#قصهی_بینام
[پارت پنجم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
کلید انداخته بودم در را قفل کنم که دانیال گفت: عه عه! صَب کن.. دوربینتو برنداشتی!
دستم روی در خشک شد. برگشتم سمتش.
_دوربین؟!
_مگه نمیخواستی برات درستش کنم؟ رَمِت رو هم بردار یهو اونم خالی کنم.
گفتم: امشب؟ اخه شاید لازمم بشه این یکی دو روز..
_میریم خونه برات درستش میکنم میدم بیاریش همین امشب.
_آخه امشب..
نگذاشت حرفم تمام شود. من را زد کنار و خودش در را باز کرد و رفت تو. بین وسایلِ مختصر اتاق دوربین را پیدا کرد.
_جای رم و فلشت داخل همین کیف دوربینه؟
صدای بلندش توی خانهی نیم لُخت میپیچید.
لب زدم: آره..
نشنید، آمد دم در و منتظر نگاهم کرد.
دوباره گفتم: آره.
خودش در را قفل کرد و پلهها را دوتا یکی رفت پایین.
زیر لب گفتم: لعنتی.
و رفتم پایین.
کیف را داد دستم تا قفل موتور را باز کند. گفتم: عجله ای نبود که.. میزاشتی یه شب دیگه!
گفت: آره الان عجلهای نیست، دو روز دیگه که کارت گیرش باشه میخوای زنگ بزنی دانی کجایی دانی عجله دارم دانی داداش یه زنگ میزنی فوریه!
سعی داشتم لبخندم را جمع کنم اما انگار موفق نبودم که گفت: ها! بخند! خنده ام داره! دقیقه نود بودنت فقط برا خودت دردسر نیست که! الان ببرم درستش کنم خیلی بهتره تا بعدا خِفتم کنی! بشین بریم.
حرفی نداشتم! حریفش نبودم. سری تکان دادم و نشستم ترکش.
راهی نداشتم تا دوربین را از دستش در بیاورم. اما شاید میتوانستم کاری کنم که خودم نروم خانهشان. حرفم را نگه داشتم برای وقت مناسب. برای بعد از شام توی آن رستوران سنتی، وقتی روی تخت چوبی نشسته بودیم و صدای فوارهی حوض سنتی بلند بود.
_از شیرینی راضی بودی؟!
تهِ کاسهی ماست موسیر را با قاشق دراورد و گذاشت توی دهانش: اوممم بدک نبود! بعدا یه شیرموز بستنی هم ازت بگیرم دیگه تکمیله!
خندیدم. توی جایم جابهجا شدم. گفتم: چیزه.. میگم.. من دیگه مزاحمت نمیشم. تو خودت برو خونه درستش کن، فردا ازت میگیرمش..
گوشیاش را نگاه کرد و گفت: نه اکیه، امروز میرسونم بهت. کارش زیاد نیست! فردا من نیستم تهران.
گفتم: خب اصلا مهم نیست، هر وقت بودی میگیرمش!
سرش را از گوشی بیردن آورد و نگاهم کرد: خوبی یادمان؟ یه ساعت پیش نمیدادیش میگفتی لازمش دارم، الان میگی نمیخوامش؟!
ساعتم را نگاه کردم: الان بد وقته اخه.. نمیخوام مزاحم باشم.
خودش را روی تخت کشید جلو و کفشهایش را پوشید: تازه نُه شبه.. اگه نگران اعضای خونهای، نیستن، رفتن مهمونی. مزاحم منی فقط نه کسِ دیگه!
اگر جلویم نایستاده بود و نگاهم نمیکرد، حتما نفسم را رها میکردم. خیالم راحت شده بود. گفتم: خیلی خب.. بریم پس!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اینجا نظراتتون رو بگید؛
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا میخونیمشون؛
@hamvatanunknown 🌱
#قصهی_بینام
[پارت ششم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
پول رستوران را حساب کردم و رفتیم سمت خانهشان.
رسیدیم و رفتیم داخل. آسانسور که در طبقهی پنج ایستاد پیاده شدیم. نگاهش خیره شد به یک جفت کفش جلوی خانه. زیر لب گفت: حتما چیز دیگه پاش کرده..
و کلید انداخت و در را باز کرد.
چراغهای خانه روشن بود. من را نگاه کرد. گفت: داداش شرمنده یه دقه صبر میکنی من یه نگا به خونه بندازم؟!
و رفت تو. رویم را از درِ نیمه باز گرفتم و دیوار را نگاه کردم. صدایش میآمد که دنیا را صدا میزد: دنیا.. دنیا..
