کوله پشتی اش رابرداشت و به سمت خوابگاه راه افتاد. وقتی برگشت، باتعجب دیدم یک دست لباس پاسداری نوپوشیده است ؛لباسی به رنگ چشمانش،سبز،با موهای بورش درآن لباس چقدر خوشتیپ شده بود .
چکیده ای از کتاب بیست و سه نفر..
حَنیفآ ؛
-یه پیام نوروزیه . +چرا گریه میکنی؟!
سید؛
شبقدر از خدا چی خواستی که این جوری عزیز و شهیدت کرد؟!
همونو برای ما هم بخواه..
هیچوقت اون شبی رو که یهو بهمون اطلاع دادن که خادمین میتونن دیدار خصوصی داشته باشن با شهدای گمنام رو فراموش نمیکنم
یادم نمیره اون لحظه رو ؛
دقیقا تو ماشین،بالا سر شهید بودمم
هرچی تونستم گریه کردم
بعد از دیدار بدرقهشون کردیم تا مردم وداعی داشته باشن با شهدا..
خدایا شکرت:))
#اندراحوالات