پشت پنجره منتظر کبوتر نامه رسان بود.نامه را از چنگش گرفت و باز کرد اما اینبار چیز متفاوتی روی کاغذ نوشته بود«پایین را نگاه کن» و دید ویلیام با درشکه ای که اسپ های سپید داشت،به او خیره بود...."
اینبار با دوچرخه عتیقه اش ، سری به باغ پدربزرگ زد . بهار بود و یک گلستان از خاطره هایی که آماده چیدن بودند...."