و صدایِ ضعیف دنیا که انگار از آخرین اتاقِ خانه بیرون میآمد: اینجام دانیال.
چشمهایم را بستم. اگر شک نمیکرد میپریدم توی آسانسور و از راهی که آمده بودم برمیگشتم. توی فکرهایم دست و پا میزدم که در کامل باز شد و دانیال توی چهارچوب ایستاد: ببخشید! دنیا خونهس، نرفته بود با مامانینا! بیا تو حله!
این پا و آن پا کردم: اگه اذیته من مزاحِ..
پرید بین حرفم: بیا تو یادمان، این حرفا چیه! تو هم داداششی دیگه.. اون تو اتاق خودشه اصلا.
آب دهانم را قورت دادم و رفتم داخل. از ترس اینکه با او چشم در چشم نشوم هیچجا را نگاه نمیکردم. از خودم نمیترسیدم، تمام ترسم برای دنیا بود.
نگاهش را میشناختم. نگاهی که این چند ماه عوض شده بود را میشناختم. میدانستم میخواهد به چه برسد. میدانستم از جانِ چشمهای من چه میخواهد. فهمیده بودم تهِ قصد سوالهایش دربارهی اقامتگاههای بومگردیِ گیلان فقط برای باز کردن سر صحبت با من است. من، خیلی چیزها را از چشمهایش فهمیده بودم و حالا نمیخواستم با دیدن من، آن چیزهایی که توی سرش میچرخد پررنگ تر بشود.
مستقیم رفتیم توی اتاق دانیال و در را بستیم.
دانیال دوربین و کابل رابط را برداشت نشست پشت سیستم حرفهایاش و مشغول کار شد.
از بچههای دانشکده و کادر، فقط دانیال از سیگار کشیدنم خبر داشت اما جرات اینکه جلویش بکشم را نداشتم. یکی دوبار که جلویش کشیده بودم، تا وقتی تهماندهی سیگارم را بچلانم توی ظرف با اخم سکوت کرده بود و من توبه کرده بودم از اینکه کنارش سیگار بکشم. اما آنشب، آرام و قرار نداشتم. چند بار دست بردم سمت کیفم و جعبهی سیگار و برگرداندم. دستی توی موهایم کشیدم. دانیال با گوشهی چشم نگاهم کرد و گفت: خسته ای نه؟! بیُفت رو تخت چشاتو ببند، این تموم شد صدات میکنم.
نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم: نه، خسته نیستم. یکم سرم درد میکنه.
و رفتم سمت پنجره و بیرون را نگاه کردم. تقهای به در خورد و با فاصله باز شد. رویم را برنگرداندم. صدای دنیا را شنیدم: داداش اینا رو کجا بذارم؟
عکسش افتاده بود توی شیشهی پنجره. او هم از توی پنجره نگاهم میکرد. اخم کردم. پنجره را باز کردم تا تصویرش محو شود. چراغهای برج میلاد چشمک میزد.
دانیال گفت: بذارشون رو همون میز.
گذاشت روی میز و گفت: سمت چپی برا توئه دانیال. و آرام از اتاق رفت بیرون.
از هوای پر از دود دمِ عمیقی گرفتم و پنجره را بستم. دانیال هوش و حواسش توی کامپیوتر بود. خواستم فضا را عوض کنم: تو سمت راستی سَم ریختین؟!
نیم نگاهی به من انداخت و گفت: اتفاقا تو سمت چپی سمه! به من میگه زهرِمار خور، نمیدونه تو زهرمار خور تر از منی، دبل اسپرسو میخوردی وقتی دبل اسپرسو مُد نبود!
کنجکاو شدم. رفتم سمت لیوان سمت راست و برش داشتم. کولرگازی اتاق روی بیست تنظیم بود و گرمای لیوان حس خوبی داشت. نشستم روی تخت. بوی کارامل زد زیر بینیام. چشم بستم. بوی شیر. بوی تافیهای بچگی!
صدای دانیال را شنیدم: چطوره؟!
لیوان را چسباندم به لبم و آرام نوشیدم. شیرین و مطبوع!
با مکث گفتم: دستش درد نکنه.
قهقهه زد: این ینی خوب نیست، نه؟!
یک قلوپ دیگر هم خوردم. یک قلوپ کوچک! دلم نمیخواست تمام شود. گفتم: سلیقه ایه دیگه.
سر تکان داد: آره میفهمم.
