#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت نود و نهم
[رسول]
چند روزي از درخواستي که از محمد داشتم ميگذشت اما، هنوز خبري از پذيرشش نبود.
بهم گفته بود صحبت ميکنه و تا الان، چيزي بهم نگفته بود.. ميدونستم چيزي يادش نميره.. ميدونستم فراموش نميکنه، پس ديگه راجع بهش حرفي نزده بودم و سپرده بودم به خودش... اما حقيقتا، خيلي دلم ميخواست اين اتفاق بيفته و بتونم با اميد حرف بزنم!
بحثِ دلسوزي نبود! بحث ترحم نبود! اون کار هايي رو کرده بود که بايد بابتشون مواخذه ميشد! اعمالي رو مرتکب شده بود که بايد بخاطرشون جواب پس ميداد.. اما، اين وسط، شايد کمکي که کرده بود، مسيرِ چند ماهه ي ما رو، خيلي کوتاه کرده بود.
اميد، خوب تونسته بود از اون جوهره ي انسان بودنش، که پشتِ ظاهرِ خاکستريش پنهان شده استفاده کنه و اين.. برام ارزش داشت..!
کمابيش ميشنيدم که آقاي شهيدي داره بازجويي ها رو کامل ميکنه اما هنوز، محمد چيزي به من راجع به درخواستم نگفته بود..
حوالي ظهر بود.. سايه ي يه نفر رو روي ميز حس کردم.. سر بلند کردم و نگاهش کردم..!
لبخند زد و گفت: خسته نباشي.
داوود بود.
گفتم: ممنون، تو هم همينطور!
اشاره اي به ساعت توي دستم کرد و گفت: بريم نماز و ناهار؟!
همونطوري که به ساعت مُچيم نگاه ميکردم گفتم: چه زود ظهر شد.
اوهومِ آرومي گفت و منتظر نگاهم کرد..
نگاهي به سيستمم انداختم و گفتم: اينم خيليش مونده.. بخوام انجام بدم دير ميشه.. بريم بيايم بعد انجام ميدم.. از روي صندلي بلند شدم.
وضو گرفتيم و رفتيم نمازخونه و نماز خونديم.
داوود گفت: بريم سالن آشپزخونه غذا بخوريم..؟ يا برم بيارم اينجا؟!
در حاليکه خودم رو کناِر ديوار ميکشوندم تا تکيه بدم گفتم: اصلا حوصله ي ميز و صندلي رو ندارم.. همينجا بخوريم؟!
سري تکون داد و گفت: باشه پس ميگيرم ميارم..
لبخندي زدم و گفتم: دستت درد نکنه.. خير از جوونيت ببيني مادر...!
خنديد و ديوونه اي زيرِ لب گفت!
بلند شد و از نمازخونه بيرون رفت.
چند دقيقه بيشتر نگذشت که همراه سعيد و فرشيد در حاليکه ظرف هاي غذا و ليوان و آب دستشون بود و بلند بلند صحبت ميکردن اومدن به نمازخونه!
اطرافو نگاه کردم ببينم کسي خواب هست يا نه.
کنارم اومدن و نشستن!
رو به سعيد که صداش از همه بلند تر بود گفتم: چه خبره آقا سعيد؟! کبکت خروس ميخونه ها!
چهار زانو نشست و گفت: خروس ميخونه، چه خروسي!
سوالي داوود رو نگاه کردم! شونه اي به نشونه ي بي اطلاعي بالا انداخت.. گفتم: خب چي شده حالا!؟
سعيد ظرف هاي غذا رو جلومون گذاشت و گفت: ميگم بهت حالا.. اول يه سوال داشتم!
نيم نگاهي به فرشيد انداخت و بعد رو به من گفت: يه سري نيرو ميخوايم.. از کجا بايد بگيريم؟!
گفتم: اممم.. نيرو که.. بستگي داره نيروي چي بخوايد.. بايد آقا محمد درخواست بده از اداره بفرستن ديگه.. برا چي حالا؟! کجا کمبود نيرو داريم!؟
سعيد با لبخند مرموزي گفت: نه، برا اداره نميخوايم.. نيروي خدماتي ميخوام، سه چهار تا.. کار شخصيه! برا کمک و باربري و اينطور چيزا..
نگاهي به فرشيد و داوود انداختم! فرشيد نه، اما داوود مثل خودم گيج شده بود!
جواب دادم: نميدونم والا فکر کنم تو اين آگهي نيازمنديهاي روزنامه باشه.. يا تو اينترنت سرچ کني بياره برات! حالا.. نيروي خدماتي براي چي ميخواي!؟
درِ ظرفِ غذاش رو باز کرد و گفت: هيچي..! عروسي يکي از دوستامه! ميخوام چند نفرو بفرستم کمک.. حالا اگه کارشون خوب باشه شايد بگم ساقدوشم وايسن..!
و بعد با آرنج به پهلويِ فرشيد زد و گفت: مگه نه فرشيد!؟
فرشيد خنده ي کوتاهي کرد و گفت: خب حالا سعيد.. بسه.
نگاهي به فرشيد کردم..خنده ي توأم با خجالتش..فقط يه مفهوم ميتونست داشته باشه!
رو به سعيد با يه لحنِ پر از ذوق و تعجب گفتم: نه؟!؟
سعيد پلک رو هم گذاشت و گفت: چرا!!
فرشيدو نگاه کردم.. خواستم چيزي بگم که گفت: رسول تو رو خدا نمازخونه ايما!
خنديدم!! گفتم: حواسم هست!! واي فرشيد، جور شد بالاخره..آره؟!
سر تکون داد و گفت: آره.. بالاخره!
داوود که انگار تازه ماجرا رو فهميده بود با لبخند گفت: مبارکه آقا فرشيييد مبارکه...! اين دوتا ميدونستن آره؟!
نگاهش کردم و گفتم: نه بابا! قبلنا يه چيزايي بهم گفته بود!
بعد با ذوق رومو سمت فرشيد برگردوندم و گفتم: کِي به سلامتي.!؟
گفت: آخر اين ماه خدا بخواد.
گفتم: به به.. آقا به به! مبارکه! حيف که نمازخونه ايم.. حيف! وگرنه يه کاري ميکردم کل سايت مجبورت کنن شيريني
بدي!
نگاهي به دور و برم انداختم و گفتم: راستي شهاب شيريني کو؟!
داوود خنديد و گفت: شهاب شيريني چيه؟!
گفتم: همهش شيريني ميفته به گردنش خب! ميخوام بگم بياد شيرينيشو بگيره!
خنديدن! فرشيد گفت: پايينه.. آقاي شهيدي کارش داشت!
گفتم: خب پس.. تا بعد از ظهر که بري نون خامه ايو بگيري مياد!
شنيدن اين خبر، خيلي حس خوبي داشت برام... شايد.. شايد بعد از اينهمه دغدغه، لازم بود شنيدن همچين چيزي، اونم براي
فرشيد، که ميدونستم چند وقته درگير حل شدنِ اين قضيهست..!
نيم ساعتي انگار از دنياي واقعيمون فاصله گرفته بوديم.. نيم ساعتي که اون ناهارِ ساده رو کنار هم خورديم و از هر چيزي صحبت کرديم و خنديديم..!
انگار، هممون به اين رها بودن هرچند کوتاه، احتياج داشتيم.
آخراي غذامون بود، که گوشي من زنگ خورد. از جيبم بيرون آوردم و نگاهش کردم.. محمد بود.. جواب دادم: جانم آقا؟!
بي مقدمه گفت: کجايي رسول؟!
گفتم: نمازخونم آقا.. چيزي شده؟!
گفت: آقاي شهيدي پايين منتظرته، بخش دو.. برو پيشش راهنماييت ميکنه، براي چيزي که خواسته بودي.
منظورش.. ديدن اميد بود..؟!
گفتم: آقا.. درست شد..؟ يني.. ميشه؟!
جواب داد: صحبت کردم باهاشون.. قبول کردن.. فقط رسول، حواست به شرايط و موقعيت باشه! ميدونم ميدوني.. اما بازم بهت ميگم!
