به پشتي صندلي تيکه دادم و گفتم: يه هديه ي کوچيکه.. ميخواستم شب بهش بدم اما، نميرسم بيام.. زحمتش ميفته رو
دوش تو..
پاکت رو پايين آورد و رويِ پاش گذاشت..
آروم گفت: آقا.. مگه.. مگه قرار نبود شما هم بيايد..؟!
سري تکون دادم و گفتم: چرا.. ولي.. يه مسئله ي مهم پيش اومده! بايد برم سمت خراسان شمالي.. بجنورد..
نگاهش کنجکاو و شايد کمي نگران بود.. گفت: آقا اتفاقي افتاده؟!
پرونده رو از روي ميزم برداشتم و جلوش گذاشتم..
گفتم: نه، براي اين..
زير لب گفت: "هموطن"..!؟
سر تکون دادم و گفتم: بله!
اثري از اون برقِ نگاهش نبود ديگه! خنديدم و گفتم: ميدي بهش ديگه؟ برنداري فرار کني از کشور خارج بشي؟!
لبخندِ کوتاهي زد.. گفت: کاش شمام بودين آقا..
نگاهي به ساعت انداختم.. بايد کم کم ميرفتم فرودگاه..
گفتم: خيلي دلم ميخواست باشم اما، ميدوني که، گاهي ما کاراي مهم تري داريم براي انجام!
زير لب گفت: ميدونم آقا! تنها.. تنها بايد بريد؟!
گفتم: آره.. فقط براي جمع آوري اطلاعات ميرم.. بايد خودم ببينم شرايطو.. خيلي نميمونم.. فردا پس فردا، خدا بخواد
برميگردم.
سکوتِ کوتاهي توي اتاق حاکم شد.. ساعت پنج و نيم بود.. رو بهش گفتم: بعد از اينکه تايپ کردن متن ها تموم شد، کار سنگين ديگه اي داري تا آخر شيفتت؟!
سر تکون داد و گفت: نه آقا.. همونه فقط..
نفس عميقي کشيدم و همونطوري که از روي صندلي بلند ميشدم گفتم: پس وقت داري منو برسوني فرودگاه!
لبخندي زد و از روي صندلي بلند شد! گفت: بله آقا..حتما..الان.. الان ميخوايد بريد؟!
گفتم: آره، وقت زيادي تا پروازم نمونده!
گفت: پس.. من برم سوييچ ماشينو از پايين بيارم آقا.
گفتم: پس منتظرم..
سمت در رفت.. دستش رو به سمت دستگيره برد اما، انگار پشيمون شد..به سمتم برگشت و گفت: خيلي.. خيلي مراقبِ خودتون باشين.. داداش محمد!
و از در بيرون رفت.
لبخند زدم.
نفس عميقي کشيدم و پرونده رو از روي ميز برداشتم و تويِ کوله پشتيِ کوچيکي که قرار بود همراهم ببرم گذاشتم..
تا رسول برگرده، پشت ميزم نشستم و قرآنِ روي ميزمو برداشتم.. بوسيدمش و چشم هامو بستم و آروم بازش کردم...
براي شروع اين پرونده ي جديد، اضطراب نداشتم اما، مثل هميشه، خوندنش آروم ترم ميکرد.
نگاهم رو روي صفحه هاش انداختم.
《بسم الّٰله الرحمن الرحيم
وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ
و آن ها که در راه ما (با خلوص نیت) جهاد کنند، قطعاً به راه هاي خود، هدايتشان خواهيم کرد و خداوند با نيکوکاران است.
لبخند زدم.. قرآن رو بوسيدم و روي پيشونيم گذاشتم.
در اتاقم زده شد.. رسول بود!
گفت: آقا.. من آمادهم.. بريم!؟
از پشت ميزم بلند شدم.. کوله پشتي و کاپشنم رو برداشتم و گفتم: بريم.
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقیست..🕊
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
سلام عزیزان
امیدوارم حال شما و همممگی عزیزانتون خوب باشه و آرامش دوباره و به زوووودی برگرده به کشورمون❤️🩹🦋
این روزا،
بیاید دور هم جمع بشیم و همه با هم دعا بخونیم و انرژی مثبتش رو بفرستیم برای نیروهای مسلحمون 🌱🤲🏻
《بسم الله الرحمن الرحیم
إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ
وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا
فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابًا》
هدایت شده از کانال حسین دارابی
Mohsen Chavoshi 1_5098275666688739331.mp3
زمان:
حجم:
13M
عجب چیزی خونده محسن چاووشی
قطعه "علاج" همین امروز منتشر شده
واقعا بینظیر خونده
هم حماسه و خشم توشه
هم امید و آرامش
هم ظالم و خبیث بودن دشمن
هم مظلوم و مقتدر بودن خودمون
گوش بدید و منتشر کنید
#حسین_دارابی | عضوشوید 👇
http://eitaa.com/joinchat/443940864Cf192df24f0
آرامش در این روزها
|هموطن|
عجب چیزی خونده محسن چاووشی قطعه "علاج" همین امروز منتشر شده واقعا بینظیر خونده هم حماسه و خشم توشه
با ما رسیدگان به یقین پس مایلید قمار کنید :))))))
آقای امیرعلی حاجیزاده. شما هم شنیدهاید؟
میگویند جنگ تمام شده. آتش بس شده. صلح شده و این داستانها!
هر چه که هست، انگار فعلا خبری از ترق ترقِ پدافند و ریز پرنده و بمب و موشک نیست. انگار وقت شده تا بعد از دوازده روز به شما فکر کنیم. به شما که اگر یک روز کسی میگفت ممکن است از دستتان بدهیم، میگفتیم محال است! اصلا مگر میشد یک روز برسد که شما را، با آن چهرهی دلنشین نداشته باشیم؟ شما را که هر جملهتان قلبمان را پر از غرور میکرد، نداشته باشیم!؟
آنقدر دوستتان داشتیم که انگار نه انگار یک نظامی بودید. مثل یک تکیهگاهِ مهربان، تمامِ امیدمان به شما بود.
پای هر تهدیدی که وسط میامد، میخندیدیم و میگفتیم " مگه سردار حاجیزاده نداریم"؟!
آری، میدانیم، خودتان گفتید حاجیزادهها هم اگر بروند، مسیر ادامه دارد و راه ادامه دارد و پرقدرت قرار است برویم جلو،
اما آقا، سردار، قهرمان، شهید! شما خودت را بگذار جای ما! شما بودی میتوانستی؟ ما تا تهِ این راه را با شما میخواستیم. اصلا این موشکها و قدرت موشکی را با شما میخواستیم!
شما که رفتی، ولی بدان دلمان خیلی خیلی خیلی برایت تنگ میشود.
ما که خیلی شهید طهرانی مقدم را یادمان نمیآید، ولی میدانیم افتخار این روزهایمان را مدیون او هستیم. سلام ما را به او، حاج قاسم و شهید رئیسی و باقی دوستانت برسان.
به امید دیدار.
❤️🩹
مسئله اینه که مآ بی شما خستهایم، شمآ بی مآ چگونهاید؟! 🥲🤏
https://daigo.ir/secret/11217115919