آسمان رفته رفته نقاب مهربانی اش را از روی صورتش بر می داشت و صورتش تیره و تیره تر می شد.
نمی دانست که انعکاس حرکاتش میان دریا باقی می ماند...."
بی هدف تنها گام بر می داشت .
سایه اش از کوچه های که میان درختان بلند ایجاد شده بود می گذشت..."
از پشت شیشه، به آبیِ بی انتهای دریا چشم دوخته بود.
هنوز تا اتمام سفرش راه زیادی مانده بود... "