eitaa logo
|هم‌وطن|
1.5هزار دنبال‌کننده
150 عکس
33 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
و شروعی دوباره!
بسن الله الرحمن الرحیم 🌱
‌ 《 قصه‌ی بی‌نام 》 ‌
23.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖇 همه‌ی راه‌ها سختن؛ یه سریا سخت‌تر، یه سریا خیلی سخت‌تر! مهم اینه نورِ مسیرِتو گم نکنی.. یا اگه گم کردی، بگردی دنبالش. وای به حالِ وقتی که تو تاریکی، تو راهِ پُر از سنگ و چاله، دَوون دَوون بری.. نه برای رسیدن به مقصد، از ترسِ هیولایی که افتاده دنبالت...!
یگانه طاهری 🌱
گلچهره (گُلی)؛ مادر یادمان 🌱
دانیال موحد 🌱
دنیا موحد 🌱
محمد حسنی 🌱
توحید حسنی 🌱
یادمان طاهری 🌱
[پارت اول] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 •یادمان سردوشی دو ستاره توی دستم بود و خیره شده بودم به آن. زبریِ چسبش را می‌کشیدم به دستم. یکی از بچه‌ها درِ اتاق را باز کرد و آمد تو. آستین هایش بالا بود و آب از سر و صورتش می‌ریخت. خم شد و مسح پا کشید. نگاهش افتاد به من و سردوشی توی دستم. با همان لهجه‌ی ترکی گفت: دل نَچَندی ازش؟! تک خنده‌ای کردم و سردوشی را آوردم بالا. گفتم: همین! کل چهار سال صبح و به شب دوختن شده همین یه تیکه پارچه! مُهرش را از بالای یخچالِ قد کوتاه برداشت و گذاشت زمین. آستین‌هایش را کشید پایین و گفت: بله شده همین! ولی گَبلش هیچی نبودی، آما الان سُتوان دومی! و دست هایش را گذاشت کنار گوشش و بلند گفت: اللهُ اکبر! این تکبیرِ درست و حسابی را هم به گیر دادن های بچه ها داشت. آنقدر سر به سرش گذاشتند و ادایش را دراوردند و مسخره‌اش کردند که حداقل توی نماز "اچبر"ش را کرد اکبر! نامه‌ی استخدامش هم آمده بود. می‌رفت مرند! در پوست خودش نمی‌گنجید. همین روزها بود که وسایلش را جمع کند و برود. مثل ما که باید کم کم جمع می‌کردیم و از این خوابگاه می‌رفتیم. سردوشی را گذاشتم کنار و تکیه دادم به پشتی تخت آهنی. امروز فردا بود که نامه‌ی استخدام من هم می‌آمد و معلوم می‌شد توی کدام کلانتری یا اداره باید کار کنم. گوشی را برداشتم تا به مامان زنگ بزنم. قفلش را که باز کردم سه لبخندِ عمیق باعث شد مثل همیشه لبخند بزنم. من وسط و یگانه و مامان چپ و راستم ایستاده اند. سر هامان را چسبانده‌ایم به هم و خیره به دوربین میخندیم. گوشه‌ی چشم من و یگانه از شدت خنده چین افتاده. میخواستم قربان صدقه شان بروم که گوشی‌ام زنگ خورد. اسم "دَنیِل" روی صفحه افتاد. لبخند زدم و جوابش را دادم. صدای پر انرژی‌اش پیچید توی گوشم: های اِوری بادی! کانگرِجلِیشن! بابا شیرینی بده جناب! آقا پلیسه! از امشب شبا که ما میخوابیم شما بیداری یا نه؟! خندیدم! دست روی صورتم کشیدم. از روی تخت بلند شدم و رفتم توی بالکن تا مزاحم بچه‌ها نباشم. گفتم: علیک سلام! یه جوری میگی آقا پلیسه انگار خودت از بندِ مافیایی! میتوانستم قیافه‌اش را توی ذهنم تصور کنم! میدانستم حالا دوباره پیچِ فخر فروختنش سفت شده! گفت: هِه! ما فَتاییا با شما فرق داریم. سر تکان دادم. از این شوخی‌هایش دست بردار نبود. از همان سال اول که توی دانشکده دیده بودمش همینطور بود و سر به سر همه می‌گذاشت.حق هم داشت. مسیر چهار پنج ساله را سه ساله رفته بود. نمی‌شد از نبوغش چشم پوشی کرد‌. گفتم: خیلی خب بابا! شلوغش نکن حالا! خندید. دوباره گفتم: خوبی خودت؟ _ای بد نیستم. باد بهار خورده بهم سرد و گرم شدم یکم حس سرما خوردگی دارم. _بهتر میشی ایشالا! _ایشالا. مکثی کرد و انگار یادش افتاده باشد برای چه زنگ زده، گفت: راستی نامه‌ت نیومده؟! تهرانو زدی دیگه مگه نه؟ جواب دادم: آره. مامان البته همونجا تو رَشته. ولی من عادت کردم دیگه به اینجا. صدایی توی سرم گفت "عادت کردی یا مجبوری؟!" همانجا توی سرم جوابش را دادم "خفه شو!" دانیال گفت: خیلی خب. پس بی خبرم نذار. کاری باری؟! گفتم: نه کاری نیست. سلام برسون! و خداحافظی کردیم. نفس عمیقی کشیدم. دلم تنگِ شمال بود. دلم تنگِ مامان و یگانه بود. عید نرفته بودم شمال. هرچه مامان اصرار کرده بود بهانه اورده بودم. شیفت و کار و هزار چیز الکی را بهانه کرده بودم که نروم. از دلتنگی داشت دلم میترکید اما، میخواستم با آن‌ها فاصله داشته باشم. از آینده بی خبر بودم. احساس می‌کردم این دوری، برای آن‌ها هم بهتر باشد‌. این دوری احساسشان را به من کمتر کند. شماره‌ی مامان را گرفتم و با او هم حرف زدم. از پنج دقیقه مکالمه‌مان نصفش را او داشت قربان صدقه می‌رفت و نصف دیگرش را من داشتم می‌گفتم خدانکند! دلم پر می‌کشید برایشان. در تمام این چهار، پنج سالی که تهران بودم، درست و حسابی ندیده بودمشان. من داشتم حال را قربانی گذشته و آینده می‌کردم. حالی که بهایش را، با گذشته و آینده‌ام پرداخته بودم. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 اینجا نظراتتون رو بگید؛ https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا می‌خونمشون؛ @hamvatanunknown 🌱