گفتم: چشم آقا.. چشم حواسم هست..! ممنون! خيلي ممنون!
گفت: خيلي خب ديگه، آقاي شهيدي منتظرته.. برو پايين..!
چشمي گفتم و ازش تشکر کردم.. تماسو قطع کردم!
بچه ها تو سکوت نگاهم ميکردن! کنجکاو بودن!
داوود گفت: چيزي شده؟!
جواب دادم: نه..! يني.. ميگم بهتون! فقط، الان بايد برم..
نگاهي به ظرف هاي غذا کردم و بعد نگاهي به داوود! خنديد و گفت: اينجوري نگاه نکن!! برو به کارت برس درست ميکنم اينا رو..!
گفتم: دمت گرم!
بلند شدم.. ازشون جدا شدم و به سمت طبقه ي پايين رفتم!
توي راه سعي ميکردم اتفاقات و جملاتي که قراره رد و بدل بشه رو پيش بيني کنم اما، ذهنم ياري نميکرد! انگار نه انگار که
سه، چهار روز منتظر اين بودم که بتونم ببينمش! اين ديدار، بعد از اون همه روزي که کنارش بودم، با اين موقعيت و وضعيت.. برام عجيب بود!
از پله ها پايين رفتم.. اين پله ها به اتاق هايي ختم ميشدن که من، با يکيشون.. خاطراتِ زيادي داشتم.. غم عجيب، تنهاييِ طاقت فرسا، جوونه ي اميد... و در نهايت اعتماد! اينا همه چيزايي بودن که من، تو اين اتاق تجربه کرده بودم..!
از راهرو رد شدم و به سالن کوچيکي که اتاقا توش قرار داشتن رسيدم.. آقاي شهيدي روي يه صندلي نشسته بود و در حاليکه عينک مطالعهش روي چشمش بود داشت چيزي توي برگه مينوشت.. از روي ظاهرش و سن و سالش و اينکه محمد گفته بود منتظرمه شناخته بودمش.
از صداي قدم هام سرش رو بالا آورد و گفت: اومدي رسول؟!
کنارش رفتم و گفتم: بله آقا..
از روي صندلي بلند شد.. برگهش رو داخل پوشه گذاشت و گفت: اون اتاقشه.. خيلي طولاني نشه، نکات امنيتي رو هم که
خودت از من وارد تري! دادن اطلاعات، حرفي که مخل پرونده باشه، يا هر چيزي شبيه اينا.. نبايد گفته بشه.. درسته رسول جان؟!
تند سر تکون دادم و گفتم: بله آقا.. بله!
گفت: خب.. برو..من تو اتاق کنترلم اگر کارم داشتي!
تشکر کردم و به سمت اتاقش حرکت کردم.. پشت در ايستادم.. نفس عميقي کشيدم!
مسئول اتاق در رو باز کرد..
صدای باز کردنِ قفل آهني توي اون راهرويِ خالي پيچيد!
در باز شد و رفتم داخل..
روي صندلي، پشت اون ميزِ پلاستيکي، پشت به در نشسته بود..سرش رو به چپ برگردوند اما هنوز منو نميديد.. بايد کامل برميگشت.
جلو رفتم..! از سمت راستش.. و کنار صندليِ روبروش ايستادم.
خسته بود.. اينو از حرکاتش ميشد فهميد.. هيچ عجله اي براي ديدن چهره ي من نميکرد.
به کندي سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد..
پنج ثانيه، خيره نگاهم کرد و بعد، نگاِه بي روحش تبديل شد به يه نگاه ُپر از تعجب.. لب هاش باز و بسته ميشد تا چيزي بگه!
از روي صندلي بلند شد..هنوز با شوک نگاهم ميکرد..
با ُبهت گفت: َا.. َامير.. اميرعلي..!
همونطوري که صندليِ سفيدِ روبروش رو عقب ميکشيدم تا بشينم، لبخندِ محوي زدم و گفتم: سلام.
ايستاده بود.. و هنوز مبهوت نگاهم ميکرد.
