#قصهی_بینام
[پارت هجدهم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بلند شدم و پرونده را دادم دستش.
عینکش را زد به چشم. همینطور که ورق میزد گفت: توضیحات خودت رو هم میشنوم.
گفتم: قربان از اول بخوام بگم خدمتتون، حوالی ساعت ۹ شب پنجشنبه، اول مهر، نگهبان پاساژ تماس گرفتن و خبر قتل الهه جوانمردی رو در فضای باز سرویس بهداشتی دادن. بعد از اون گزارش به دست ما رسید و با دستور جناب سروان کار تحقیقات رو شروع کردیم.
سر تکان داد: تا الان چی دستگیرتون شده؟
_قربان اونطور که خانوادهی مقتول گفتن، و همچنین از پیامهایی که عصر اون روز به دوست صمیمیش داده بوده، الهه برای خرید کادوی تولد برای پسری به نام فرزاد رستمی به مرکز خرید رفته بوده.
فرزاد رستمی همکلاسی دانشگاه مقتول هست، رابطهی عاطفی داشتن باهم و خانوادهی الهه، بجز پدرش از این موضوع خبر داشتن.
_فرزاد شب حادثه کجا بوده؟
_منزل قربان. دوربینهای ساختمون و شهادت خانواده و همسایهها اینو تایید میکنن.
عینک مطالعهاش را از چشم برداشت و گفت: کی اونشب با الهه بوده و چرا تو سرویس ازش جدا شده؟
گفتم: دوستش قربان. مونا فرحی همراهش بوده که به گفته ی خودش چون از باشگاه رفته بوده، خسته بوده و بعد نیم ساعت ازش جدا میشه و میره خونه. درست قبل اینکه الهه بره سمت سرویس بهداشتی.
_هیچ سر نخی ندارید؟ از دشمنی؟ کینه؟ رقیب عشقی یا چیزی شبیه به اینا؟
سر تکان دادم: خیر قربان. هنوز نه.
_دوستش از کی داره چهره نگاری میکنه؟
_دوستش میگه وقتی داخل پاساژ بودن، حس میکرد یه پسره هرجا میرن دنبالشون میاد. اونجا اهمیت ندادن ولی خب الان احتمال هرچیزی ممکنه.
گفت: حتما. حتما ممکنه. چهره که شناسایی شد پیداش کنید و بیاریدش اگاهی. کسی هم باهاش صحبت نکنه تا خودم بازجوییش کنم.
_چشم قربان حتما.
پرونده را بست و گفت: از این یه کپی بگیر، اصلش رو بیار بده اتاق من. به کار کردنتون روی پرونده ادامه بدید. به هر نکتهی جدیدی رسیدید حتما و فورا بهم خبر بدید. میخوام این پرونده زودتر حل بشه.
گفتم: چشم قربان. حتما. خیالتون راحت باشه.
تقهای به در خورد و در باز شد. آقا یوسف بود با سینی چای که یک لیوان داخلش بود. آمد تو و لیوان را گذاشت روی میز سرگرد و رفت بیرون.
سرگرد ساعتش را نگاه کرد. بلند شد. لیوان چای را برداشت و میزش را دور زد. لیوان را گذاشت جلوی من: داخل جعبهی روی میز بیسکوییت هم هست. من جلسه دارم میرم و برمیگردم. اومدم گزارش چهره نگاری رو برام بیار. درضمن، آخر این پرونده چند روز مرخصی اجباری داری برای رفتن و سر زدن به خانوادهت. بجنب که زودتر تمومش کنی، وگرنه مجبور میشم برات جایگزین بذارم و وسط پرونده بفرستمت بری!
منتظر جواب من نماند و از در رفت بیرون.
نگاه کردم به جعبهی بیسکوییت روی میز. به لیوان چای. آب دهانم را قورت دادم. بعد از پنج سال، یک چیزی، یک حسی، شبیهِ یتیم نبودن داشتم!
درِ بستهی اتاقش را نگاه کردم. جعبهی بیسکوییت را باز کردم. بوی نارگیل پرت شد توی هوا و قاطی شد با بوی چایی عطری آقا یوسف. اخم کردم. در جعبه را کوبیدم رویش.
لیوان چای را برداشتم و رفتم سمت پنجره. کسی بیرون نبود. چای را ریختم توی حیاط و لیوان خالیاش را برداشتم و از اتاقش رفتم بیرون.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اینجا نظراتتون رو بگید؛
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا میخونیمشون؛
@hamvatanunknown 🌱
#قصهی_بینام
[پارت نوزدهم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
از اتاق محمد که رفتم بیرون، فرامرزی تند تند پلهها را میآمد بالا. سینه به سینه شدیم. نفس نفس میزد. گفتم: چی شده علی؟!
برگهی توی دستش را آورد بالا. پرینت چهره نگاری بود. گفتم: خب؟
_خب؟ ببرم به سرگرد نشون بدم!
مچ دستش را کشیدم: سرگرد نیست رفت جلسه. چیو ببری نشون بدی؟ یه عکسو؟! اول باید استعلامش رو بگیریم.
و بردمش سمت پلهها.
تند تند پلهها را میرفتم پایین و کنارم میآمد: ولی من مطمئنم خودشه! قیافهشو نگا! داد میزنه قاتله شغال!
چپ چپ نگاهش کردم. رفتیم سمت میز بچهها و چهرهاش را دادیم برای استعلام. جوان ۲۵ سالهای بود ساکن همان خیابانهای اطراف پاساژ. برعکس فرامرزی بعید میدانستم کار خودش باشد. مجوز و حکمش را با هماهنگی گرفتیم و دوتایی رفتیم سراغش. خانه بود. حکم را نشان دادیم و بردیمش اداره. سرگرد هم از جلسه برگشته بود گفت ببریمش اتاق بازجویی. سرگرد و پسر توی اتاق و ما، نشستیم توی اتاق کنترل.
اول وقتی سرگرد شروع کرد، پسر هیچ چیز را گردن نمیگرفت و مدام میگفت چیزی یادش نمیآید. از حالتهایش میشد فهمید کاملا متوجه موضوع است اما اصلا زیر بار نمیرفت. سرگرد که موضوع قتل الهه را گفت، خشکش زد. چند ثانیه خیره نگاه کرد و بعد زد زیر گریه. گفت در مغازهی لوازم آرایشی فروشی دوستش بوده که الهه و دوستش را دیده و از الهه خوشش آمده. راه افتاده دنبالش میخواسته یک جای خلوت گیرش بیاورد و با او صحبت کند اما توی شلوغی پاساژ و طبقهها گمش میکند.
فرامرزی را نگاه کردم. گفتم: چیشد سرکار؟ ولش کنیم بره یا به نظرتون نگهش داریم؟!
سر بالا انداخت: نچ.. این نیست!
سرگرد هنوز توی اتاق داشت حرف میزد. به پسر گفت همین اطراف باشد و فعلا از تهران بیرون نرود و برای مراجعات بعدی آماده باشد.
من احساس میکردم ماجرا باید پیچیده تر از این حرفها باشد اما هنوز به چیز دندان گیری نرسیده بودیم.
برگهی گزارش را برداشته بودم و توی راهرو منتظر سرگرد ایستاده بودم برای امضا که صدای گریهی بلندی حواسم را به ته سالن جلب کرد.
_توروخدا. سرکار توروخدا. تو رو جون عزیزت. تو رو امام حسین نبر. تو رو قرآن.
پسر هفده هجده سالهای که دستش دستبند شده بود به دست سرباز، خودش را به هرچیزی که سر راهش میرسید گیر میداد تا جلوتر نرود.
رفتم جلو: چیشده محمدی؟ چیکار کرده؟
پسر با دست آزادش مچم را چسبید: توروخدا جناب سروان تو رو خدا من کاری نکردم. تو رو امام حسین مامانم بفهمه سکته میکنه. منو همین امشب اعدام کنید ولی نگید به مامانم. تو رو امام حسین آقا توروخدا!
سرباز مچ دست پسر را چنگ زد و از من جدایش کرد و گفت: شیشه داشته همراهش قربان. مصرف شخصی هم نبوده برای فروش داشته تو پارک گرفتیمش.
پسر دوباره چنگ زد به لباسم: گه خوردم جناب سروان گه خوردم. برا من نبود. توروخدا. منو بکشید امشب ولی به مامانم نگید. توروخدا نگید.
سرباز رو به من گفت: با اجازه قربان. و پسر را کشان کشان برد سمت ته سالن. نگاهم به پسر بود. تکیه دادم به دیوار.
چند ماهی از فوت بابا میگذشت و قلب یگانه تازه کمی آرام گرفته بود. مامان دنبال کار بود اما از طرفی نمیتوانست یگانه را تنها بگذارد توی خانه. تابستانِ بین مدرسه و دانشگاه بود و من، در به در دنبال کار. عکاسی خیابانی پولِ تاکسی و اتوبوسم را هم در نمیآورد. هر آتلیهای که سر میزدم سابقه کار میخواست که من نداشتم. رزومه و عکسها و کارهای خوبم را هم که نشان میدادم، میزند توی سر مال و میخواستند مُفت بری کنند. باید از صبح تا شب توی آتلیه کار میکردم برای یک دهم پولی که از مشتری میگیرند. نمیخواستم! قبول نکردم. من پول لازم داشتم. پولِ زیاد. داروهای یگانه از دستمزد ناچیزی که میخواستند به من بدهند در نمیآمد.
شروع کردم به تبلیغ جاهای مختلف. یک آلبوم از عکسهای ژورنالی که گرفته بودم برداشتم و راه افتادم توی خیابان. اطراف محضر ها و تالارها راه میرفتم جلوی آدمها را میگرفتم و خودم را تبلیغ میکردم. اما هیچکس اعتماد نمیکرد! عکسهای توی آلبوم آب از لب و لوچهشان راه میانداخت اما همهشان دنبال آتلیه بودند. خیال میکردند نمیتوانم کار را در بیاورم. هرچه اصرار میکردم همینجا توی خیابان اجازه بدهید یک عکس بگیرم تا کیفیت کار را ببینید قبول نمیکردند. اگر خیلی میخواستند معرفت به خرج بدهند و دلم را نشکنند یک شماره میگرفتند و میگفتند زنگ میزنیم و میرفتند در امانِ خدا!
یکماه همینطور گذشت و ورقهای قرص یگانه یکی یکی داشت خالی میشد. هر شب که میرفتم خانه، مامان میپرسید که کار چطور بوده؟ و من هرشب دروغ میگفتم عالی!
میترسیدم از اینکه مامان برود سر کار. اصلا بدنم میلرزید وقتی میدیدم دور آگهی های کار در منزل خط کشیده. حاضر بودم بمیرم و مامان نرود سراغ این چیزها. حاضر بودم تا آخر عمر شبها نان خشک بخورم، ولی مامان نرود سمت این چیزها. شبی که مامان نسخهی داروهای یگانه را داد دستم، برایم شد بلندترین شبِ آن روزها. بعد از بابا بیمهمان قطع شده بود. اسم داروها را گوگل میکردم تا قیمتشان را در بیاورم. هرچه حساب و کتاب میکردم، پولم حتی نمیرسید از هر کدامشان یک ورق بخرم.
ساعت از دوازده گذشته بود و من هنوز نخوابیده بودم. هیچ راهی نبود برای خریدن داروهای یگانه. گوشی را برداشتم و شمارهی شاهین را آوردم. نوشتم: بیداری داداش؟
به یک دقیقه نشده زنگ زد. صدای گوشی را قطع کردم و رفتم توی حیاط. همهاش میترسیدم نکند مامان بیدار شود. رفتم تاریک ترین گوشه و جواب دادم: سلام!
_به سلام! پارسال دوست امسال آشنا! بگو جانم، چیکار داری باهام که زنگ زدی؟!
شرمنده شدم. نالیدم: نگو شاهین..
_نگم؟! چرا نگم؟! والا مامان شما عارش میومد پسر یکی یه دونهی ترتمیزش با شاهین بگرده! براش کسر شان بود! چیکار داری زنگ زدی؟!
میدانستم قرار است حسابی سرکوفت بخورم. ولی چارهای نبود. گفتم: شاهین پول لازمم.
چند ثانیه سکوت کرد. بعد غش غش خندید: گرفتی مارو لامصب؟! چقد پول میخوای مگه که بابات نداره فک کردی من دارم؟! گفتم شاید پارتی گرفتی بارِت خالی بوده اومدی سراغ من!
سکوت کرده بودم. گفت: الو؟! هستی؟!
آرام گفتم: هستم شاهین.
_لالی پس چرا؟! پول میخوای برا چی؟ با بابات قهر کردی؟! خاک بر سرت آدم با اون بابا قهر میکنه؟! من باید با بابای کفتربازم قهر کنم که خیری که ازش بهم میرسه اینه که تهِ چایی شیرهشو میده من بخورم! نه تو که اگه باهاش قهر کنی به این فلاکت میوفتی خره!
