eitaa logo
|هم‌وطن|
1.4هزار دنبال‌کننده
152 عکس
33 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
گلچهره (گُلی)؛ مادر یادمان 🌱
دانیال موحد 🌱
دنیا موحد 🌱
محمد حسنی 🌱
توحید حسنی 🌱
یادمان طاهری 🌱
[پارت اول] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 •یادمان سردوشی دو ستاره توی دستم بود و خیره شده بودم به آن. زبریِ چسبش را می‌کشیدم به دستم. یکی از بچه‌ها درِ اتاق را باز کرد و آمد تو. آستین هایش بالا بود و آب از سر و صورتش می‌ریخت. خم شد و مسح پا کشید. نگاهش افتاد به من و سردوشی توی دستم. با همان لهجه‌ی ترکی گفت: دل نَچَندی ازش؟! تک خنده‌ای کردم و سردوشی را آوردم بالا. گفتم: همین! کل چهار سال صبح و به شب دوختن شده همین یه تیکه پارچه! مُهرش را از بالای یخچالِ قد کوتاه برداشت و گذاشت زمین. آستین‌هایش را کشید پایین و گفت: بله شده همین! ولی گَبلش هیچی نبودی، آما الان سُتوان دومی! و دست هایش را گذاشت کنار گوشش و بلند گفت: اللهُ اکبر! این تکبیرِ درست و حسابی را هم به گیر دادن های بچه ها داشت. آنقدر سر به سرش گذاشتند و ادایش را دراوردند و مسخره‌اش کردند که حداقل توی نماز "اچبر"ش را کرد اکبر! نامه‌ی استخدامش هم آمده بود. می‌رفت مرند! در پوست خودش نمی‌گنجید. همین روزها بود که وسایلش را جمع کند و برود. مثل ما که باید کم کم جمع می‌کردیم و از این خوابگاه می‌رفتیم. سردوشی را گذاشتم کنار و تکیه دادم به پشتی تخت آهنی. امروز فردا بود که نامه‌ی استخدام من هم می‌آمد و معلوم می‌شد توی کدام کلانتری یا اداره باید کار کنم. گوشی را برداشتم تا به مامان زنگ بزنم. قفلش را که باز کردم سه لبخندِ عمیق باعث شد مثل همیشه لبخند بزنم. من وسط و یگانه و مامان چپ و راستم ایستاده اند. سر هامان را چسبانده‌ایم به هم و خیره به دوربین میخندیم. گوشه‌ی چشم من و یگانه از شدت خنده چین افتاده. میخواستم قربان صدقه شان بروم که گوشی‌ام زنگ خورد. اسم "دَنیِل" روی صفحه افتاد. لبخند زدم و جوابش را دادم. صدای پر انرژی‌اش پیچید توی گوشم: های اِوری بادی! کانگرِجلِیشن! بابا شیرینی بده جناب! آقا پلیسه! از امشب شبا که ما میخوابیم شما بیداری یا نه؟! خندیدم! دست روی صورتم کشیدم. از روی تخت بلند شدم و رفتم توی بالکن تا مزاحم بچه‌ها نباشم. گفتم: علیک سلام! یه جوری میگی آقا پلیسه انگار خودت از بندِ مافیایی! میتوانستم قیافه‌اش را توی ذهنم تصور کنم! میدانستم حالا دوباره پیچِ فخر فروختنش سفت شده! گفت: هِه! ما فَتاییا با شما فرق داریم. سر تکان دادم. از این شوخی‌هایش دست بردار نبود. از همان سال اول که توی دانشکده دیده بودمش همینطور بود و سر به سر همه می‌گذاشت.حق هم داشت. مسیر چهار پنج ساله را سه ساله رفته بود. نمی‌شد از نبوغش چشم پوشی کرد‌. گفتم: خیلی خب بابا! شلوغش نکن حالا! خندید. دوباره گفتم: خوبی خودت؟ _ای بد نیستم. باد بهار خورده بهم سرد و گرم شدم یکم حس سرما خوردگی دارم. _بهتر میشی ایشالا! _ایشالا. مکثی کرد و انگار یادش افتاده باشد برای چه زنگ زده، گفت: راستی نامه‌ت نیومده؟! تهرانو زدی دیگه مگه نه؟ جواب دادم: آره. مامان البته همونجا تو رَشته. ولی من عادت کردم دیگه به اینجا. صدایی توی سرم گفت "عادت کردی یا مجبوری؟!" همانجا توی سرم جوابش را دادم "خفه شو!" دانیال گفت: خیلی خب. پس بی خبرم نذار. کاری باری؟! گفتم: نه کاری نیست. سلام برسون! و خداحافظی کردیم. نفس عمیقی کشیدم. دلم تنگِ شمال بود. دلم تنگِ مامان و یگانه بود. عید نرفته بودم شمال. هرچه مامان اصرار کرده بود بهانه اورده بودم. شیفت و کار و هزار چیز الکی را بهانه کرده بودم که نروم. از دلتنگی داشت دلم میترکید اما، میخواستم با آن‌ها فاصله داشته باشم. از آینده بی خبر بودم. احساس می‌کردم این دوری، برای آن‌ها هم بهتر باشد‌. این دوری احساسشان را به من کمتر کند. شماره‌ی مامان را گرفتم و با او هم حرف زدم. از پنج دقیقه مکالمه‌مان نصفش را او داشت قربان صدقه می‌رفت و نصف دیگرش را من داشتم می‌گفتم خدانکند! دلم پر می‌کشید برایشان. در تمام این چهار، پنج سالی که تهران بودم، درست و حسابی ندیده بودمشان. من داشتم حال را قربانی گذشته و آینده می‌کردم. حالی که بهایش را، با گذشته و آینده‌ام پرداخته بودم. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 اینجا نظراتتون رو بگید؛ https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا می‌خونمشون؛ @hamvatanunknown 🌱
[پارت دوم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 آن چند روز آخر خوابگاه کُند و آهسته گذشت. اما بلاخره، سر و کله‌ی نامه‌ی استخدام پیدا شد. توی دستم گرفته بودمش و پله های خوابگاه را دوتا یکی می‌رفتم بالا. رسیدم به اتاق. کسی نبود. همه رفته بودند و فقط من مانده بودم یکی از بچه‌های مشهدی که آن هم در اتاق نبود. حس می‌کردم باید این خبر را به کسی بدهم، اما کسی نبود! ارجاع داده شده بودم یک کلانتری سمت غرب. برای من از این بهتر نمی‌شد. البته با آن نمره‌های بالای من، چیز عجیبی نبود اما، تا حکم را دستم‌ نمی‌گرفتم خیالم راحت نمی‌شد. وسیله‌هایم را جمع کردم. پول پیش خانه را جور کرده بودم و فقط، منتظر محدوده مانده بودم. حالا که محدوده هم معرفی شده بود، می‌ماند گرفتن خانه. وسواسی نبودم. یک ظهر تا شب که بنگاه‌های آن حوالی را گشتم، خانه هم جور شد. یک آپارتمان پنجاه متری یک خوابه. کمتر هم بود مشکلی نداشتم. با یک فرش نُه متری و یک یخچال و گاز دو شعله‌ای که از دیوار گرفته بودم، همین خانه را هم نمی‌توانستم پر کنم. نامه‌ی دانشکده را برده بودم کلانتری و قرار بود از شنبه مشغول شوم. خانه را هم تحویل گرفته بودم و مانده بود بردن خرت و پرت ها و همان سه تکه وسیله. مامان که فهمید، تاکید کرد حتما روز اول آینه و قران ببرم. حتی چند بار زنگ زد تا نکند یادم برود. قران کوچکی را از نمازخانه‌ی خوابگاه برداشتم. آینه‌ی جیبی‌ام را هم گذاشتم دم دست و یک آژانس گرفتم از خوابگاه به خانه‌ی جدید. با یک کارتن وسیله و یک ساک لباس. گاز و یخچال و فرش را هم قرار بود وانت فردا بیاورد. خانه را تا آن موقع ندیده بودم. یعنی از نزدیک ندیده بودم. اما شبیهِ عکس هایش بود. ساک را گذاشتم روی زمین و آینه و قران را روی اوپن. رفتم تا جعبه‌ی کتاب‌ها که پایین مانده بود را بیاورم. در خانه را را باز کردم، زنی شصت، شصت و پنج ساله توی راهرو ایستاده بود. ساختمان تک واحدی بود و معلوم بود مخصوصا با من کار دارد. لبخند زد و دست هایش را توی هم پیچاند. ناخن های کوتاهِ لاک زده‌اش از لا به لای چین های دستش توی چشم می‌زد. گفت: سلام پسرم! لبخندش مُسری بود. گفتم: سلام! و منتظر نگاهش کردم. _مستاجر جدیدی؟ سر تکان دادم. _ندیدم اسباب بیاری.. نیاوردی نه؟ کی میای به سلامتی؟ شیرینیِ نگاه و صحبت کردنش نمی‌گذاشت از فضولی کردنش کفری شوم! گفتم: اسباب خاصی نیست، چند تا تیکه وسیله‌س، فردا میارن. _پس ینی امشب نمیمونی؟ گفتم: چرا میمونم. سرکشید و سعی کرد توی خانه را نگاه کند. _هیچی نداری که! رو چی میخوای بخوابی؟ بزار ببینم! و مرا زد کنار و رفت توی خانه. با تعجب نگاهش می‌کردم. وسط هال کوچک ایستاد و اطراف را نگاه کرد. _رو این سرامیک سرد میخوای بخوابی؟ سر کج کردم: چله‌ی تابستون، وسط تیر، سرد؟ از کنارم رد شد و رفت سمت راهرو: سنگ سرده تابستون زمستون نداره. خونه باش میدم نوه‌م تا یکی دو ساعت دیگه برات یه چیزی بیاره بندازی زیرت. پشت سرش رفتم تا دم در. خواستم بگویم نیازی نیست که گفت: اینجا که میدونی چهار طبقه‌س. من طبقه اولم. مدیر ساختمونم. طبقه دوم یه زن و شوهرن، خانوم و آقای قیاسی. کار به کار کسی ندارن. اما این طبقه چهارمیا! امان ازشون. اگه دیدی سر صداشون زیاد شد رو ندیا! برو بگو. اگرم خودت نتونستی بگو من میگم. دو نفرن ولی قومِ تاتارن. نمیدونم زن و شوهرن یا.. استغفروالله! اصلا معلوم نیست کی به کین! تو این یه وجب جا هر روز هر روز مهمونم میارن.‌ صدایش را آورد پایین و بالا را نگاه کرد. آرامتر از قبل گفت: زنه هم خیلی پاچه پاره‌س! حرف بزنی قورتت میده، ولی تو اگه دیدی اذیت میشی حتما بهشون بگو، نگی سوارت میشن! نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم: چشم. ممنون از اطلاعاتتون! سر تکان داد: خودت تنهایی؟ گفتم: بله! یاد کارگاه بازجویی سرگرد عبیدی افتاده بودم! تمام نکاتش را داشت مو به مو اجرا می‌کرد. _خیلی خب.. من دیگه میرم. شبا تا ۱۰، نهایت ۱۱ بیدارم اگه کاری داشتی. اینم شماره‌ی نوه‌مه. و تکه کاغذی را گرفت سمتم. تشکر کردم. راه افتاد سمت راه پله و گفت: در پایین رو هم شبا ۱۱، ۱۲ به بعد قفل می‌کنیم. طبقه دومیا قفل میکنن. اگه بعد این زمان خواستی بری بیرون باید قفلش کنی. کوتاه گفتم: چشم! زیر لب هنوز حرف می‌زد و از پله‌ها می‌رفت پایین. آمدم تو و در را بستم. گفتم: پوووف! حاج خانوم ول کنم نیست! سر تکان دادم و رفتم توی هال. اخم ریزی کردم. اطراف را نگاه کردم. یاد کارتن وسایل افتادم که پایین بود. پا تند کردم سمت در و رفتم تا کارتن را از پایین بیاورم. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 اینجا نظراتتون رو بگید؛ https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا می‌خونیمشون؛ @hamvatanunknown 🌱
. برای تبادل امشب، با ویژگی‌هایی که تو این کانال ذکر شده، بهم پیام بدید🖇☺️ @hamvatanplus .