و آمد سمت لیوان خودش و برش داشت. کابل را از سیستم جدا کرد و گفت: اینم کارش تموم شد. دیدی درد نداشت؟
خندیدم. نگاهم به صورت دانیال بود. به چشمهایی که شبیه چشمهای توی پنجره بودند.
جرعهی آخر لیوان را هم دادم بالا و گذاشتمش توی سینی. بیشتر از این جای ماندن نبود. سریع وسایل را جمع کردم. گفت: برسونمت با موتور؟! یه دِیقهای!
سر بالا انداختم و دوربین را چپاندم توی کیف: نه، دمت گرم، میرم خودم. یه یاالله میگی رد بشم؟!
سر تکان داد و سینی با لیوانهای خالی را برداشت و به سمت هال رفت.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اینجا نظراتتون رو بگید؛
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا میخونیمشون؛
@hamvatanunknown 🌱
نمیدونم چرا و به چه علت حسابم توی ایتا محدود شده بود و داخل کانالها و گروهها نمیتونستم فعالیت داشته باشم و پیامهام اکثرا برگشت میخورد..🥲👩🦯
حالا که خداروشکر درست شد، طبق روالی که صحبت کردیم پیش میریم تا برسیم به سر داستان..
ببینم، شماها که هستید؟!🥺🌱🤏
#قصهی_بینام
[پارت هفتم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بعد از آنشب و آن اتفاق، تصمیم گرفته بودم رابطهام را با دانیال هم کمرنگ تر کنم. نمیدانستم چقدر موفق خواهم بود. تنها کسی که در تمام آن چهارسال داشتم، همان دانیال بود و فاصله گرفتن از او برایم سختترین چیز، اما، چارهای نداشتم.
برای دنیا، و حتی خودش. میخواستم رفاقتمان همانطور دست نخورده بماند. میترسیدم از آینده. از روزهای نیامده. از هزار فکری که توی سرم میچرخید.
روزها توی اداره مشغول بودم و شبها پیاده انقدر راه میرفتم که نرسیده به خانه خابم ببرد.
یک هفته از مشغول شدنم توی اداره میگذشت. کارم شده بود نشستن توی بخش خودم و ارسال نامههای اداریِ دسته چندم. میدانستم روال طبیعیاش است. دانیال همه را برایم گفته بود. گفته بود تا جاگیر شدن و سفت شدن پایم، نباید توقع پرونده و کارهای مهم را داشته باشم. اما من صبر نداشتم! حوصلهام سر میرفت. اصلا آرام و قرار نداشتم. دلم میخواست دستم پُر باشد. میدانستم از پسش بر میآیم. منتظر فرصت بودم تا خودم را به حسنیِ کوچک نشان بدهم. میدانستم یکی دو چشمه اگر از کارهایم ببیند، قیدِ آن فرامرزی که هِی توی دست و پایش است و با پوشیدن کت چرمی و ساسبند میخواهد ادای پلیس ها را دربیاورد را میزند و من را میبرد پیش خودش. توی بخش خودش. روی پروندهها.
توی فکر کردن به همین چیزها بودم که آقا یوسف، سینی چای را گرفت جلویم: بفرمایین آقای طاهری.
نگاهش کردم. سینی چای پر بود. لیوان را برداشتم و گفتم: دستت درد نکنه آقا یوسف.
نگاهم به بخارهای داغی بود که از روی لیوان بالا میآمد. فکرم اما اتاقِ توحید حسنی. پوشهی نامه ها را برداشتم و رفتم سمت اتاقش. پردهی کرکرهای اتاقش بالا بود و توی اتاق معلوم. نشسته بود پشت میزش و فرامرزی ایستاده کنارش و چیزهایی را توضیح میداد.
در زدم. صدایش را شنیدم: بیا تو.
در را باز کردم و پا کوبیدم. سر تکان داد. جلو رفتم و گفتم: آقا این نامهای که دادید ارسال کنم مشکل تایپی داره، مشکل اداری هم داره. اینجا رو ببینید.
و پوشه را گذاشتم روی میز و با خودکار بخش هایی از نامه را نشانش دادم.
اخم ریزی کرد و نامه را نگاه کرد. بعد من را. گفت: مشکلش مشکلِ آن چنانی نیست! فقط اینطوری نباشه بهتره! زیاد نامه زدی تا به حال؟
لبخند کوچکی زدم: بله آقا. تقریبا.
_آفرین. خوبه کارت. خوشم اومد. خودت اصلاحش کن پس بفرست.
سر تکان دادم: چشم آقا. با اجازه.
زیر چشمی پروندهی بازِ روی میز را هم نگاه کردم. عکسهایی از لکه های خون روی میز. پروندهی قتل یا دعوا یا چیزی شبیه این.
خواستم بروم که گفت: از این به بعد خودت نامه ها رو یه ویرایش هم بکن قبل ارسال. دستت بازه. ویرایش محتوایی نه ها! فقط فُرمی.
دوباره گفتم: چشم رئیس.
و از اتاق زدم بیرون. همانطور که سمت میزم میرفتم گفتم: یه گُل به نفع شما آقا یادمان.
نشستم روی صندلی و چای که حالا کمی از داغی افتاده بود را نوشیدم.
از دور دیدم که در اتاق توحید باز شد و فرامرزی آمد بیرون. از همان دور با لبخندِ یک وری آمد سمتم و گفت: نه خوشم اومد. زرنگی آفرین!
و دیوار کاذب کوتاه بینمان را دور زد و پشت میزش نشست.
لحن جملهاش، برعکس چهرهاش، کنایه نداشت.
نگاهش کردم و گفتم: چند وقته مشغولی اینجا شما؟
فقط چشمهایش را میدیدم. گردن کشید و گفت: با منی؟
سر تکان دادم.
گفت: من قبل اینجا پاسگاه افسریه بودم، شیش ماهی میشه که نامه زدن اومدم اینجا.
گفتم: هوم.. خوبه؟ راحتی؟!
_اِی..! خوب که.. کلانتریه دیگه. چیه؟ خسته شدی؟!
سرم را به چپ و راست تکان دادم: از اینجا نه ولی نشستن و نامه زدن، آره!
خندید. گفت: زود خسته شدی! بزار برسی، عرقت خُشک شه، بعد توقع داشته باش تیر و تفنگ بازی کنی!
من هم خندیدم. آدمِ یک جا نشستن نبودم. نه آن وقت ها که توی دانشکدهی هنر در کارگاههای مختلف عکاسی زندگی میکردم، و نه حالا.
صندلیام را چرخاندم سمت میز خودم، و شروع کردم به ارسالِ باقیِ نامه ها.
جملهاش مدام جلوی چشمم بود. گوشی را برداشتم و رفتم توی پیامها. اخرین پیامش برای شش ماه پیش بود. اصلا نمیدانستم خودش است یا نه. با یک شمارهی غریب. نوشته بود "بهترینِ خودت باش. نیاز نیست کارِ خاصی بکنی. فقط بهترین باش!".
گوشی را بستم و گذاشمتم روی میز. توحید از اتاقش بیرون آمد و در را قفل کرد و سمت راهرو رفت.
هنوز چند نامه مانده بود بزنم. زیر لب گفتم: فقط بهترین باش..
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اینجا نظراتتون رو بگید؛
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا میخونیمشون؛
@hamvatanunknown 🌱
#قصهی_بینام
[پارت هشتم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
ساعت از وقت کاریام گذشته بود. وسایلم را جمع کرده بودم و داشتم از بخش میرفتم بیرون. توحید و سرگرد حسنی توی راهرو ایستاده بودند و باهم حرف میزدند. جز همان روز اول، برخورد دیگری با سرگرد نداشتم. تمام کارم، با خود توحید بود. نزدیکشان که رسیدم، احترام گذاشتم و رد شدم. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای سرگرد حسنی متوقفم کرد: طاهری؟
برگشتم سمتش: بله آقا؟
لباس شخصی تنش بود. پیراهن خاکی رنگ که آستینهایش را تا نیمه تا زده بود. گفت: عکاسی خوندی درسته؟
یک قدم رفتم سمتشان: بله آقا. ینی ادامهش ندادم. کلا دو سه ترم. اما عکاسی بلدم.
توحید با ابروهای بالا رفته گفت: نمیتونه!
محمد سر تکان داد: تو میتونی یه کار کنی بتونه. ببرش.
و راهش را گرفت و از پلهها بالا رفت.
توحید پایش را روی پلهی اول گذاشت و گفت: ولی محمد.. ینی جناب سرگرد!
محمد از پلهها رفته بود بالا. توحید نُچی کرد و برگشت سمتم. نفسش را با پوفی فرستاد بیرون. گفتم: کاری از دست من برمیاد جناب سروان؟
شانه بالا انداخت: میگن که میاد! بیا دفتر من.
و خودش جلو راه افتاد و رفت سمت اتاقش. لبم را با زبان تر کردم و پا تند کردم پشت سرش. رسیدم شانه به شانهاش. گفتم: آقا هرکاری باشه من میتونما! عکاسیه؟
در اتاقش را باز کرد و گفت: هیچوقت تا نمیدونی چه کاریه نگو میتونم. بشین!
