#هموطن_دو
پارت نود و هفتم
[رسول]
اون شب، عمليا ِت دستگيري فراهاني به خوبي انجام شده بود.
توي ترکيه هم، اتابکي و افراد نزديکش گرفته شده بودن و حالا که سه روز از عمليات گذشته بود، قرارِ انتقالشون به ايران گذاشته شده بود..
بچه ها، راجع به اين ميگفتن که راهِ زيادي تا مختومه شدن اين پرونده باقي نمونده و من اما، به اين فکر ميکردم که اين
پرونده، براي خانواده هايي که عزيزانشون رو تو اين ماجرا از دست دادن، هميشه بازه.
براي خانواده ي عرفان.. محسن..! براي اونايي که توي آتيشِ قدرت و نفرت سوختن و برنگشتن..!
بچه ها اين روزا خيلي فشرده کار ميکردن و بعضاً حتي خونه نميرفتن و همينجا توي سايت استراحت ميکردن تا بتونن کار
هاشون رو برسونن و جمع کنن!
محمد، ديشب شيفت شب بود و صبح رفته بود خونه..
قرار بود يه نامه و يه سري مدارک رو امروز تحويل وزارت خونه بديم تا براي تحويلِ اتابکي به ما، که توي همين يکي دو روز اتفاق ميفتاد مشکلي پيش نياد..
تو اين چند وقتي که برگشته بودم خيلي دلم ميخواست ميتونستم برم خونشون تا نرگسو ببينم اما، هم روم نميشد و هم
شلوغ ِي کار ها اجازه نميداد.
اما امروز، انگار فرصتش پيش اومده بود..!
امروز قرار بود با داوود بريم سمت وزارت امور خارجه تا يه نامه اي رو از معاونت سازمان براي سفير فرانسه ببريم تا اونا
تحويلشون بدن.
محمد گفته بود قبل از رفتن، برم پيشش تا اون هم مدارکي که ميخواد تحويل بده رو به ما بده تا برسونيم و خودش بره
سايت.. و اينطوري، وقت ميشد تا چند دقيقه اي نرگسو ببينم!
ساعت حدوداي ده صبح بود.. من صبح اومده بودم اداره اما، داوود از ديشب مونده بود و حدود يه ساعت پيش رفته بود نمازخونه تا يکم استراحت کنه..
بهم گفته بود هر وقت خواستيم بريم بيدارش کنم..
نيم ساعتي کارامو انجام دادم و بعد از سامانه بيرون رفتم و سيستمم رو خاموش کردم..
کاپشنم رو از روي پشتي صندلي برداشتم و به سمت نمازخونه رفتم..
سه، چهار جفت کفش بيشتر در نمازخونه نبود.. درو باز کردم و داخل رفتم..
تو اين چند روز که ميومدم سايت، کم کم تونسته بودم افرادو با نشونه هايِ غير چهره ايشون کدگذاري کنم! هر روز صبح که يکي از بچه ها رو ميديدم، رنگ لباس يا ساعتي که دستش بود رو نشونه ميذاشتم و تا شب، به همون استناد
ميکردم!
دنبالِ يکي با پيراهنِ چهارخونه ي سورمه اي گشتم..
چشم چرخوندم و گوشه ي نمازخونه، پيداش کردم..!
کاپشنش رو مچاله کرده بود زير سرش و به پهلو خوابيده بود!
نگاهي به قفسه ي بالش ها انداختم! ُپر بود..
سري تکون دادم و زير لب گفتم: تنبل!
هوايِ نمازخونه سرد بود.. ساعتمو نگاه کردم.. هنوز نيم ساعت تا رفتن وقت داشتيم..ميدونستم چقدر خستهست و حتي پنج دقيقه بيشتر خوابيدن براش، خيلي ارزش داره!
به سمت کمد رفتم تا پتو بردارم..
پتويِ آبي رنگ کوچيکي رو برداشتم که چشمم به چيزي خورد..
دست بردم جلو و برش داشتم.. شبيه شالِ داوود بود.. اما.. اينجا چيکار ميکرد!؟
سر جاش گذاشتمش..
به سمت داوود برگشتم و پتو رو آروم طوري که سعي ميکردم بيدار نشه روش کشيدم..
خوابِ داوود خيلي سبک بود و وقتي الان بيدار نشد، ميشد فهميد که چقدر خستهست!
همونجا به ديوار تکيه دادم و گوشيمو از جيبم بيرون آوردم و مشغول کار کردن باهاش شدم..
يه ربعي گذشت..هنوز بيدار نشده بود.. خواستم برم کنارش و آروم صداش کنم که صدايِ آلارمِ گوشيش بلند شد.. سريع تو جاش نشست و صداشو بست..
نگاهي بهش انداختم و گفتم: ساعتِ خواب.. اُغور بخير آقا داوود.
دستي به چشم هاي خستهش کشيد و گفت: ساعت چنده رسول؟
خنديدم و گفتم: بعد سعيد به من ميگه ايز لودينگي وقتي بيدار ميشي! همين الان ساعتو نگاه کرديا..!
سر تکون داد.. جسمش بيدار بود ولي ذهنش، نه!
بهش گفتم: تموم شب پاي کار بودي آره؟؟
بي صدا در حاليکه دستش روي چشماش بود سر تکون داد..