[پارت سوم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 شنبه صبح با صدای ساعت بیدار شدم. دست و صورتم را شستم. لباس‌هایم را که از اتوشویی گرفته بودم روی چوب لباسیِ پشت در اتاق آویز بود. یک لحظه با خودم خیال کردم کاش همه چیز همین لحظه بود. آنوقت من هم مثل خیلی‌های دیگر امروز را مثل یک شروع برای زندگی میدیدم. نه مثل حالا، یک شروع برای بیشتر گم شدن! چهار سال بی خبری خوب بود اما نه برای من که میدانستم این بی‌خبری بلاخره یک روز تمام می‌شود. که این بی‌خبری موقتی قبلا وعده داده شده بود. لباس فرم سبز پسته‌ای را پوشیدم. صبحانه‌‌ی همیشگی ام را همانطور تلخ و داغ سرکشیدم و از خانه رفتم بیرون. تاکسی تلفنی دم در منتظر بود. مسیر کوتاه خانه تا اداره را پنج دقیقه‌ای طی کردیم. ایستاده بودم جلوی ساختمان اداره. عجیب بود اما نه استرسی داشتم و نه اضطرابی. همه چیز انگار برایم عادی بود. یک شد شد، نشد نشدِ غریبی توی وجودم پیچ میخورد. دوباره یاد تاکید های دیشب مامان افتادم "بسم الله بگو بعد برو تو روز اول کاری!" خندیدم و سر تکان دادم! بسم اللهی که فقط سینش شنیده می‌شد زیر لب گفتم و وارد اداره شدم. از اتاق کارگزینی کارت و وسایلم را تحویل گرفتم و بعد فرستاده شدم طبقه‌ی بالا، اتاق کنار راه پله! پله‌ها را ارام رفتم بالا. پیچ راه‌پله را که خواستم بپیچم سینه به سینه شدم با یک مرد جوان. طبق معمول تمام نظامی‌ها، نگاهم سر خورد روی سردوشی‌اش. سروان بود. خودم را جمع کردم و پاکوبیدم روی زمین. نگاه مشکوکی انداخت و از پله‌ها رفت پایین. پنج، شش پله‌ی باقی مانده را هم رفتم بالا و پیچیدم جلوی اتاق. اتاقِ دوازده. نفس عمیقی کشیدم و در زدم. صدای بفرمایید آرامش شنیده شد و رفتم تو. احترام گذاشتم و همانجا ایستادم کنار در. عینک فریم باریکش را از روی چشم برداشت و رهاکرد به بند مشکی‌اش. گفت: طاهری؟ سر تکان دادم: بله قربان. دستش را به سمت من گرفت: بیا جلو. جلو رفتم و پرونده‌ام را گذاشتم توی دستش. عینکش را زد به چشم و پرونده را باز کرد. همانطور که نگاهش را روی پرونده می‌چرخاند گفت: یادمان طاهری. سرگرد ازت خیلی تعریف می‌کرد. هر کسی رو بعد دانشکده مستقیم اینجا بر نمیدارن. امیدوارم قدر این شرایط رو بدونی. سر تکان دادم: بله. قدردان سرگرد هستم. نگذاشت جمله‌ام تمام شود: قدردان تلاش خودت باش. ولی رهاش نکن. فک نکن دیگه تموم شد. اینجا شوخی بردار نیست. درجه یک نباشی نمیتونی بمونی. دوباره سر تکان دادم. نگاهش از بالای عینک انگار داشت اسکنت می‌کرد! خودت را، ذهنت را، فکرت را، حرف بعدی‌ات را! عرق کرده بودم. خواستم چیزی بگویم که تقه‌ای به در خورد و در باز شد. همان سروانی بود که توی راهرو دیده بودمش. سرسری احترامی گذاشت و رفت جلو و من را که به پایش بلند شده بودم اصلا ندید. برگه‌ای