بچهها
فردا قراره بریم برای چاپ پوسترهای هدیه به موکب🌱
اگه میخواید شرکت کنید، جا نمونید!
.
نیازی نیست حتمااا به اندازهی یه پک کامل هزینه پرداخت کنید،
به هر اندازه دوست دارین میتونید سهیم شید.
#قصهی_بینام
[پارت بیست و هفتم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
نفهمیدم چطور پرونده را دادم به بچههای کامپیوتر و تا آخر وقت اداری آنجا دوام آوردم. فقط کار که تمام شد خودم را پرت کردم بیرون از اداره. ترس همهی وجودم را گرفته بود. شب و روز خودم را برای مواجهه با این اتفاق آماده کرده بودم، اما حالا که رو به رویش ایستاده بودم همه چیز طور دیگری بود.
دانیال که جواب پیامش را نداده بودم نگران شده بود و مدام زنگ میزد. نمیتوانستم جواب بدهم. گوشهی خیابان ایستادم و با انگشتهای لرزان برایش نوشتم: درگیرم، خودم زنگ میزنم بعدا.
تاکسی گرفتم و رفتم یک خیابان دیگر. یک جای دورتر. توی همان تاکسی به صورتم ماسک زدم. یک تلفن عمومی پیدا کردم و کارت تلفن خریدم. خیابان خلوت بود. اطراف را پاییدم. دوربین مدار بسته ای ندیدم. گوشی را برداشتم و پیامش را آوردم. شماره را از تلفن عمومی گرفتم و گوشی را چسباندم به گوشم. صدای ضربان قلبم را از گوشم میشنیدم. خون با فشار پمپاژ میشد توی سرم. صدای آشنایی پیچید توی گوشم: الو!
چشمهایم را فشار دادم روی هم. گفتم: الو؟ س..سسس.. سلام.
بلند خندید: آقا پلیسه ترسیده؟!
هیچ کنترلی روی لرزش صدایم نداشتم. گفتم: نن.. نه!
خندهاش را قطع کرد. جدی گفت: برو اخرین جایی که از هم جدا شدیم شمارهی ۲۲۲ رو پیدا کن. یه گوشی هست با یه خط داخلش. بهم زنگ بزن.
و تماس را قطع کرد.
نفسهایم از ترس صدا دار شده بود.
یاد آن روزی که برای آخرین بار دیده بودمش، حالم را بد میکرد.
کنار خیابان ایستادم. قلبم نا منظم میزد. برای ماشینها دست بلند کردم تا آخر یکی ایستاد. رفتم همانجا. همانجای اخرین دیدار. بوی عطر تلخ و تندی که آن روز زده بود توی مغزم وُول میخورد. رفتم جلوتر. نگاهم به ریل راه آهن بود. یاد چهار سال پیش افتادم. همین جا بود که دستهایم را بست به ریل راه آهن. خودش نه، آن دو نفری که همراهش آورده بود. آن دو نفری که مثل سگ ازشان میترسیدم. صدای بوق قطار هنوز توی گوشم زنگ میزد. دست کشیدم روی مچ هایم. جای زخمهای طناب روی دستم بود. التماس میکردم دستهایم را باز کند. قطار هر لحظه نزدیکتر میشد. بوق قطار گوشم را کر میکرد.
کمرم که روی ریلها تکیه داده بود، از لرزش قطار میلرزید. تمام زمینِ زیرم میلرزید. هی قطار را نگاه میکردم. هی او را. هی آن دو نفر را. التماسش میکردم. پا روی زمین میکشیدم. عقب تر ایستاده بود و سیگار میکشید. طناب دور مچهایم انگار دوخته شده بود به ریلها. حتی یک ذره شُل نمیشد. قطار را نگاه کردم آمده بود جلوتر.
سیگار را پرت کرد و آمد جلو و پایش را گذاشت روی سینهام. دود سیگارش را فرستاد بیرون و گفت: تو برای خودت نبودی که برای خودت بخوای تصمیم بگیری! حالا که گرفتی، قیمتش جونته.. جونِ خودت و ..
قطار بوقِ بلندی کشید. از ترس جانم داشت از تنم میرفت بیرون. بین حرفش داد کشیدم: قبوله! قبوله.. قبوله..
با گریه داد میزدم: قبوله.. قبوله!
نفهمیدم چطور دستهایم از ریل جدا شد، اما وقتی کشیدنم کنار قطار را دیدم که از کنارمان رد شد. میلرزیدم. همهی وجودم میلرزید.
صدای بوق قطار حواسم را جمع خودش کرد. شبیه همان صدای چهار سال پیش. سمت چپم را نگاه کردم. با چشم گشتم دنبال قطار. از دور دیدمش که پیچ را پیچیده بود میآمد. رفتم جلو. گشتم دنبال ۲۲۲ روی ریل. پیدایش کردم. یک پلاستیک مشکی گیر داده شده بود لای چوبها. برش داشتم و قبل از رسیدن قطار از آنجا دور شدم.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت بیست و هشتم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
پلاستیک را باز کردم و گوشی را برداشتم. خاموش بود. دستم را گذاشتم روی دکمهی روشن و فشارش دادم. سی ثانیه نشد که گوشی زنگ خورد. همان شماره بود. هنوز در محوطهی راه اهن بودم. تکیه دادم به دیوار و گوشی را جواب دادم: الو؟
صدایش را شنیدم: خوشم میاد هنوز مثل قبلا تیز و فرزی! البته غیر اینم نباید ازت انتظار داشته باشم! آقا پلیسه اگه تند و تیز نباشه باید تعجب کرد.
آب دهانم را قورت دادم. کنار دیوار و چمباتمه نشستم.
گفت: خوشحال نشدی صدامو شنیدی؟ آدم از شنیدن صدای ناجیش باید کیف کنه! کیف نکردی؟!
جواب ندادم. عربده زد: کیف نکردی؟!
گفتم: چ.. چرا. کیف کردم.
_کیف کردم چی؟!
چشم بستم: کیف کردم آقا!
خندهی بلندی کرد: آهاااان، حالا شد! من همون یادمان چهارسال پیشو میخوام! این چهار سال برا من و آقا صیاد قدِ یه چشم به هم زدن گذشته.
برای من اندازهی چهل سال گذشته بود. اندازهی یک عمر درد پشت این چهار سال داشتم.
گفت: خوب جایی افتادی! فکر نمیکردیم انقدر عرضه داشته باشی! خیال میکردیم یه چهار سال دیگه هم باید صبر کنیم تا بکشی بالا خودتو. ولی همین حالام اصلِ جنسی!
پای راستم تیر میکشید. نشستم روی خاکها و پاهایم را دراز کردم. گفتم: من.. باید چیکار کنم؟
بی مقدمه گفت: حسنی رو میشناسی؟
اخم ریزی کردم.. دستم مُشت شد. ادامه داد: سرگرده، ریش و پشمِ مشکی داره. دیدیش تو کلانتری؟
لبم را به دندان گرفتم.
تشر زد: لال مردی؟ دیدیش یا نه؟
بی جان جواب دادم: دیدم..
_سر و کارش که با تو نیست، هست؟!
بود. سر و کارم با محمد بود. اما گفتم: نه! درجهش بالاست. میگید که خودتون، سرگرده! من نوپام.. تو بخشای خیلی سطحیام.
جواب داد: خیالی نیست. آقا صیاد صبوره! اگه نبود که چهار سال به تو فورجهی ولگردی نمیداد! کم کم بچسب بهش. هر طور که میتونی.
گفتم: میخواید.. چیکار کنید؟ بگید شاید من بتونم راهشو پیدا کنم!
_ تو به اونش کاری نداشته باش. قطعا وقتش برسه اونم میگم! فقط خودتو بهش نزدیک کن.
+آخه گفتم که، من اصلا..
_من؟ تو باز گفتی من!؟ تو اصن کی هستی که میگی من!
چیزی نگفتم. از همان دادهای کر کنندهاش زد: تو کی هستی گفتم؟
یک قطره اشک از چشمم چکید: من نوکرِ آقا صیادم.
من.. مالِ آقا صیادم!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بهترین عضو کانالم تو این 1.4 نفر ایشونه
👇
@.best-member
خوشحالم که تو کانالم هستی🥺❤️
این قابلیت جدید ایتاست که من میتونم باهاش از هممممهتون برای حضورتون تشکر کنم🥲🤝
.
#قصهی_بینام
[پارت بیست و نهم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
تا شب همانجا نشسته بودم. کنار همان دیوار. تازه هوای شب ها رو به خنکی رفته بود و باد میپیچید در فضای خالی رو به رویم. بلند شدم. راه را گرفتم و از گوشهی خیابان رفتم. صورتم خیس اشک بود. برایم مهم نبود کسی من را ببیند یا نه. دیگر برایم هیچ چیزی مهم نبود! چهار سال خیال کرده بودم همه چیز تمام شده. خیال کرده بودم همهی این حرف ها یک شوخی بوده. یک امتحان. خیال کرده بودم اصلا صیاد مرده! اما نمرده بود. زنده بود و آمادهی شکار. و من کرمِ خستهی تهِ قلاب بودم.
رفتم سمت اتوبان. دلم راه رفتن میخواست. آنقدر که پاهایم از توان بیفتند و از خستگی بمیرم! همانجا گوشهی خیابان تمام شود همهی زندگیام و عاقبت، یک رفتگر پیدایم کند که گوشهی اتوبان جان دادهام. اما زندگی، به همین راحتی دست از سرم بر نمیداشت! با صدای بلند گریه میکردم. هق هق میکردم. داد میزدم. اما ترس و خستگی و بیچارگی از تنم بیرون نمیرفت. آنقدر داد زده بودم که گلویم طعم خون و آهن میداد.
بندهای کتانیام باز شده بود و کشیده میشد روی زمین. نشستم روی جدول.
اولین بار که دستم خورد به بستهی شیشه، روز تولد نوزده سالگیام بود. یک گرم. توی یک پلاستیک کوچک دو در دو. شاهین نشسته بود روی زیلوی پاره توی حیاط. بسته را توی دستم جا به جا کردم. گفتم: همین..؟! همین یه ذره ۱۰۰ تومن؟ این چیکار میکنه اخه؟
با کف دست زد توی سرم: خری دیگه! این همه کار میکنه! تو به اونش کار نداشته باش. تو ببر بفروش بزن به زخم زندگیت.
نگاهم را بین شاهین و بستهی پودر چرخاندم. گفتم: میترسم. شاهین بیا اینا رو ببر پس بده بهش!
اخمهایش را کشید توی هم: عنتر مگه مردم مسخرهی توئن؟ غلط کردی تا تهش باید بری. یزید تو اگه اینا رو آب نکنی من از جیب باید پولشو بدم! حالیته؟! کلا پنج تاس! ببر پارکی که بهت میگم، دو سوته آب شدن. تازه، تو دانشگاه اگه بتونی ببری که نونت تو روغنه! بچه های هُنر اهل دلن!
و چشمکی زد.
نفس عمیقی کشیدم. باقی بسته ها را برداشتم. زیپ کیفم را باز کردم و ریختمشان توی کیف. مچ دستم را گرفت: یادی به هر دلیلی، دارم بِت میگما، به هر دلیلی پلیس خفتت کرد شاهین نمیشناسیا! کاری نکن به گه خوردن بیفتم از کمک کردن بهت! منو میشناسی که! به تُف بندم! یه نر و ماده بهم بزنن آبا و اجداد همه رو لو میدم. اونوقت هم پلیسا جِرِمون میدن، هم اونا! خرفهمی که!؟
تند سر تکان دادم. گفتم: دعا کن.. دعا کن تموم شن سریع!
شیشهی کنار دستش را برداشت. تا گردن پر بود. گفت: دعاهای من اگه گرفتنی بود وضعم این نبود!
و بطری را چسباند به لبش و رفت بالا.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت سیام]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
پنج بسته را بردم همان پارکی که شاهین میگفت. حالم از خودم بهم میخورد. بچههای همسن و سال خودم میآمدند دنبال مواد و من، حالم از خودم بهم میخورد. مطمئن بودم مامان اگر بفهمد آرزوی مرگم را میکند. شب اول، وقتی دو بسته را فروختم و راه خانه را گرفتم، به مرز جنون رسیده بودم. حال بدی داشتم. باران شدت گرفته بود و خیابان خالی تر از همیشه بود. راه پارک تا خانه را یک ساعتی پیاده رفتم. گوشیام روی بی صدا بود. یکی را داده بودم به یک پسر جوان همسن خودم و دیگری را به یک مرد همسنهای بابا. لاغر اندام و استخوانی. چشمهای بابا آمده بود جلوی چشمهایم و یک لحظه کنار نمیرفت. رسیدم به پل هوایی. با گریه رفتم بالا. خیس باران بودم و میلرزیدم. روی پل هیچکس نبود. تکیه دادم به نردهها. ماشینها با سرعت میرفتند سمت خانههای گرم و دوست داشتنی! زار میزدم. داد زدم: باباااا!
قلبم آرام نشد. میلهها را محکم تر گرفتم. داد زدم: بابااااااا!
دلم میخواست خودم را از همان بالا پرت کنم پایین. فقط بخاطر مامان صبر کردم. فقط بخاطر یگانه. اگر خودم را میکشتم، مامان میمرد و اگر نمیکشتم، خودم میمُردم! توی این زندگی لعنتی میمردم. توی روزهای کثافت میمردم و من، دومی را انتخاب کردم!
باران کم کم بند امد و من هنوز روی پل بودم. لرز برم داشته بود. دست به میلهها امدم پایین و کوچه پس کوچهها را رفتن تا خانه. مثل بید میلرزیدم. مامان که در خانه را باز کرد و من را دید، کوبید توی صورتش: خاک برسرم یادمان. خاک بر سرم! چرا این ریختیای تو؟!
و مرا کشید توی خانه.
داد زد: یگان مامان. یگان بیا اینجا. بیا حوله بیار. بیا اینجا بشین یادمان.
مامان مدام سوال میپرسید و یگانه نگران نگاهم میکرد و من، به سه تکه کثافتی فکر میکردم که آورده بودم خانه.
سرم را تکیه دادم به دیوار. مامان گفت: خوبی مامان؟ چرا خیس آب بودی؟
کوتاه گفتم: خوبم.
یگانه را نگاه کردم و گفتم: تو خوبی یگانه؟
تند سر تکان داد: خوبم داداش.
چشم بستم. مامان حوله را برداشت و موهایم را چنگ چنگ کرد. تلفن خانه زنگ خورد و یگانه رفت سمت تلفن. مامان را نگاه کردم. سوال را دوباره پرسیدم: یگانه خوبه مامان؟
چشمهای مامان پُر شد: چقد گریه کردی که حالتِ چشمات عوض شده یادمان؟ نمیشناسم چشماتو!
صاف نشستم و سعی کردم چشمهایم را بازتر از حالت عادی کنم: نه! گریه نکردم!
مامان تلخ خندید. زیپ کیفم را باز کردم. پولهای نجس را آوردم بیرون و گفتم: فردا میرم نصفهی دیگهی داروهاشم میخرم.. امروز عکاسی داشتم!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت سی و یکم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
نفهمیدم چقدر راه رفتم تا رسیدم به خانه. نمیدانستم ساعت چند شده. فقط هوا تاریک بود و خیابانها خلوت.
کلید انداختم و وارد خانه شدم. نا نداشتم پله ها را بروم بالا.
_سلام آقا یادمان.
سرم را آوردم بالا. کسرا بود. با تیشرت و شلوارک هدفون به گوش تکیه داده بود به نردهها.
سر تکان دادم و گفتم: سلام.
و از کنارش رد شدم و از پلهها رفتم بالا. رفتم توی خانه و در را از پشت دو قفله کردم. مطمئن بودم حبیب ادرس خانه را دارد. شاید اصلا همهشان یک جایی همان اطراف بودند و من را زیر نظر داشتند.
بدنم ناخوداگاه میلرزید. شده بودم مثل همان شب. همان شبی که اولین بار شیشه فروخته بودم. همان شبی که فکر میکردم آخرین بار است از این غلطها میکنم!
نشسته بودم روی سرامیکها که یکی محکم به در کوبید. از جا پریدم. حتی صدای نفس هایم میلرزید. پاورچین رفتم سمت در. دستم را گذاشتم روی در و خودم را کشیدم سمت چشمی. کسرا بود. نفسم را فوت کردم بیرون و در را باز کردم.
یک کاسه آش دستش بود. گفتم: چه خبرته کسرا؟ چرا انقد محکم در میزنی؟
با صدای خیلی بلندی گفت: مامان جون گفت آش بیارم براتون.
صورتم را جمع کردم و با دستم اشاره کردم هدفونش را در بیاورد.
هدفون را گذاشت دور گردنش. لبش را گاز گرفت و گفت: جیغ میزدم؟! ببخشید! این واس شماس!
و کاسهی آش را گرفت سمتم و بعد هدفونش را گذاشت روی گوشش و درحالیکه آهنگ میخواند پلهها را رفت پایین.
رفتم تو و در را دوباره قفل کردم. توی دلم به خوش خیالی خودم پوزخند زدم! اگر صیاد یا حبیب یا حتی نوچههایشان میخواستند بیایند توی خانه، یک قفل پیزوری نمیتوانست کاری کند!
کاسه را گذاشتم روی اوپن و گوشی را از جیبم آوردم بیرون. گشتمش. شنود نداشت. از طرفی آنقدر پیشرفته نبود که رویش شنود سوار کنند. گذاشتمش توی کمد دیواری و در را بستم. دراز کشیدم روی فرش کهنهی وسط هال. کاش مامان اینجا بود. کاش یگانه بود. کاش دانیال میآمد اینجا و همه چیز را میفهمید. کاش میزد توی دهنم. کاش دنیا وقتی به او گفتم با کسی هستم، میایستاد رو به رویم و هرچه از دهانش در میآمد به من میگفت. کاش محمد اخراجم میکرد! کاش یادمان انقدر توی چشم همه خوب نبود! یا کاش، یادمانِ واقعی، انقدر لجن نبود.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت سی و دوم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
تا صبح هرچه این دنده و آن دنده شدم خوابم نبرد. بدن درد داشتم. انگار از صد نفر کتک خورده بودم. انگار فردای همان روزی بود که به ریل قطار بسته شده بودم! چشمهایم قرمز بود و زیرش گود افتاده بود. رفتم دستشویی و چند مُشت آب سرد را زدم به صورتم. بدنم لرزید. سعی کردم چشمهایم را باز تر کنم. از دیروز ظهر هیچ چیزی نخورده بودم. کاسهی آش هنوز روی اوپن بود. یک قاشق برداشتم و از لایهی ماسیدهی رویش شروع کردم به خوردن. قاشق سوم توی دهانم مانده بود و نمیتوانستم قورتش بدهم. انگار یکی دو دستی راه گلویم را چسبیده بود. لقمه را به زور دادم پایین و رفتم آماده شدم. پاهایم تلو تلو میخورد. پرونده روی هوا بود و الا مرخصی میگرفتم. نمیتوانستم با تاکسی بروم. زنگ زدم آژانس و ماشین خواستم و رفتم اداره. سوز پاییزی هوای صبح را سردتر کرده بود. همان یک پیراهن تنم بود. خودم را بغل کردم و دویدم سمت ساختمان اداره. رفتم سمت دپارتمان خودمان و گلوله نشستم روی صندلیام. خودم را بغل کردم. مثل صبحهای پاییزی که تکلیف ننوشته رفته بودم مدرسه. مثل وقتهایی دوست صمیمیام نمیآمد!
تکیه داده بودم به پشتی صندلی و چشمهایم را بسته بودم که صدای فرامرزی را شنیدم: سلااام!
همانطور چشم بسته سر تکان دادم و گفتم: هوم. گفت: دیشب که تخت خوابیده بودی مراقبت بودم از خونهی دختره. یه سری رفت و آمد ثبت کردم از خونهش!
روی صندلیام صاف نشستم. لای پلکهایم را باز کردم و گفتم: خب؟ چیزیم پیدا کردی؟
علی اخم ریزی کرد. دستهایش را گذاشت روی میزم و خم شد سمتم: خوبی یادمان؟ مریض شدی؟ سرماخوردی؟
آب دهانم را قورت دادم. بدنم لرز داشت. گفتم: نه..
با سر به من اشاره کرد: رنگ و روت اینو نمیگه ولی! خوبی؟ خوب خوابیدی؟
نفس عمیقی کشیدم. رنگ رخساره خبر میداد از هرچیزی که درونم میگذرد. راستش را گفتم: نه. خوب نخوابیدم.
با مکث اضافه کردم: فکر این دختره دیوونهم کرده.
اخم ریزی کرد: کی؟ سارا؟
سر بالا انداختم: نه.. الهه. مقتول.
سرش را تکان داد: اینجا بخوای تحت تاثیر این چیزا قرار بگیری نمیتونی کارتو بکنی که! سنگ کن دلتو. به جاش مغزتو به کار بنداز مجرمو گیر بندازیم.
حوصلهی ادامهی مکالمه را نداشتم. گفتم: اره درسته. خب؟ چی پیدا کردی؟ رد کسیو زدی؟!
این پا و آن پا کرد: اممم.. نه! ولی خب یه سری آدم رفت و آمد کردن به خونهشون. من عکس گرفتم! حالا شاید لازم بشه!
چپ چپ نگاهش کردم: یه طوری گفتی فک کردم تطبیق چهرهی قاتلم انجام دادی!
پارتیشن را دور زد و رفت سمت میز خودش و گفت: اونم به وقتش!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