نفس عميقي کشيدم و گفتم: ميخواي بري خونه من خودم برم وزارت و بيام؟ تو که کار ديگه اي نداري.. تا شب آزادي.. برو
خونه استراحت کن شب بيا!
دستشو از روي چشم هاش برداشت و گفت: نه خوبم.. بريم اونو انجام بديم، بعد ميرم خونه.
گفتم: خب.. باشه پس.. بريم.. راستي داوود اون برا توئه؟!
سرشو بالا آورد و گفت: کدوم؟!
نگاهي به قفسه انداختم و گفتم: اون شال مشکيه.. کنار وسيله ها افتاده.. برا توئه؟!
بيخيال سري تکون داد و گفت: آره..
منتظر نگاهش کردم.. يه نگاه به معنی "اينجا چيکار ميکنه؟"!
گفت: يه روزايي ما داشتيم اينجا، که تو اون روزا، اين شال شده بود پايه ثابتِ همه ي استراحت کردنا.. که اگه استراحت کردني در کار بود! ديگه نميبردم پايين بيارمش! همينجا مونده بود!
آب دهانمو قورت دادم.. خواستم چيزي بگم که مثلِ يه چشمه که حالا راهي براي بيرون اومدن پيدا کرده باشه گفت: نور
نشونه ي زندگيه هميشه! نور و صدا..! گاهي وقتا اما آدم دلش ميخواد دور بشه از زندگي.. حداقل واسه نيم ساعت! جايي باشه که هيچکس نيست.. هيچ صدايي نيست.. هيچ هست و نيستي نيست! يه جايي که حتي خودتم نيستي! دلت ميخواد بري يه جايي و بتوني بارِ سنگين ذهنتو خالي کني و برگردي. تو.. تو اون روزا، گاهي که از خستگی ذهنم پناه مياوردم اينجا، اينو چند لايه ميکردم، طوري که هيچ نوري ازش رد نشه!
ميبستمش به چشمام! اگه شب بود و صدايي هم نبود که ميشد بهشتِ من!
تو اون چند دقيقه، شايد فقط ميتونستم تحمل کنم اين دنيا رو! اونم فقط بخاطر اينکه ازش دور بودم..!
نگاهش کردم..! برقِ اشک کاملا توي چشم هاش واضح بود..!
نميخواستم چيزي بگم.. چون.. ميدونستم چيزايي که ديده، هنوز براش دردناکه.. اما دلم نميخواست هنوز خودشو با اين افکار آزار بده!
صدامو صاف کردم و دستمو رو زانوش گذاشتم و گفتم: حالا غصه نخور.. يه جاييو بلدم، شبا هيچ صدايي ازش نمياد.. برقاشم خاموش کني ميشه ظلماتِ مطلق، نزديکم هست فقط يه دو سه رديف پله داره!
گنگ نگاهم ميکرد که گفتم: ديواراشم آجر آبي کار کردن آرامش ميگيري!
خنديد! زير لب گفت: ديوونه!
فهميدم راهو درست اومدم! ادامه دادم: جدي ميگم بخدا.. ببين چند شب اونجا بودم من؟! يه سکوت و آرامشي داره! بيا سه چهار تا مطلب درز بد اينور اونور بگيريم ببريمت پايين، قشنگ معنيِ دور شدن از زندگيو ميفهمي!
سر تکون داد!
گفتم: تو بايد ميرفتي ادبيات نمايشي ميخوندي دِيويد اسپارو! اومدي شدي مامورِ امنيتي وقتِ کائناتم داري ميگيري!
سرشو بالا آورد.. سيبکِ گلوش بالا پايين شد و گفت: من..؟! من هيچي..! آقا محمدم بايد بره ادبيات نمايشي بخونه..؟!
و بعد بلند شد ايستاد. پتويِ کوچيکي که کنارش افتاده بودو برداشت و تا کرد و به سمت قفسه برد.. من هنوز همونجا روي زمين نشسته بودم و به حرفي که زده بود فکر ميکردم.
شايد.. شايد من هيچوقت نميتونستم مثلِ اونا، چيزي که ديدن و حس کردنو درک کنم!
به سمت در رفت و منتظر ايستاد و نگاهم کرد.. دلخور شده بود!
بلند شدم و به سمتش رفتم.. کفشهامونو پوشيديم.. خواستيم به سمت راهرو بريم که نگاهي بهم انداخت و گفت: درضمن..
الان فهميدم منظورتو.. ديويد اسپارو هم خودتي!
خنديدم! خنديد!
از ديروز ميدونستم ميخوايم بريم خونه ي آقا محمد.. ديشب براي نرگس يه عروسکِ کوچيک گرفته بودم تا براش ببرم..
تا داوود بره و ماشينو روشن کنه، پاکتِ عروسکو برداشتم و به پارکينگ رفتم..
سوار شديم و حرکت کرديم..
وقتي به کوچه ي محمد اينا رسيديم، دستمو سمت در بردم که پياده بشم که داوود گفت: کجا رسول؟!
دستمو برگردوندم.. گفتم: خونه ي آقا محمد ديگه!
گنگ نگاهم کرد و گفت: مگه واينميسيم تا بياد؟!
جواب دادم: نه نه.. نمياد آقا محمد.. ما ميبريم مدارکو.. گفت اومديد، بيايد داخل بدم بهتون!
