#قصهی_بینام
[پارت بیست و نهم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
تا شب همانجا نشسته بودم. کنار همان دیوار. تازه هوای شب ها رو به خنکی رفته بود و باد میپیچید در فضای خالی رو به رویم. بلند شدم. راه را گرفتم و از گوشهی خیابان رفتم. صورتم خیس اشک بود. برایم مهم نبود کسی من را ببیند یا نه. دیگر برایم هیچ چیزی مهم نبود! چهار سال خیال کرده بودم همه چیز تمام شده. خیال کرده بودم همهی این حرف ها یک شوخی بوده. یک امتحان. خیال کرده بودم اصلا صیاد مرده! اما نمرده بود. زنده بود و آمادهی شکار. و من کرمِ خستهی تهِ قلاب بودم.
رفتم سمت اتوبان. دلم راه رفتن میخواست. آنقدر که پاهایم از توان بیفتند و از خستگی بمیرم! همانجا گوشهی خیابان تمام شود همهی زندگیام و عاقبت، یک رفتگر پیدایم کند که گوشهی اتوبان جان دادهام. اما زندگی، به همین راحتی دست از سرم بر نمیداشت! با صدای بلند گریه میکردم. هق هق میکردم. داد میزدم. اما ترس و خستگی و بیچارگی از تنم بیرون نمیرفت. آنقدر داد زده بودم که گلویم طعم خون و آهن میداد.
بندهای کتانیام باز شده بود و کشیده میشد روی زمین. نشستم روی جدول.
اولین بار که دستم خورد به بستهی شیشه، روز تولد نوزده سالگیام بود. یک گرم. توی یک پلاستیک کوچک دو در دو. شاهین نشسته بود روی زیلوی پاره توی حیاط. بسته را توی دستم جا به جا کردم. گفتم: همین..؟! همین یه ذره ۱۰۰ تومن؟ این چیکار میکنه اخه؟
با کف دست زد توی سرم: خری دیگه! این همه کار میکنه! تو به اونش کار نداشته باش. تو ببر بفروش بزن به زخم زندگیت.
نگاهم را بین شاهین و بستهی پودر چرخاندم. گفتم: میترسم. شاهین بیا اینا رو ببر پس بده بهش!
اخمهایش را کشید توی هم: عنتر مگه مردم مسخرهی توئن؟ غلط کردی تا تهش باید بری. یزید تو اگه اینا رو آب نکنی من از جیب باید پولشو بدم! حالیته؟! کلا پنج تاس! ببر پارکی که بهت میگم، دو سوته آب شدن. تازه، تو دانشگاه اگه بتونی ببری که نونت تو روغنه! بچه های هُنر اهل دلن!
و چشمکی زد.
نفس عمیقی کشیدم. باقی بسته ها را برداشتم. زیپ کیفم را باز کردم و ریختمشان توی کیف. مچ دستم را گرفت: یادی به هر دلیلی، دارم بِت میگما، به هر دلیلی پلیس خفتت کرد شاهین نمیشناسیا! کاری نکن به گه خوردن بیفتم از کمک کردن بهت! منو میشناسی که! به تُف بندم! یه نر و ماده بهم بزنن آبا و اجداد همه رو لو میدم. اونوقت هم پلیسا جِرِمون میدن، هم اونا! خرفهمی که!؟
تند سر تکان دادم. گفتم: دعا کن.. دعا کن تموم شن سریع!
شیشهی کنار دستش را برداشت. تا گردن پر بود. گفت: دعاهای من اگه گرفتنی بود وضعم این نبود!
و بطری را چسباند به لبش و رفت بالا.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت سیام]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
پنج بسته را بردم همان پارکی که شاهین میگفت. حالم از خودم بهم میخورد. بچههای همسن و سال خودم میآمدند دنبال مواد و من، حالم از خودم بهم میخورد. مطمئن بودم مامان اگر بفهمد آرزوی مرگم را میکند. شب اول، وقتی دو بسته را فروختم و راه خانه را گرفتم، به مرز جنون رسیده بودم. حال بدی داشتم. باران شدت گرفته بود و خیابان خالی تر از همیشه بود. راه پارک تا خانه را یک ساعتی پیاده رفتم. گوشیام روی بی صدا بود. یکی را داده بودم به یک پسر جوان همسن خودم و دیگری را به یک مرد همسنهای بابا. لاغر اندام و استخوانی. چشمهای بابا آمده بود جلوی چشمهایم و یک لحظه کنار نمیرفت. رسیدم به پل هوایی. با گریه رفتم بالا. خیس باران بودم و میلرزیدم. روی پل هیچکس نبود. تکیه دادم به نردهها. ماشینها با سرعت میرفتند سمت خانههای گرم و دوست داشتنی! زار میزدم. داد زدم: باباااا!
قلبم آرام نشد. میلهها را محکم تر گرفتم. داد زدم: بابااااااا!
دلم میخواست خودم را از همان بالا پرت کنم پایین. فقط بخاطر مامان صبر کردم. فقط بخاطر یگانه. اگر خودم را میکشتم، مامان میمرد و اگر نمیکشتم، خودم میمُردم! توی این زندگی لعنتی میمردم. توی روزهای کثافت میمردم و من، دومی را انتخاب کردم!
باران کم کم بند امد و من هنوز روی پل بودم. لرز برم داشته بود. دست به میلهها امدم پایین و کوچه پس کوچهها را رفتن تا خانه. مثل بید میلرزیدم. مامان که در خانه را باز کرد و من را دید، کوبید توی صورتش: خاک برسرم یادمان. خاک بر سرم! چرا این ریختیای تو؟!
و مرا کشید توی خانه.
داد زد: یگان مامان. یگان بیا اینجا. بیا حوله بیار. بیا اینجا بشین یادمان.
مامان مدام سوال میپرسید و یگانه نگران نگاهم میکرد و من، به سه تکه کثافتی فکر میکردم که آورده بودم خانه.
