#قصهی_بینام
[پارت چهل و هفتم]
فکر آن روزها تا لحظهای که خوابم ببرد رهایم نکرد. با سردرد خوابم برده بود و با سردرد بیدار شده بودم. این طور نمیشد. از پا در میآمدم. با این ترسی که وجودم را گرفته بود، از پا در میآمدم. من از چهار سال پیش برای همچین روز آماده بودم و حالا نباید خودم را میباختم.
بلند شدم دوش کوتاهی گرفتم و آماده شدم. زودتر از همیشه خودم را رساندم اداره. داشتم سمتِ دپارتمان خودمان میرفتم که صدای سرگرد را شنیدم: طاهری؟!
برگشتم سمتش. تازه رسیده بود و داشت از پلهها میرفت بالا. احترام گذاشتم و گفتم: سلام آقا صبحتون بخیر.
سر تکان داد و گفت: سلام، ساعت ۹ بیا اتاقم کارت دارم.
و بعد پلهها را رفت بالا و منتظر نماند چشمِ من را بشنود.
سمت میزم رفتم و نشستم. چشمم به ساعت بود. خودم را مشغول بررسی فیلمهایی کردم که دیشب با علی قرارش را گذاشته بودیم. مطمئن بودم چیزی از تویش در میآورم. آنقدر غرقِ فیلمها شده بودم که آمدنِ علی را هم نفهمیدم. با انگشت دو تقه به شیشهی ماتِ بینمان زد و گفت: سلام عرض شد. نگاهش کردم. هر دویمان نشسته بودیم و فقط پیشانیاش را میدیدم. گفت: سخت مشغولیا!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: وقت نداریم. تو هم سخت مشغول شو!
صدایش را در حالی که دهانش پُر بود شنیدم: مشغولم مشغولم!
ساعت نزدیکیهای ۹ بود که بلند شدم و رفتم سمت اتاق محمد. جلسهاش که تمام شد خودش آمد دم اتاق تا مهمانهایش را راهی کند. تکیهام را از دیوار گرفتم و رفتم جلو. بی حرف از جلوی در کنار رفت. رفتم تو. پا کوبیدم که گفت: بشین.
انگار بیحوصله بود. یا شاید کلافه. نشست پشت میزش و پروندهها و پوشههای بی قید پخش شده را بست. گفت: به کجا رسیدین سر پروندهی سروان حسنی؟
منظورش پروندهای بود که توحید، برادرش مسئولش بود. پروندهی قتل الهه. گفتم: به بنبست رسیدیم آقا ولی احتمالا چارهش کنیم. داریم با فرامرزی کل ورود و خروجای پاساژ رو چک میکنیم. یکم طول میکشه ولی به نظرم به جواب میرسیم.
نفسش را فرستاد بیرون و گفت: خوبه.
میدانستم کاری با من دارد. کاری مهم تر از پرسیدن دربارهی پروندهی توحید. صبر کردم خودش بگوید که گفت: نیرو لازم دارم. یه پروندهی جدید اومده زیر دستم. برای جمع آوری اطلاعات نیروی بیشتر میخوام. نمیخوام تمرکزت رو پروندهی خودتون کمتر بشه. میتونی؟
روی صندلی خودم را کشیدم جلوتر. انگار همه چیز خود به خود داشت جور میشد. اگر این پرونده، همان پرونده ای بود که صیاد دنبالش بود، کار تمام بود. گفتم: بله آقا میتونم حتما.
سر تکان داد. مردد بودم ولی پرسیدم: میتونم موضوع پرونده رو بدونم آقا؟
دوباره سر تکان داد. از انبوه برگهها و پوشههای روی میزش یکی را برداشت و گرفت سمتم. بلند شدم و پوشه را گرفتم. رویش نوشته بود: "خرده فروش_شرق" و یک شماره پایینش.
پوشه را باز کردم. عکسِ بالای صفحه نفس را توی سینهام حبس کرد. محمد را نگاه کردم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: چیکار باید بکنم من آقا؟
جواب داد: یه سری جمع آوری اطلاعاته. بهت میگم. فقط خواستم ببینم اوضاع کارت چطوره. میرسی به هر دو یا نه!
نمیدانستم به فرامرزی گفته یا نه. احساس کردم نامردیست اگر هیچ چیز نگویم! گفتم: آقا فرامرزی هم هست؟
اخم ریزی کرد و سر بالا انداخت: نه، نمیرسه. تمرکزش رو دو جا باشه کُند می شه. اگه تو هم نرسیدی بر میگردی سر کار خودت.
جدی بود و با هیچ کس شوخی نداشت. گفتم: چشم آقا.
_خب دیگه میتونی بری. گوش به زنگ باش خبرت میکنم.
احترام گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم.