گفت: تو.. تو کجا بودي..؟ کجا رفتي؟ من.. من خيلي دنبالت گشتم! خ..خوبي؟؟
گفتم: خوبم... نميشيني..؟!
تند سر تکون داد و نشست.. انگار.. انگار اصلا يادش رفته بود که کجاست و کجاييم!
گفت: چطوري رسيدي ايران اميرعلي؟؟
و بعد.. نگاهي به اطرافش انداخت..! موقعيتش رو حّلاجي کرد!
گفت: اينجا.. اينجا چيکار ميکني؟!
لبخند زدم! نه يه لبخندِ پيروزمندانه.. نه! يه لبخند.. به معنايِ کوچک بودنِ اين دنيا.. به معنايِ خيلي خيلي کوچک بودن اين دنيا.
هنوز نگاهم ميکرد.. به چشمام.. به لبخندم.. ُبهتِ توي چشماش.. کم کم داشت تغيير ميکرد.. داشت نوعش عوض ميشد! کم کم، داشت تبديل ميشد به تعجب..!
سرش رو به طرفين تکون داد و با صدايي که به سختي شنيده ميشد گفت: نه..!
بي حرف نگاهش ميکردم..!
ادامه داد: تو.. يني..
انگشت اشارهش رو بالا آورد و سمتم گرفت
_تو..
طرافو نگاه کرد
_اينجا.. يني.. تو..
ميدونستم چي ميخواد بگه! بين حرفش رفتم و گفتم: آره!
نميدونستم.. اون لحظه نميدونستم چيه عکس العملش.. از اينکه رکب خورده.. از اينکه تمام اين مدت هواي کسيو داشته که قصدِش نفوذ بوده! هواي کسيو داشته که شايد الان، عامل دستگيريشه..! نميدونستم اما، حس ميکردم کاري که دارم انجام ميدم لازمه! اين آشنايي.. اين ديدار.. لازمه!
دستي که سمت من گرفته بود رو روي ميز گذاشت و دست چپش رو رويِ دهاني که از تعجب نيمه باز مونده بود..!
با همون صدايِ ضعيفش گفت: چطوري..؟
نفس عميقي کشيدم!
صداش حالا.. کمي ميلرزيد..! گفت: تمام.. تمام مدت.. تمامِ اون مدت تو.. مامور بودي..؟
سر تکون دادم! حس ميکردم فرصتِ کافي ميخواد براي ابراز هيجاني که داشت..!
انگار که چيزي يادش افتاده باشه گفت: اون.. اون مشکلت.. يني.. حافظهت.. اينا.. همه نقشه بود..؟
دست هامو روي ميز تو هم قفل کردم و گفتم: هيچکدوم..! هيچکدوم از اتفاقاتي که اونجا افتاد و تو توشون حضور داشتي.. با برنامه ي قبلي نبود!
اون تصادف، اون حادثه، اون بيماري براي من.. تمامش از پيش تعيين نشده بود!
هنوز گيج بود.. هنوز داشت سعي ميکرد اتفاقات رو به هم ربط بده.. گفت: يني.. اميرعلي يني.. واي.. واي نميفهمم..!
حق داشت.. حق داشت تعجب کنه از اين اتفاقات.. کسي که زخمي پيداش کردي، بردي مداواش کردي، جلوي مافوقت
ايستادي تا بتوني برش گردوني، هيچ تحميلي براي پذيرشش نداشتي و حالا، فهميدي مامور بوده! حق داشت از عجيب بودن اين داستان تعجب کنه!
گفت: اون روز.. اون روز توي کلبه.. خودي.. خودي اومده بود دنبالت.. آره..؟
سر تکون دادم!
خنده ي عصبي اي کرد.. گفت: من.. من چند روز دنبالت بودم! البته.. وقتي تونستم دنبالت بگردم!
گوشه ي پيشونيش.. جاي يه زخم بود.. يا.. بهتر بگم.. جاي يه بخيه.. چيزي که.. يادم نميومد قبلا ديده باشمش.. برام جلب توجه کرده بود! اما.. چيزي نگفته بودم..سکوت کرده بود.. اخم ريزي داشت! جاي تعجب نبود! حتي اگر باهام گلاويز ميشد، يه واکنش طبيعي بود..! انتظارش رو داشتم!