زیر لب چشمی گفتم و روی مبلهای کوتاهِ جلوی میزش نشستم.
دستی توی موهایش کشید. لباس پستهای اداره تنش بود. گفت: شب یه جا میریم برای عملیات. نیاز به عکاس هست. بچههای رسانه نیستن.
خودم را روی صندلی کشیدم جلو: خب من میتونم! قبلا هم رفتم برای پاکسازی محل و عکاسی از صحنهی جرم و ای..
پرید بین حرفم: من گفتم عکاسی از صحنهی جرم؟ میزاری حرفمو تموم کنم؟
تکیه دادم به پشتی مبل: ببخشید رئیس. بفرمایید.
_عکاسی در حین عملیاته. شوخی نیست! مانُورم نیست. خطرناکه. البته سرگرد میگه میتونی حتما میتونی. احتمالا سابقهی خوبی داشتی تو دانشکده که تعریفت رو شنیده. ولی دقت بالایی لازمه.
سر تکان دادم. ادامه داد: شب برنامهی دستگیری یه گروه تولید شیشهس. فیلمبرداری و عکاسی میخوام بشه در حین عملیات. باید کاملا با بچهها هماهنگ باشی. برنامه و نقشه رو میدونن. باهاشون صحبت کن مَچ شو تا شب.
گفتم: بله آقا. چشم حتما. ینی الان نرم خونه دیگه.
سر بالا انداخت: نه نرو، یه استراحت کوچیک بکن، برو اتاق جلسات طبقه سه، بچهها هستن، خودمم میام بالاسرتون.
_چشم آقا. امر دیگهای نیست با من؟
_نه میتونی بری.
از روی مبل چرمی بلند شدم و احترام گذاشتم. خواستم به سمت در بروم که مکث کردم. برگشتم سمتش. گفتم: وقت دارید یه چیزی بگم؟
سرش را از پروندهای که تازه بازش کرده بود بالا آورد و گفت: واجبه؟
دستهایم را گره کردم توی هم: نه.. ینی..آره. راجع به اون پروندهی سرقت موتور سیکلت که گفته بودید روش کار بشه..
چشم ریز کرد. دستی به صورتش کشید. گفت: آهان. آره، بگو ولی الان نه! الان وقت نیست، برو تمرکزتو بزار رو برنامهی شب، بعدا حرف میزنیم.
گفتم: بله، چشم رئیس.
و احترام گذاشتم و از اتاق رفتم بیرون.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اینجا نظراتتون رو بگید؛
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا میخونیمشون؛
@hamvatanunknown 🌱
#قصهی_بینام
[پارت نهم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
هماهنگی با بچهها برای عملیات در آن وقت کم آسان نبود، اما غیر ممکن هم نبود.
برنامهرا باهم مرور کردیم و بعد دوربین کوچک فیلم برداری در اخیتارم گذاشته شد.
ترس داشتم، نه از عملیات، از خرابکاری! میترسیدم در اولین کار عملیاتی جدیام گند بزنم و حسابی عقب بیوفتم.
شب به نیمه نزدیک شده بود که با گروه عملیات و خود سروان حسنی رفتیم سمت محل.
کار بچهها سریع و بود و من، پشت سرشان مشغول فیلمبرداری شده بودم. با هر دسته وارد اتاقها میشدم و فیلم میگرفتم. برنامهشان دقیق بود. آنقدر که قبل از آنکه سوژهها مسلح بشوند کار دستگیریشان تمام شد. همه شان رو به دیوار یا روی زمین خلع سلاح شده بودند. سروان توحید که از تهِ سالن کلتش را گذاشت پشت کمرش و دست بالا آورد و گفت "کافیه طاهری" نفس حبس شدهام بی اختیار رها شد. دهانم خشک شده بود. تکیه دادم به ستون و فیلم دوربین را چک کردم. صدای توحید را شنیدم: خوب بود همهچی؟ ثبت شد؟
چرخیدم سمتش: بله قربان. تمام و کمال.
سر تکان داد: خوبه، خسته نباشی. دوربین رو بده فرامرزی، خودتم میتونی بری.
_کاری نیست دیگه قربان؟ اگر کاری هست من بمونم..
پشت سرش را نگاه کرد. یکی یکی آدمها را دستبند زده از در بیرون میبردند. گفت: نه، اینا رو که میبرن، بچههای پاکسازیم میان اینجا، با تو کاری نیست. خسته نباشی، کارت خوب بود. البته باید فیلمو ببینم بعد نظر بدم!