بعد از آهان آرومي گفت: خب پس من اينجام تو ماشين.. ميري بگيري بياي..!؟
گفتم: نه.. ميريم داخل.. ميدونه که ميريم.. برا نرگس چيزي گرفتم ميخوام بدم بهش! پنج دقيقه ميشينيم پا ميشيم!
نگاهي به پلاستيک رنگيِ توي دستم انداخت و گفت: خب.. بريم پس..
از ماشين پياده شديم و همونطوري که به سمت خونه ي محمد ميرفتيم، داوود گفت: ميگم رسول!
نگاهش کردم و گفتم: هوم!؟
گفت: من خيلي وقته نيومدم.. دست خالي ام الان.. اشکالي نداره!؟
پاکتِ تو دستمو نگاه کردم..
مهم اين بود که فقط اونو بديم به نرگس.. مهم نبود کي خريده!
پاکتو گرفتم جلوي داوود و بهش گفتم: اينو بگير يه دقه..!
گنگ ازم گرفت!
گفتم: من قبلنم اومدم اينجا.. اينو تو بده بهش!
نگاهش بين من و پاکت جا به جا شد و خواست چيزي بگه که گفتم: مقاومت بي فايدهست.. شما محاصره شديد! بعد بدون حرف اضافه به سمت خونه ي محمد هُلش دادم!
گفت: آخه رسول..
بين حرفش رفتم و گفتم: آخه نداره داداشِ من.. من قبلا اومدم.. اينو تو بده..
زير لب تشکر کرد! لبخندي به روش زدم و در زديم.. بعد از سي ثانيه محمد در رو باز کرد و باهامون سلام عليک کرد! داخل
حياط رفتيم و وارد خونه شديم.. عطيه خانوم، بر خلافِ هميشه که کوتاه سلام ميداد، اين بار خيلي گرم سلام و عليک کرد!
نميدونم اما، هنوز اون حس عجيبو داشتم! انگار از اينکه زندهم و بقيه اذيت شدن، خجالت ميکشيدم!
محمد گفت: بچه ها بشينيد من يه زنگ به آقاي شهيدي ميزنم برميگردم پيشتون.. پشت خط بود!
و بعد به گوشه ي اتاق رفت..
داوود معذب بود! جمع و جور و دو زانو نشسته بود..
دمِ گوشش گفتم: اومدي خواستگاري؟!
گيج گفت: ها؟!
خنديدم! گفتم: هيچي! ميگم مِيک يور سِلف کامفتِبِل!
سر و صداي نرگس نبود و فکر ميکردم خوابه، که در حاليکه از دستِ يکي از عروسک هاش گرفته بود و روي زمين
ميکشيدش، از اتاق اومد بيرون!
آروم آروم به سمتمون اومد و گوشه ي ديوار ايستاد! داوودو نگاه ميکرد! انگار براش جديد بود و ازش خجالت ميکشيد!
محمد هنوز داشت با تلفن صحبت ميکرد..
دستمو جلوش گرفتم و گفتم: سلام نرگس خانوم! بيا ببينمت!
در حاليکه از خجالت بدنشو خم کرده بود و دست هاشو تو هم ميپيچوند، سر بالا انداخت!
گفتم: عمو رسول يادت نيست؟!
باز، بي حرف سر تکون داد!
گفتم: خب پس بيا ديگه!
بي مقدمه دستش رو به بلوِز صورتی تنش گرفت و گفت: مامانم عَبض کرد! ُدفتِش مهمون داريم!
خنديديم!!
داوود پلاستيکِ عروسکو بالا آورد و نگاهي بهم انداخت.. پلک رو هم گذاشتم.. عروسکو از داخلش بيرون آورد و جلوي نرگس گرفت و گفت: نرگس خانوم اين براي شماست ها.. نمياي بگيري..؟!
نرگس هنوز کنار ديوار بود اما چشم هاش برق زد..داوود گفت: بيا براي تو گرفتمش!
نرگس در حاليکه عروسکِ قديميش توي دستش بود، با قدمهاي آروم جلو اومد و جلوي داوود ايستاد..
داوود عروسکو جلوش گرفت..
نرگس عروسک قديميش رو، آروم کنار ديوار گذاشت و اسباب بازي جديدشو از داوود گرفت و بعد، بدون هيچ حرفي اومد و توي بغل من نشست و مشغولِ واکاويِ عروسکش شد!
خنديدم و رويِ موهاشو بوسيدم!
تلفنِ محمد تموم شد و به سمتمون اومد..
خواستيم بلند شيم که نگذاشت.
پرونده ها و مدارکي که بايد ميبرديم هم توي دستش بود..!
کادوي دست نرگسو که ديد، بهش گفت: چي داري بابا؟!
نرگش بلند شد و به سمت محمد دويد و عروسک رو با يه دست کامل جلوي صورتش گرفت!
محمد خنديد و گفت: چقد قشنگه.. کي برات گرفته!؟
وقتي با تلفن حرف ميزد، ديده بود که داوود بهش داده!
داوود خنده ي محجوبِ توأم با خجالتي کرد! نرگس نگاهي به ما انداخت.. انگشت اشارهش رو بالا آورد.. هنوز خجالت ميکشيد از داوود.. خواست نشونش بده.. اما، وسطِ راه پشيمون شد و دستشو آورد پايين!
نگاهشو به من انداخت و با اطمينان گفت: عمو دَتول!
صدايِ خنده هاي بلند من و محمد با قيافه ي ديدنيِ داوود همزمان شده بود!
