eitaa logo
|هم‌وطن|
1.5هزار دنبال‌کننده
150 عکس
33 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
[پارت چهل و هشتم] عکس کریم عین همان روز‌ها بود. همان روز‌ها که می‌رفتم از حبیب جنس بگیرم‌. به من شیشه و کو*کائین می‌داد و به کریم تریاک. هر کسی بازارِ خودش را داشت. حالا که کریم دستگیر شده بود و پرونده‌اش در جریان افتاده بود یعنی می‌خواستند تا تهش بروند. ته تهش که می‌رسید به حبیب. می‌دانستم صیاد شکار نمی‌شود. می‌دانستم انقدر جای پایش سفت است و انقدر از همه زهر چشم گرفته که حتی اگر گیر هم بیفتند اسمی از صیاد نمی‌برند. می‌دانستم توی این ماجرا، حبیب بیشتر از صیاد نگران است. چون اگر گیر می‌افتاد همه چیز برایش تمام می‌شد. دلم می‌خواست پرونده را بگیرم و زودتر بخوانم تا ببینم چه خبر است. ببینم تا کجا پیش رفته‌اند و تا کجا می‌دانند. وارد دپارتمان شدم. ایستادم. اخم ریزی کردم و زیر لب گفتم: نه.. صندلی خالی را نشان کردم و رفتم سمتش. نشستم و دوباره گفتم: نه! کریم که مرا تا به حال ندیده بود، دیده بود؟ تند تند اتفاقات را مرور کردم‌. چند باری که کریم را دیده بودم از دور بود. من منتظرِ حبیب روی بشکه‌های توی گاراژ نشسته بودم و او، دور تر بود. همین بود دیگر. نبود؟! فکری مثل خوره افتاده بود به جانم. یادم آمده بود یک بار که داشتم از در گاراژ می‌رفتم تو، کسی همزمان آمد بیرون. بدون اینکه نگاهش کنم و چشم در چشم شویم از کنارش رد شدم، اما سنگینی نگاه او را هنوز خوب یادم بود. می‌دانستم او مرا دیده، اما نمی‌دانم کریم بوده یا نه! نمی‌دانستم اگر مرا دیده باشد، یا اگر مرا یادش باشد چه واکنشی نشان می‌دهد. صدای تق تقِ کوبیدن چیزی به میز حواستم را جمعِ محیط کرد. اطراف را نگاه کردم. علی سرک کشده بود و نگاهم می‌کرد. تا چشمم به چشمش افتاد سر تکان داد که یعنی چه شده. سر بالا انداختم که یعنی هیچ چیز! بلند شدم و سمت میز خودم رفتم. از آن روز‌ها چند سال گذشته بود. من تغییر کرده بودم. به خودم اطمینان دادم که کریم من را ندیده بود و اگر هم دیده بود، یادش نمی‌آمد. 🌸🌸🌸🌸🌸
محرمانه‌های هموطن https://6w9.ir/Harf_10576775 🙊🌱
ان شاءالله شب ناشناس‌ها رو می‌خونیم با هم💕
قراره بیشتر با هم تعامل کنیم امشب تو کانال ناشناس😍 اگه دوس داشتین تو ناشناس بهم بگین چند سالتونه و از کجاهایِ ایرانین و چند وقته با هموطنین!؟ .
@hamvatanunknown اینجا قراره بخونیم پیام‌هاتونو🦋 .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
باروت! به معنای‌ بوی جنگ و لحظه‌ی انفجار .. جنگ.. درد های جهان را بزرگتر می‌کند ؛ جنگ هرچند هم بر ضد خرابی ها باشد. در آخر جور دیگری زمین را آکنده از درد می‌کند.. اگر جنگ نهایت عدالت هم باشد . همیشه زمین را لبریز از غم می‌کند:) ‌~>)~~~‌‌~>)~~~‌ رمانی از جنس باروت! از جنس درد و غم .. روایت جنگ ۴۰ و .. روزه :) روایتی تخیلی اما دردناک! این رمان از ته احساس یک دختر اومده:)! از چیز هایی که شنیده! یا حتی .. دیده! قوی بودن مردم رو دیده ! شهادت رهبرشو دیده:) و ... کمی از این رمان بخونیم!؟ «میگن ..میگن بیت و زدن! بیت رهبری! در ثانیه انگار توی اقیانوس غرق شدم .. عینکمو در آوردم و دستی پای چشمام کشیدم بچه رو از بغلم گرفت: - نگران نباش .. میگن آقا داخل بیت نبوده! ان‌شاءالله که خیره..» با ما همراه باش:) -------------------------------------- با هنرنماییِ‌تیم‌گاندو:) 🤎https://eitaa.com/SokoT1389🤎
سارا که رفت ، انگار تازه خودش شده بود! خود واقعی .. سمت آوار ها دوید .. آجر های سنگین را کنار میزد امدادگر ها جلو آمدند و از دست‌هایش گرفتند تا او را عقب بکشند .. حالا که همسرش نبود ؛ میخواست برای که محکم باشد؟ داد کشید .. اسم پسرکش را با فریاد صدا میزد .. سعی داشت دست‌هایش را از دست امدادگران جدا کند و مدام تکرار می‌کرد بچم اون زیره! باید برم ..