سرم را تکیه دادم به دیوار. مامان گفت: خوبی مامان؟ چرا خیس آب بودی؟
کوتاه گفتم: خوبم.
یگانه را نگاه کردم و گفتم: تو خوبی یگانه؟
تند سر تکان داد: خوبم داداش.
چشم بستم. مامان حوله را برداشت و موهایم را چنگ چنگ کرد. تلفن خانه زنگ خورد و یگانه رفت سمت تلفن. مامان را نگاه کردم. سوال را دوباره پرسیدم: یگانه خوبه مامان؟
چشمهای مامان پُر شد: چقد گریه کردی که حالتِ چشمات عوض شده یادمان؟ نمیشناسم چشماتو!
صاف نشستم و سعی کردم چشمهایم را بازتر از حالت عادی کنم: نه! گریه نکردم!
مامان تلخ خندید. زیپ کیفم را باز کردم. پولهای نجس را آوردم بیرون و گفتم: فردا میرم نصفهی دیگهی داروهاشم میخرم.. امروز عکاسی داشتم!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت سی و یکم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
نفهمیدم چقدر راه رفتم تا رسیدم به خانه. نمیدانستم ساعت چند شده. فقط هوا تاریک بود و خیابانها خلوت.
کلید انداختم و وارد خانه شدم. نا نداشتم پله ها را بروم بالا.
_سلام آقا یادمان.
سرم را آوردم بالا. کسرا بود. با تیشرت و شلوارک هدفون به گوش تکیه داده بود به نردهها.
سر تکان دادم و گفتم: سلام.
و از کنارش رد شدم و از پلهها رفتم بالا. رفتم توی خانه و در را از پشت دو قفله کردم. مطمئن بودم حبیب ادرس خانه را دارد. شاید اصلا همهشان یک جایی همان اطراف بودند و من را زیر نظر داشتند.
بدنم ناخوداگاه میلرزید. شده بودم مثل همان شب. همان شبی که اولین بار شیشه فروخته بودم. همان شبی که فکر میکردم آخرین بار است از این غلطها میکنم!
نشسته بودم روی سرامیکها که یکی محکم به در کوبید. از جا پریدم. حتی صدای نفس هایم میلرزید. پاورچین رفتم سمت در. دستم را گذاشتم روی در و خودم را کشیدم سمت چشمی. کسرا بود. نفسم را فوت کردم بیرون و در را باز کردم.
یک کاسه آش دستش بود. گفتم: چه خبرته کسرا؟ چرا انقد محکم در میزنی؟
با صدای خیلی بلندی گفت: مامان جون گفت آش بیارم براتون.
صورتم را جمع کردم و با دستم اشاره کردم هدفونش را در بیاورد.
هدفون را گذاشت دور گردنش. لبش را گاز گرفت و گفت: جیغ میزدم؟! ببخشید! این واس شماس!
و کاسهی آش را گرفت سمتم و بعد هدفونش را گذاشت روی گوشش و درحالیکه آهنگ میخواند پلهها را رفت پایین.
رفتم تو و در را دوباره قفل کردم. توی دلم به خوش خیالی خودم پوزخند زدم! اگر صیاد یا حبیب یا حتی نوچههایشان میخواستند بیایند توی خانه، یک قفل پیزوری نمیتوانست کاری کند!
کاسه را گذاشتم روی اوپن و گوشی را از جیبم آوردم بیرون. گشتمش. شنود نداشت. از طرفی آنقدر پیشرفته نبود که رویش شنود سوار کنند. گذاشتمش توی کمد دیواری و در را بستم. دراز کشیدم روی فرش کهنهی وسط هال. کاش مامان اینجا بود. کاش یگانه بود. کاش دانیال میآمد اینجا و همه چیز را میفهمید. کاش میزد توی دهنم. کاش دنیا وقتی به او گفتم با کسی هستم، میایستاد رو به رویم و هرچه از دهانش در میآمد به من میگفت. کاش محمد اخراجم میکرد! کاش یادمان انقدر توی چشم همه خوب نبود! یا کاش، یادمانِ واقعی، انقدر لجن نبود.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت سی و دوم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
تا صبح هرچه این دنده و آن دنده شدم خوابم نبرد. بدن درد داشتم. انگار از صد نفر کتک خورده بودم. انگار فردای همان روزی بود که به ریل قطار بسته شده بودم! چشمهایم قرمز بود و زیرش گود افتاده بود. رفتم دستشویی و چند مُشت آب سرد را زدم به صورتم. بدنم لرزید. سعی کردم چشمهایم را باز تر کنم. از دیروز ظهر هیچ چیزی نخورده بودم. کاسهی آش هنوز روی اوپن بود. یک قاشق برداشتم و از لایهی ماسیدهی رویش شروع کردم به خوردن. قاشق سوم توی دهانم مانده بود و نمیتوانستم قورتش بدهم. انگار یکی دو دستی راه گلویم را چسبیده بود. لقمه را به زور دادم پایین و رفتم آماده شدم. پاهایم تلو تلو میخورد. پرونده روی هوا بود و الا مرخصی میگرفتم. نمیتوانستم با تاکسی بروم. زنگ زدم آژانس و ماشین خواستم و رفتم اداره. سوز پاییزی هوای صبح را سردتر کرده بود. همان یک پیراهن تنم بود. خودم را بغل کردم و دویدم سمت ساختمان اداره. رفتم سمت دپارتمان خودمان و گلوله نشستم روی صندلیام. خودم را بغل کردم. مثل صبحهای پاییزی که تکلیف ننوشته رفته بودم مدرسه. مثل وقتهایی دوست صمیمیام نمیآمد!
تکیه داده بودم به پشتی صندلی و چشمهایم را بسته بودم که صدای فرامرزی را شنیدم: سلااام!
همانطور چشم بسته سر تکان دادم و گفتم: هوم. گفت: دیشب که تخت خوابیده بودی مراقبت بودم از خونهی دختره. یه سری رفت و آمد ثبت کردم از خونهش!
