#قصهی_بینام
[پارت سی و هفتم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بسته توی دستم بود و نشسته بودم روی پلهها. با صدای زن همسایه که میخواست رد شود به خودم آمدم. ببخشیدی زیر لب گفتم و راه را باز کردم. بلند شدم و رفتم بالا. بسته را گذاشتم روی اوپن و مستقیم رفتم سراغ گوشی که حبیب داده بود. سایلنت بود و یک پیام از ۵ دقیقه پیش داشتم. دقیقا همان وقتی که بسته رسیده بود دستم! پیام را باز کردم "زنگ بزن"!
نفس نفس میزدم. شماره را گرفتم و گوشی را چسباندم به گوشم. سه ثانیه نشده صدایش پیچید: به سلام! آق پلیسه! حال و احوال!؟
آب دهانم را قورت دادم: سلام!
_پر انرژی باش! شاد باش! خوشحالی هواتو داریم نه؟! اصن بسته رو باز کردی یا نه؟!
چیزی نگفتم.
گفت: باز نکردی؟! برو بازش کن! ترسیدی؟! نترس! یه پرس چلو جوجهس با مخلفات! ما نمیزاریم آدممون شب گشنه بخوابه که!
گوشی خودم زنگ میخورد. رفتم سمتش. صدایش را بستم. مامان بود.
زیر لب گفتم: ممنون. زحمت کشیدین!
غشِ خندهاش رفتهوا.
دوباره گوشیام زنگ خورد. یگانه بود. خواستم صدایش را قطع کنم که حبیب از پشت گوشی گفت: جواب بده، خونوادهن مگه نه؟! جواب بده!
یخ کردم! حتما خبری بود که حبیب میدانست. گوشی حبیب را اوردم پایین و تلفن خودم را جواب دادم. الو نگفته بودم که صدای بلند یگانه را شنیدم: یادماااان! دمت گرم! اتفاقا مامان امشب شام نذاشته بود! عاشقتم ینی! مرغ ترشش حرف نداره. هنوز نخوردما ولی بوش آدمو مست میکنه! یه لحظه گوشی یه لحظه گوشی، مامان میخواد حرف بزنه.
چشم بستم. تا ته خط رفتم. حبیب داشت خط و نشان میکشید که حواسش به همه چیز است. که آدرس من و مامان و یگانه را دارد.
_سلام مادر! چرا نگفتی اینکارو کردی؟ چرا زحمت کشیدی اصلا؟! اینهمه غذا!
صدای یگانه از آن طرف خط آمد که با دهان پر حرف میزد: بازم از این زحمتا بکش!
لب ورچیدم. میترسیدم حرف بزنم بغضم بترکد. گفتم: نو.. نوش جونتون مامان! کار نکردم که. گفتم به شب به یاد اون وقتا که دور هم بودیم از بیرون شام میگرفتم، بگیرم براتون.
مامان انگار داشت تشکر میکرد و قربان صدقه میرفت ولی من هیچ چیز نمیفهمیدم. خداحافظیاش را که شنیدم یک خداحافظ نصفه نیمه گفتم و تماس را قطع کردم.
گوشی حبیب را چسباندم به گوشم: الو..
خندید. قبلا هر وقت میخندید دهانش را باز میکرد و از ته دل میخندید. اگر کنارش میایستادی بوی تند الکل را حس میکردی. حالا هم بوی الکلش را از پشت گوشی حس کردم. گفت: مادر مکرمهی محترمه بودن؟! سلام میرسوندی خدمتشون! آفرین. خوب کاری کردی به فکرشون بودی براشون غذا سفارش دادی. همیشه به فکرشون باش. چون تو به فکرشون نباشی ما مجبور میشیم به فکرشون باشیم! اَه چقد فکر تو فکر شد!
و دوباره خندید.
نشستم روی تک پلهی آشپزخانه. دستم را کشیدم به صورتم. خندهاش را جمع کرد و گفت: چه خبر؟ از اون سرگرده؟ دیدیش؟
جواب دادم: بله دیدمش.. ولی خب نتونستم فعلا نزدیک بشم بهش.. آقا حبیب زیاد تابلو بازی دربیارم بفهمن بد میشه! درجههامون رو ببینید اخه! فرقش از زمین تا آسمونه.