خنده ی کوتاهی کردم: ایشالا اونطور که میخواید شده باشه.
دستی روی شانه ام زد و از کنارم رد شد.
سر چرخاندم دنبال فرامرزی. با بیسیمش داشت صحبت میکرد. صدایش را کُلُفت کرده بود و داشت میگفت بچههای پاکسازی بیایند تو.
رفتم سمتش. دوربین را دادم و از خانه رفتم بیرون.
تازه داشتم خیسی لباسم را از عرقی که کرده بودم احساس میکردم. باد میزد و عرقِ تنم سرد شده بود. انقباض عضلاتم هنوز همراهم بود و ضربان قلبم پایین نیامده بود. زیر لب گفتم: وا بده دیگه پسر، از پسش براومدی! و برای اولین تاکسی دست بلند کردم.
رسیدم خانه و دوش گرفتم. در حمام را باز کرده بودم که زنگ واحد زده شد. حولهی تنپوش را پوشیدم و رفتم سمت در. از چشمی نگاه کردم. پیرزن طبقهی پایین بود. در را نیمه باز کردم و گردن کشیدم بیرون. با سینی غذا جلوی در ایستاده بود. گفتم: سلام!
اخم داشت. گفت: سلام، معلوم هست کجایی پسر؟ ده بار زنگ زدم!
گفتم: آخ شرمنده.. حمام بودم متوجه نشدم.
به سر به سینی اشاره کرد: دستم شکست بگیرش خب!
دستم را از لای در بردم سینی را بگیرم، تنم هنوز پشت در بود.
گفت: این ادا اطوارا رو در نیار، کامل بیا مثل بچهی آدم سینی رو بگیر. نه به کسرا که با شلوارک میره تا سوپری، نه به تو که پسر پیغمبر بازی در میاری!
خندیدم. لبههای حوله را اوردم روی هم و بندش را بستم. در را کامل باز کردم و گفتم: شرمندهم کردید.. چرا زحمت کشیدید اخه؟
سینی را نگاه کردم. قورمه سبزی و یک بشقاب برنج زعفرانی با یک ظرف سبزی و یک کاسه ماست.
از گرسنگی داشتم میمردم! بوی قرمهسبزی پیچیده بود توی مشامم.
گفت: زحمت نیست فقط از این به بعد خواستم چیزی بیارم، پا ندارم بیام بالا، کسراهم اگه سرش تو گوشی باشه نمیاد، زنگ میزنم خودت بیا ببر.
سر کج کردم: نه نه. زحمت نمیدم، همین یه بارم لطف کردید.
رفت سمت پلهها و بی توجه به حرف من گفت: ظرفاشو نشکنی، اگه بشکنی دیگه برات نمیارم!
و از پلهها رفت پایین.
در را بستم و رفتم تو. لیموعمانیِ روی خورشت آب دهانم را راه انداخته بود.
یک قاشق برداشتم و نشستم روی فرش. یک عالمه خورشت ریختم روی تپهی برنجی و شروع کردم. پنج دقیقه بیشتر نگذشته بود که از سینی غذا جز چند پیازچه چیزی نمانده بود!
خودم را انداختم روی بالش کنار دستم و گفتم: آخِیییش!
خندیدم و گفتم: خودم نوکرتم حاج خانوم، هر وقت گفتی خودم میام طبقه پایین ازت میگیرم!
نگاهم به سقف بود و داشتم در لحظه زندگی میکردم! در لحظهای که خوشبختیاش یک بشقاب قورمه سبزی بود، یک فکرِ بیخیال. یک یادمانِ سرخوش. مثلِ نوزده سالگی. مثل شبی که با بابا رفتیم دوربین خریدیم.
کاغذی که معلم عکاسیام نوشته بود را گذاشتم روی میز فروشنده و گفتم: آقا از این میخوام!
فروشنده گفت: بله.. داریمش، دوربین خوبی هم هست! نو میخواید یا استوک؟
بی مقدمه گفتم: نو!
بابا گفت: از این بهترم دارید؟
نگاهش کردم: بابا خوبه همین.
مغازه دار گفت: بله آقا داریم، هست، ولی خب هزینهش بالا میشه.. همین دوربین هم الان قیمت پایینی نداره.
بابا گفت: یه چیز عُمری بیارید براش! قیمتش مهم نیست..
فروشنده سر تکان داد و گفت: الان با چند مدل میرسم خدمتتون.