گفتم: من.. نيومدم اينجا.. که فخر بفروشم برات. که بگم کي ام و چي ام و چيکارهم و چيکار کردم.. اميد..
سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد.. اما هنوز اخم داشت.
ادامه دادم: تو.. تو شايد اگه ميدونستي من کي ام، کمکي بهم نميکردي! اما.. به يکي.. به يکي که هموطنت بود، يکي که اونجا گير افتاده بود، يکي که براي اطرافيانت مهم نبود زنده يا مرده بودنش، کمک کردي..! نميدونم ولي.. چيزي که ازت ديدم.. تو تمام اون چند روز، اين بود که تو، شايد فقط يه مهره باشي.. يه مهره ي عملکردي! نه يه عضو راهبر! نه يه عضوي که موافقه با اين ايده.
الان.. فقط اومدم اينجا، بهت بگم که، تمام کارات.. تمام کارايي که کردي و باعث شد يه باند بزرگي که شايد آبرومندانه دارن
قاچاق انسان ميکنن به اسمِ کار و تحصيل و خيلي راحت اگر ببينن منفعتشون چيز ديگهست ميکشنشون، حالا گرفته بشه..
جمع بشه! باندي که شايد خودتم.. يه گوشهش باشي.. يه مهرهش باشي..
من نخوندم پروندهتو.. نخوندم جرمتو و اعترافاتتو اما.. فقط خواستم بگم هر چيزي که باشه.. من هر چي ازت ديدم و شنيدمو ضميمهش ميکنم! تمام کاراتو.. کمک.. کمک هايي که حتي ناخواسته کرديو ضميمهش ميکنم.. خواستم بگم.. من اين کارو ميکنم اما.. خودتم تلاش کن.. براي بهتر پيش رفتن مسير پرونده.. اينا کمکت ميکنن.. شايد.. يني.. شايد بهتر کنن مسير پيشِ روتو.
نگاهش کردم.. اثري از اخمي که بين ابرو هاش بود، باقي نمونده بود.
طوري نگاهم ميکرد.. که انگار.. متوجه منظورم نشده.
بريده گفت: من.. من.. نفهميدم چي گفتي..! يني! حس ميکنم اشتباه متوجه شدم.. منظورت.. منظورت چيه؟!
لبخندي زدم! گفتم: منظورم اينه که.. کارايي که انجام دادي، باعث ميشه وضعيت پروندهت خيلی خوب پيش بره.. و مطمئن باش که ناديده گرفته نميشن.
نگاهش رو بين چشمام جا به جا کرد..! دنبالِ اعتماد ميگشت انگاري.
آروم گفت: چطور ممکنه.. نميدونم.. نميدونم شايد بخاطر اينه که از جايي اومدم که اينا.. اين حرفا.. هيچ معنياي ندارن.. هيچ ارزشي ندارن! از جايي که بخاطر همين کمکي که ميگي.. بخاطر شکي که بهم کردن، جز زخم چيزي برام نمونده! چطور ممکنه..!؟
نگاهم دوباره به زخم سرش کشيده شد..
حدسم درست بوده يني..؟!
گفتم: فهميدن چيکار کردي..؟!
پوزخندي زد و گفت: اگه فهميده بودن به نظرت زنده بودم اميرعلي..؟
نگاهم کرد و با شک پرسيد: اميرعلي.. اسمت.. اسمت اميرعليه..؟ يني.. اسم واقعيت..؟!
گفتم: اسم مهم نيست.. مهم اينه که من همون آدمم که بودم..! تو هم هموني! هر چي دلت ميخواد صدام کن!
مکث کوتاهي کرد و حرفِ قبليشو ادامه داد: نفهميدن کار من بوده اما.. فراهاني خيلي عصباني شد.. منتظر تحويل گرفتنت از اتابکي بود.. همه چيز افتاد تقصير من و بي حواسی مصلحتيم که باعثِ فرار کردنت شده بود..! اين زخمم حاصل يه تنبيهِ کوچيکه.