_جلوی چشمش باش. هرکاری کن که نزدیکتر بشی بهش. آقا صیاد صبر میکنه تا وقتش، ولی اگه ببینه داری مفت مفت میچرخی قاطی میکنه. حالیته که؟
کوتاه گفتم: بله
گفت_خعله خب! برو اون غذا رو بزن تا از دهن نیفتاده که کار زیاده! چشمم روته. رو خودت و کل خاندانت. بچهی رامی هستی، ولی کار از محکم کاری چی؟!
و دوباره خندید. تیکِ خنده گرفته بود. حتم داشتم نشسته دور بساطش توی یکی از همان باغ هایی که میرفتم جنس بگیرم.
و وسط خندهاش تماس را قطع کرد.
گوشی را انداختم کنار. رفتم سر پاکت و بازش کردم. بوی غذا زد زیر بینیام. نوشابه و ماست و سالاد و مخلفاتش تکمیل بود.
پاکت را چنگ زدم و از خانه رفتم بیرون. پله ها را دوتا یکی رفتم پایین. از ساختمان رفتم بیرون. کسی توی کوچه نبود. رفتم سمت سطل آشغال بزرگ سر کوچه و پاکت را پرت کردم تویش. داشتم از بغض میترکیدم. دلم میخواست زنگ بزنم مامان و بگویم لب به آن غذای کثافت نزنند اما نمیشد.
برگشتم خانه. دستم بوی غذا گرفته بود. توی سینک آشپزخانه دستم را شستم. دو مسکن و یک قرص خواب برداشتم و با آب شیر دادم پایین. شکمم خالی بود. میدانستم صبح درد معده بیچارهام میکند. در یخچال را باز کردم: یک بطری آب معدنی بزرگ نصفه که تاحالا حتما بوی لجن گرفته بود. یک پلاستیک نان باز خشک شده. چند مربا و پنیر تک نفره که اداره برای مراقبتها داده بود و نخورده بودم.
یک تکه نان خشک کندم و گذاشتم توی دهانم. نگاهم به ورقهای قرص روی اوپن بود. ده تا، بیست تا، شاید هم سی تایش کارم را تمام میکرد. اما مسئله اینجا بود که من، برای خودم نبودم. مال خودم نبودم. من برای صیاد بودم!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت سی و هشتم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
صیاد شمشیر را از رو بسته بود. مستقیم تهدید نمیکرد اما این کارهایش به این معنی بود که مامان و یگانه توی مشتش هستند. یعنی اگر دست از پا خطا کنم، زودتر از اینکه فرصت کنم به مامان زنگ بزنم، آنها رسیدهاند بالای سرشان.
ذهنم را خالی کردم از اینکه با محمد چه کار دارند. به من مربوط نبود!
رفتم اداره. نتوانسته بودم شمارهی آن موتوری که رفته بودم دم خانهی سارا بردارم. فقط یک ۱۲ دیده بودم، اما میخواستم در فیلمهای آن روز، بین موتورهای اطراف پاساژ چیزی شبیهش را پیدا کنم.
نشستم پشت میزم و فیلمها را آوردم. از زاویههای مختلف. بارها دیده بودیمش. حالا این بار به قصد دیدن آن موتور فیلم را پلی کردم.
زُل زده بودم به فیلمهای پارکینگ. موتورها و موتور سوارها را یکی یکی نگاه میکردم. جزئیات موتورش را به خاطر داشتم، هیچکدام شبیهش نبود.
فرامرزی پرونده به دست میزش را دور زد. از دیوار کوتاه بینمان سرک کشید و گفت: در چه حالی طاهری؟
همان طوری که سرم توی مانیتور بود گفتم: در حال کار.
تکیه داد به دیوار کاذب و خم شد سمتم.
_فک کنم خود سروان کم کم برگرده بالا سر پرونده!
سر از مانیتور برداشتم و گفتم: چطور؟!