یک ربع بعد با دوربینی که از دوربین همهی بچههای کلاس عکاسی بهتر بود از مغازه زدیم بیرون. با کیف و تمام متعلقاتش. و آن شب، شد بهترین شب زندگی ام. شاید آن موقع هیچوقت فکر نمیکردم فقط چند ماه بعد مجبور شوم آن دوربین را به همان مغازه دار بفروشم.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اینجا نظراتتون رو بگید؛
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا میخونیمشون؛
@hamvatanunknown 🌱
#قصهی_بینام
[پارت دهم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
از پنجرهی اتاق طبقهی دوم حیاط را نگاه میکردم. مردک رو به روی بابا ایستاده بود و چِکها را توی هوا تکان میداد. بابا فقط هِی تکرار میکرد: هیس.. آروم! ما اینجا آبرو داریم.. هیس.. آقا مرادی.. باشه.. چشم.. آقا مرادی..
در حیاط باز شد و یگانه با مانتو شلوار مدرسه آمد تو. با تعجب رفت جلو. مردک داشت داد میزد.
ایستاد کنار بابا. ترسیده بود. دستش رفت روی قلبش. از کنار پنجره رفتم کنار و پا تند کردم سمت پایین. مامان توی هال ایستاده بود و تند تند زیر لب دعا میخواند. صورتش خیسِ اشک بود. رفتم توی حیاط و مستقیم سمت یگانه. بابا هیچ کسی را نمیدید. فقط سعی داشت مرادی را آرام کند. مچ یگانه را گرفتم و با خودم کشیدم. نیامد. میخ شده بود روی زمین. گفتم: یگانه بیا بریم تو.
نگران قلبش بودم.
نگاهش به بابا بود و دستش روی قلبش. محکم تر کشیدمش. راه افتاد. بردمش تو و روی مبل نشاندمش. یک لیوان آب ریختم و زانو زدم کنار مبل. لیوان را دادم دستش. چشمهایش وسط دریای اشک گیر افتاده بود. گفتم: درست میشه همهچی. نگران چی هستی؟! درست میشه!
نگاهم کرد. بعد مامان را. گفت: اگه نشه چی؟
لبخند زدم. کنارش نشستم. گفتم: میشه! اگه نشد من درستش میکنم. قول!
با پشت دست کشید روی چشمهایش: مَرده میگفت چک داره از بابا.. میگفت میندازتش زندان!
اخم کردم: غلط کرده، به گور هفت جدش خندیده. تو گریه نکن.
صدای در اتاق آمد. مامان دوید جلوی در. با گریه بلند بلند گفت: رفت؟ خدا الهی لعنتش کنه، خدا به زمین گرم بزنتش که آبرومونو برد تو همسایهها.
بابا دستش را گرفت و آورد کنار ما روی مبل نشاند. به قیافهی زار ما نگاه کرد. گفت: رفت. چیزی نشده که! چرا این طورید؟!
مامان هنوز بلند بلند گریه میکرد.
دست مامان توی دستش بود: درست میشه گلی خانوم! درستش میکنم.
مامان دستش رو کشید: غلط کره اومده تو خونهی من صداشو انداخته تو سرش.
"خونهی من". خانهای که دوماه بعد، دیگر برای او نبود.
خانهی دوطبقهی بچگیهایمان رفت جای چکهای پاس نشدهی بابا. رفت جای ورشکستگی. با استخرِ کوچکِ توی حیاط. با تابِ بزرگی که با یگانه مینشستیم رویش.
بعد هم نوبت پاترول مورد علاقهمان رسید.
بابا هی قرض میکرد تا قرض قبلی را بدهد و هی بدهی هایش بیشتر میشد. هی قرض میکرد تا کار جدیدی راه بندازد و بدهیهایش را بدهد و هی بدهی هایش بیشتر میشد! کارهای جدید به بنبست میخوردند و بابا هی بدهیهایش بیشتر میشد.
خانهمان، شده بود یک خانهی کوچک، چند محله پایینتر و ماشینمان شده بود تاکسی و اتوبوسِ خیابان.
یک بار که بابا دنبال راهی برای پاس کردن یکی از بدهیهایش بود، دوربینم را بردم پیشش تا ببریم و بفروشد. اول نگاهم کرد، بعد اخمهایش کشیده شد توی هم و بلند ترینِ داد زندگیاش را سرم کشید و بعد زد زیر گریه و های های گریه کرد.
هیچکس نمیتوانست آرامش کند. نه مامان، نه یگانه.