سر تکون دادم.. آروم گفتم: متاسفم..!
لبخند زد..! گفت: من نگرانيم اين بود که آدماي رفيع اومده باشن سراغت.. اگر ميدونستم ايراني.. اين زخم، هزينه اي نبود در برابرش!
نفس عميقي کشيدم و به ساعت مچيم نگاه کردم.. وقتم تموم شده بود..
گفتم: من.. بايد برم.. فقط.. اومده بودم همينو بگم بهت..! راحت نيومدم اينجا..سخت بود اومدنم! سخت بود اجازه دادن.. ولي اومدم تا فقط بهت اينا رو بگم.. بقيه ي مسير.. با خودته.
و بعد از چند ثانيه از روي صندلي بلند شدم.
خواستم به سمت در برم.. از کنارش رد شدم و دستي به شونهش زدم!
صدام زد: اميرعلي!
ايستادم.. به سمتش برگشتم..
از روي صندليش بلند شد.. نگاهم کرد!
گفت: يادته.. بهم گفتي مرگ برات بهتره.. تا رسيدن به جايگاهي که من توش ايستادم..؟
بي حرف سر تکون دادم..
دست هاشو از هم باز کرد و گفت: ميبيني؟! هيچي از اون جايگاه نمونده. هيچي.
خنديد! ادامه داد: اما.. اما من.. اصلا ناراحت نيستم!
چيزي که ميشنيدم.. برام عجيب بود اما، از اميد.. از کسي که من ترديدش رو بين تاريکي و روشني، شايد چند هفته، هر روز ديده بودم، بعيد نبود..!
لبخندي به روش زدم.. سري تکون دادم و زير لب گفتم: به اميد ديدار.. شايد، يه جايي بهتر از اينجا.
و از اتاق بيرون رفتم..
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
پارت صدم(آخر)
[محمد]
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
از روي صندليم بلند شدم و دستي به چشم هام کشيدم. ساعت ديواريِ اتاقم، پنج عصر رو نشون ميداد.. بلند شدم و کناِر پنجره ي اتاقم رفتم.. پرده هاي کرکره اي رو با دستم کمي کنار زدم و پايينو نگاه کردم!
بچه ها سر کارشون بودن.
همه چي آرومه تر شده بود.. روي روال افتاده بود.. تقريبا ميشه گفت، پرونده ي مهاجر، حتي بهتر از اون چيزي که فکر
ميکردم به آخرش نزديک شده بود.
از تلاش هاي شبانه روزي بچه ها و هم فکريشون نميشد گذشت اما، کمک اميدِ مشرقي رو هم نميتونستم ناديده بگيرم!
يه هفته از آوردنشون گذشته بود که از بچه هاي نگهباني زنگ زدن و گفتن ميخواد بازجو و مسئول پرونده رو ببينه و خيلي عجله داره..! آقاي شهيدي سايت نبود.. ساعت، حوال ِي يازدِه شب بود.
رفته بودم پايين.. تعجب نگاه و ناباوريش از ديدن من بماند..! انقدر عجله داشت براي حرفي که ميخواست بزنه که توي چند ثانيه مسلط شد به خودش و تعجبش رو از ديدنم کنار گذاشت..
يه کاغذ خواست.. دست هاش ميلرزيد وقتي داشت چيزي رو مينوشت!
آدرس يه سايت رو نوشت با چند تا کد و رمز..!
گفته بود که توي اين سايت پر از اطلاعاتِ مخفيانه اي هست که اتابکي ثبت کرده.. به ساعتِ روي ديوار نگاه ميکرد..
گفت تا ساعتِ دوازده اون شب، طبق برنامه ريزيِ اون سايت، تمام اطلاعات پاک ميشن.. گفت به اين نتيجه رسيده که بايد اينو بهمون بگه..!
اون شب، اونجا، ساعت يازده و ربع بود و چهل و پنج دقيقه بيشتر براي به دست آوردنِ چيزي که ميگفت وقت نمونده بود!