محمد دستي به صورتش کشيد و نرگسو بوسيد و رو به داوود گفت: تو رو کمتر ديده داوود.. ازت خجالت ميکشه!
داوود سري تکون داد و خنديد!
و بعد نگاهي به من انداخت و سر تکون داد!
يک ربعي خونه ي محمد اينا بوديم و بعد مدارک رو ازش گرفتيم تا ببريم و تحويل بديم! بلند شده بوديم تا از خونه بيرون بريم..
نرگس، داشت تازه يخِش با داوود باز ميشد و بشقاب و کاسههای رنگيشو آورده بود تا نهار خياليشو باهاش شريک بشه اما وقت رفتن بود!
ازشون خداحافظي کرديم و از خونه بيرون رفتيم.. تحويل اين مدارک، شايد ميتونست روند تحويل اتابکي به ايران، و بعد هم ما رو، سريعتر بکنه و زودتر بتونيم اين پرونده رو به نتيجه ي نهاييش برسونيم!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت نود و هشتم
[رسول]
روِز قبل، وقتي شب از نيمه گذشته بود مهمون ها از ترکيه رسيده بودن.. همون موقع و بعد از انجامِ کار هايِ اداري منتقل شده بودن به سايت ما تا براي بازجويي هايِ اوليه آماده بشن.
من ديشب خونه بودم اما، سعيد و شهاب براي تحويل گرفتنشون با يه سري از محافظ هاي اداره رفته بودن.. صبح قبل از اينکه بيام سايت، بايد ميرفتم معاونت امور سايبري تا به يه کلاس مهارتي برسم.
ساعت حدوداي ۱۲ بود که رسيدم سايت.
قبل از اينکه برم پايين، به سمت اتاقِ محمد رفتم.. در زدم و درو نيمه باز کردم!
با سعيد تو اتاق بود و داشتن با سيستم کار ميکردن.
گفتم: سلام... ظهرتون بخير.
سعيد با لبخند جوابمو داد و محمد گفت: سلاام، آقا رسول.. خسته نباشي... بيا داخل!
در رو کامل باز کردم و داخل رفتم.. گفتم: ممنون آقا.. آقا انتقال به خوبي انجام شد؟! مشکلي که نبود؟!
محمد جواب داد: نه، خدا رو شکر همه چي خوب بود.. همون ديشب که اومدن کاراي هويتيشون انجام شد، عکس برداريشدن.. امروز صبحم دکتر شهيدي شروع کرد بازجويي ها رو.. به اميد خدا اين مرحله از کار هم خوب پيش بره.
گفتم: انشاءالّلٰه آقا.! گفتم بيام اگر کاري داشتيد بگيد بهم..
نگاهي به صفحه ي مانيتور کرد و گفت: يه سري کار هست داريم با سعيد انجام ميديم.. اما احتمالا براي ثبت هويت تو سامانه احتياج باشه بهت.. فعلا کار هاي خودتو انجام بده رو سيستمت، ولي گوش به زنگ باش، بهت خبر ميدم!
سر تکون دادم و گفتم: چشم آقا.. با من کاري ندارين ديگه؟!
گفت: نه، به سلامت.
از اتاقش بيرون اومدم و به طبقه ي پايين رفتم..
پشت سيستمم نشستم و مشغولِ انجا ِم کار شدم..
حدود دو ساعت گذشته بود و من، فشرده در حال کار کردن بودم.. نامه ي معاونت رو که تاييد کردم و رو دکمه ي ارسال
کليک کردم، صندليمو يکم از ميز فاصله دادم و انگشتامو تو هم قفل کردم و کش و قوسي به بدنم دادم.
عينکم رو از روي چشمم برداشتم و سرم رو به پشتيِ صندليم تکيه دادم و چشمامو بستم.
چند دقيقه بيشتر نگذشته بود که تلفنِ روي ميزم زنگ خورد.. نگاه کردم.. آقا محمد بود!
جواب دادم و گفتم: جانم آقا؟!
گفت: سلام رسول... در چه حالي؟!گفتم: آقا همين الان نامه ي معاونتو زدم تموم شد اون کار!
گفت: خب خدا رو شکر... چون برات کاِر جديد دارم!
روي صندليم صاف نشستم و لبخندي زدم و گفتم: جانم آقا؟! چيکار کنم..؟
گفت: ببين رسول، مشخصاتِ اينايي که از ترکيه اومدن بايد توي سامانه کامل و دقيق ثبت بشه.
اساميشون، به همراه عکس و اثر انگشت و تمام مشخصات رو ميفرستم روي سيستمت.. هر کدوم کد دارن.. هر عکس و مشخصات و اثر انگشتي، کد مخصوص يک نفر رو داره.. اينا رو مرتب کن، پيوست بزن، ثبت کن تو سامانه با توضيحات دقيق، به سعيد گفتم گزارش ديشبم برات فرستاده رو ايميلت اونم ضميمه کن بهش.. متوجه شدي؟!
گفتم: بله آقا حتما.. الان انجامش ميدم..
تشکر کرد و بعد تماس رو قطع کرد..
قبل از اينکه کارم رو شروع کنم، ليوانِ خاليم رو برداشتم و به سمت آبدارخونه رفتم تا يه ليوان قهوه درست کنم براي خودم.. و بعد پشت سيستمم نشستم و وارد بخشي که محمد گفته بود شدم..
فايل ها رو دانلود کردم و شروع به کار کردم..
داخل هر فايل يک دسته اطلاعات بود به همراه کدِ شخصِ مورد نظر.
يه فايل براي تصوير، فايل بعدي اسامي و مشخصات، فايل ديگه براي اثر انگشت و اطلاعات ديگه.
کنجکاو شده بودم.. از بين اين افرادي که اينجا بودن، قطعا من اتابکي رو ميشناختم! من چندين بار از نزديک ديده بودمش.
وارد فايل شدم.. ميخواستم ببينم آيا چهرهش يادم مونده يا نه.. ميخواستم ببينم آيا از بينِ اين پنج نفر، ميتونم بشناسمش يا نه..!
اولين عکسو باز کردم.. يه.. پسر جووني بود و کاملا نا آشنا.. و نميتونست اتابکي باشه.
عکس رو عوض کردم.. عکسِ بعدي عکسِ يه مردِ حدودا ۵۰،۴۵ ساله بود.. سن و سالش به اتابکي ميخورد اما..اصلا برايِ من آشنا نبود..! روي اجزاي چهرهش دقت کردم اما، بازم نشناختمش.
زدم عکسِ بعدي.. نميشناختم.. نميشناختم اما، برام آشنا بود.
نگاهم رو روي اجزاي صورتش ميچرخوندم.. ذهنم هر جزءِ صورتش رو که بررسي ميکرد، انگار ميشناخت اما، باهم.. نه!
چيزي به جون ذهنم افتاده بود..! يني.. يني ممکن بود؟! نميخواستم برم و اسمشو نگاه کنم..! ميخواستم خودم تشخيص بدم!
چشمامو بستم.. زير لب گفتم "صورت استخواني، مو هاي خرمايي، ته ريش.." چشمامو باز کردم و به تصوير نگاه کردم.. خودش بود.. خوِد خودش بود! ميدونستم که اونه..!
سريع فايلِ اسامي رو باز کردم و دنبالِ اسمش گشتم.. کدش رو پيدا کردم و فرم مشخصاتو باز کردم..
"ُاميد مشرقي".
پس.. پس خودش بود..! اميد! يه.. يه حسي داشتم..! يه حسي که نميتونستم توصيفش کنم.. يه حسِ ترس شايد! ترس از ديدنش اينجا..! اينطوري..! عجيب بود اما.. اين حس همراهم بود!
سر تکون دادم و فرم اطلاعاتو بستم! گفتم: رسول! تو ماموري و اون مجرم! اصلا اهميتي نداره که چي پيش اومده و چي گذشته..! کاري که وظيفته انجام بده و دنبال حاشيه نباش!
اما يه صدايي تو ذهنم ميگفت: تو هم اسير بودي و اون مامور.. ولي به جايِ يه مامور، باهات مثل يه "هموطن" رفتار کرد..!
سرمو تکون دادم تا اين افکار ازش دور بشن.. محمد گفته بود اين اطلاعات رو همين الان تطبيق بدم و ثبت کنم و بايد
انجامشون ميدادم!
پس معطل نکردم و وارد سامانه شدم و شروع به انجام کار کردم..
"سيروس اتابکي"، "اميد مشرقي" و سه نفر ديگه که تا به حال نديده بودم جز افراد دستگير شده بودن.
تمام اطلاعات رو توي سيستم درج کردم..
تلفن رو برداشتم تا به محمد اطلاع بدم.. شماره ي داخليِ اتاقش رو گرفتم..
چند ثانيه بيشتر طول نکشيد که جواب داد: جانم رسول؟
گفتم: سلام آقا... آقا.. ثبت کردم اون اطلاعاتيو که خواسته بوديد..
گفت: باشه.. دستت درد نکنه.. خسته نباشي...
گفتم: خواهش ميکنم آقا محمد.
و سکوت کردم..
محمد گفت: چيزي شده رسول..؟!
سريع گفتم: نه آقا!
محمد گفت: پس هموني که فکر ميکردم شده..!
گفتم: نه آقا.. فقط.. فقط.. ميشه بيام اتاقتون صحبت کنم باهاتون؟!
جواب داد: آره.. بيا الان..
تشکر کردم و تماسو قطع کردم..
گيج و ُگم بودم.. طوري که نميدونستم چي درسته و چي اشتباه..
از پله ها بالا رفتم و سمت اتاقش رفتم.. در زدم و داخل شدم..
همونجا، وسط اتاق ايستادم.. گفت: بشين رسول!
گفتم: نه آقا.. خوبه..ممنون.
با ابرو هاي بالا رفته نگاهم کرد.. دوباره گفت: بشين.
چشمِ آرومي گفتم و روي صندلي نشستم.. سرم پايين بود..
گفت: گفتي بياي بالا که ساکت باشي..؟!
سرمو بالا آوردم و آروم گفتم: نه آقا..
لبخندي زد و گفت: پس چي..!؟
اين نگاهش.. از همون نگاه هايي بود که ميگفت کاملا ميدونم چي تو ذهنته اما ميخوام خودت بگي!
بريده گفتم: آقا.. دلم.. دلم نميخواد فکر کنيد انقدر سطحي نگرم که تو همچين قضاياي مهمي اونم مربوط به کار، احساسي و ظاهري صحبت کنم.
گفت: اينطوري فکر نميکنم.. بعد؟!
