تنها صدای که سکوت را می شکست، زمزمه آرامِ کتاب خواندنش بود .
عروس ها ی مدفوع شده میان صفحات کتاب بهانه خوبی بودند"
با گلاب ها صورتش را شست.
آرام روی تاب چوبی نشست ، مچ پاهایش
با هر بار تاب خوردن در آب دریاچه فرو
می رفت..."
کمی از قهوه شیرین درون فنجان را نوشید و به خیابانی که از آب باران خیس شده بود نگاهی انداخت.
انعکاس واگن ها ، درون سنگ فرش خیابان دیده می شد.
به ساعتش نیم نگاهی انداخت .
او هنوز نیامده بود"