eitaa logo
هانِل
256 دنبال‌کننده
600 عکس
9 ویدیو
40 فایل
𝓢𝓸𝓶𝓮𝓽𝓲𝓶𝓮𝓼 𝓪𝓵𝓵 𝓽𝓱𝓮 𝓼𝓸𝓾𝓵 𝓷𝓮𝓮𝓭𝓼 𝓲𝓼 𝓪 𝔀𝓪𝓵𝓴 𝓲𝓷 𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 هانِل: 하늘 ، آسمان کپی ؟فقط فور ،،، https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1wtxn1r&btn=هانِل
مشاهده در ایتا
دانلود
فصل سوم مهمانی شروع می شود. ساعت نه شب. خدمتکار ها دارند میز را می چینند. صدای خفاش میان درختان محو شده است. دنبال کوچولو ها می روم. چیزی زیر پایم له می شود. چندشم می شود و عقب می روم ، شاید سوسک باشد! اما خبری از سوسک نیست .شکلات ویلیام است. احساس می کنم کسی نگاهم می کند. با سرعت می چرخم . اما کسی آنجا نیست. حتما خیالاتی شده ام! نور فانوس ها کم است .به زحمت میتوانم جلوی پایم را ببینم. از پشت بوته ها صدایی می شنوم . وحشت‌زده ، عقب عقب می روم که نیکولاس از پشت بوته ها بیرون می آید. پوزخند شیطانی به من می زند و انگار که خدمتکار دیده است ، می گویید :《 برو برام شکلات کاکائویی بیار》 بعد کمی جلوتر می آید ! زمزمه وار و حرصی می گوییم :《کوچولوی احمق!》 صدایم را نمی شنود. خب ، این عالی است! اما نیکولاس چرا اینجاست؟ _تویی ؟ فکر کردم خدمتکاری. + تو اینجا چیکار می کنی . مگه نباید الان تو مهمونی خوش بگذرونی؟. صدایم می لرزد . به وضوح احساسش می کنم. نیکولاس، او خطرناک است! زنگ خطر در ذهنم هشدار می دهد.(امشب خیلی شلوغ شده ، فقط مواظب ویلیام باش) _ سر و صداها اذیتم می کنن. نمیتونم تحملشون کنم! دنبال بهانه ای می گردم تا بتوانم از شر نیکولاس راحت شوم. +عمو توماس داره صدام می زنه .من باید برم . و بعد با سرعت از آنجا دور می شوم. اطراف جاده فانوس ها چیده شده اند. نورشان کم سو است. با فکری که بر سرم می زند دلشوره عجیبی می گیرم. کمی نگران شده ام . ویلیام امروز حالش خوب بود . خاله ژولیت، او یک دروغ گو است! ویلیام خانه نرفته . او کجاست؟
فصل چهارم ویلیام کیست؟ به مغزم کمی فشار می آورم و بعد نسخه ای از شجرنامه خانوادگی مان را از کیفم بیرون می آورم .برای اینکه به ویلیام نشانش دهم از اتاق پدربزرگ مخفیانه کش رفته بودم. نسیم می وزد و نور فانوس ها را هر از گاهی به تاراج می برد. چراغ قوه تلفنم را روشن می کنم.نورش را روی صفحه شجره نامه می اندازم. پدربزرگ: هنری آندرسون . مرگ : نامشخص ویلیام: فرزندِ جک و ماری و در نهایت برادر من! نور روی نام ها ثابت می ماند. پدربزرگ مادر و پدر که هر کدام نامشان با مرکب سیاه مهر و موم شده است . زیرا هرگز مرگشان اعلام نشد. هیچکدام از افرادی که در لیست هستند وارث ثروت پدربزرگ نیستند جز من و ویلیام. پدربزرگ عاشق مادر بود همین کافی است تا من و ویلیام تنها وارثانش شویم. این دلیل خوبی برای حسادت خاله ژولیت به مادر بود. با فکری که به ذهنم می رسد خون در بدنم یخ می زند! مضطرب می شوم و به ویلیام پیام می دهم. لعنتی. اینجا آنتن نمی دهد. کمی دورتر می روم‌. آن طرف روشنایی کم‌سویی را می توانم ببینم که سرعت خاموش می شود. خشکم می زند. موبایل ویلیام است!... قطراتِ خونِ تازه ، روی صفحه اش به چشم می خورد. بوی خون مانند تکه آهن زنگ زده بوی تند و زننده است. شجره نامه روی زمین می افتد .نور می اندازم تا پیدایش کنم. شکلات له شده زیر پاشنه‌ام یک لکه سیاه چسبناک بود. تازه متوجه می شم که صدای قلبم چقدر بلنده. ناگهان خشکم می زند. رو به رویم ساکت تر از همیشه به آسمان چشم دوخته است . خدای من .این جنازه ویلیام است! نفسم بند آمده. به سختی هوا را درون ریه هایم‌ میچپانم‌. تکه های پازل در ذهنم چیده می شوند. خاله ژولیت،عمو توماس،نیکولاس و حتی دوقلو ها و تمام افرادی که درون مهمانی بوده اند، طمع وراثتمان کورشان کرده. و این سفر لعنتی فرصت خوبیست . من… من شاهدم. و در این سفر، شاهدان فقط با سکوت دفن می‌شوند مغزم هشدار می دهد که هر چه زودتر دور شوم. عقب عقب می روم. می خواهم هر طور که شده از این جهنم دره فرار کنم. _ یهویی کجا رفتی؟ بر می گردم. خاله ژولیت را می‌بینم و تفنگش را که به سمتم نشانه گرفته... بوم....... سکوت سنگینی برقرار می‌شود. تنها چیزی که به وضوح می‌شنوم، تپش قلبم است، در حالی که نور کم فانوس بر چهره‌ی بی‌رحم خاله ژولیت می‌تابد. پایان. هانِل
هعی..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام
شاخه های بلند درختان افرا گنبدی بر فراز آسمان ساخته بودند. باریکه های نور گاهی از لابه لای شاخه ها جان سالم به در می بردند و خسته به علف های سبز تکیه می زنند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا