امروز
در کوچه پس کوچههای شهر
و خیابانهای عریض و طویل شهر
روزمره را دیدم.
ساکت! آرام، بیجان
گوییآ نه خانی آمده و نه خانی رفته!....
گویی اصلا این شهر و دیار نبود
که چند ماه پیش بوی ماتم میداد،
بوی غم.
یادم نمیرود روزی،
زمین برمن تنگ شده بود.
قلب مهمان اضافهی تنم بود،
و به قاعده غم،
باید میایستاد،
اما مشغول بود به تپیدن!
و حال نیز مشغول است به زندگانی.
بشکند قلمی که ننویسد
آن پیرمرد را در سرزمین بلا
غریب کشتن!...
#به_وقت_دلتنگیهایگاهوبیگاه______
00:05
99.08.02
@hanan_art76