آب دهانمو قورت دادم و گفتم: آقا.. من.. يني.. شما.. خونديد اون گزارشِ دقيقي که من از سفر ترکيه براتون نوشتم. خونديد
اتفاقاتو.. اصلا.. اصلا کلي دربارهش صحبت کرديم باهم.. درسته؟!
سر تکون داد..
ادامه دادم: آقا.. من، نميدونم.. اين کيه و چيکارهست و چه کاري کرده! اما.. اگه.. اگه نبود، من.. نه تنها نميتونستم ماموريتمو انجام بدم، بلکه حتي ممکن بود زنده نمونم!
آقا من.. شخصي نگاه نميکنم! که بگم جون منو نجات داد.. نه! بخدا که نه.. آقا اون فقط کمک کرد به يکي که احتياج به کمک داشت! که حس ميکرد يکي از بچه هاي ايرانه.. که حتي تا پايِ توبيخ خودش رفت تا فراريش بده! آقا.. اينا.. به نظرم.. به نظرم.. ببخشيد، ولي نا حقيه اگه اينا در نظر گرفته نشه..!
محمد، نفس عميقي کشيد.. نگاهم کرد و گفت: تمام اينايي که گفتي رسول، تو پروندهش ثبت شده! تمام حرفاي تو،
شهادت هاي تو، گزارشاتت، چيزي که من توي کلبه ديدم.. همهش توي پروندهش ثبت شده! مطمئن باش اونا خيلي کمکش ميکنن! حواسم به اين قضيه بوده اتفاقا..
سرمو پايين انداختم.. محمد گفت: چيز ديگه اي هست..؟!
آروم گفتم: آقا.. ولي.. اون الان از اين چيزا خبر نداره.. نميدونه که.. نميدونه که يه راه نجات براش وجود داره.. نميدونه ما ميدونيم اينا رو! من.. من.. آقا من ميخوام ببينمش!
با ابرو هاي بالا رفته نگاهم کرد و گفت: ببينيش..؟! حواست که هست رسول..؟! به عنوانِ يه زندانيِ امنيتي اينجاست؟!
گفتم: ميدونم آقا.. ميدونم! من.. چيزي نميخوام بگم.. فقط ميخوام بگم که ما ميدونيم کيه.. که حواسمون به کاري که کرده هست.. آقا.. شايد.. شايد اصلا همين باعث بشه بهتر همکاري کنه تو پرونده.. اينکه باعث بشه بدونه يه روزنه ي اميدي براي نجاتش هست. آقا.. نيکي کرده و تو دجله انداخته! من فقط ميخوام بهش بگم که کارش بي جواب نمونده.. همين.
محمد سري تکون داد و گفت: چيزي که ميگي.. براي من ارزشمنده اما، بر اساس اين جايگاه و موقعيت، قضيه پيچيده تره. در کل..ميدوني که فقط دست من نيست! آقاي شهيدي بازجوي پروندهست و آقاي عبدي هم بايد تاييد کنه اين درخواستتو..
تو سکوت نگاهش کردم.
گفت: قولي نميتونم بهت بدم اما.. صحبت ميکنم باهاشون..
لبخندِ محوي زدم و گفتم: ممنونم آقا.. خيلي ممنون..!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت نود و نهم
[رسول]
چند روزي از درخواستي که از محمد داشتم ميگذشت اما، هنوز خبري از پذيرشش نبود.
بهم گفته بود صحبت ميکنه و تا الان، چيزي بهم نگفته بود.. ميدونستم چيزي يادش نميره.. ميدونستم فراموش نميکنه، پس ديگه راجع بهش حرفي نزده بودم و سپرده بودم به خودش... اما حقيقتا، خيلي دلم ميخواست اين اتفاق بيفته و بتونم با اميد حرف بزنم!
بحثِ دلسوزي نبود! بحث ترحم نبود! اون کار هايي رو کرده بود که بايد بابتشون مواخذه ميشد! اعمالي رو مرتکب شده بود که بايد بخاطرشون جواب پس ميداد.. اما، اين وسط، شايد کمکي که کرده بود، مسيرِ چند ماهه ي ما رو، خيلي کوتاه کرده بود.
اميد، خوب تونسته بود از اون جوهره ي انسان بودنش، که پشتِ ظاهرِ خاکستريش پنهان شده استفاده کنه و اين.. برام ارزش داشت..!
کمابيش ميشنيدم که آقاي شهيدي داره بازجويي ها رو کامل ميکنه اما هنوز، محمد چيزي به من راجع به درخواستم نگفته بود..
حوالي ظهر بود.. سايه ي يه نفر رو روي ميز حس کردم.. سر بلند کردم و نگاهش کردم..!
لبخند زد و گفت: خسته نباشي.
داوود بود.
گفتم: ممنون، تو هم همينطور!
اشاره اي به ساعت توي دستم کرد و گفت: بريم نماز و ناهار؟!
همونطوري که به ساعت مُچيم نگاه ميکردم گفتم: چه زود ظهر شد.
اوهومِ آرومي گفت و منتظر نگاهم کرد..
نگاهي به سيستمم انداختم و گفتم: اينم خيليش مونده.. بخوام انجام بدم دير ميشه.. بريم بيايم بعد انجام ميدم.. از روي صندلي بلند شدم.
وضو گرفتيم و رفتيم نمازخونه و نماز خونديم.