را جلوی سرگرد گذاشت: جناب سرگرد این استعلام ماشینه! سه دست چرخیده تو این یه ماه، ناشناس. دست چهارم خود مستوفی بوده. فک کردن ما پَچُلی چیزی هستیم؟! سرگرد اخم ریزی کرد. سروان گفت: ینی منظورم اینه که.. رفت بین حرفش: حکم بازرسی خونه‌شو بگیر قبل ظهر برید اونجا. همینطور حکم ممنوعیت خروجش از کشور. سروان پاکوبید و خواست برود که صدایش کرد: ایشون ستوان دوم یادمان طاهری هستن. از امروز تو کلانتری ما مشغول خدمت میشن. من را نگاه کرد و ادامه داد: ایشونم سروان حسنی هستن. نگاهم کشیده شد به اتکت لباس خود سرگرد. "محمد حسنی". سر تکان دادم: بله قربان. _از امروز زیر نظر سروان حسنی مشغول به کار میشی، نیروی ایشونی. موفق باشی. سروان ایستاده بود و منتظر نگاهم می‌کرد. سرگرد را نگاه کردم. گفتم: الان برم با ایشون؟ کوتاه گفت: بله. پرونده را گرفتم و پشت سر مامور جوان که از فامیل و چهره‌اش می‌شد رابطه‌ی خونی‌اش را با سرگرد فهمید راه افتادم. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 اینجا نظراتتون رو بگید؛ https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا می‌خونیمشون؛ @hamvatanunknown 🌱
[پارت چهارم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 پشت سر سروان راه افتادم. وارد سالنی شدیم که شلف بندی شده بود و در هر فضای کوچک یک میز و یک سیستم وجود داشت. به سمت انتهایی‌ترین فضا رفتیم. دقیقا کنار پنجره. گفت: این فضا در اختیار توئه. اطلاعات پرونده‌ی صفر چهل و هفت رو دسکتاپ سیستمت هست. پرونده‌ش هم رو میزِ بچه‌هاست اگه خواستی بگو بهت بدن. راجع به سرقت زنجیره‌ای موتور سیکلت حوالی پارک ارمه. تا الان ۳ تا ثبت شده ولی احتمال زنجیره‌ای بودنش هست. بچه ها دارن کار میکنن روش. تو هم کار کن. بین حرف زدنش اتکت روی سینه‌اش را نگاه کردم. "توحید حسنی". سر تکان دادم: چشم حتما جناب سروان. دستی روی شانه‌ام زد و از کنارم رفت. نشستم روی صندلی چرخدار. فضای کوچکی بود اما پنجره‌ی نیمه باز کنارم، نمی‌گذاشت تنگی جا را احساس کنم. نسیم کم جانی می‌آمد تو و می‌رفت لا به لای برگه‌های سفید روی میز. سیستم را روشن کردم و مشغول کاری که سروان گفته بود شدم‌. از همان روز اول تمام حواسم را جمع کرده بودم. همه چیز را با دقت انجام می‌دادم‌ و به همه چیز خوب گوش می‌دادم. حالا که مسیر زندگی افتاده بود این سمت، دلم میخواست بی نقص جلو ببرمش. دلم میخواست بهترین باشم. مثل روزهای دبیرستان که میخواستم بروم دانشکده‌ی هنر دانشگاه تهران. مثل همه‌ی نمره‌های بیستی که ردیف شده بود توی کارنامه‌ام. مثل رتبه‌ی دو رقمیِ کنکور! دلم می‌خواست حالا که آمده ام اینجا هم، همه چیز مثل همان وقت ها خوب پیش برود. خوب پیش برود تا شاید یک جا دستم را بگیرد. یک جایی که منتظرش هستم. آخر‌های وقت