بچه ها من شبی که نتایج اومد واقعا شوک شدم
من ده برابر تلاش کردم ولی نتیجه نشد اونی که باید
هی خودم و دلداری دادم گفتم عیب نداره لابد قسمت نبوده
لابد تقدیر تو یه چیز دیگس
ویس اون شبمو هم داشتم خودمو آروم میکردم
نتیجه رو به مامان بابام نشون دادم اونا بدتر از من شوک شدن
ولی گفتن باید بری دانشگاه
گفتم اوکی منم قصدم همین بود
ولی من دو شب از فکر و حسرت اینکه نتونستم اون رشته ای که میخوام برم تب کردم
تب ۴۰ درجه :))
داشتم میمردم از این درد
و با تموم حال خرابم نشستم جلوی مامان بابام گفتم نمیتونم
گفتم خودمو میشناسم نمیتونم دووم بیارم
از زمانی که یه بچه ۸ ساله بودم تا الان که تقریبا داره ۲۰ سالم میشه من با این رویا زندگی کردم
و الان غیر از این واقعا نمیتونم
ازشون خواستم بزارن امسال رو هم تلاش کنم
درسته کنکور بزرگترین رنج زندگی من بود و هست ولی یه سال درد در برابر سی سال حسرت هیچه واقعا
این شد مهر امسال دوباره من به این ماراتن برمیگردم
و کلا میخوام این یک سال از مجازی دور بمونم
اینجا رو دلیت نمیزنم
ولی اگه دوست داشتید بمونید ، من برمیگردم
و امیدوارم اون روز دست پر برگردم
نمیدونم تصمیمم درسته یا غلط
تا الان هم هیچ کس غیر از خانواده م اطلاع نداره
میدونم اگه بقیه بدونن دوباره سیبل حرف ها و تمسخر هاشون قرار میگیرم
و این تصمیم واقعا سخت بود :)
Haniyam
بچه ها من شبی که نتایج اومد واقعا شوک شدم من ده برابر تلاش کردم ولی نتیجه نشد اونی که باید هی خودم
امسال باید همه جوره لباس رزم بپوشم چون این جنگ ، جنگ آخره :))
یا پیروز میشم و اونی که میخوام میشه یا کشته میشم :))
امروز دقیقا از دنده چپ بلند شدم
و مدام گوشیم زنگ میخوره
و من اصلا اعصاب جواب دادن ندارمم
مامانم تصمیم گرفته یه مهمونی بگیره و خاله دایی هامو شام دعوت کنه
و من دارم دیوونه میشم:)))
یه تیکه از آهنگ مرور حامیم میگه
من خاطراتم با تو رو هر شب مرور میکنم میمیرم از دوریت ولی حفظ غرور میکنم
من دقیقا همونجام...