راستي آزمايي حرف هاش و ورود به اون سايت طول ميکشيد.. شايد حتي بيشتر از چهل و پنج دقيقه..
وقت موندن و بيشتر صحبت کردن باهاش نبود.. با عجله از پيشش رفتم..
و اون شب، علي تونست به اون سايت وارد بشه و قبل از پاک شدنِ اون اطلاعات، تمامش رو سيو کنه.
اون شب، من بيشتر از قبل، به دليلِ اصرارِ رسول براي ديدنش پي برده بودم و اميدوار بودم تمام اين کار ها، توي دادگاهي که بعد ها تشکيل ميشد، بتونه خيلي کمکش کنه...خيلي زياد!
و حالا، يک ماه از اون اتفاق ها ميگذشت.
نفس عميقي کشيدم و از پنجره فاصله گرفتم..
به سمتِ ميزم برگشتم..
پنجشنبه بود! امروز، يني.. امشب، عروسي فرشيد بود.
بچه ها خيلي خوشحال بودن! به سرانجام رسيدن پرونده هم، مزيد بر علت خوشحاليشون شده بود..!
فرشيد که مرخصي بود.. رسول و سعيد تا ساعت هفت بيشتر شيفت نبودن اما، شهاب و داوود بايد شب رو ميموندن! علي و صادق اما، قبول کرده بودن که به جاشون بمونن سايت تا اونا بتونن به عروسي برسن.
قرار بر اين بود که منم باهاشون برم اما، يه اتفاق غيرمنتظره، مانع شده بود.
نگاهي به پوشه ي مقوايي رويِ ميزم انداختم! با ماژيکِ مشکي، درشت روش نوشته شده بود "هموطن".
نيم ساعتي ميشد که آقاي عبدي صدام کرده بود و اين پرونده رو بهم داده بود.. يه پرونده ي جديد که احتمالا.. بايد به روند کاريمون اضافه ميشد!
پرونده اي که با توجه به صحبت هاي آقاي عبدي، هدفش، استقلال و امنيت و آرامشِ اين مردم بود.
اتفاق هاي عجيب و غيرمعمولي توي خراسان در حالِ وقوع بود.. اتفاقاتِ عجيبي که احتمالا، ميشد به اين پرونده ي جديد ربطش داد و آقاي عبدي گفته بود که من.. بايد هر چه سريعتر ميرفتم و از نزديک بررسي ميکردم.. بايد مطمئن ميشديم!
گوشيِ روي ميزم رو برداشتم و شماره ي ميز رسول رو گرفتم.. بعد از چند ثانيه جواب داد: جانم آقا!؟
گفتم: چه ميکني رسول!؟
گفت: آقا تايپ اظهارات متهمين رو دارم انجام ميدم.. آخراشم.. کاري داشتيد باهام؟!
گفتم: خيلي مونده رسول؟!
مکثِ کوتاهي کرد و گفت: آقا نيم ساعت ديگه تمومه.. چطور..؟
دير بود.. بايد ميرفتم.
گفتم: ميتوني بياي اتاقم چند لحظه..؟!
سريع گفت: آره آقا.. حتما! الان ميام.
و بعد تماسو قطع کرديم..
به دو دقيقه نکشيد که درِ اتاقم زده شد.
درو نيمه باز کرد و گفت: آقا با اجازه!
لبخندي زدم و گفتم: بيا داخل!
دو قدم اومد تو، و وسط اتاق ايستاد.
گفتم: بشين رسول..!
و خودمم از پشت ميزم بلند شدم تا روبروش بشينم.. لبخند داشت و شور و اشتياقش رو نميتونست پنهان کنه!
از خوشحاليشون حسِ خوبي ميگرفتم.
از روي ميز، از لايِ برگه هاي کتابم، پاکتي رو بيرون آوردم..
جلوش گرفتم و گفتم: يه زحمتي دارم برات..نگاهي به پاکت انداخت و گفت: جانم آقا..؟
گفتم: بگير اينو!
با دو تا دستش پاکتو گرفت و منتظر نگاهم کرد..!
گفتم: اينو بي زحمت شب بده به فرشيد.
نگاهش رو بين من و پاکت جا به جا کرد و گفت: اين.. اين چيه آقا..؟
به پشتي صندلي تيکه دادم و گفتم: يه هديه ي کوچيکه.. ميخواستم شب بهش بدم اما، نميرسم بيام.. زحمتش ميفته رو
دوش تو..
پاکت رو پايين آورد و رويِ پاش گذاشت..
آروم گفت: آقا.. مگه.. مگه قرار نبود شما هم بيايد..؟!
سري تکون دادم و گفتم: چرا.. ولي.. يه مسئله ي مهم پيش اومده! بايد برم سمت خراسان شمالي.. بجنورد..
نگاهش کنجکاو و شايد کمي نگران بود.. گفت: آقا اتفاقي افتاده؟!
پرونده رو از روي ميزم برداشتم و جلوش گذاشتم..
گفتم: نه، براي اين..
زير لب گفت: "هموطن"..!؟
سر تکون دادم و گفتم: بله!
اثري از اون برقِ نگاهش نبود ديگه! خنديدم و گفتم: ميدي بهش ديگه؟ برنداري فرار کني از کشور خارج بشي؟!
لبخندِ کوتاهي زد.. گفت: کاش شمام بودين آقا..
نگاهي به ساعت انداختم.. بايد کم کم ميرفتم فرودگاه..
گفتم: خيلي دلم ميخواست باشم اما، ميدوني که، گاهي ما کاراي مهم تري داريم براي انجام!
زير لب گفت: ميدونم آقا! تنها.. تنها بايد بريد؟!
گفتم: آره.. فقط براي جمع آوري اطلاعات ميرم.. بايد خودم ببينم شرايطو.. خيلي نميمونم.. فردا پس فردا، خدا بخواد
برميگردم.
سکوتِ کوتاهي توي اتاق حاکم شد.. ساعت پنج و نيم بود.. رو بهش گفتم: بعد از اينکه تايپ کردن متن ها تموم شد، کار سنگين ديگه اي داري تا آخر شيفتت؟!
سر تکون داد و گفت: نه آقا.. همونه فقط..
نفس عميقي کشيدم و همونطوري که از روي صندلي بلند ميشدم گفتم: پس وقت داري منو برسوني فرودگاه!
لبخندي زد و از روي صندلي بلند شد! گفت: بله آقا..حتما..الان.. الان ميخوايد بريد؟!
گفتم: آره، وقت زيادي تا پروازم نمونده!
گفت: پس.. من برم سوييچ ماشينو از پايين بيارم آقا.
گفتم: پس منتظرم..
سمت در رفت.. دستش رو به سمت دستگيره برد اما، انگار پشيمون شد..به سمتم برگشت و گفت: خيلي.. خيلي مراقبِ خودتون باشين.. داداش محمد!
و از در بيرون رفت.
لبخند زدم.
نفس عميقي کشيدم و پرونده رو از روي ميز برداشتم و تويِ کوله پشتيِ کوچيکي که قرار بود همراهم ببرم گذاشتم..
تا رسول برگرده، پشت ميزم نشستم و قرآنِ روي ميزمو برداشتم.. بوسيدمش و چشم هامو بستم و آروم بازش کردم...
براي شروع اين پرونده ي جديد، اضطراب نداشتم اما، مثل هميشه، خوندنش آروم ترم ميکرد.
نگاهم رو روي صفحه هاش انداختم.
《بسم الّٰله الرحمن الرحيم
وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ
و آن ها که در راه ما (با خلوص نیت) جهاد کنند، قطعاً به راه هاي خود، هدايتشان خواهيم کرد و خداوند با نيکوکاران است.
لبخند زدم.. قرآن رو بوسيدم و روي پيشونيم گذاشتم.
در اتاقم زده شد.. رسول بود!
گفت: آقا.. من آمادهم.. بريم!؟
از پشت ميزم بلند شدم.. کوله پشتي و کاپشنم رو برداشتم و گفتم: بريم.
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقیست..🕊
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown