سارا که رفت ، انگار تازه خودش شده بود!
خود واقعی ..
سمت آوار ها دوید ..
آجر های سنگین را کنار میزد
امدادگر ها جلو آمدند و از دستهایش گرفتند تا او را عقب بکشند ..
حالا که همسرش نبود ؛
میخواست برای که محکم باشد؟
داد کشید .. اسم پسرکش را با فریاد صدا میزد ..
سعی داشت دستهایش را از دست امدادگران جدا کند و مدام تکرار میکرد
بچم اون زیره! باید برم ..