داوود گفت: بريم سالن آشپزخونه غذا بخوريم..؟ يا برم بيارم اينجا؟!
در حاليکه خودم رو کناِر ديوار ميکشوندم تا تکيه بدم گفتم: اصلا حوصله ي ميز و صندلي رو ندارم.. همينجا بخوريم؟!
سري تکون داد و گفت: باشه پس ميگيرم ميارم..
لبخندي زدم و گفتم: دستت درد نکنه.. خير از جوونيت ببيني مادر...!
خنديد و ديوونه اي زيرِ لب گفت!
بلند شد و از نمازخونه بيرون رفت.
چند دقيقه بيشتر نگذشت که همراه سعيد و فرشيد در حاليکه ظرف هاي غذا و ليوان و آب دستشون بود و بلند بلند صحبت ميکردن اومدن به نمازخونه!
اطرافو نگاه کردم ببينم کسي خواب هست يا نه.
کنارم اومدن و نشستن!
رو به سعيد که صداش از همه بلند تر بود گفتم: چه خبره آقا سعيد؟! کبکت خروس ميخونه ها!
چهار زانو نشست و گفت: خروس ميخونه، چه خروسي!
سوالي داوود رو نگاه کردم! شونه اي به نشونه ي بي اطلاعي بالا انداخت.. گفتم: خب چي شده حالا!؟
سعيد ظرف هاي غذا رو جلومون گذاشت و گفت: ميگم بهت حالا.. اول يه سوال داشتم!
نيم نگاهي به فرشيد انداخت و بعد رو به من گفت: يه سري نيرو ميخوايم.. از کجا بايد بگيريم؟!
گفتم: اممم.. نيرو که.. بستگي داره نيروي چي بخوايد.. بايد آقا محمد درخواست بده از اداره بفرستن ديگه.. برا چي حالا؟! کجا کمبود نيرو داريم!؟
سعيد با لبخند مرموزي گفت: نه، برا اداره نميخوايم.. نيروي خدماتي ميخوام، سه چهار تا.. کار شخصيه! برا کمک و باربري و اينطور چيزا..
نگاهي به فرشيد و داوود انداختم! فرشيد نه، اما داوود مثل خودم گيج شده بود!
جواب دادم: نميدونم والا فکر کنم تو اين آگهي نيازمنديهاي روزنامه باشه.. يا تو اينترنت سرچ کني بياره برات! حالا.. نيروي خدماتي براي چي ميخواي!؟
درِ ظرفِ غذاش رو باز کرد و گفت: هيچي..! عروسي يکي از دوستامه! ميخوام چند نفرو بفرستم کمک.. حالا اگه کارشون خوب باشه شايد بگم ساقدوشم وايسن..!
و بعد با آرنج به پهلويِ فرشيد زد و گفت: مگه نه فرشيد!؟
فرشيد خنده ي کوتاهي کرد و گفت: خب حالا سعيد.. بسه.
نگاهي به فرشيد کردم..خنده ي توأم با خجالتش..فقط يه مفهوم ميتونست داشته باشه!
رو به سعيد با يه لحنِ پر از ذوق و تعجب گفتم: نه؟!؟
سعيد پلک رو هم گذاشت و گفت: چرا!!
فرشيدو نگاه کردم.. خواستم چيزي بگم که گفت: رسول تو رو خدا نمازخونه ايما!
خنديدم!! گفتم: حواسم هست!! واي فرشيد، جور شد بالاخره..آره؟!
سر تکون داد و گفت: آره.. بالاخره!
داوود که انگار تازه ماجرا رو فهميده بود با لبخند گفت: مبارکه آقا فرشيييد مبارکه...! اين دوتا ميدونستن آره؟!
نگاهش کردم و گفتم: نه بابا! قبلنا يه چيزايي بهم گفته بود!
بعد با ذوق رومو سمت فرشيد برگردوندم و گفتم: کِي به سلامتي.!؟
گفت: آخر اين ماه خدا بخواد.
گفتم: به به.. آقا به به! مبارکه! حيف که نمازخونه ايم.. حيف! وگرنه يه کاري ميکردم کل سايت مجبورت کنن شيريني
بدي!
نگاهي به دور و برم انداختم و گفتم: راستي شهاب شيريني کو؟!
داوود خنديد و گفت: شهاب شيريني چيه؟!
گفتم: همهش شيريني ميفته به گردنش خب! ميخوام بگم بياد شيرينيشو بگيره!
خنديدن! فرشيد گفت: پايينه.. آقاي شهيدي کارش داشت!
گفتم: خب پس.. تا بعد از ظهر که بري نون خامه ايو بگيري مياد!
شنيدن اين خبر، خيلي حس خوبي داشت برام... شايد.. شايد بعد از اينهمه دغدغه، لازم بود شنيدن همچين چيزي، اونم براي
فرشيد، که ميدونستم چند وقته درگير حل شدنِ اين قضيهست..!
نيم ساعتي انگار از دنياي واقعيمون فاصله گرفته بوديم.. نيم ساعتي که اون ناهارِ ساده رو کنار هم خورديم و از هر چيزي صحبت کرديم و خنديديم..!
انگار، هممون به اين رها بودن هرچند کوتاه، احتياج داشتيم.
آخراي غذامون بود، که گوشي من زنگ خورد. از جيبم بيرون آوردم و نگاهش کردم.. محمد بود.. جواب دادم: جانم آقا؟!