رفتم بین حرفش: بابام مُرده شاهین!
بغضم ترکید. عصبانی بودم. از خودم. شاهین. بابا. داد زدم: مرده بابام. دوماهه مرده. کارخونه ورشکست شد. هرچی داشتیم و نداشتیم دادیم بدهکارا. شاهین زنگ نزدم قصه بگم. پول داری بهم بدی یا نه؟ نداری قطع کنم!
به تِته پِته افتاد: ز.. زر نزن یادی! دا.. داری زر مُف میزنی مگه نه؟
باران گرفته بود. خودم را کشیدم زیر شاخههای درخت. دیگر مهم نبود مامان صدایم را میشنود یا نه. گفتم: شاهین پول میخوام. پول زیاد. دارم بیچاره میشم شاهین. خواهرم مریضه!
صدایش از بین صدای رعد و برق آمد: فردا بیا دم خونه بهت بدم.. بیا فردا!
دستی گذاشته شد روی شانهام. از جا پریدم و برگشتم سمتش.
_حواست کجاست؟ هرچی صدات میکنم نمیشنوی!
نفس عمیقی کشیدم و ته سالن را نگاه کردم. خبری از سرباز و نوجوان نبود. سرگرد منتظر نگاهم میکرد. دهانم خشکِ خشک شده بود. برگه را آوردم بالا و گفتم: منتظر امضای شما بودم قربان..
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اینجا نظراتتون رو بگید؛
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا میخونیمشون؛
@hamvatanunknown 🌱
#قصهی_بینام
[پارت بیستم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
برگهی امضا شده را داد دستم و رفت. صدای پسر هنوز توی گوشم بود. یاد شاهین افتاده بودم. چند سالی بود که ندیده بودمش. از همان وقتها که تصمیم گرفته بودم بیایم سمت دانشکدهی افسری. از همان وقت ها که بریده بودم از خیلی چیزها.
دلم برای شاهین تنگ شده بود! شاهینی که نمیدانست چارهسازیاش بیچارهام کرده بود!
آن شب تا صبح خوابم نبرد. آفتاب که زد از خانه رفتم بیرون و شاهین را از رخت خواب کشیدم دم در. موهای بلندش آشفته بود و زیرپوش سفیدش چسبیده بود به تنش.
در حیاط را باز کرد و گفت: بیا تو.
سر انداختم بالا: پول بیار برم.
دستم را گرفت و کشید توی خانه. تکیه دادم به دیوار آجری. نشست لب حوض خالی: چیزایی که دیشب گفتی چرت نبود؟
نگاهش کردم. گفت: جون شاهین. این تن کفن شه چرت نگفتی؟
گفتم: شاهین بیچاره شدیم. انقد حرف نکش ازم. حوصلهی حرف زدن ندارم.
پنجه کشید توی موهایش: لعنت به این زندگی نکبتی. خب چیشد یهو؟ ینی چی ورشکست شدین؟ الکیه مگه؟
تکیه ام را از دیوار گرفتم: شاهین بخدا یه روز میام از اول تا اخر قصهی بدبختیمو برات میگم. الان میخوام برم. پول میخوام.
سر تکان داد و بلند شد. همانطور که میرفت سمت خانهی قدیمی گفت: تو که نمیای، نه؟ بشین بیارم.
چند دقیقه بیشتر نشد که با یک بسته مشکی برگشت و داد دستم. بستههای اسکناس پنج تومانی و دو تومانی را از پلاستیک کشیدم بیرون. خیلی بود. نگاهش کردم: خیلیه..
_نوش جونت. بعدا از حلقت میکشم بیرون.
پول ها را گذاشتم توی کیف دوشیام: ممنون شاهین. جبران میکنم.
_ کجا مشغولی؟ هنوز عکاسی میکنی؟
گفتم: آره.. انگار نه انگار.. هیچی نمیشه.
_ نمیتونی بچرخونی اینطوری که!
سر بالا انداختم: دارم لِه میشم شاهین!
لب هایش را کشید توی دهان. بعد از چند ثانیه گفت: کار دارم برات، میخوای؟
اخمهایم را کشیدم توی هم: من کثافت کاری نمیکنم!
عصبی شد. کیف را از دستم کشید بیرون و بستهی پول را دراورد: کثافت کاری نمیکنی پس پول کثافت کاری هم به دردت نمیخوره! برو بیرون. برو دم مسجد وایسا گدایی کن پول طیب و طاهر به دست بیار!
زیر لب گفتم: شاهین..
_ها؟ چیه؟ کار شاهین بده ولی پول شاهین خوبه؟ اگه کثافت کاریه چرا داری پولشو میبری؟!
داد کشیدم: مجبورم عوضی! مجبورم!
کبوترها از گوشهی حیاط پرواز کردند. نگاهشان کردم.
شاهین گفت: خوب شد؟ چرا عَر میزنی؟ الان بابام از پشت بوم میاد دهنتو سرویس میکنه.
بستهی پول را کوبید به سینهام: ببرش. نوش جونت. حالا حالا ها هم نمیخوام پس بدی. ولی اگه باز گیر کردی بیا اینجا بهت بگم چیکار کنی. ما زندگیمون پر از کثافته! یه ذره بیشتر پول کثافت بیاد توش، فرقی به حالمون نداره! تو مثل من نبودی نمیفهمیدی! ولی الان توهم زندگیت پر از کثافته!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اینجا نظراتتون رو بگید؛
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا میخونیمشون؛
@hamvatanunknown 🌱
#قصهی_بینام
[پارت بیست و یکم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
شاهین راست میگفت. پول کثیف با کار کثیف فرق نداشت. گاهی فکر میکنم همان داروهایی که با پول شاهین برای یگانه گرفتم، بدترش کرد.
شاهین را از دبیرستان میشناختم اما سال آخر با او صمیمی شدم. هر گَندی که بود، بامعرفت بود و من، بندهی معرفت! بابا هیچوقت با دوستهایم کاری نداشت، اما بار اولی که شاهین را دم خانه دید تا شب توی خودش بود. فهمیده بودم از شاهین خوشش نیامده، اما چیزی نمیگفت. شب موقع خواب، وقتی چراغ را خاموش کرده بودم آمده بود دم اتاق. با یک لیوان آب خنک. آب را گذاشت کنار تختم و نشست روی تخت. من هم نشستم. دل دل میکرد. خیال کردم میخواهد بگوید قید شاهین را بزن اما نگفت. فقط گفت "بابا جان، حواست باشه سایهی کی میفته رو سرت. آدما با سایههایی که میفته روشون شناخته میشن. سایهی رو سرت اگه سنگین باشه، نمیذاره بزرگ بشیا!" و رفت.
منظور بابا را فهمیدم اما خودم را زدم به آن راه.
اما مامان با بابا فرق داشت! مامان که یک بار شاهین را دم خانه دید، قیامت کرد! با شاهین دم حیاط ایستاده بودیم و حرف میزدیم. هرچه میگفتم توی کوچه سیگار نکش مراعات نمیکرد. تند تند میکشید و دودش را میفرستاد توی هوا. مامان رفته بود خرید و فکر نمیکردم زود برسد اما رسیده بود. اخم کرد و خواست برود تو که شاهینِ بخت برگشته گفت: سلام خاله!
مامان برگشت سمتش. اخم ریزی کرد. بوی دهان شاهین برای من عادی شده بود اما انگار مامان خوب شناخت. سلامی زیر لب گفت و رفت تو. رفت تو و منتظر ایستاد تا من بروم. بعد قیامتی کرد که شاهین و رفاقت و معرفتش را بوسیدم و گذاشتم کنار. گذاشتم کنار تا آن روز. آن روز که آن پولها را گرفتم.
شاهین شراب پخش میکرد. خودش درست میکرد و خودش هم پخش میکرد. چند باری هم برای من یک بطری آورد اما من نگرفتم. حتی وقتی فکر کرد میترسم ببرم خانه، برایم ریخت توی بطری های کوچک آب میوه، اما قبول نکردم. جدا از هرچیزی، خانه ای که یگانه تویش زندگی میکرد جای این چیزها نبود.
پنج میلیونی که شاهین داده بود مثل برق خرج شد و من مانده بودم و بدهی به شاهین و خانه ای که باید اداره میکردم.
بی پولی رسیده بود به مغز استخوانم.
حتی مامان قید منت فامیل را زده بود و رفته بود خانهی عموها و داییهایی که چند سال ندیده بودمشان. عموها و داییهایی که با ازدواج مامان و بابا موافق نبودند و حالا که ورقِ زندگی ما برگشته بود، همه یک "دیدی گفتم اخرش چی میشه" پرت میکردند توی صورت مامان.