نوک انگشتهایم یخ بود. عکس داخل پرونده را میشناختم. کریم بود. چند باری همان سالها با حبیب دیده بودمش. بازی جدی جدی شروع شده بود و من وسط جهنم بودم!
🌸🌸🌸🌸🌸
کسی هست اینجا تازه مشغول خوندن هموطن باشه؟!
یا محرمانه
واسه اولین بار.
اگه هستین در نظر دادن کوتاهی نکنیداااا🥲😁❤️
https://6w9.ir/Harf_10576775
.
#قصهی_بینام
[پارت چهل و هشتم]
عکس کریم عین همان روزها بود. همان روزها که میرفتم از حبیب جنس بگیرم. به من شیشه و کو*کائین میداد و به کریم تریاک. هر کسی بازارِ خودش را داشت. حالا که کریم دستگیر شده بود و پروندهاش در جریان افتاده بود یعنی میخواستند تا تهش بروند. ته تهش که میرسید به حبیب. میدانستم صیاد شکار نمیشود. میدانستم انقدر جای پایش سفت است و انقدر از همه زهر چشم گرفته که حتی اگر گیر هم بیفتند اسمی از صیاد نمیبرند. میدانستم توی این ماجرا، حبیب بیشتر از صیاد نگران است. چون اگر گیر میافتاد همه چیز برایش تمام میشد.
دلم میخواست پرونده را بگیرم و زودتر بخوانم تا ببینم چه خبر است. ببینم تا کجا پیش رفتهاند و تا کجا میدانند. وارد دپارتمان شدم. ایستادم. اخم ریزی کردم و زیر لب گفتم: نه..
صندلی خالی را نشان کردم و رفتم سمتش. نشستم و دوباره گفتم: نه!
کریم که مرا تا به حال ندیده بود، دیده بود؟
تند تند اتفاقات را مرور کردم. چند باری که کریم را دیده بودم از دور بود. من منتظرِ حبیب روی بشکههای توی گاراژ نشسته بودم و او، دور تر بود. همین بود دیگر. نبود؟! فکری مثل خوره افتاده بود به جانم. یادم آمده بود یک بار که داشتم از در گاراژ میرفتم تو، کسی همزمان آمد بیرون. بدون اینکه نگاهش کنم و چشم در چشم شویم از کنارش رد شدم، اما سنگینی نگاه او را هنوز خوب یادم بود. میدانستم او مرا دیده، اما نمیدانم کریم بوده یا نه! نمیدانستم اگر مرا دیده باشد، یا اگر مرا یادش باشد چه واکنشی نشان میدهد.
صدای تق تقِ کوبیدن چیزی به میز حواستم را جمعِ محیط کرد. اطراف را نگاه کردم. علی سرک کشده بود و نگاهم میکرد. تا چشمم به چشمش افتاد سر تکان داد که یعنی چه شده. سر بالا انداختم که یعنی هیچ چیز! بلند شدم و سمت میز خودم رفتم. از آن روزها چند سال گذشته بود. من تغییر کرده بودم. به خودم اطمینان دادم که کریم من را ندیده بود و اگر هم دیده بود، یادش نمیآمد.
🌸🌸🌸🌸🌸
قراره بیشتر با هم تعامل کنیم امشب تو کانال ناشناس😍
اگه دوس داشتین تو ناشناس بهم بگین چند سالتونه و از کجاهایِ ایرانین و چند وقته با هموطنین!؟
.
#قصهی_بینام
[پارت چهل و نه]
دو روز گذشته بود و هنوز چیزی پیدا نکرده بودیم. داشتیم ثانیه به ثانیهی فیلم دوربینهای پاساژ را چک میکردیم. من حواسم پرتِ پروندهی جدید بود؛ پروندهی خرده فروشِ شرق، اما باید روی پروندهی الهه کار میکردم. اگر کم کار میشدم، محمد مثل فرامرزی عذرم را میخواست و حبیب گورم را میکند. توی آن دو روز خبری از پیامهای ناشناس و زنگهای حبیب و دار و دسته اش نبود. میدانستم بیخیالم نشدند. میدانستم یک جایی همین نزدیکی منتظرم نشستهاند. نمیدانستم آخر این بازی برای من چیست. نمیدانستم تا کجا قرار است دست از سرم بر ندارند. تا کجا قرار است شبها با ترس بخوابم و صبحها با ترس بیدار شوم. محمد هنوز کاری از پروندهی جدید به دستم نسپرده بود و دلم آشوب بود. خسته بودم و چشمهایم توان بیشتر زُل زدن به مانیتور را نداشت. غروب که شد لباس عوض کردم و از اداره زدم بیرون. برای اولین تاکسی دست بلند کردم و سوار شدم. به میدان که رسید بر خلاف تاکسیهای خطی مستقیم نرفت. دستم را روی صندلی گذاشتم و از بین دو صندلی خم شدم جلو و گفتم: جناب مستقیم نمیرفتین؟
راننده جواب نداد. با دست زدم به شانهاش: آقا.