روی صندلیام صاف نشستم. لای پلکهایم را باز کردم و گفتم: خب؟ چیزیم پیدا کردی؟
علی اخم ریزی کرد. دستهایش را گذاشت روی میزم و خم شد سمتم: خوبی یادمان؟ مریض شدی؟ سرماخوردی؟
آب دهانم را قورت دادم. بدنم لرز داشت. گفتم: نه..
با سر به من اشاره کرد: رنگ و روت اینو نمیگه ولی! خوبی؟ خوب خوابیدی؟
نفس عمیقی کشیدم. رنگ رخساره خبر میداد از هرچیزی که درونم میگذرد. راستش را گفتم: نه. خوب نخوابیدم.
با مکث اضافه کردم: فکر این دختره دیوونهم کرده.
اخم ریزی کرد: کی؟ سارا؟
سر بالا انداختم: نه.. الهه. مقتول.
سرش را تکان داد: اینجا بخوای تحت تاثیر این چیزا قرار بگیری نمیتونی کارتو بکنی که! سنگ کن دلتو. به جاش مغزتو به کار بنداز مجرمو گیر بندازیم.
حوصلهی ادامهی مکالمه را نداشتم. گفتم: اره درسته. خب؟ چی پیدا کردی؟ رد کسیو زدی؟!
این پا و آن پا کرد: اممم.. نه! ولی خب یه سری آدم رفت و آمد کردن به خونهشون. من عکس گرفتم! حالا شاید لازم بشه!
چپ چپ نگاهش کردم: یه طوری گفتی فک کردم تطبیق چهرهی قاتلم انجام دادی!
پارتیشن را دور زد و رفت سمت میز خودش و گفت: اونم به وقتش!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت سی و سوم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
هر چه میگذشت حالم بدتر میشد. از بیرون میلرزیدم و از درون، تنم احساس داغی داشت. اما بین تمام اینها، فقط یک جمله توی سرم پیچ میخورد "به محمد نزدیک شو"!
شده بودم مثل یک ربات. یک ربات مطیع و دست آموز. ذهنم سمت دیگری بود اما بدنم، دست و پایم، دقیقا همان کاری را انجام میدادند که او خواسته بود. حبیب!
آبریزش بینیام شروع شده بود. یک دستمال از جعبه کشیدم بیرون و بلند شدم و رفتم سمت اتاق محمد. تقهای به در زدم. صدایش آمد: بله؟
در را باز کردم: میتونم بیام تو؟
از صبح که با علی حرف زده بودم دیگر صدای خودم را نشنیده بودم. گرفته بود!
سر تکان داد. احترام گذاشتم و رفتم داخل. عینک مطالعهاش را از چشم برداشت و نگاهم کرد: خوبی طاهری؟ سرماخوردی؟
آب دهانم را قورت دادم. گلویم درد میکرد. گفتم: نه آقا.
با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد. گفت: تو از همونایی که فکر میکنی اگه بستری شی و سرم بزنی و ده تا پنیسیلین بهت بدن ینی سرماخوردی؟!
چیزی نگفتم. سر تکان داد: خب کارتو بگو!
از اینکه مستقیم به چشم هایش نگاه میکردم تعجب داشتم! از خودم، تعجب داشتم! از اینکه دیگر حتی از خودم خجالت نمیکشیدم، تعجب داشتم!
استخوان پاهایم ذُق ذُق میکرد. گفتم: میتونم بشینم آقا؟
دستش را سمت صندلیهای جلوی میزش گرفت: حتما!
نشستم. گفتم: راستش قربان، من خیلی فکر کردم. اینو میدونیم که احتمال قوی یک نفر دیگه وجود داشته و احتمالا داره که به الهه علاقمند بوده. یه نفر که سارا، دوست الهه اونو میشناسه اما طفره میره!
سر تکان داد.
آقا این آدم، هرکی که هست، سارا داره وجودش رو کتمان میکنه. پس یعنی قطع به یقین نمیاد با اون دم خونهش یا حتی بیرون قرار بذاره! دختر زرنگیه! نهایت ارتباطی که میتونه باهاش بگیره تماس یا پیامه.
محمد گفت: میدونی که ما به این دو دسترسی نداریم یادمان. تا سندی محکمی برای مظنون بودنش نداشته باشیم، مجوز شنود یا کنترل گوشی نمیدن بهم. با یه جملهی نصفه نیمه نمیشه مجوز گرفت.
آبرزیش بینی کلافه ام کرده بود. گفتم: ما فیلم بازجوییش رو داریم. بخشهای متناقضش رو میگذاریم کنار هم. به عنوان مستند.
بین حرفم آمد: کمه یادمان. کمه.
نفس عمیقی کشید. ادامه داد: فیلمو درست کن به دستم برسون ببینم چیکار میتونم بکنم.
گوشی روی میزش را برداشت و یک شماره را گرفت. بعد از چند ثانیه گفت: آقا یوسف یه آب جوش بیار اتاق من بی زحمت.
تلفن را قطع کرد و رو به من گفت: ولی اصلا امید نداشته باش یه این قضیه. احتمال شدنش کنه. وقتتو بگذار روی چیزای دیگه.
لبم را تر کردم. نمیدانستم بگویم یا نه.. آرام پرسیدم: قربان.. بدونِ.. ینی.. مثلا اگه مجوز..
قاطع گفت: نه!
سریع گفتم: بله چشم.
از روی صندلی بلند شدم. پس من اون فیلم رو درست میکنم میارم خدمتتون.
سر تکان داد. تقهای به در خورد و باز شد. آقا یوسف با سینی لیوان آب جوش آمد داخل. رفت سمت میز محمد و خواست لیوان را بگذارد روی میز که محمد به من اشاره کرد: بده ستوان.
آقا یوسف برگشت سمتم و سینی را گرفت سمتم. لیوان را نگاه کردم. و محمد را. لیوان را مردد برداشتم.
آقا یوسف بااجازهای گفت و از اتاق رفت بیرون.
