آرام ، لیوانِ قهوه اش را رویِ میز می گذارد .
و چشم هایِ نافذش را بالا می اورد . ..
دوباره همان چشم ها را می بیند
همان چشم های مش...
ساعت ها در کافه می نشینند و نجواهای یکدیگر را می شنوند.
مردم با دست نشانشان میدهند اما چیزی جز هم دیگر را نمی بینند
زمان وداع با برادرش می رسد.
اندکی از نیمه شب گذشته است.
هنوز تعداد اندکی در کافه نشستند و درباره آنها پچ پچ می کنند
می رود مانند آخرین بار ....
همین که او در کافه را می بنند ،حقیقت مثل آب سردی روی سرش خالی می شود .
صورتش داغ می شود درست مثل قهوه ی تلخی که او ننوشیده بود.
اشک ها امانش را می برند.
او چند سال است که مرده است.....
#هانِل
شمع در تاریکی شب سوسو می زد.
شتاب زده خودش را به صندوق پست رساند،
نامه نوشته شده بود...."
آگاهی استخدام را در دست گرفت.
هوا عصری بود.
نسیم سبکی، آرام، گونه هایش را نوازش می کرد.
سوسوی چراغ هایی که باد هر از گاهی نورشان را به تاراج می برد فضا را کمی روشن کرده بود.
از پشت ویترین لباس های با پارچه های
مخملی ای دیده می شد که روی هر کدامشان با ظرافتی خاص، جواهر دوزی شده بود.
با ناباوری به مانکن روبرویش خیره شده بود.
لباس مانکن ماهرانه گل دوزی شده بود.
با نگاهی خسته، سریز از درماندگی به اسکناس های مچاله شده نیم نگاهی انداخت.
قیمت لباس ها بیشتر از فرانکی بود که از گل فروشی به دست آورده بود.
صدای خنده و تحسین بانوان جوان نجیب زاده را می توانست از درون مغازه بشنود.
می توانست آنها را در پشت در شیشه ببیند.
هرکدامشان لباس های گران قیمتی پوشیده بودند و داشتند از مهمانی عصرانه ای که با مادمازل شارلوت داشتند صحبت می کردند.
آرام و بی صدا وارد مغازه شد.
رایحه ی شیرین و ملایمی فضای مغازه را در برگرفته بود.
سعی کرد با چند تک سرفه کوتاه کمی صدایش را صاف کند:
ببخشید، مادمازل بیریژیت ؟
خانم جوانی که پشت صندلی تکیه داد بود با شنیدن صدا سرش را کمی چرخاند.
ژولیت را که دید با تردید گفت:
بفرمایید، چطور میتونم کمکتون کنم؟
شما آگهی استخدام خیاط داده بودین. من.. من میتونم اینجا براتون کار کنم، خیاطی و گلدوزی رو بلدم.
همینطور میتونم مغازه رو براتون تمیز کنم.
مادمازل بیریژیت لبخند تلخی زد.
خیلی متاسفم خانوم جوان اما ما دیروز یک نفر رو استخدام کردیم.
با ناامیدی لب زد: اوه که اینطور، روز خوبی داشته باشید.
و بعد از مغازه بیرون رفت.
بغض خفیفی به گلویش چنگ می زد.
این نهمین مغازه ای بود که او را رد کرده بودند.
آسمان داشت تاریک می شد خواهر مریضش در خانه منتظرش نشسته بود.
با اسکناس هایی که داشت نان کوچکی خرید حتما خواهر کوچکش خوشحال می شد.
نبود پدر و مادر تنهایشان کرده بود.
در کهنه و چوبی خانه را که باز کرد.
خواهرش آرام روی زمین افتاده بود و چشمانش را بسته بود.
دیگر دیر شده بود.
#هانِل