من هم چسبیده بودم به دیوار و نگاهش میکردم. همان شب بود که توی خواب همهی دردها و شرمندگیهایی که ازشان حرف میزد را گذاشت و تنها تنها رفت. رفت به جای بی دردی. و همه را گذاشت برای مردِ بعدیِ خانه!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اینجا نظراتتون رو بگید؛
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا میخونیمشون؛
@hamvatanunknown 🌱
#قصهی_بینام
[پارت _یازدهم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اول وقتِ کاری بود که تلفن روی میزم زنگ خورد. جواب دادم. سروان توحید بود: بیا دفترم طاهری.
پروندهی توی کشو را برداشتم و رفتم دفترش. احترام گذاشتم و گفتم: درخدمتم رئیس.
دستش را سمت صندلی گرفت و گفت: بشین، چیکار داشتی دیروز!؟
پروندهی توی دستم را بالا آوردم و گفتم: میشه اینا رو نشونتون بدم؟!
با ابروهای بالا رفته گفت: میدونستی چیکارت دارم؟!
خندهی کوتاهی کردم.
سر تکان داد: بیا جلو.
میزش را دور زدم و کنارش ایستادم. پرونده را باز کردم و عکس ها و کاغذ ها را پخش کردم روی میزش. گفتم: آقا ما شکایت از سرقت موتور سیکلت داشتیم حوالی پارک ارم که گفتید ممکنه زنجیرهای باشه.
سر تکان داد.
گفتم: تمام این سرقتها هم در جایی که نقطهی کور دوربینها بوده انجام شدهن. یعنی ما هیچ تصویری از سارق نداریم.
با انگشتش روی میز ضرب گرفت: خب طاهری. بعد؟!
_آقا من از بچههایی که دسترسی داشتن پرسیدم، گفتن دوربینهای خیابونهای اطراف رو کنترل کردن اما موتورهایی که اطلاعاتشون به عنوان سرقتی داده شده دیده نشد.
نفس عمیقی کشید و تکیهاش را داد به پشتی صندلی. احساس کردم دارم حوصلهاش را سر میبرم. گفتم: آقا من با دسترسی بچهها، خیابونهای اطراف رو بررسی کردم.
اخم ریزی کرد: کی اجازهی دسترسی داد به شما؟
یخ کردم. لبم را تر کردم. گفتم: آقا رو سیستم خودم نه.. رو سیستم بچهها فقط میخواستم..
_رو سیستم کی؟!
_آقا..
_کی؟
میز را نگاه میکردم. آرام گفتم: فرامرزی..
سر تکان داد. گفت: هنوز یادنگرفتید اینجا سرخود کاری نکنید.
صاف ایستادم: ببخشید.
چند ثانیه سکوت بود. گفت: بقیهش؟
نگاهش کردم. دوباره گفت: خب، بقیهش؟
مردد بودم که پلک روی هم گذاشت.
گفتم: خب.. خب .. آقا..
نفس عمیقی کشید. تکیهاش را از صندلی گرفت و گفت: بگو، عب نداره.
گفتم: من بررسی کردم خیابونهای اطراف رو. وقتی که موتور ها تو دوربینها نیفتادن، گفتم حتما باید طور دیگهای برده شده باشن.
چند برگه را جدا کردم و چیدم جلویش.
_آقا تو سه روزی که سرقت اتفاق افتاده، در اون ساعتی که حدودا حدس زده میشه سرقت اتفاق افتاده باشه، این وانتبار از سه خیابون متفاوت اون حوالی تردد داشته.
_هر وانت باری که اون حوالی بوده ینی سارقه؟
عکس دیگری که از پلاک وانت بود را آوردم رو.
گفتم: اینو ببینید، این پلاک وانت تو روز اوله، این تو روز دوم، و این تو روز سوم. میبینید؟ دو رقم اخرش دستکاری شده. ممکنه بپرسید از کجا معلوم که اینها، یک وانت هستن و سه تا متفاوت نیستن؟!
اینجا رو نگاه کنید. تو هر تای این عکسها، رینگ اسپورت چرخ سمت چپ عقب، با بقیه متفاوته.
عکسها را برداشت و بادقت نگاه کرد. بعد گفت: استعلام وانت رو گرفتی؟!
دستهایم را پشتم گره کردم و گفتم: نه قربان، دسترسی نداشتم!
نفس عمیقی کشید. گفت: یادمان تو هرکاری که خواستی کردی، حالا برای این دسترسی میخوای؟
برو به فرامرزی بگو باهم استعلامشو بگیرید برام بیارش، زود!
لبخند کوتاهی زدم، گفتم: چشم.
پاکوبیدم و از اتاقش رفتم بیرون.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اینجا نظراتتون رو بگید؛
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا میخونیمشون؛
@hamvatanunknown 🌱