شانه بالا انداخت: رفتم اتاق سرگرد. یه سری پروندهی جدید و برگه و چیز میز رو میزش بود. فکر میکنم درگیر یه پروندهی جدید شده.
اخم ریزی کردم: خب بشه. قبلا هم بوده.
اطرافش را نگاه کرد و گفت: اخه داشت با تلفن صحبت میکرد. فککنم سرهنگ پشت خط بود. داشت بهش میگفت اگر نتونست پیش ببره پرونده رو، کارای دیگهش رو تعلیق میکنه! احتمالا چیز مهمیه!
سر تکان دادم: هرچی.. به ما مربوط نیست. ما کار خودمونو میکنیم!
و مشغول کار با سیستم شدم.
علی سر تکان داد و بی حرف روی صندلیاش نشست.
فیلمهای پارکینگ و خیابانهای اطراف را چند بار چک کردم. هیچ خبری از آن موتور نبود.
پوفی کشیدم و تکیه دادم به صندلی. دستهایم را قفل کردم توی هم ک کشیدم جلو.
علی گفت: چیزی پیدا نکردی؟!
نگاهش کردم. فقط چشمهایش از بالای دیوار کاذب بینمان دیده میشد.
با ابرو گفتم که نه و تکیه دادم به صندلی چشمهایم را بستم.
_راجع به مواد مخدر بود.
چشم بسته گفتم: با منی؟
گفت: آره. پروندهی اتاق سرگردو میگم. به نظرم راجع به مواد بود.
صاف نشستم توی جایم.
علی گفت: بسماللهالرحمنالرحیم! چته؟!
سر تکان دادم: هی هیچی!
با چشمهای درشت نگاهم میکرد. هموز منتظر دلیل کارم بود. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: یه لحظه گفتم شاید یه موتور آشنا دیده باشم تو فیلم.
و الکی خودم را مشغول کار با سیستم نشان دادم.
پروندهی مواد مخدر، اصرار حبیب برای نزدیک شدنم به محمد. همه چیز داشت آرام آرام مشخص میشد. تکلیفِ من، آرام آرام داشت مشخص میشد!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت سی و نهم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حال یگانه روز به روز بد تر میشد. اسمش رفته بود توی لیست پیوند قلب. هر چه داشتیم و نداشتیم فروخته بودیم برای هزینههای بیمارستانش. مامان رضایت نمیداد یگانه برود بیمارستان دیگر. با گریه و التماس و خواهش و دعا نصف پول پیش را از صاحب خانه پس گرفته بود اما تمامش، شده بود هزینهی چند شب بستری یگانه.
از هرکه توانسته بودیم پول قرض کرده بودیم، اما کفاف هیچ چیز را نمیداد. هر سوراخ را که میگرفتیم، آب از سوراخ دیگری سیل میشد رویمان. برای عمل یگانه پول لازم بود. پولِ خیلی زیاد! پولی که حتی با فروش کلیهام هم در نمیآمد!
رنگ یگانه مثل گچ بود و لبهایش کبود. هر وقت میرفتم بیمارستان دیدنش دیوانه میشدم. توی نوبت چند جراحی بود و منتظر پول و ما، دیگر حتی یک ریال نداشتیم!
وضع آنقدر بد بود که دایی شاهرخ و عمو حاجی هم آمده بودند بیمارستان و صدقههایشان را آورده بودند برای مامان! اما آن خرده پولها راه به جایی نمیبرد!
روی صندلیهای پلاستیکی بیمارستان مچاله خوابیده بودم که صدای عمو حاجی را شنیدم که با مامان حرف میزد: این پنج تومن پیشت باشه زن داداش. اینم نداشتما! یه سکه فروختم. دیگه گوشت همو بخوریم استخون همو که دور نمیریزیم! هرچی باشه دختر حمید رو تخته.
دندانهایم انقد روی هم سابیده بودمشان درد میکرد. مامان قسمم داده بود چیزی نگویم. به روح بابا قسم داده بود. و اِلا نمیگذاشتم یک لحظه با مامان حرف بزند و منت چندرغازش را روی سرمان بگذارد.
