و قسم به حقارت واژه و شکوه سکوت...
آن هنگام که پس از سال ها چشم انتظاری بند بند وجودت مژده بازگشت یوسف گمگشته به کنعان را میدهد
و قسم به حقارت واژه و شکوه سکوت
آن هنگام که از شوق دیدار جانت
قلبت خود را با شتاب به دیوار تن میکوبد
و قسم به حقارت واژه و شکوه سکوت
آن هنگام که آسمان بارانی چشم هایت و لب های مزین شده به لبخندت ژرف ترین پارادوکس دنیاست
و قسم به حقارت واژه و شکوه سکوت
آن هنگام که تابوت پیچیده شده در آن پرچم سه رنگ زیر سیاهی چادرت و بغض کهنه سی ساله و شانه های خمیده شده از داغ فراق مدفون میشود
و قسم به حقارت واژه و شکوه سکوت
آن هنگام که دست هایت را دور تنی که حالا از آن یک کف دست استخوان باقی مانده و آن کفن کوچک را که مانند آن روز که اورا قنداق پیچ برای اولین بار در آغوشت گذاشتند حلقه میکنی
لب هایت را به آن پارچه سفید میچسبانی و زیر لب لالایی و مرثیه زمزمه میکنی و خودت را، جان در بغل به سان یک گاهواره تکان میدهی
و قسم به حقارت واژه و شکوه سکوت
آن هنگام که هنوز جانت سیرآب نشده از وجودش باز هم باید ودا کرد و مهمان تازه برگشته را به خاک سپرد
و قسم به حقارت واژه و شکوه سکوت
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
حانیا نوشت ...
1403/4/16
03:31
تقدیم به ساحت مقدس مادران شهدا
هدایت شده از زیزیگولو؛
Haniyam
حانیام؟ حانیا؟ چی بگم خب؟ حانیا خودت بیا بگو چی بگممممم🥲 حانیا خیلی قشنگه خیلی مهربونه خیلی بامرامه
ذوق مرگ شدم 😭❤️🤌🏻
چجوری انقد خوبی و میتونی هربار لبخند رولبام بیاری؟!
چشمم مواظبشم که سر به راه بشه
وایییی پیتزا 😭🤌🏻🍕
اصلا قلبم برات