به جای راننده، مسافری که کنارم روی صندلی عقب نشسته بود گفت: کَره، نمیشنوه.
و برگشت سمتم. چهرهاش نه ولی صدایش آشنا بود. هر شب توی کابوسهایم همین صدا را میشنیدم. گوشم سوت میکشید. آب دهانم را قورت دادم.
خبری از موهای جو گندمی و چشمهای خاکستری نبود. تند نفس میکشیدم. بطری آبی که دستش بود را باز کرد و گرفت سمتم. گفت: بخور.
بی حرف گرفتم و همانطور که نگاهم به چشمهایش بود بطری را سر کشیدم. خندید و گفت: چرا اینطوری نگام میکنی؟ آدم خوارم مگه!؟
همیشه این را میگفت. خودش هم میدانست آدم خوار است. اصلا انگار میخواست تایید بگیرد. تایید بگیرد که جسم و جان و روح و مغزِ آدم را مثل موریانه میخورد و تباه میکند. گفتم: س.. سلام آقا.
صبح به محمد گفته بودم آقا و حالا به صیاد!
لبخند زد. جوانتر از چهار سال پیش بود. موهای مشکی و چشمهای قهوهای اش جوان تر نشانش میداد. نمیدانستم این صورت واقعیست یا آنی که چهار سال پیش دیده بودم؛ توی ویلا یا بعدتر کنار ریل راه آهن. گفت: خوشم میاد بهم میگی آقا! هیچکس مثل تو نمیگه. از ته دلت میگی!
از ته دلم از او میترسیدم. از مرگ نه، ولی از صیاد میترسیدم.
روی شانهی راننده زد و گفت: برو سمت آزادی، بعدم غرب. بچرخ تا بهت بگم.
نگاه متعجب من را که دید گفت: کره! برا همه کره جز من.
مثل من. مثل من که برای همه یادمان بودم جز صیاد که برایش شکار بودم. لِه بودم. بیچاره بودم!
_پروندهی کریم رو دیدی؟
سر تکان دادم. گفتم: بله. قراره یه مقدار بیشتر ازش بدونم.
از پنجره بیرون را نگاه کرد: هوم خوبه. بیشتر بدون. میخوام که بیشتر بدونی.
نگاهش را از بیرون گرفت و تیز نگاهم کرد: گفتم بری تو دم و دستگاه اینا که رشد کنی، بال و پر بگیری، پیر شی، ریشه بدی تا وقتی پیر شدم دستمو بگیری. ولی زودتر از موعدش بهت محتاج شدم. بخاطر خودم نه، بخاطر کسایی که برام کار میکنن میخوام هزینه کنم. وگرنه جای من امن تر از این حرفاس. حبیب میگفت ترسیدی. میدونی، راستش حبیب هم ترسیده! ترسیده که داره میترسوندت! خودم اومدم ببینمت از ترست کم بشه! این پرونده رو خوب سر و سامون بدی، کمک کنی دوباره سِیف شیم، منم زنجیرتو میچینم بری. هر جا دوس داشتی! میخوای برو شمال پیش خونوادهت، میخوای برو خارج، میخوای بمون ور دستِ سرگرد اخموی عُنُق! رشتهی ارتباطمو ازت میکنم و شتر دیدی ندیدی! حتی بعدش اگه تو یه پرونده خوردیم به تورِ هم حلالت! ولی به شرطی که بتونی این پرونده رو دستت بگیری و کارو تمیز در بیاری. میفهمی؟
میفهمیدم! میفهمیدم! گفتم: من.. باید چیکار کنم آقا؟ من اینجا کارهای نیستم. همه کاره سرگرده.
تازه حواسم جمعِ موهای کوتاهش شده بود. کوتاهِ کوتاه. شاید دو سانت. گفت: در ارتباط باش با هرکی بهت پیام میده و زنگ میزنه. اطلاعات پرونده رو میرسونی، اونا هم بهت میگن باید چیکار کنی. گرفتی پسر؟
سر تکان دادم. واقعا میخواست دست از سرم بردارد؟ اگر همه چیز خوب پیش میرفت رهایم میکرد؟
انگار ذهنم را خواند که تای ابرویش را داد بالا و گفت: کارت راحت نیستا! من از آدمم به همین راحتی نمیگذرم. کار سختی داری، ولی پاداشت باقی موندهی زندگیته.
و چشمک زد.
دستی به شانهی راننده زد و گفت: نزدیک خونهش پیادهش کن.
به باقی ماندهی زندگیام فکر میکردم. به مامان. یگانه. دنیا. دنیا. دنیا.
🌸🌸🌸🌸🌸