به پهلو روی صندلیها دراز کشیده بودم. اشکهایم از چشم راستم میریخت و از روی بینی رد میشد میرسید به چشم چپم. صدای پای عمو حاجی را که شنیدم رفت، سر جایم نشستم. مامان که از قیافههم همهچیز را دید آمد نشست کنارم. با انگشتهایش اشکهایم را پاک کرد.
زیرلب گفتم: بیشرفِ بیهمهچیز. گورش رو گم کرد؟
مامام پشت سرش را نگاه کرد و گفت: هیش.. مامان.. زشته!
اخم کردم: زشته؟ کار من زشته یا اون بیهمهچیزا؟ دختر خودشم بود همینطوری صدقه میداد؟ کاش نمیومد. کاش پولشو میزدی تو صورتش مامان. کاش میزاشتی گردنشونو بشکنم!
دوتا دستم که داشت میلرزید را گرفت و گفت: بهمون بدهکار نیستن که مامان جان.. ازشون طلبی نداریم.
حرفش تمام نشده بود گفتم: ولی ازشون متنفریم. کاش میگفتی بهش مامان. کاش میگفتیم که دیگه نیان.
مامان خودش هم بغضش گرفته بود. هی میخواست چیزی بگوید و هی نمیتوانست.
نشسته بودیم رو به روی هم و دست هم را گرفته بودیم و هیچچیز نمیگفتیم تا صدای پرستار را شنیدیم: خانوم طاهری؟
برگشتیم سمتش. ایستاده بود وسط سالن. گفت: کجایید؟ نمیشنوید؟ پیجتون کردم چند بار.
مامان ایستاد و دستپاچه گفت: ببخشید من متوجه نشدم. من.. ینی.. جانم؟ چیزی شده؟
رفت جلوتر. من هم بلند شدم. گفت: یگانه خوبه؟ اتفاقی افتاده؟
صدایش میلرزید. پرستار آمد جلو و گفت: نه عزیزم خوبه. فعلا ثابته وضعیتش.
برگهای را گرفت جلوی مامان: منتها دکتر رضایی الان ویزیتش کردن، گفتن تعلل اصلا جایز نیست، باید فورا عمل بشه.
و برگه را گرفت سمت مامان. دستهای مامان افتاده بود کنارش و تکان نمیخورد.
یک قدم رفتم جلو و برگه را گرفتم. پرستار نگاهم کرد و گفت: این هزینهی عمل و آزمایشات مربوطه قبل و بعدشه. سریعتر اقدام کنید که تا شب کارهاش انجام بشه بتونیم فردا بفرستیمش برای عمل.
برگه توی دستم بود. پرستار سری تکان داد و رفت. برگه را آوردم بالا و نگاهش کردم. حتی اگر چیزی که پایینِ برگه نوشته شده بود به ریال بود، باز هم نداشتیم! مامان نگاهم کرد. بعد نگاهش رفت سمت صندلیها. پولی که عمو داده بود توی پاکت آنجا بود. هیچچیز نمیشد!
ساعت را نگاه کردم. نزدیک شش عصر بود. برگه را توی دستم مچاله کردم و عقب عقب از راهروی بیمارستان زدم بیرون.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت چهلم]
از بیمارستان زدم بیرون و شمارهی حبیب را گرفتم. داشتم از جواب دادنش تا امید میشدم که صدایِ کِش دارش پیچید توی گوشی: مگه نگفتم شبا زنگ نزنی پلشت؟!
بوی الکل را از پشت گوشی حس کردم. گفتم: سلام آقا حبیب.
جواب داد: بنال.
وقتی حالش خوب بود آنطور صحبت نمیکرد. محترم بود و با شوخی و خنده سر میبرید. اولین بار بود. گفتم شاید مرا نشناخته. گفتم: یادمانم آقا حبیب.
_هر خری هستی باش.
و قطع کرد.
انقدر ناخنهایم را خورده بودم به گوشت رسیده بود. دوباره شمارهاش را گرفتم. رد تماس داد.
