#قصهی_بینام
[پارت چهل و نه]
دو روز گذشته بود و هنوز چیزی پیدا نکرده بودیم. داشتیم ثانیه به ثانیهی فیلم دوربینهای پاساژ را چک میکردیم. من حواسم پرتِ پروندهی جدید بود؛ پروندهی خرده فروشِ شرق، اما باید روی پروندهی الهه کار میکردم. اگر کم کار میشدم، محمد مثل فرامرزی عذرم را میخواست و حبیب گورم را میکند. توی آن دو روز خبری از پیامهای ناشناس و زنگهای حبیب و دار و دسته اش نبود. میدانستم بیخیالم نشدند. میدانستم یک جایی همین نزدیکی منتظرم نشستهاند. نمیدانستم آخر این بازی برای من چیست. نمیدانستم تا کجا قرار است دست از سرم بر ندارند. تا کجا قرار است شبها با ترس بخوابم و صبحها با ترس بیدار شوم. محمد هنوز کاری از پروندهی جدید به دستم نسپرده بود و دلم آشوب بود. خسته بودم و چشمهایم توان بیشتر زُل زدن به مانیتور را نداشت. غروب که شد لباس عوض کردم و از اداره زدم بیرون. برای اولین تاکسی دست بلند کردم و سوار شدم. به میدان که رسید بر خلاف تاکسیهای خطی مستقیم نرفت. دستم را روی صندلی گذاشتم و از بین دو صندلی خم شدم جلو و گفتم: جناب مستقیم نمیرفتین؟
راننده جواب نداد. با دست زدم به شانهاش: آقا.
به جای راننده، مسافری که کنارم روی صندلی عقب نشسته بود گفت: کَره، نمیشنوه.
و برگشت سمتم. چهرهاش نه ولی صدایش آشنا بود. هر شب توی کابوسهایم همین صدا را میشنیدم. گوشم سوت میکشید. آب دهانم را قورت دادم.
خبری از موهای جو گندمی و چشمهای خاکستری نبود. تند نفس میکشیدم. بطری آبی که دستش بود را باز کرد و گرفت سمتم. گفت: بخور.
بی حرف گرفتم و همانطور که نگاهم به چشمهایش بود بطری را سر کشیدم. خندید و گفت: چرا اینطوری نگام میکنی؟ آدم خوارم مگه!؟
همیشه این را میگفت. خودش هم میدانست آدم خوار است. اصلا انگار میخواست تایید بگیرد. تایید بگیرد که جسم و جان و روح و مغزِ آدم را مثل موریانه میخورد و تباه میکند. گفتم: س.. سلام آقا.
صبح به محمد گفته بودم آقا و حالا به صیاد!
لبخند زد. جوانتر از چهار سال پیش بود. موهای مشکی و چشمهای قهوهای اش جوان تر نشانش میداد. نمیدانستم این صورت واقعیست یا آنی که چهار سال پیش دیده بودم؛ توی ویلا یا بعدتر کنار ریل راه آهن. گفت: خوشم میاد بهم میگی آقا! هیچکس مثل تو نمیگه. از ته دلت میگی!
از ته دلم از او میترسیدم. از مرگ نه، ولی از صیاد میترسیدم.
روی شانهی راننده زد و گفت: برو سمت آزادی، بعدم غرب. بچرخ تا بهت بگم.
نگاه متعجب من را که دید گفت: کره! برا همه کره جز من.
مثل من. مثل من که برای همه یادمان بودم جز صیاد که برایش شکار بودم. لِه بودم. بیچاره بودم!
_پروندهی کریم رو دیدی؟
سر تکان دادم. گفتم: بله. قراره یه مقدار بیشتر ازش بدونم.
از پنجره بیرون را نگاه کرد: هوم خوبه. بیشتر بدون. میخوام که بیشتر بدونی.
نگاهش را از بیرون گرفت و تیز نگاهم کرد: گفتم بری تو دم و دستگاه اینا که رشد کنی، بال و پر بگیری، پیر شی، ریشه بدی تا وقتی پیر شدم دستمو بگیری. ولی زودتر از موعدش بهت محتاج شدم. بخاطر خودم نه، بخاطر کسایی که برام کار میکنن میخوام هزینه کنم. وگرنه جای من امن تر از این حرفاس. حبیب میگفت ترسیدی. میدونی، راستش حبیب هم ترسیده! ترسیده که داره میترسوندت! خودم اومدم ببینمت از ترست کم بشه! این پرونده رو خوب سر و سامون بدی، کمک کنی دوباره سِیف شیم، منم زنجیرتو میچینم بری. هر جا دوس داشتی! میخوای برو شمال پیش خونوادهت، میخوای برو خارج، میخوای بمون ور دستِ سرگرد اخموی عُنُق! رشتهی ارتباطمو ازت میکنم و شتر دیدی ندیدی! حتی بعدش اگه تو یه پرونده خوردیم به تورِ هم حلالت! ولی به شرطی که بتونی این پرونده رو دستت بگیری و کارو تمیز در بیاری. میفهمی؟
میفهمیدم! میفهمیدم! گفتم: من.. باید چیکار کنم آقا؟ من اینجا کارهای نیستم. همه کاره سرگرده.
تازه حواسم جمعِ موهای کوتاهش شده بود. کوتاهِ کوتاه. شاید دو سانت. گفت: در ارتباط باش با هرکی بهت پیام میده و زنگ میزنه. اطلاعات پرونده رو میرسونی، اونا هم بهت میگن باید چیکار کنی. گرفتی پسر؟
سر تکان دادم. واقعا میخواست دست از سرم بردارد؟ اگر همه چیز خوب پیش میرفت رهایم میکرد؟
انگار ذهنم را خواند که تای ابرویش را داد بالا و گفت: کارت راحت نیستا! من از آدمم به همین راحتی نمیگذرم. کار سختی داری، ولی پاداشت باقی موندهی زندگیته.
و چشمک زد.
دستی به شانهی راننده زد و گفت: نزدیک خونهش پیادهش کن.
به باقی ماندهی زندگیام فکر میکردم. به مامان. یگانه. دنیا. دنیا. دنیا.
🌸🌸🌸🌸🌸
محرمانههای هموطن 💫
اینجا شما مینویسید:
https://6w9.ir/Harf_10576775
اینجا میخونیمشون:
@hamvatanunknown
☁️🌱