لیوان به دست ایستاده بودم وسط اتاق. محمد عینک مطالعهاش را به چشم زده بود و داشت چیزی مینوشت. در همان حال گفت: از شلف باکس رو میز نبات و چای آویشن بردار. چای کیسهای سبزا آویشنن.
همانطور ایستاده بودم وسط اتاق. سرش را بالا آورد و از بالای عینکش نگاهم کرد. نگاهم را گرفتم. آرام گفتم: چشم. ممنون.
خم شدم و با دستهایی که میلرزید تی بَگ و نبات را برداشتم و با قدمهای بلند از اتاقش رفتم بیرون.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت سی و چهارم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فیلم بازجویی دوست الهه را فرستادم برای محمد. چشمم آب نمیخورد خبری شود. اما تنها راهش همین بود؛ کنترل گوشی سارا.
فهمیده بودم محمد درگیر پرونده های بزرگتریست و فقط، ناظرِ پروندهی دست ماست. از پروندههای زیر دستش هنوز اطلاعی نداشتم.
یک هفتهای از تماس دانیال و پیامی که در جوابش داده بودم میگذشت. توی آن یک هفته، ذهنم کمی آرام شده بود. خودم را، حداقل ظاهرم را جمع کرده بودم. کارم که توی اداره تمام شد، به دانیال زنگ زدم. شاکی بود که چرا یک خبر از خودم به او نمیدهم. قرار گذاشتیم برای شام در همان سفره خانهی همیشگی.
ساعت را نگاه کردم. چند دقیقه مانده بود تا هشت و نیم. وارد سفره خانه شدم. با چشم گشتم دنبال دانیال. او قبل از من، من را دیده بود و دست به سینه و با اخم نگاهم میکرد. خندیدم و رفتم سمتش.
دستم را گرفتم سمتش و گفتم: سلام علیکم!
با پشت دست، دستم را زد کنار: بیا بشین بابا، سلام علیکم! سلام میفهمی تو؟! کدوم گوری بودی جواب آدمو نمیدادی؟ فک کردم تیر خوردی سَقَط شدی!
کفشهایم را دراوردم و نشستم روی تخت: خب شما که انقدر نگران شدی میومدی یه سر در خونه!
چپ چپ نگاهم کرد: چه پررو ام هستی!
خندیدم. گفت: نبودم خونه این چند روز رو.
تکیه دادم به پشتی. پرسیدم: ماموریت بودی؟!
جواب داد: نه دنیا میخواست بره دانشگاه. کلاساش شروع شده بود. بردیم گذاشتیمش رشت و اومدیم. حالش خیلی خوب نبود. یه چند روزی با مامان موندیم همونجا رو به راه شه.
اخم ریزی کردم: رشت؟! مگه نگفتی انتقالی گرفته تهران؟
شانه بالا انداخت: نمیدونم والا. زد به سرش یهو. گفت میخوام برم همونجا. هرچیم بهش گفتیم به هیچ صراطی مستقیم نبود. من که اصلا این دخترا رو درک نمیکنم! تو کل مسیر تا شمال داشت گریه میکرد ولی نموند تهران!
یک سطل آب جوش انگار ریختند روی سرم. نگاهم را از دانیال گرفتم. فکر میکردم میتواند از چشمهایم دلیل اشکهای دنیا را بخواند.
گارسون آمد و سفارشهایمان را گرفت.
خیره دانیال را نگاه میکردم. داشتم به این فکر میکردم که حتی همین یک رفیق هم برای من نمیماند! به این فکر میکردم که تا چند وقت بعد، هیچکس برایم نمیماند!
هیچ ایده و فکری برای آینده نداشتم. موم بودم توی دستشان. گنجشک بال و پر شکسته توی دست صیاد!
صدای تو ذهنم گفت: گنجیشک!؟ تو خودت یه پا گرگی! شغالی! کفتاری!
نمیدانستم آخر این مسیر کجاست؟ نمیدانستم زنده میمانم یا نه؟ تا آخر مثل یک جاسوس اینجا میمانم یا نه؟
_چرا اینطوری نگام میکنی؟!
دانیال پرسید. پلک زدم. چهار زانو نشستم و گفتم: چطوری؟!
گفت: نمیدونم مثل اینا که قراره بمیرن!
گفتم: من بمیرم یا تو بمیری؟
شانه بالا انداخت: من بمیرم!
خندیدم: نه، تو نمیمیری!
سینی مخلفات و نوشیدنی ها را آوردند و گذاشتند روی تخت.
بی مقدمه پرسیدم: من بمیرم چیکار میکنی؟
در حالی که تلاش میکرد در ماست موسیرش را صاف باز کند گفت: گریه!
_همین؟!
نیم نگاهی به من انداخت: تازه اونم اگه بیاد! اصولا گریهم نمیاد!
قوطی کوکا را برداشتم: خب خوبه، خیالم راحت شد برا یکی مهمم!
صدای پیسسسِ در قوطی، موسیقی سنتی سالن را شکست.
دانیال خندید: اره داداش خیالت راحت راحت!
غذا را آوردند و دانیال مشغول خوردن شد. کاش یک راه، فقط یک راه برایم وجود داشت. برای فرار از تار عنکبوتی که با همه ی عزیزانم گیر افتاده بودم داخلش. تار عنکبوتی که اگر از آن فرار میکردم، عنکبوت زودتر به عزیزانم میرسید.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت سی و پنجم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
هنوز مجوز شنود نیامده بود و ما، مشغول کنترل سارا بودیم. ما یعنی من و فرامرزی.
گیر کرده بودم بین دوراهی. از طرفی میخواستم زود پرونده را حل کنم تا بتوانم بروم جلوتر و دسترسیهایم بیشتر شود، از طرفی میدانستم اگر پرونده تمام شود، ارتباطم با محمد هم تمام میشود.
هنوز دقیق نمیدانستم صیاد با محمد چه کار دارد. منطقم خبرهای خوبی نمیداد اما افکارم را پس میزدم. اگر در فکر غرق میشدم، نمیتوانستم هیچ کاری انجام بدهم.
حالا که صیاد برگشته بود، ذهنم مدام فلش بک میداد و روزهای قبل را به یادم میآورد.
انگار از خوابِ بی خبری این چهار سال بیدار شده بودم و حالا نوبت کابوس بود.
آن وقتها، کم کم که راه و چاه فروش مواد را یاد گرفتم و پولهایی که در میآوردم عذاب وجدانم را کم کرد، شاهین رفت کنار و من مستقیم، با خود حبیب معامله میکردم.
نمیدانستم حالا چه شکلی شده، ولی آن روزها ظاهرش یک مرد چهل ساله بود با موهای کوتاه و فر و بدن ورزیده و ورزشکاری. هر هفته یک بار میرفتم و بستههای کوچک شیشه را از او تحویل میگرفتم.
گاهی بین بستهها چیزهای دیگری هم میگذاشت و میگفت مشتریاش میآید و تحویل میگیرد.
کار هر روزم بود، قبل یا بعد از دانشگاه میرفتم پارک معروف و به قول خودشان جنسها را آب میکردم و پولشان را میگرفتم.
داروهای یگانه تامین شده بود. یخچال کوچک و قدیمیمان دوباره مرغ و گوشت داشت. مامان دیگر دنبال آگهی کار در منزل نبود اما دل من، آشوب بود.
هر چقدر هم که در طول روز خودم را میزدم به آن راه و شانهی به من چه بالا میانداختم، شبها نمیتوانستم از دستِ چشمهای بابا که میآمدند و میخ مینشستند جلوی چشمهای من نجات پیدا کنم!
یک روز که بعد از دانشگاه، رفته بودم پارک و همهی بستهها را فروخته بودم و خوشحال میآمدم خانه، شلوغی کوچه هُری دلم را ریخت. بند دوربینم را روی دوشم جا به جا کردم. سفیدی سقف آمبولانس را که دیدم، تا تَهَش رفتم! زیر لب گفتم: یگانه..
و دویدم سمت خانه. وقتی رسیدم، یگانه روی تخت پشت امبولانس بود و مامان با گریه کنارش نشسته بود. هیچ کسی من را نمیدید. یکی از همسایهها کنار مامان نشست و در امبولانس بسته شد و با صدای آژیر از کوچه رفت بیرون. اطراف را نگاه کردم. مردم مثل آدم ندیده ها نگاهم میکردند. نمیدانستم چه شده. نمیدانستم چه کار کنم! از بغض صدایم دورگه شده بود و اصلا در نمیآمد. هرچه میخواستم بگویم توی گلو خفه میشد. بین جمعیت دور سر خودم میچرخیدم که کسی زد روی شانهام: بپر بالا بریم دنبال آمبولانس!
نشناخته، ترک موتور پسر جوان نشستم. بعدها فهمیدم پسر همان همسایهایست که با مامان رفت بیمارستان.
موتور که پشت امبولانس رسید بیمارستان، بیحرف کیف و دوربینم را دادم دست موتوری و خودم دویدم سمت امبولانس. مامان تازه مرا دیده بود و بلند بلند گریه میکرد و دستش را توی هوا تکان میداد.
پرستارها ریختند دور امبولانس و یگانه را گذاشتند روی تخت. صورتش مثل گچ سفید شده بود و لب هایش کبود بود. با چشمهای از حدقه درامده مامان را نگاه کردم. فقط گریه میکرد و همسایه زیربغلش را گرفته بود.
حرف پزشکها آن روز فقط یک چیز بود. قلبِ یگانه دیگر قلب نیست و فقط یک چیز میتواند زندگی یگانه را آن هم شاید برگرداند، پیوندِ قلب!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت سی و ششم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بالا و پایین زدنها راه به جایی نبرده بود و هنوز مجوزی برای کنترل گوشی سارا داده نشده بود. بچهها از مراقبت خانه و محل کارش هم هیچچیزی دستگیرشان نشده بود و به قولی قیدش را زده بودند. اما من، هنوز پیگیر بودم و هر روز بعد از اداره، میرفتم دم خانهاش.
اواسط کوچه خلوت. روی پلهی یک خانهی ویلایی که فهمیده بودم خالی از سکنهاست نشسته بودم و نگاهم میخِ خانهی دخترک بود. از طرف بچههای پرونده، مراقبت از خانهی سارا تمام شده به حساب میآمد و من، شخصا داشتم کار را ادامه میدادم. بی ماشین و موتور.
دیشبش دیر خوابیده بودم و از صبح زود رفته بودم اداره. خمیازه ای کشیدم و ساعت را نگاه کردم. از نُه گذشته بود. دست گذاشتم روی زانویم و بلند شدم. نگاهم افتاد به بند کفشم که باز شده بود. پایم را گذاشتم روی تک پله و خم شدم تا بند کفشم را ببندم. صدای موتور سیکلت از ته کوچه آمد و نزدیک شد. بند کفشم را بستم و ایستادم. از پشت درخت نگاه کردم. موتور رو به روی خانهی سارا ایستاد و ترک سوارش که یک زن میانسال بود پیاده شد و رفت داخل. سوار، کلاه کاسکت داشت و چهرهاش پیدا نبود. تاریک بود و چیزی دیده نمیشد. رفتم جلوتر. همانطور که روی موتور نشسته بود داشت با تلفن صحبت میکرد.
جایم را عوض کردم تا بتوانم پلاک موتورش را یادداشت کنم.
تلفنش تمام شد و راه افتاد و رفت.
نفسم را فوت کردم بیرون: اینم از دشت امروز. هیچی به هیچی!
صدای توی ذهنم گفت: وظیفه شناس شدی!
راست میگفت! یک وقتهایی واقعا یادم میرفت کجا هستم و برای چه! یک وقتهایی واقعا خیال میکردم یک پلیسم و دنبال حل پرونده.