اداری بود که دانیال زنگ زد. قرار بود به مناسبت جاگیر شدنم توی یک کلانتری خوب، شام مهمانش کنم! از اداره که رفتم بیرون، مستقیم رفتم خانه تا لباس عوض کنم. دانیال جلوی در خانه، به موتورش تکیه داده بود و منتظر ایستاده بود. از تاکسی که پیاده شدم سوت بلندی زد و گفت: اوهه! قد و بالای تو رعنا رو بنازم! تو گل باغ تمنا رو بنازم! گفتم: هیس دانیال! هیس..! و سعی کردم با گذاشتن دستم روی دهانش ساکتش کنم. دستم را از روی دهانش برداشت و گفت: خب بابا خب! ولی بهت میاد لباسات! مبارکت باشه. خوش بدرخشی! صد سال به این سال‌ها، سال‌ها به این صد ها.. همینطور داشت حرف می‌زد که دستش را کشیدم و بردم سمت اپارتمان. گفت: نه من نمیام، دیر میشه. بپر لباساتو عوض کن بریم. گفتم: تو کوچه نمیشه که وایسی. میخوام یه دوشِ پنج دقیقه‌ای هم بگیرم. بیا بریم بالا. سر بالا انداخت: نه دست خالیم، مامان مهری گفته دست خالی نیام خونه‌ت. دستش را کشیدم و گفتم: بیا برو بالا بابا! چقدم حرف گوش کن شدی تو! و فرستادمش توی راهرو. زیر کتری را روشن کردم و خودم پریدم توی حمام. وقتی آمدم بیرون هنوز کتری جوش نیامده بود. دانیال تکیه داده بود به اوپن آشپزخانه و یک خیار گرفته بود دستش و خرچ خرچ گاز می‌زد. نگاهش کردم و گفتم: شستیش؟ نشسته بودا! خیار نیم جویده توی دهانش مانده بود. چند ثانیه نگاهم کرد و بعد دوید توی سینک و محتویات دهانش را تُف کرد. شیر را باز کرده بود و هی آب میزد توی دهانش. خندیدم و گفتم: خب حالا! گفتم بقیه شو نخوری، نگفتم معده‌تو شستشو بدی که! آبی که داشت غرغره می‌کرد را ریخت بیرون و گفت: تو روحت یادمان. ادم میوه‌ی نشسته رو میچینه تو کاسه؟ با آستین کشید روی دهانش. با خنده نگاهش می‌کردم. گفتم: آدم بی اجازه‌ی میره سر یخچال مردم؟! خودش به سوال قبلی خودش جواب داد: البته میگم آدم، نه یادمان. سری تکان دادم و گفتم: تو امشب میمیری با این میکروبایی که رفت تو تنت بچه سوسول، سر راه بریم یه واکسن هاری، کزازی، چیزی بزنیم برات! چپ چپ نگاهم کرد. با یک حرکت پرید روی اوپن. نگاهش را چرخاند به اطراف خانه و گفت: میگم یکم خونه‌ت شلوغ نیست؟ من یه رفیق دارم دکوراسیون میچینه تو سبک مینیمال. بگم بیاد؟! بی‌خیال گفتم: پول نداشتم بیشتر از این پرش کنم. ساکت نگاه کرد. برای آنکه فکر نکند ناراحت شدم گفتم: کجا بریم حالا!؟ جوج بزنیم یا فست فود؟ چشم‌هایش برق زد. از اوپن پرید پایین و همانطور که سمت در می‌رفت گفت: جوج بزنیم با ماست موسیییر! زیر کتری را خاموش کردم و چای نخورده پشت سرش از خانه رفتم بیرون. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 اینجا نظراتتون رو بگید؛ https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا می‌خونیمشون؛ @hamvatanunknown 🌱