همهی فکر و ذکرم یگانه بود. یگانهای که استرس برایش سم بود.
چند شب با خودم کلنجار رفتم. بالا و پایین رفتم. فکر کردم. توی اینترنت مطلب خواندم و آخرسر، خودم را قانع کردم که به من ربطی ندارد! اینکه کسی وُدکا بخورد یا شراب یا هر کوفت دیگر، به من ربطی ندارد! خودش میداند و زندگیاش. تصمیمم را گرفته بودم بروم پیش شاهین و همکارش شوم.
زنگ زدم و گفتم میخواهم ببینمش. تا این را گفتم خندید و گفت میدانست زنگ میزنم. گفت غروب بروم خانهشان.
خانهای که آنقدر کوچک و کثیف و قدیمی بود که یک روز حالم بهم میخورد واردش شوم، حالا شده بود خانهی آرزوهایم. در آهنی حیاط نیمه باز بود. زنگ زدم. صدایش از حیاط آمد: بیا تو درم ببند.
رفتم تو. توی حیاط ایستاده بود و ذغال میگرداند. رد ذغال رکابی سفیدش را ریز ریز سوراخ کرده بود. ذغالِ سرخ شده توی یک مسیر دایرهای دور سرش میچرخید. گفت: بیا بشین الان یه قلیون برات میزنم بری فضا.
گوشهی حیاط زیلوی زهوار در رفته ای پهن بود. بستهی چیپس و اب میوه و ماست هم افتاده بود یک گوشه.
پاهایم درد میکرد. رفتم روی زیلو نشستم. آمد کنارم. ذغالها را چید روی قلیان و گفت: کار خوب رو کردی اومدی. من خر قبلا میخواستم کارمو ول کنم بیام بگم بابای تو، توی کارخونهش بهم کار بده! خوبه اینکارو نکردما! و اِلا الان دوتایی اویزون یه عنتر دیگه بودیم!
و زد زیر خنده.
آب دهانم را قورت دادم: چیکار باید بکنم شاهین..؟ مشتریشو تو داری؟
دستش را گذاشت روی زمین و خم شد سمتم: هن؟ مشتری چی؟!
با سر به پلاستیک مشکی که بطری تویش مشخص بود اشاره کردم: مشتری همینا رو دیگه..
ابروهایش را داد بالا: حالا کی گفته من تو کار خودم سرِ خر میخوام؟!
اخم ریزی کردم: پس..؟! چی گفتی اون روز که کار داری برام..؟!
لولهی قلیان را وصل کرد و یک دم عمیق گرفت. فوت کرد توی هوا: آخیییش! اصن عشق و صفا تو قلیونه! سیگار چیه، برا بچه سوسولاس!
زدم به پایش: شاهین با توام!
نُچی کرد و چپ چپ نگاهم کرد. گفت: یکی از مشتریام، یه یاروییه قبلا بهم گفت میتونم جنس بگیرم، به مشتریای خودم بفروشم. گفت چون مشتریشو من دارم، جنس خوب آب میشه. منتها من قبول نکردم. راستشو بخوای دو سه باری آوردم، نتونستم بفروشم. کار من نیست! منو که میشناسی؟! لَشَم! تو خونه بشینم، ملت بیان یه بطری ازم ببرن. ولی اینا رو نتونستم آب کنم.
ولی تو اگه بخوای میتونی. معرفیت میکنم بهش. پولش خوبه. بستههاشن کوچیکه. واسه شروع انقدی کم بهت میده که اگه گیرم افتادی پات خیلی گیر نباشه. جربزه داشته باشی بارتو بستی! چی میگی؟!
زل زده بودم به شاهین. هی دم میگرفت و هی دود پرتقالی را فوت میکرد توی صورت من. لولهی قلیان را جلوی صورتم تکان داد: هوی، نفله! با توام! چی میگی؟!
آرام لب زدم: مَواد..؟
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اینجا نظراتتون رو بگید؛
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا میخونیمشون؛
@hamvatanunknown 🌱
کسی اینجا هست؟!
*صدای قدم زدن
*سُرفه در اثر گرد و غبار
*بازتابِ صدا در فضا
*هجومِ خفاشها به بیرون
.
خوندم پیامهاتون رو🥲
اینکه اینجا سوت و کور نبود، و در نبود من پرچمش رو بالا نگه داشتید خیلی خوشحالم کرد🤌
.