#قصهی_بینام
[پارت چهل و ششم]
افتاد توی جاده و رفت سمت کرج و بعد هم جاده چالوس. دو، سه ساعتی که توی ماشین بودیم برایم اندازهی بیست سال گذشت. نگران یگانه بودم. میخواستم هر طوری شده پول را برسانم بیمارستان. جاده خیس بود و حبیب آرام میراند. به هر جان کندنی بود رسیدیم. حبیب با ریموت در ویلا را باز کرد و رفتیم تو. بزرگ بود. خیلی بزرگ. حتی بزرگتر از ویلایی که قبلا خودمان داشتیم. پاترولش را زیر سایهبانها پارک کرد. کنار دوتا ماشین دیگر. صدای برخورد قطرههای درشت باران با ایرانِتها با صدای غریدنِ سگهای زنجیر شده به میلهها با هم قاطی شده بود. آن طرفتر زیر یک آلاچیق چند نفر نشسته بودند. ماشین را خاموش کرد و گفت: بشین همینجا تا نگفتم پایین نیا.
و خودش پیاده شد و رفت سمت آلاچیق. یک ربعی گذشته بود که گوشیام زنگ خورد. حبیب بود. جواب دادم: جانم اقا؟ بیام؟
فقط گفت: بیا.
از ماشین پیاده شدم و دویدم سمت آلاچیق. خبری از آن چند نفر نبود. یک حبیب بود و یک مرد دیگر. سر تا پا مشکی پوشیده بود و موهای بلندِ جو گندمیاش را محکم بسته بود پشت سرش. گفتم: س.. سلام.
مردِ مو جو گندمی گفت: اینه؟! اونی که هر کاری میکنه؟! دماغشو بگیری که ریق رحمتو سر کشیده!
و بعد بلند خندید.
یک قدم رفتم جلو و ملتمسانه حبیب را نگاه کردم. حبیب دستهایش را گذاشت توی جیبش و بی خیال گفت: دیگه ظاهر و باطن آقا. من گفتم شاید به کارتون بیاد. اگه نه که امشبو جای خواب بهمون بدید، صبح علی الطلوع رفع زحمت کردیم.
نگاهم را چرخواندم بین حبیب و مرد مو جو گندمی. فهمیده بودم آقای حبیب است! همه کاره است. با آن دبدبه و کبکبه هفتاد میلیون برایش چیزی نیست. پس گفتم: آ.. آقا من همه کار میکنم. هر کاری بگید میکنم. تا هر سالی بگید، هر چقدر وقت بگید براتون مجانی کار میکنم.
مردِ مو جو گندمی پیپش را روی میز گذاشت و گفت: حبیب میگفت واسه خاطر خواهرت هر کاری میکنی.
تند گفتم: بله آقا.
گفت: خیلی دوسش داری؟
گفتم: بله آقا.
گفت: هرکاری ینی چی؟
گفتم: ینی.. ینی هر کاری. هر کارِ هر کاری!
حبیب را نگاه کرد. لبخندِ یک طرفی از روی لبش پاک نمیشد. گفت: ینی بهت بگن جونتو بهش بده میدی؟
بغض کرده بودم. میدادم. جانم را میگرفت و هفتاد میلیون میداد، میدادم! گفتم: میدم. جونمم میدم.
خم شد روی میز و دستش را گذاشت زیر چانهاش. زیر نور لامپ وسط آلاچیق بهتر میدیدمش. جوان بود. جوان تر از کسی که موهای جو گندمی دارد. شاید همسن و سال حبیب. گفت: پس من جونتو میخرم. به قیمت جون خواهرت، ینی ۷۰ میلیون، نه اصن ۱۰۰ میلیون بهت پول میدم. قبوله؟ جونتو میفروشی؟!
حبیب را نگاه کردم. احساس میکردم جلوی دوربین مخفی ایستادهام. احساس میکردم دارند دستم میاندازند. حبیب را نگاه کردم. مرد مو جو گندمی را. دوباره حبیب را. استیصال و بیچارگیام هر دویشان را به قهقهه انداخت. مرد گفت: چرا ترسیدی پسر! بیا اینجا! آدم خوار نیستم که! فکر کردی میخوام بکشمت؟
سر تکان دادم و صادقانه گفتم: نه! فکر کردم میخواین بهم پول ندین.
با سر به صندلی اشاره کرد و گفت: بشین.
نشستم. ادامه داد: جونت ینی وجودت، ینی صدت، ینی تمام توانت برای من. برای خدمت به من. برای کار کردن واسه من. میتونی؟
میتوانستم!؟ معلوم است که میتوانستم! قرار بود پول عمل یگانه را بدهد! خدمت و توان که چیزی نبود، به قول خودش اگر آدم خوار هم بود و جانم را در ازای خوب شدن یگانه میخواست، میدادم!
گفتم: بله. میتونم. قول میدم. قول میدم.
سر تکان داد و رو به حبیب گفت: اگه خستهای تو برو بالا بخواب میگم یکی این بچه رو برسونه تهرون.
دستهایم را توی هم میپیچاندم. من امشب پول را میخواستم. گفتم: فقط.. فقط.. آقا.. ینی .. آخه.. من.. امشب.. راستش...
لبخند زد. تازه رنگ خاکستری چشمهایش را دیدم. گفت: میخوای بری به مامانت بگی هفتاد تومن جور کردی؟ نمیگه از کجا؟! تو برو بیمارستان. من یه طوری کار رو ردیف میکنم که انگار یه خیّر انجامش داده. واقعا هم خَیّرم، مگه نه!؟
و چشمکی به حبیب زد.
حبیب کنارم ایستاد و دستش را انداخت دور شانهام. گفت: نه دیگه آقا صیاد. منم برمیگردم. کنارش باشم از خوشحالی یه وقت سکته مکته نکنه!
راست میگفت. داشتم از خوشحالی، از اینکه یگانه قرار بود عمل شود، خوب شود، سکته میکردم!
🌸🌸🌸
بچههایی که تازه به جمعمون اضافه شدین، سلاام😍🙋♀
برای دسترسی راحتتر به رمانها:
قسمت اولِ "محرمانه" (تکمیل شده)
https://eitaa.com/hamvataan/11
قست اول "هموطن ۱" (تکمیل شده)
https://eitaa.com/hamvataan/1259
قسمت اول "هموطن ۲" (تکمیل شده)
https://eitaa.com/hamvataan/2362
قسمت اول "قصهی بینام" (در حال تایپ)
https://eitaa.com/hamvataan/3309
🌱❤️
سلام چرا جواب ناشناس ها رو نمیدی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چرا جواب میدیم🙂↔️
اینجاییم:
https://eitaa.com/hamvatanunknown
🌱
#قصهی_بینام
[پارت چهل و هفتم]
فکر آن روزها تا لحظهای که خوابم ببرد رهایم نکرد. با سردرد خوابم برده بود و با سردرد بیدار شده بودم. این طور نمیشد. از پا در میآمدم. با این ترسی که وجودم را گرفته بود، از پا در میآمدم. من از چهار سال پیش برای همچین روز آماده بودم و حالا نباید خودم را میباختم.
بلند شدم دوش کوتاهی گرفتم و آماده شدم. زودتر از همیشه خودم را رساندم اداره. داشتم سمتِ دپارتمان خودمان میرفتم که صدای سرگرد را شنیدم: طاهری؟!
برگشتم سمتش. تازه رسیده بود و داشت از پلهها میرفت بالا. احترام گذاشتم و گفتم: سلام آقا صبحتون بخیر.
سر تکان داد و گفت: سلام، ساعت ۹ بیا اتاقم کارت دارم.
و بعد پلهها را رفت بالا و منتظر نماند چشمِ من را بشنود.
سمت میزم رفتم و نشستم. چشمم به ساعت بود. خودم را مشغول بررسی فیلمهایی کردم که دیشب با علی قرارش را گذاشته بودیم. مطمئن بودم چیزی از تویش در میآورم. آنقدر غرقِ فیلمها شده بودم که آمدنِ علی را هم نفهمیدم. با انگشت دو تقه به شیشهی ماتِ بینمان زد و گفت: سلام عرض شد. نگاهش کردم. هر دویمان نشسته بودیم و فقط پیشانیاش را میدیدم. گفت: سخت مشغولیا!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: وقت نداریم. تو هم سخت مشغول شو!
صدایش را در حالی که دهانش پُر بود شنیدم: مشغولم مشغولم!
ساعت نزدیکیهای ۹ بود که بلند شدم و رفتم سمت اتاق محمد. جلسهاش که تمام شد خودش آمد دم اتاق تا مهمانهایش را راهی کند. تکیهام را از دیوار گرفتم و رفتم جلو. بی حرف از جلوی در کنار رفت. رفتم تو. پا کوبیدم که گفت: بشین.
انگار بیحوصله بود. یا شاید کلافه. نشست پشت میزش و پروندهها و پوشههای بی قید پخش شده را بست. گفت: به کجا رسیدین سر پروندهی سروان حسنی؟
منظورش پروندهای بود که توحید، برادرش مسئولش بود. پروندهی قتل الهه. گفتم: به بنبست رسیدیم آقا ولی احتمالا چارهش کنیم. داریم با فرامرزی کل ورود و خروجای پاساژ رو چک میکنیم. یکم طول میکشه ولی به نظرم به جواب میرسیم.
نفسش را فرستاد بیرون و گفت: خوبه.
میدانستم کاری با من دارد. کاری مهم تر از پرسیدن دربارهی پروندهی توحید. صبر کردم خودش بگوید که گفت: نیرو لازم دارم. یه پروندهی جدید اومده زیر دستم. برای جمع آوری اطلاعات نیروی بیشتر میخوام. نمیخوام تمرکزت رو پروندهی خودتون کمتر بشه. میتونی؟
روی صندلی خودم را کشیدم جلوتر. انگار همه چیز خود به خود داشت جور میشد. اگر این پرونده، همان پرونده ای بود که صیاد دنبالش بود، کار تمام بود. گفتم: بله آقا میتونم حتما.
سر تکان داد. مردد بودم ولی پرسیدم: میتونم موضوع پرونده رو بدونم آقا؟
دوباره سر تکان داد. از انبوه برگهها و پوشههای روی میزش یکی را برداشت و گرفت سمتم. بلند شدم و پوشه را گرفتم. رویش نوشته بود: "خرده فروش_شرق" و یک شماره پایینش.
پوشه را باز کردم. عکسِ بالای صفحه نفس را توی سینهام حبس کرد. محمد را نگاه کردم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: چیکار باید بکنم من آقا؟
جواب داد: یه سری جمع آوری اطلاعاته. بهت میگم. فقط خواستم ببینم اوضاع کارت چطوره. میرسی به هر دو یا نه!
نمیدانستم به فرامرزی گفته یا نه. احساس کردم نامردیست اگر هیچ چیز نگویم! گفتم: آقا فرامرزی هم هست؟
اخم ریزی کرد و سر بالا انداخت: نه، نمیرسه. تمرکزش رو دو جا باشه کُند می شه. اگه تو هم نرسیدی بر میگردی سر کار خودت.
جدی بود و با هیچ کس شوخی نداشت. گفتم: چشم آقا.
_خب دیگه میتونی بری. گوش به زنگ باش خبرت میکنم.
احترام گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم.
نوک انگشتهایم یخ بود. عکس داخل پرونده را میشناختم. کریم بود. چند باری همان سالها با حبیب دیده بودمش. بازی جدی جدی شروع شده بود و من وسط جهنم بودم!
🌸🌸🌸🌸🌸
کسی هست اینجا تازه مشغول خوندن هموطن باشه؟!
یا محرمانه
واسه اولین بار.
اگه هستین در نظر دادن کوتاهی نکنیداااا🥲😁❤️
https://6w9.ir/Harf_10576775
.
#قصهی_بینام
[پارت چهل و هشتم]
عکس کریم عین همان روزها بود. همان روزها که میرفتم از حبیب جنس بگیرم. به من شیشه و کو*کائین میداد و به کریم تریاک. هر کسی بازارِ خودش را داشت. حالا که کریم دستگیر شده بود و پروندهاش در جریان افتاده بود یعنی میخواستند تا تهش بروند. ته تهش که میرسید به حبیب. میدانستم صیاد شکار نمیشود. میدانستم انقدر جای پایش سفت است و انقدر از همه زهر چشم گرفته که حتی اگر گیر هم بیفتند اسمی از صیاد نمیبرند. میدانستم توی این ماجرا، حبیب بیشتر از صیاد نگران است. چون اگر گیر میافتاد همه چیز برایش تمام میشد.
دلم میخواست پرونده را بگیرم و زودتر بخوانم تا ببینم چه خبر است. ببینم تا کجا پیش رفتهاند و تا کجا میدانند. وارد دپارتمان شدم. ایستادم. اخم ریزی کردم و زیر لب گفتم: نه..
صندلی خالی را نشان کردم و رفتم سمتش. نشستم و دوباره گفتم: نه!
کریم که مرا تا به حال ندیده بود، دیده بود؟
تند تند اتفاقات را مرور کردم. چند باری که کریم را دیده بودم از دور بود. من منتظرِ حبیب روی بشکههای توی گاراژ نشسته بودم و او، دور تر بود. همین بود دیگر. نبود؟! فکری مثل خوره افتاده بود به جانم. یادم آمده بود یک بار که داشتم از در گاراژ میرفتم تو، کسی همزمان آمد بیرون. بدون اینکه نگاهش کنم و چشم در چشم شویم از کنارش رد شدم، اما سنگینی نگاه او را هنوز خوب یادم بود. میدانستم او مرا دیده، اما نمیدانم کریم بوده یا نه! نمیدانستم اگر مرا دیده باشد، یا اگر مرا یادش باشد چه واکنشی نشان میدهد.
صدای تق تقِ کوبیدن چیزی به میز حواستم را جمعِ محیط کرد. اطراف را نگاه کردم. علی سرک کشده بود و نگاهم میکرد. تا چشمم به چشمش افتاد سر تکان داد که یعنی چه شده. سر بالا انداختم که یعنی هیچ چیز! بلند شدم و سمت میز خودم رفتم. از آن روزها چند سال گذشته بود. من تغییر کرده بودم. به خودم اطمینان دادم که کریم من را ندیده بود و اگر هم دیده بود، یادش نمیآمد.
🌸🌸🌸🌸🌸