نمیتوانستم صبر کنم. پول میخواستم. یگانهام داشت از دست میرفت. دویدم تا خیابان. دستم را برای همهی ماشینها بلند میکردم. باران گرفته بود و ماشین پیدا نمیشد. یک موتوری برایم ایستاد. پسر جوانی سوار بود. یک پلاستیک هم روی سرش کشیده بود. گفت: کرایه گرونترهها.
دست کردم توی جیبم. چند تا پنج هزار تومانی بود و یک تراول پنجاهی. همه را گرفتم سمتش و گفتم: برو خیام.
رسیدم جلوی خانهی حبیب. خانه که نه، گاراژی که حبیب را آنجا میدیدم. پی همه چیز را به تنم مالیده بودم. در زدم. کسی جواب نمیداد. دوباره شمارهی حبیب را گرفتم. رد تماس داد. دوباره در زدم. زنگ گاراژ را زدم. باران میخورد روی ایرانِتها و نمیگذاشت صدایی را از توی گاراژ بشنوم ولی بویِ چوب سوخته میگفت که آتش توی گاراژ به راه است. کنار در چمباتمه زدم توی خودم. خودم را بغل کردم تا کمتر بلرزم. نوک انگشتهایم بی حس بود. سنگ کوچکی را توی دست گرفته بودم و هر از گاهی در آهنی گاراژ را میکوبیدم.
یک ربعی آنجا نشسته بودم که گوشیام زنگ خورد. حبیب بود. ایستادم و جواب دادم: سلام آقا حبیب!
_تویی پشت در گاراژ؟
صدایش هُشیار بود اما عصبی. گفتم: ب.. بله. کارتون داشتم. نیستید؟
جواب داد: چیکار داری؟ نگفتم مگه بی وقت نه برو گاراژ نه به من زنگ بزن؟ میخوای بدبخت کنی همه رو؟ واینَستا اونجا.
انگار نمیفهمیدم چه میگوید؛ دوباره گفتم: کارتون دارم. واجبه. توروخدا. مسئله مرگ و زندگیه.
پوفی کرد و گفت: آدرس میفرستم بیا ببینم چه مرگته.
و تماس را قطع کرد.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
|هموطن|
#قصهی_بینام [پارت چهلم] از بیمارستان زدم بیرون و شمارهی حبیب را گرفتم. داشتم از جواب دادنش تا ام
نظراتون رو به این لینک جدید بفرستید دربارهی پارت جدید🙈💕
https://6w9.ir/Harf_10576775
|هموطن|
نظراتون رو به این لینک جدید بفرستید دربارهی پارت جدید🙈💕 https://6w9.ir/Harf_10576775
ناشناسمون درست شدااا
اینجا میخونیم حرفاتونو @hamvatanunknown
قصهی بینام
[پارت_چهل_و_یکم]
پولی توی جیبم نمانده بود. هر چه داشتم داده بودم به موتوری. آدرسی که حبیب فرستاده بود دور بود. نمیشد پیاده رفت. گوشهی خیابان ایستادم و برای ماشینها دست بلند کردم. نمیدانم چندمین ماشین ایستاد که دویدم سمتش. فقط راننده داشت. در را باز کردم و گفتم: آقا من هیچی پول ندارم، تو رو جون بچهت منو برسون تا یه جا. تو رو جون بچهت!
با دهانِ باز مانده سر تکان داد: سوار شو پسر.
خودم را پرت کردم روی صندلی و آدرس را گفتم. دستهایم داشت یخ میزد. گذاشتمشان بین پاهایم و خودم را تکان میدادم. راننده دست برد سمت بخاری و زیادش کرد. پرسید: خیر باشه. خوبی؟
نایِ حرف زدن نداشتم ولی گفتم: خواهرم بیمارستانه، داره میمیره، دارم میرم پیِ پول.
چیز هایی زیر لب گفت که نشنیدم و بعد باقی مسیر را سکوت کرد. فقط هر چند دقیقه یک بار برمیگشت و نگاهم میکرد. رسیدیم مقصد. پیاده شدم و دویدم سمت کوچه که بوق زد. پشت هم. دو بار. سه بار. چند بار. ایستادم. شک کردم. گفتم شاید خیالاتی شدم و اصلا به راننده نگفتم پول ندارم! آرام رفتم جلو. شیشهی شاگرد را داد پایین و خم شد سمتم. دستش را دراز کرد. چیزی شبیه چند اسکناس تا شده توی دستش بود. گفت: این دخل این هفتهمه. بیشتر ندارم وَ اِلا میدادم.
گیج و منگ نگاهش میکردم. دستش را تکان داد: بگیر دیگه. دستم بی اختیار رفت جلو و بستهی پولی که کش دورش بود را گرفت. دهان باز کردم چیزی بگویم که گفت: توکل کن به خدا. و گاز داد و رفت. پولها را نگاه کردم. شاید بیست، سی اسکناسِ پنجاه تومانی بود که از وسط دوتا شده بود و کش دورش بود. پول ها را توی دستم فشردم. گذاشتمشان توی جیب کاپشن و دویدم سمت کوچه.
دنبالِ پلاک گشتم و جلوی در ایستادم. باران بند آمده بود. همانطوری که حبیب گفته بود زنگ در را نزدم و شماره اش را گرفتم. یک بوق بیشتر نخورد که چراغِ آیفون تصویری روشن شد و بعد در باز شد. رفتم تو. خانه توی محلهی نسبتا بالایی قرار داشت. یک خانهی ویلایی. رفتم توی حیاط. حبیب درحالیکه سیگار دستش بود، با همان ژست آرامی که همیشه دیده بودم از پلهها آمد پایین. تا دیدمش رفتم جلو و گفتم: آقا سلام. آقا ببخشید این وقت شب مزاحمتون شدم. آقا توروخدا به دادم برسید. آقا حبیب، دارم بیچاه میشم. آقا..
پرید بین حرفم: هیس پسر! چته؟
دستم را گرفت و کشید گوشهی حیاط که میز و صندلی بود. نشاندم روی یک صندلی و خودش هم نشست رو به رویم. انگار حالش جا آمده بود و خبری از احوالِ نیم ساعت پیشش نبود. گفت: چته؟ چیشده؟
گفتم: خواهرم داره میمیره.. باید عمل شه. پول لازم دارم. هفتاد تومن لازم دارم. هرکاری بگی میکنم. آقا حبیب جون بچهت. جون مادرت. جون هرکیو دوست داری. آقا حبیب روزی دو کیلو میفروشم. هرچی بدی میفروشم.
دستش را آورد بالا و حرفم را قطع کرد. گفت: هفتاد هزار تومن؟!
آب دهانم را قورت دادم و نگاهش کردم. تای ابرویش را داد بالا. منتظر نگاهم میکرد. گفتم: هفتاد.. می.. میلیون..
غشِ خنده اش رفت بالا. سیگارش را چلاند روی زیرسیگاریِ روی میز و گفت: فک کردی من رو گنجم؟ یا اینجا خیرهس بچه!؟ پاشو.. پاشو برو بیرون. پاشو.
و از روی صندلی بلند شد و خواست برود داخل ساختمان. دویدم سمتش و جلویش ایستادم. گفتم:شما میتونی آقا حبیب. به خدا میتونی. دارم میگم نوکریتو میکنم. هرچی بگی آب میکنم. کوک*ایین، شیشه، تری*اک، کوفت، زهر مار.
دستش را گذاشت روی دهانم و گفت:تو امشب منو ندی زیر تیغ آروم نمیگیری نه؟
صورتم خیسِ اشک بود و دستش خیس شد. گفت: اَی!
و دستش را کشید به لباسش. از شدت گریه هِق هق میکردم. دوباره گفتم: آقا حبیب میگم هرکاری بگی میکنم. هرکاری بگی. هرچی بخوای.
نفس عمیقی کشید و با فوت فرستادش بیرون. سوییچ ماشینش را از جیب کشید بیرون گرفتن سمتم: بشین تو ماشین تا بیام.
و به سمت ساختمان رفت.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