کوچه را در خلاف جهتی که موتور رفته بود حرکت کردم تا برسم به خیابان اصلی. تاکسی گرفتم و یک راست رفتم خانه. خسته بودم و گرسنه. کلید انداختم و در ساختمان را باز کردم. گوشیام زنگ خورد. مامان بود. لبخند زدم و جواب دادم: جانم مامان خانومِ گلی خانومِ گل!
کلید از قفل در نمیآمد. گوشی را چسباندم به گوشم و دو دستی سعی کردم کلی را در بیاورم.
_سلام پسرم، خوبی مامان؟ خسته نباشی! خونه ای؟ صدات میپیچه!
گفتم: الان رسیدم، تو راه پلهام!
_قربونت برم مامان. خستهای الان که! شام داری؟
کلید در نمیآمد. درگیرش بودم! گفتم: آره مامان! چی فکر کردی، یخچالم پره پره. کلی غذا هَ..
در هُل داده شد به سمت داخل. گوشی را از بین شانه و گوشم گرفتم. یک موتور سوار با کلاه کاسکت جلوی در بود.
صدای مامان را میشنیدم اما نمیفهمیدم چه میگوید. موتور سوار یک پاکت گرفت جلویم. شبیه سفارش غذا بود.
گفتم: مامان جان یه لحظه گوشی.
رو به مرد گفتم: بفرمایید!
چیزی نگفت و بسته را گرفت جلوتر!
گفتم: برای کی آوردید؟! واحد چند؟
بازهم چیزی نگفت.
از پشت شیشهی دودی کلاهش هیچ چیز دیده نمیشد.
به مامان گفتم: مامان بهت زنگ میزنم یه کاری پیش اومد عزیزم.
و گوشی را قطع کردم. بسته را همانطور گرفته بود جلویم. حس خوبی نداشتم. گوشی را گذاشتم توی جیبم و کلید را به زور کشیدم بیرون.
همانطور با دست دراز شده سمت من ایستاده بود.
در را بستم که پایش را گذاشت لای در. دست بردم سمت کلاهش. سرش را برد عقب.
بلند گفتم: لالی؟ چته؟ این برا کیه خب!
بسته را چرخاند سمتم. بسته ای از جنس کاغذ کاهی. رویش فاکتور غذا چسبانده شده بود.
دست بردم جلو و بسته را گرفتم. در یک چشم به هم زدن کوچه را رد شد و سوار موتور شد و رفت.
در را بستم و نشستم روی پلهی راهرو. نگاهم روی بسته بود. رویش را خواندم: به سفارش یادمان طاهری.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت سی و هفتم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بسته توی دستم بود و نشسته بودم روی پلهها. با صدای زن همسایه که میخواست رد شود به خودم آمدم. ببخشیدی زیر لب گفتم و راه را باز کردم. بلند شدم و رفتم بالا. بسته را گذاشتم روی اوپن و مستقیم رفتم سراغ گوشی که حبیب داده بود. سایلنت بود و یک پیام از ۵ دقیقه پیش داشتم. دقیقا همان وقتی که بسته رسیده بود دستم! پیام را باز کردم "زنگ بزن"!
نفس نفس میزدم. شماره را گرفتم و گوشی را چسباندم به گوشم. سه ثانیه نشده صدایش پیچید: به سلام! آق پلیسه! حال و احوال!؟
آب دهانم را قورت دادم: سلام!
_پر انرژی باش! شاد باش! خوشحالی هواتو داریم نه؟! اصن بسته رو باز کردی یا نه؟!
چیزی نگفتم.
گفت: باز نکردی؟! برو بازش کن! ترسیدی؟! نترس! یه پرس چلو جوجهس با مخلفات! ما نمیزاریم آدممون شب گشنه بخوابه که!
گوشی خودم زنگ میخورد. رفتم سمتش. صدایش را بستم. مامان بود.
زیر لب گفتم: ممنون. زحمت کشیدین!
غشِ خندهاش رفتهوا.
دوباره گوشیام زنگ خورد. یگانه بود. خواستم صدایش را قطع کنم که حبیب از پشت گوشی گفت: جواب بده، خونوادهن مگه نه؟! جواب بده!
یخ کردم! حتما خبری بود که حبیب میدانست. گوشی حبیب را اوردم پایین و تلفن خودم را جواب دادم. الو نگفته بودم که صدای بلند یگانه را شنیدم: یادماااان! دمت گرم! اتفاقا مامان امشب شام نذاشته بود! عاشقتم ینی! مرغ ترشش حرف نداره. هنوز نخوردما ولی بوش آدمو مست میکنه! یه لحظه گوشی یه لحظه گوشی، مامان میخواد حرف بزنه.
چشم بستم. تا ته خط رفتم. حبیب داشت خط و نشان میکشید که حواسش به همه چیز است. که آدرس من و مامان و یگانه را دارد.
_سلام مادر! چرا نگفتی اینکارو کردی؟ چرا زحمت کشیدی اصلا؟! اینهمه غذا!
صدای یگانه از آن طرف خط آمد که با دهان پر حرف میزد: بازم از این زحمتا بکش!
لب ورچیدم. میترسیدم حرف بزنم بغضم بترکد. گفتم: نو.. نوش جونتون مامان! کار نکردم که. گفتم به شب به یاد اون وقتا که دور هم بودیم از بیرون شام میگرفتم، بگیرم براتون.
مامان انگار داشت تشکر میکرد و قربان صدقه میرفت ولی من هیچ چیز نمیفهمیدم. خداحافظیاش را که شنیدم یک خداحافظ نصفه نیمه گفتم و تماس را قطع کردم.
گوشی حبیب را چسباندم به گوشم: الو..
خندید. قبلا هر وقت میخندید دهانش را باز میکرد و از ته دل میخندید. اگر کنارش میایستادی بوی تند الکل را حس میکردی. حالا هم بوی الکلش را از پشت گوشی حس کردم. گفت: مادر مکرمهی محترمه بودن؟! سلام میرسوندی خدمتشون! آفرین. خوب کاری کردی به فکرشون بودی براشون غذا سفارش دادی. همیشه به فکرشون باش. چون تو به فکرشون نباشی ما مجبور میشیم به فکرشون باشیم! اَه چقد فکر تو فکر شد!
و دوباره خندید.
نشستم روی تک پلهی آشپزخانه. دستم را کشیدم به صورتم. خندهاش را جمع کرد و گفت: چه خبر؟ از اون سرگرده؟ دیدیش؟
جواب دادم: بله دیدمش.. ولی خب نتونستم فعلا نزدیک بشم بهش.. آقا حبیب زیاد تابلو بازی دربیارم بفهمن بد میشه! درجههامون رو ببینید اخه! فرقش از زمین تا آسمونه.
_جلوی چشمش باش. هرکاری کن که نزدیکتر بشی بهش. آقا صیاد صبر میکنه تا وقتش، ولی اگه ببینه داری مفت مفت میچرخی قاطی میکنه. حالیته که؟
کوتاه گفتم: بله
گفت_خعله خب! برو اون غذا رو بزن تا از دهن نیفتاده که کار زیاده! چشمم روته. رو خودت و کل خاندانت. بچهی رامی هستی، ولی کار از محکم کاری چی؟!
و دوباره خندید. تیکِ خنده گرفته بود. حتم داشتم نشسته دور بساطش توی یکی از همان باغ هایی که میرفتم جنس بگیرم.
و وسط خندهاش تماس را قطع کرد.
گوشی را انداختم کنار. رفتم سر پاکت و بازش کردم. بوی غذا زد زیر بینیام. نوشابه و ماست و سالاد و مخلفاتش تکمیل بود.
پاکت را چنگ زدم و از خانه رفتم بیرون. پله ها را دوتا یکی رفتم پایین. از ساختمان رفتم بیرون. کسی توی کوچه نبود. رفتم سمت سطل آشغال بزرگ سر کوچه و پاکت را پرت کردم تویش. داشتم از بغض میترکیدم. دلم میخواست زنگ بزنم مامان و بگویم لب به آن غذای کثافت نزنند اما نمیشد.
برگشتم خانه. دستم بوی غذا گرفته بود. توی سینک آشپزخانه دستم را شستم. دو مسکن و یک قرص خواب برداشتم و با آب شیر دادم پایین. شکمم خالی بود. میدانستم صبح درد معده بیچارهام میکند. در یخچال را باز کردم: یک بطری آب معدنی بزرگ نصفه که تاحالا حتما بوی لجن گرفته بود. یک پلاستیک نان باز خشک شده. چند مربا و پنیر تک نفره که اداره برای مراقبتها داده بود و نخورده بودم.
یک تکه نان خشک کندم و گذاشتم توی دهانم. نگاهم به ورقهای قرص روی اوپن بود. ده تا، بیست تا، شاید هم سی تایش کارم را تمام میکرد. اما مسئله اینجا بود که من، برای خودم نبودم. مال خودم نبودم. من برای صیاد بودم!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت سی و هشتم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
صیاد شمشیر را از رو بسته بود. مستقیم تهدید نمیکرد اما این کارهایش به این معنی بود که مامان و یگانه توی مشتش هستند. یعنی اگر دست از پا خطا کنم، زودتر از اینکه فرصت کنم به مامان زنگ بزنم، آنها رسیدهاند بالای سرشان.
ذهنم را خالی کردم از اینکه با محمد چه کار دارند. به من مربوط نبود!
رفتم اداره. نتوانسته بودم شمارهی آن موتوری که رفته بودم دم خانهی سارا بردارم. فقط یک ۱۲ دیده بودم، اما میخواستم در فیلمهای آن روز، بین موتورهای اطراف پاساژ چیزی شبیهش را پیدا کنم.
نشستم پشت میزم و فیلمها را آوردم. از زاویههای مختلف. بارها دیده بودیمش. حالا این بار به قصد دیدن آن موتور فیلم را پلی کردم.
زُل زده بودم به فیلمهای پارکینگ. موتورها و موتور سوارها را یکی یکی نگاه میکردم. جزئیات موتورش را به خاطر داشتم، هیچکدام شبیهش نبود.
فرامرزی پرونده به دست میزش را دور زد. از دیوار کوتاه بینمان سرک کشید و گفت: در چه حالی طاهری؟
همان طوری که سرم توی مانیتور بود گفتم: در حال کار.
تکیه داد به دیوار کاذب و خم شد سمتم.
_فک کنم خود سروان کم کم برگرده بالا سر پرونده!
سر از مانیتور برداشتم و گفتم: چطور؟!
شانه بالا انداخت: رفتم اتاق سرگرد. یه سری پروندهی جدید و برگه و چیز میز رو میزش بود. فکر میکنم درگیر یه پروندهی جدید شده.
اخم ریزی کردم: خب بشه. قبلا هم بوده.
اطرافش را نگاه کرد و گفت: اخه داشت با تلفن صحبت میکرد. فککنم سرهنگ پشت خط بود. داشت بهش میگفت اگر نتونست پیش ببره پرونده رو، کارای دیگهش رو تعلیق میکنه! احتمالا چیز مهمیه!
سر تکان دادم: هرچی.. به ما مربوط نیست. ما کار خودمونو میکنیم!
و مشغول کار با سیستم شدم.
علی سر تکان داد و بی حرف روی صندلیاش نشست.
فیلمهای پارکینگ و خیابانهای اطراف را چند بار چک کردم. هیچ خبری از آن موتور نبود.
پوفی کشیدم و تکیه دادم به صندلی. دستهایم را قفل کردم توی هم ک کشیدم جلو.
علی گفت: چیزی پیدا نکردی؟!
نگاهش کردم. فقط چشمهایش از بالای دیوار کاذب بینمان دیده میشد.
با ابرو گفتم که نه و تکیه دادم به صندلی چشمهایم را بستم.