بي مقدمه گفت: کجايي رسول؟!
گفتم: نمازخونم آقا.. چيزي شده؟!
گفت: آقاي شهيدي پايين منتظرته، بخش دو.. برو پيشش راهنماييت ميکنه، براي چيزي که خواسته بودي.
منظورش.. ديدن اميد بود..؟!
گفتم: آقا.. درست شد..؟ يني.. ميشه؟!
جواب داد: صحبت کردم باهاشون.. قبول کردن.. فقط رسول، حواست به شرايط و موقعيت باشه! ميدونم ميدوني.. اما بازم بهت ميگم!
گفتم: چشم آقا.. چشم حواسم هست..! ممنون! خيلي ممنون!
گفت: خيلي خب ديگه، آقاي شهيدي منتظرته.. برو پايين..!
چشمي گفتم و ازش تشکر کردم.. تماسو قطع کردم!
بچه ها تو سکوت نگاهم ميکردن! کنجکاو بودن!
داوود گفت: چيزي شده؟!
جواب دادم: نه..! يني.. ميگم بهتون! فقط، الان بايد برم..
نگاهي به ظرف هاي غذا کردم و بعد نگاهي به داوود! خنديد و گفت: اينجوري نگاه نکن!! برو به کارت برس درست ميکنم اينا رو..!
گفتم: دمت گرم!
بلند شدم.. ازشون جدا شدم و به سمت طبقه ي پايين رفتم!
توي راه سعي ميکردم اتفاقات و جملاتي که قراره رد و بدل بشه رو پيش بيني کنم اما، ذهنم ياري نميکرد! انگار نه انگار که
سه، چهار روز منتظر اين بودم که بتونم ببينمش! اين ديدار، بعد از اون همه روزي که کنارش بودم، با اين موقعيت و وضعيت.. برام عجيب بود!
از پله ها پايين رفتم.. اين پله ها به اتاق هايي ختم ميشدن که من، با يکيشون.. خاطراتِ زيادي داشتم.. غم عجيب، تنهاييِ طاقت فرسا، جوونه ي اميد... و در نهايت اعتماد! اينا همه چيزايي بودن که من، تو اين اتاق تجربه کرده بودم..!
از راهرو رد شدم و به سالن کوچيکي که اتاقا توش قرار داشتن رسيدم.. آقاي شهيدي روي يه صندلي نشسته بود و در حاليکه عينک مطالعهش روي چشمش بود داشت چيزي توي برگه مينوشت.. از روي ظاهرش و سن و سالش و اينکه محمد گفته بود منتظرمه شناخته بودمش.
از صداي قدم هام سرش رو بالا آورد و گفت: اومدي رسول؟!
کنارش رفتم و گفتم: بله آقا..
از روي صندلي بلند شد.. برگهش رو داخل پوشه گذاشت و گفت: اون اتاقشه.. خيلي طولاني نشه، نکات امنيتي رو هم که
خودت از من وارد تري! دادن اطلاعات، حرفي که مخل پرونده باشه، يا هر چيزي شبيه اينا.. نبايد گفته بشه.. درسته رسول جان؟!
تند سر تکون دادم و گفتم: بله آقا.. بله!
گفت: خب.. برو..من تو اتاق کنترلم اگر کارم داشتي!
تشکر کردم و به سمت اتاقش حرکت کردم.. پشت در ايستادم.. نفس عميقي کشيدم!
مسئول اتاق در رو باز کرد..
صدای باز کردنِ قفل آهني توي اون راهرويِ خالي پيچيد!
در باز شد و رفتم داخل..
روي صندلي، پشت اون ميزِ پلاستيکي، پشت به در نشسته بود..سرش رو به چپ برگردوند اما هنوز منو نميديد.. بايد کامل برميگشت.
جلو رفتم..! از سمت راستش.. و کنار صندليِ روبروش ايستادم.
خسته بود.. اينو از حرکاتش ميشد فهميد.. هيچ عجله اي براي ديدن چهره ي من نميکرد.
به کندي سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد..
پنج ثانيه، خيره نگاهم کرد و بعد، نگاِه بي روحش تبديل شد به يه نگاه ُپر از تعجب.. لب هاش باز و بسته ميشد تا چيزي بگه!
از روي صندلي بلند شد..هنوز با شوک نگاهم ميکرد..
با ُبهت گفت: َا.. َامير.. اميرعلي..!
همونطوري که صندليِ سفيدِ روبروش رو عقب ميکشيدم تا بشينم، لبخندِ محوي زدم و گفتم: سلام.
ايستاده بود.. و هنوز مبهوت نگاهم ميکرد.
گفت: تو.. تو کجا بودي..؟ کجا رفتي؟ من.. من خيلي دنبالت گشتم! خ..خوبي؟؟
گفتم: خوبم... نميشيني..؟!
تند سر تکون داد و نشست.. انگار.. انگار اصلا يادش رفته بود که کجاست و کجاييم!
گفت: چطوري رسيدي ايران اميرعلي؟؟
و بعد.. نگاهي به اطرافش انداخت..! موقعيتش رو حّلاجي کرد!
گفت: اينجا.. اينجا چيکار ميکني؟!
لبخند زدم! نه يه لبخندِ پيروزمندانه.. نه! يه لبخند.. به معنايِ کوچک بودنِ اين دنيا.. به معنايِ خيلي خيلي کوچک بودن اين دنيا.