِي کار ها اجازه نميداد. اما امروز، انگار فرصتش پيش اومده بود..! امروز قرار بود با داوود بريم سمت وزارت امور خارجه تا يه نامه اي رو از معاونت سازمان براي سفير فرانسه ببريم تا اونا تحويلشون بدن. محمد گفته بود قبل از رفتن، برم پيشش تا اون هم مدارکي که ميخواد تحويل بده رو به ما بده تا برسونيم و خودش بره سايت.. و اينطوري، وقت ميشد تا چند دقيقه اي نرگسو ببينم! ساعت حدوداي ده صبح بود.. من صبح اومده بودم اداره اما، داوود از ديشب مونده بود و حدود يه ساعت پيش رفته بود نمازخونه تا يکم استراحت کنه.. بهم گفته بود هر وقت خواستيم بريم بيدارش کنم.. نيم ساعتي کارامو انجام دادم و بعد از سامانه بيرون رفتم و سيستمم رو خاموش کردم.. کاپشنم رو از روي پشتي صندلي برداشتم و به سمت نمازخونه رفتم.. سه، چهار جفت کفش بيشتر در نمازخونه نبود.. درو باز کردم و داخل رفتم.. تو اين چند روز که ميومدم سايت، کم کم تونسته بودم افرادو با نشونه هايِ غير چهره ايشون کدگذاري کنم! هر روز صبح که يکي از بچه ها رو ميديدم، رنگ لباس يا ساعتي که دستش بود رو نشونه ميذاشتم و تا شب، به همون استناد ميکردم! دنبالِ يکي با پيراهنِ چهارخونه ي سورمه اي گشتم.. چشم چرخوندم و گوشه ي نمازخونه، پيداش کردم..! کاپشنش رو مچاله کرده بود زير سرش و به پهلو خوابيده بود! نگاهي به قفسه ي بالش ها انداختم! ُپر بود.. سري تکون دادم و زير لب گفتم: تنبل! هوايِ نمازخونه سرد بود.. ساعتمو نگاه کردم.. هنوز نيم ساعت تا رفتن وقت داشتيم..ميدونستم چقدر خسته‌ست و حتي پنج دقيقه بيشتر خوابيدن براش، خيلي ارزش داره! به سمت کمد رفتم تا پتو بردارم.. پتويِ آبي رنگ کوچيکي رو برداشتم که چشمم به چيزي خورد.. دست بردم جلو و برش داشتم.. شبيه شالِ داوود بود.. اما.. اينجا چيکار ميکرد!؟ سر جاش گذاشتمش.. به سمت داوود برگشتم و پتو رو آروم طوري که سعي ميکردم بيدار نشه روش کشيدم.. خوابِ داوود خيلي سبک بود و وقتي الان بيدار نشد، ميشد فهميد که چقدر خسته‌ست! همونجا به ديوار تکيه دادم و گوشيمو از جيبم بيرون آوردم و مشغول کار کردن باهاش شدم.. يه ربعي گذشت..هنوز بيدار نشده بود.. خواستم برم کنارش و آروم صداش کنم که صدايِ آلارمِ گوشيش بلند شد.. سريع تو جاش نشست و صداشو بست.. نگاهي بهش انداختم و گفتم: ساعتِ خواب.. اُغور بخير آقا داوود. دستي به چشم هاي خسته‌ش کشيد و گفت: ساعت چنده رسول؟ خنديدم و گفتم: بعد سعيد به من ميگه ايز لودينگي وقتي بيدار ميشي! همين الان ساعتو نگاه کرديا..! سر تکون داد.. جسمش بيدار بود ولي ذهنش، نه! بهش گفتم: تموم شب پاي کار بودي آره؟؟ بي صدا در حاليکه دستش روي چشماش بود سر تکون داد.. نفس عميقي کشيدم و گفتم: ميخواي بري خونه من خودم برم وزارت و بيام؟ تو که کار ديگه اي نداري.. تا شب آزادي.. برو خونه استراحت کن شب بيا! دستشو از روي چشم هاش برداشت و گفت: نه خوبم.. بريم اونو انجام بديم، بعد ميرم خونه. گفتم: خب.. باشه پس.. بريم.. راستي داوود اون برا توئه؟! سرشو بالا آورد و گفت: کدوم؟! نگاهي به قفسه انداختم و گفتم: اون شال مشکيه.. کنار وسيله ها افتاده.. برا توئه؟! بيخيال سري تکون داد و گفت: آره.. منتظر نگاهش کردم.. يه نگاه به معنی "اينجا چيکار ميکنه؟"! گفت: يه روزايي ما داشتيم اينجا، که تو اون روزا، اين شال شده بود پايه ثابتِ همه ي استراحت کردنا.. که اگه استراحت کردني در کار بود! ديگه نميبردم پايين بيارمش! همينجا مونده بود!
آب دهانمو قورت دادم.. خواستم چيزي بگم که مثلِ يه چشمه که حالا راهي براي بيرون اومدن پيدا کرده باشه گفت: نور نشونه ي زندگيه هميشه! نور و صدا..! گاهي وقتا اما آدم دلش ميخواد دور بشه از زندگي.. حداقل واسه نيم ساعت! جايي باشه که هيچکس نيست.. هيچ صدايي نيست.. هيچ هست و نيستي نيست! يه جايي که حتي خودتم نيستي! دلت ميخواد بري يه جايي و بتوني بارِ سنگين ذهنتو خالي کني و برگردي. تو.. تو اون روزا، گاهي که از خستگی ذهنم پناه مياوردم اينجا، اينو چند لايه ميکردم، طوري که هيچ نوري ازش رد نشه! ميبستمش به چشمام! اگه شب بود و صدايي هم نبود که ميشد بهشتِ من! تو اون چند دقيقه، شايد فقط ميتونستم تحمل کنم اين دنيا رو! اونم فقط بخاطر اينکه ازش دور بودم..! نگاهش کردم..! برقِ اشک کاملا توي چشم هاش واضح بود..! نميخواستم چيزي بگم.. چون.. ميدونستم چيزايي که ديده، هنوز براش دردناکه.. اما دلم نميخواست هنوز خودشو با اين افکار آزار بده! صدامو صاف کردم و دستمو رو زانوش گذاشتم و گفتم: حالا غصه نخور.. يه جاييو بلدم، شبا هيچ صدايي ازش نمياد.. برقاشم خاموش کني ميشه ظلماتِ مطلق، نزديکم هست فقط يه دو سه رديف پله داره! گنگ نگاهم ميکرد که گفتم: ديواراشم آجر آبي کار کردن آرامش ميگيري! خنديد! زير لب گفت: ديوونه! فهميدم راهو درست اومدم! ادامه دادم: جدي ميگم بخدا.. ببين چند شب اونجا بودم من؟! يه سکوت و آرامشي داره! بيا سه چهار تا مطلب درز بد اينور اونور بگيريم ببريمت پايين، قشنگ معنيِ دور شدن از زندگيو ميفهمي! سر تکون داد! گفتم: تو بايد ميرفتي ادبيات نمايشي ميخوندي دِيويد اسپارو! اومدي شدي مامورِ امنيتي وقتِ کائناتم داري ميگيري! سرشو بالا آورد.. سيبکِ گلوش بالا پايين شد و گفت: من..؟! من هيچي..! آقا محمدم بايد بره ادبيات نمايشي بخونه..؟! و بعد بلند شد ايستاد. پتويِ کوچيکي که کنارش افتاده بودو برداشت و تا کرد و به سمت قفسه برد.. من هنوز همونجا روي زمين نشسته بودم و به حرفي که زده بود فکر ميکردم. شايد.. شايد من هيچوقت نميتونستم مثلِ اونا، چيزي که ديدن و حس کردنو درک کنم! به سمت در رفت و منتظر ايستاد و نگاهم کرد.. دلخور شده بود! بلند شدم و به سمتش رفتم.. کفش‌هامونو پوشيديم.. خواستيم به سمت راهرو بريم که نگاهي بهم انداخت و گفت: درضمن.. الان فهميدم منظورتو.. ديويد اسپارو هم خودتي! خنديدم! خنديد! از ديروز ميدونستم ميخوايم بريم خونه ي آقا محمد.. ديشب براي نرگس يه عروسکِ کوچيک گرفته بودم تا براش ببرم.. تا داوود بره و ماشينو روشن کنه، پاکتِ عروسکو برداشتم و به پارکينگ رفتم.. سوار شديم و حرکت کرديم.. وقتي به کوچه ي محمد اينا رسيديم، دستمو سمت در بردم که پياده بشم که داوود گفت: کجا رسول؟! دستمو برگردوندم.. گفتم: خونه ي آقا محمد ديگه! گنگ نگاهم کرد و گفت: مگه واينميسيم تا بياد؟! جواب دادم: نه نه.. نمياد آقا محمد.. ما ميبريم مدارکو.. گفت اومديد، بيايد داخل بدم بهتون! بعد از آهان آرومي گفت: خب پس من اينجام تو ماشين.. ميري بگيري بياي..!؟ گفتم: نه.. ميريم داخل.. ميدونه که ميريم.. برا نرگس چيزي گرفتم ميخوام بدم بهش! پنج دقيقه ميشينيم پا ميشيم! نگاهي به پلاستيک رنگيِ توي دستم انداخت و گفت: خب.. بريم پس.. از ماشين پياده شديم و همونطوري که به سمت خونه ي محمد ميرفتيم، داوود گفت: ميگم رسول! نگاهش کردم و گفتم: هوم!؟ گفت: من خيلي وقته نيومدم.. دست خالي ام الان.. اشکالي نداره!؟ پاکتِ تو دستمو نگاه کردم.. مهم اين بود که فقط اونو بديم به نرگس.. مهم نبود کي خريده! پاکتو گرفتم جلوي داوود و بهش گفتم: اينو بگير يه دقه..! گنگ ازم گرفت! گفتم: من قبلنم اومدم اينجا.. اينو تو بده بهش! نگاهش بين من و پاکت جا به جا شد و خواست چيزي بگه که گفتم: مقاومت بي فايده‌ست.. شما محاصره شديد! بعد بدون حرف اضافه به سمت خونه ي محمد هُلش دادم! گفت: آخه رسول.. بين حرفش رفتم و گفتم: آخه نداره داداشِ من.. من قبلا اومدم.. اينو تو بده.. زير لب تشکر کرد! لبخندي به روش زدم و در زديم.. بعد از سي ثانيه محمد در رو باز کرد و باهامون سلام عليک کرد! داخل حياط رفتيم و وارد خونه شديم.. عطيه خانوم، بر خلافِ هميشه که کوتاه سلام ميداد، اين بار خيلي گرم سلام و عليک کرد! نميدونم اما، هنوز اون حس عجيبو داشتم! انگار از اينکه زنده‌م و بقيه اذيت شدن، خجالت ميکشيدم! محمد گفت: بچه ها بشينيد من يه زنگ به آقاي شهيدي ميزنم برميگردم پيشتون.. پشت خط بود! و بعد به گوشه ي اتاق رفت..
داوود معذب بود! جمع و جور و دو زانو نشسته بود.. دمِ گوشش گفتم: اومدي خواستگاري؟! گيج گفت: ها؟! خنديدم! گفتم: هيچي! ميگم مِيک يور سِلف کامفتِبِل! سر و صداي نرگس نبود و فکر ميکردم خوابه، که در حاليکه از دستِ يکي از عروسک هاش گرفته بود و روي زمين ميکشيدش، از اتاق اومد بيرون! آروم آروم به سمتمون اومد و گوشه ي ديوار ايستاد! داوودو نگاه ميکرد! انگار براش جديد بود و ازش خجالت ميکشيد! محمد هنوز داشت با تلفن صحبت ميکرد.. دستمو جلوش گرفتم و گفتم: سلام نرگس خانوم! بيا ببينمت! در حاليکه از خجالت بدنشو خم کرده بود و دست هاشو تو هم ميپيچوند، سر بالا انداخت! گفتم: عمو رسول يادت نيست؟! باز، بي حرف سر تکون داد! گفتم: خب پس بيا ديگه! بي مقدمه دستش رو به بلوِز صورتی تنش گرفت و گفت: مامانم عَبض کرد! ُدفتِش مهمون داريم! خنديديم!! داوود پلاستيکِ عروسکو بالا آورد و نگاهي بهم انداخت.. پلک رو هم گذاشتم.. عروسکو از داخلش بيرون آورد و جلوي نرگس گرفت و گفت: نرگس خانوم اين براي شماست ها.. نمياي بگيري..؟! نرگس هنوز کنار ديوار بود اما چشم هاش برق زد..داوود گفت: بيا براي تو گرفتمش! نرگس در حاليکه عروسکِ قديميش توي دستش بود، با قدمهاي آروم جلو اومد و جلوي داوود ايستاد.. داوود عروسکو جلوش گرفت.. نرگس عروسک قديميش رو، آروم کنار ديوار گذاشت و اسباب بازي جديدشو از داوود گرفت و بعد، بدون هيچ حرفي اومد و توي بغل من نشست و مشغولِ واکاويِ عروسکش شد! خنديدم و رويِ موهاشو بوسيدم! تلفنِ محمد تموم شد و به سمتمون اومد.. خواستيم بلند شيم که نگذاشت. پرونده ها و مدارکي که بايد ميبرديم هم توي دستش بود..! کادوي دست نرگسو که ديد، بهش گفت: چي داري بابا؟! نرگش بلند شد و به سمت محمد دويد و عروسک رو با يه دست کامل جلوي صورتش گرفت! محمد خنديد و گفت: چقد قشنگه.. کي برات گرفته!؟ وقتي با تلفن حرف ميزد، ديده بود که داوود بهش داده! داوود خنده ي محجوبِ توأم با خجالتي کرد! نرگس نگاهي به ما انداخت.. انگشت اشاره‌ش رو بالا آورد.. هنوز خجالت ميکشيد از داوود.. خواست نشونش بده.. اما، وسطِ راه پشيمون شد و دستشو آورد پايين! نگاهشو به من انداخت و با اطمينان گفت: عمو دَتول! صدايِ خنده هاي بلند من و محمد با قيافه ي ديدنيِ داوود همزمان شده بود! محمد دستي به صورتش کشيد و نرگسو بوسيد و رو به داوود گفت: تو رو کمتر ديده داوود.. ازت خجالت ميکشه! داوود سري تکون داد و خنديد! و بعد نگاهي به من انداخت و سر تکون داد! يک ربعي خونه ي محمد اينا بوديم و بعد مدارک رو ازش گرفتيم تا ببريم و تحويل بديم! بلند شده بوديم تا از خونه بيرون بريم.. نرگس، داشت تازه يخِش با داوود باز ميشد و بشقاب و کاسه‌های رنگيشو آورده بود تا نهار خياليشو باهاش شريک بشه اما وقت رفتن بود! ازشون خداحافظي کرديم و از خونه بيرون رفتيم.. تحويل اين مدارک، شايد ميتونست روند تحويل اتابکي به ايران، و بعد هم ما رو، سريعتر بکنه و زودتر بتونيم اين پرونده رو به نتيجه ي نهاييش برسونيم! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
اینم دو پارت جدید خدمتتوون❤️