[پارت پنجم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 کلید انداخته بودم در را قفل کنم که دانیال گفت: عه عه! صَب کن.. دوربینتو برنداشتی! دستم روی در خشک شد. برگشتم سمتش. _دوربین؟! _مگه نمیخواستی برات درستش کنم؟ رَمِت رو هم بردار یهو اونم خالی کنم. گفتم: امشب؟ اخه شاید لازمم بشه این یکی دو روز.. _میریم خونه برات درستش می‌کنم می‌دم بیاریش همین امشب. _آخه امشب.. نگذاشت حرفم تمام شود. من را زد کنار و خودش در را باز کرد و رفت تو. بین وسایلِ مختصر اتاق دوربین را پیدا کرد. _جای رم و فلشت داخل همین کیف دوربینه؟ صدای بلندش توی خانه‌ی نیم لُخت می‌پیچید. لب زدم: آره.. نشنید، آمد دم در و منتظر نگاهم کرد. دوباره گفتم: آره. خودش در را قفل کرد و پله‌ها را دوتا یکی رفت پایین. ‌زیر لب گفتم: لعنتی. و رفتم پایین. کیف را داد دستم تا قفل موتور را باز کند. گفتم: عجله ای نبود که.. میزاشتی یه شب دیگه! گفت: آره الان عجله‌ای نیست، دو روز دیگه که کارت گیرش باشه میخوای زنگ بزنی دانی کجایی دانی عجله دارم دانی داداش یه زنگ میزنی فوریه! سعی داشتم لبخندم را جمع کنم اما انگار موفق نبودم که گفت: ها! بخند! خنده‌ ام داره! دقیقه نود بودنت فقط برا خودت دردسر نیست که! الان ببرم درستش کنم خیلی بهتره تا بعدا خِفتم کنی! بشین بریم. حرفی نداشتم! حریفش نبودم. سری تکان دادم و نشستم ترکش. راهی نداشتم تا دوربین را از دستش در بیاورم. اما شاید می‌توانستم کاری کنم که خودم نروم خانه‌شان. حرفم را نگه داشتم برای وقت مناسب. برای بعد از شام توی آن رستوران سنتی، وقتی روی تخت چوبی نشسته بودیم و صدای فواره‌ی حوض سنتی بلند بود. _از شیرینی راضی بودی؟! تهِ کاسه‌ی ماست موسیر را با قاشق دراورد و گذاشت توی دهانش: اوممم بدک نبود! بعدا یه شیرموز بستنی هم ازت بگیرم دیگه تکمیله! خندیدم. توی جایم جابه‌جا شدم. گفتم: چیزه.. میگم.. من دیگه مزاحمت نمی‌شم. تو خودت برو خونه درستش کن، فردا ازت می‌گیرمش.. گوشی‌اش را نگاه کرد و گفت: نه اکیه، امروز میرسونم بهت. کارش زیاد نیست! فردا من نیستم تهران. گفتم: خب اصلا مهم نیست، هر وقت بودی میگیرمش! سرش را از گوشی بیردن آورد و نگاهم کرد: خوبی یادمان؟ یه ساعت پیش نمیدادیش میگفتی لازمش دارم، الان میگی نمیخوامش؟! ساعتم را نگاه کردم: الان بد وقته اخه.. نمی‌خوام مزاحم باشم. خودش را روی تخت کشید جلو و کفش‌هایش را پوشید: تازه نُه شبه.. اگه نگران اعضای خونه‌ای، نیستن، رفتن مهمونی. مزاحم منی فقط نه کسِ دیگه! اگر جلویم نایستاده بود و نگاهم نمی‌کرد، حتما نفسم را رها می‌کردم. خیالم راحت شده بود. گفتم: خیلی خب.. بریم پس! 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 اینجا نظراتتون رو بگید؛ https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا می‌خونیمشون؛ @hamvatanunknown 🌱