_راجع به مواد مخدر بود.
چشم بسته گفتم: با منی؟
گفت: آره. پروندهی اتاق سرگردو میگم. به نظرم راجع به مواد بود.
صاف نشستم توی جایم.
علی گفت: بسماللهالرحمنالرحیم! چته؟!
سر تکان دادم: هی هیچی!
با چشمهای درشت نگاهم میکرد. هموز منتظر دلیل کارم بود. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: یه لحظه گفتم شاید یه موتور آشنا دیده باشم تو فیلم.
و الکی خودم را مشغول کار با سیستم نشان دادم.
پروندهی مواد مخدر، اصرار حبیب برای نزدیک شدنم به محمد. همه چیز داشت آرام آرام مشخص میشد. تکلیفِ من، آرام آرام داشت مشخص میشد!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت سی و نهم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حال یگانه روز به روز بد تر میشد. اسمش رفته بود توی لیست پیوند قلب. هر چه داشتیم و نداشتیم فروخته بودیم برای هزینههای بیمارستانش. مامان رضایت نمیداد یگانه برود بیمارستان دیگر. با گریه و التماس و خواهش و دعا نصف پول پیش را از صاحب خانه پس گرفته بود اما تمامش، شده بود هزینهی چند شب بستری یگانه.
از هرکه توانسته بودیم پول قرض کرده بودیم، اما کفاف هیچ چیز را نمیداد. هر سوراخ را که میگرفتیم، آب از سوراخ دیگری سیل میشد رویمان. برای عمل یگانه پول لازم بود. پولِ خیلی زیاد! پولی که حتی با فروش کلیهام هم در نمیآمد!
رنگ یگانه مثل گچ بود و لبهایش کبود. هر وقت میرفتم بیمارستان دیدنش دیوانه میشدم. توی نوبت چند جراحی بود و منتظر پول و ما، دیگر حتی یک ریال نداشتیم!
وضع آنقدر بد بود که دایی شاهرخ و عمو حاجی هم آمده بودند بیمارستان و صدقههایشان را آورده بودند برای مامان! اما آن خرده پولها راه به جایی نمیبرد!
روی صندلیهای پلاستیکی بیمارستان مچاله خوابیده بودم که صدای عمو حاجی را شنیدم که با مامان حرف میزد: این پنج تومن پیشت باشه زن داداش. اینم نداشتما! یه سکه فروختم. دیگه گوشت همو بخوریم استخون همو که دور نمیریزیم! هرچی باشه دختر حمید رو تخته.
دندانهایم انقد روی هم سابیده بودمشان درد میکرد. مامان قسمم داده بود چیزی نگویم. به روح بابا قسم داده بود. و اِلا نمیگذاشتم یک لحظه با مامان حرف بزند و منت چندرغازش را روی سرمان بگذارد.
به پهلو روی صندلیها دراز کشیده بودم. اشکهایم از چشم راستم میریخت و از روی بینی رد میشد میرسید به چشم چپم. صدای پای عمو حاجی را که شنیدم رفت، سر جایم نشستم. مامان که از قیافههم همهچیز را دید آمد نشست کنارم. با انگشتهایش اشکهایم را پاک کرد.
زیرلب گفتم: بیشرفِ بیهمهچیز. گورش رو گم کرد؟
مامام پشت سرش را نگاه کرد و گفت: هیش.. مامان.. زشته!
اخم کردم: زشته؟ کار من زشته یا اون بیهمهچیزا؟ دختر خودشم بود همینطوری صدقه میداد؟ کاش نمیومد. کاش پولشو میزدی تو صورتش مامان. کاش میزاشتی گردنشونو بشکنم!
دوتا دستم که داشت میلرزید را گرفت و گفت: بهمون بدهکار نیستن که مامان جان.. ازشون طلبی نداریم.
حرفش تمام نشده بود گفتم: ولی ازشون متنفریم. کاش میگفتی بهش مامان. کاش میگفتیم که دیگه نیان.
مامان خودش هم بغضش گرفته بود. هی میخواست چیزی بگوید و هی نمیتوانست.
نشسته بودیم رو به روی هم و دست هم را گرفته بودیم و هیچچیز نمیگفتیم تا صدای پرستار را شنیدیم: خانوم طاهری؟
برگشتیم سمتش. ایستاده بود وسط سالن. گفت: کجایید؟ نمیشنوید؟ پیجتون کردم چند بار.
مامان ایستاد و دستپاچه گفت: ببخشید من متوجه نشدم. من.. ینی.. جانم؟ چیزی شده؟
رفت جلوتر. من هم بلند شدم. گفت: یگانه خوبه؟ اتفاقی افتاده؟
صدایش میلرزید. پرستار آمد جلو و گفت: نه عزیزم خوبه. فعلا ثابته وضعیتش.
برگهای را گرفت جلوی مامان: منتها دکتر رضایی الان ویزیتش کردن، گفتن تعلل اصلا جایز نیست، باید فورا عمل بشه.
و برگه را گرفت سمت مامان. دستهای مامان افتاده بود کنارش و تکان نمیخورد.
یک قدم رفتم جلو و برگه را گرفتم. پرستار نگاهم کرد و گفت: این هزینهی عمل و آزمایشات مربوطه قبل و بعدشه. سریعتر اقدام کنید که تا شب کارهاش انجام بشه بتونیم فردا بفرستیمش برای عمل.
برگه توی دستم بود. پرستار سری تکان داد و رفت. برگه را آوردم بالا و نگاهش کردم. حتی اگر چیزی که پایینِ برگه نوشته شده بود به ریال بود، باز هم نداشتیم! مامان نگاهم کرد. بعد نگاهش رفت سمت صندلیها. پولی که عمو داده بود توی پاکت آنجا بود. هیچچیز نمیشد!
ساعت را نگاه کردم. نزدیک شش عصر بود. برگه را توی دستم مچاله کردم و عقب عقب از راهروی بیمارستان زدم بیرون.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